تبليغاتX
خانه ی دوستی
                                       آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

                      

                                   خلاصه ظهور کردم !!!

 

سلام به همه امروز هر کاری کردم زودتر از این بیام آپ کنم نشد چون تا 1 دانشگاه بودم و بعد هم اصلا حالم خوب نبود یعنی از دیشب سر درد دارم و بدنم به شدت گرم شده به طوری که وقتی به خودم نگاه می کنم احساس می کنم داره از پوستم بخار بلند می شه البته این فقط یک حس هست که بر می گرده به همون گرمای داخلیم ولی همه این ها بهانه ، چون امروز یک روزگیم هست احتمالا همون زردی بعد تولد رو گرفتم     و باید برم زیر مهتابی بشینم .

 

مرسی که تولدم یادتون بود و امروز کلی تبریک و اس ام اس داشتم ولی نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواست کسی بهم کادو بده اینو واقعا می گم و از خیلی قبل تر به اطرافیان تذکر دادم که هدیه نخرن و فقط تبریک برام کافیه    و اگه اینجا نوشتم کادو یادتون نره چون می دونستم دنیای مجازی هست . اما عشقولیم و چند تا از دوست هام و خواهر هام زحمت کشیدن و شرمنده ام کردن اما هنوز نمی دونم عشقولیم چی خریده و با کادوی روز زن شده دو تا هدیه .

 

*** برای مریم بانو : مرسی از تذکری که برای غلط املایی پست قبل دادی این روزها برای اینکه سریع برم سراغ جزوه هام عجله ای آپ می کنم و گاهی اوقات هم ، حال عینک زدن رو ندارم مخصوصا در تابستون که خیلی کلافه ام می کنه و به این زودی ها هم از شرش خلاص نمی شم و باید یک سالی با هم بسازیم    تا چشم راست ام مثل چپی شماره 3 بشه و عمل کنم اما شاید هم برای کم سوادیم باشه که خاطرات شخصیم رو با غلط املایی تایپ کردم .

 

پی نوشت ۱) امروز مراسم حنابندون یاسی جونم هست مطمئنم کلی جیگر تر شده وای که چقدر دلم می خواست تو عروسیش کنارش بودم و هم کمکی می شدم و هم کلی قربون صدقه اش می رفتم و می دونم شما هم همین احساس رو دارین پس جمعه وب یاسی یادتون نره .

 

پی نوشت 2) کامنت ها رو جواب  میدم .

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت23:13توسط مهسا |
                                      آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

                                 خدایا فقط کافی تو بخوای

 

انقدر این روزها مغزم خسته و درگیر چیزهای مختلف هست که حسابی هنگ کردم و هنوز سه تا از امتحانام مونده و دیروز کلی درس خوندم و امروز هم از 7 صبح تا دقیقا یک ربع به 11، کلی مطلب رو ریختم تو مخ بیچاره ام و با سرعت برق حاظر شدم و پریدم پایین و بابام رسوندتم جلو دانشگاه و بدو بدو شماره صندلیم رو پیدا کردم   و مشغول شدم ولی صفحه دوم که رسیدم حالم حسابی گرفته شد   چون برای نمره بالا خونده بودم ولی یک سوال از همون یک صفحه ای که بی خیالش شده بودم ، اومده بود و نیم ساعته جواب ها رو نوشتم و دوباره با بابام برگشتم خونه و دوباره شروع کردم امتحان بعدی رو خوندم و خیلی سخت هم هست و نامرد کلی آخرین جلسه بهمون جزوه گفت که حالا همش دارم به خودم انرژی مثبت و امید میدم که می تونم فردا این موقع دیگه تموم کنم .

 

عشقولانه ام هم خوبه و همچنان داره پله های ترقی رو طی می کنه ولی شب ها دیگه خسته و مونده میره خونه و این روز ها می گه ساعت کارم زیاد شده اما من می دونم خودش بیشتر می مونده و همچنان غم دوری و دلتنگی هامون ادامه داره و گاهی انقدر قاطی میشیم که الکی الکی قهر یا دعوا می کنیم . الان خانواده اون کاملا خبر دار شدن و چند روز پیش چشم شون به جمال و عکس زیبای من هم روشن شد    و مامی عشقولیم گفتن وای چه پری زیبایی اگه زودتر عکسش رو نشون داده بودی الان برات گرفته بودیمش و خلاصه هر چی لایق وجود نازنینم هست رو گفتن ولی از اونجایی که عشقولی عکس من در کنار مامیم رو نشون شون داده امکان اشتباه گرفتن من و مامیم خیلی وجود داره .    

 

از حالا تا 5 مرداد روزی چند بار تو خونه حرف مسافرامون هست و مامیم انواع کمپوت ها و مربا و ماهی و ترشیجات و ... رو واسه شون آماده کرده و هنوز بلیط مشهد رو رزرو نکردم و هر بار که خواهرم زنگ می زنه و می پرسه خیلی هم استرس داره و همش نگران پرواز شون هست که کنسل نشه و تا حالا چند بار بلیطش رو عوض کرده الان که دیگه داره با هواپیمای خارجی می یاد بهش می گم همه چیز ok هست و آخه خیلی دلم روشن   و همش به خودم می گم اگه تا بیستم این ماه عشقولیم با خانواده اش بیاد و تا 5 مرداد که خواهرم اینا هم میاد شاید کلی اتفاق های خوب تو رابطه مون بی افته و به جای چهار تا بلیط پنج تا بلیط واسه مشهد بگیرم .ای کاش همه چیز به همین راحتی که نوشتم پیش بره و از خدا فقط یک معجزه دیگه می خوام . 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت19:42توسط مهسا |
                                        آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت                                        

                                                  دوران امتحان

سلام به همگی و جای تمام باران دوستان خالی که آسمون شمال از صبح حسابی داره می باره و  یاد اون روزی که عشقولیم زیر بارون اینجوری منتظرم بود   بخیر . می خواستم زودتر از این ها آپ کنم اما واقعا کمبود وقت دارم و صبح ها سعی می کنم از 9 صبح سرم رو بندازم تو جزوه هام   Reading a Book  و تا ۱- ۱۲ ظهر بخونم و بعداظهر ها هم چند ساعتی می خونم و کمی اشکالاتم رو پای کامپیوتر برطرف می کنم که این قسمت خیلی وقتم رو می گیره و از ساعت 6 به بعد دیگه هر لحظه منتظر زنگ عشقولی هستم و همش می گم الان رفت خونه ؟ یعنی می خواد بیشتر سرکار بمونه ؟ ساعت چند بهم زنگ می زنه ؟ و این فکرها هر روز با من هستن هر چند که در طول روز یا بهش زنگ می زنم و یا مرتب miss می دیم البته این حالت ها از طرف اون هم هست و خیلی قبل فکر می کردم فقط من از دوری ناراحتم ولی حالا فهمیدم قبلا یا به روم نمی آورد تا من بدتر غر نزنم و یا الان دیگه اونم صبرش تموم شده و مثل من بی تابی می کنه و امروز صبح سرکار بهش زنگ زدم و برگشته می گه کی میای خونه ما ؟ و بعد پشتش می گه من اول میام بعد تو بیا خونه ما و این روزها خیلی محکم تر از قبل شده و می گه کم مونده دیگه مهسا .

 

پنج شنبه امتحان زبان فارسی دارم و یک درس سه واحدی که با رییس دانشگاه برداشته بودم و از جزوه 70 صفحه ای 20 صفحه مونده که گفته حذف نمی کنم و حتما چهارشنبه بیاین تا براتون درس بدم و هر چی اعتراض کردیم فایده نداشت. خلاصه پرماجرا ترین استادی بود که تا حالا داشتم و همیشه تو ذهنم می مونده و در طول ترم به جای زبان فارسی فقط بهمون ت ن ظ ی م خ ا ن و ا د ه درس داد و اعصاب همه مون رو به هم ریخت ولی فکر کنم امتحانش رو خوب بدم چون تو این مدت به جزوه مسلط شدم . راستی یک موضوع مهم اگه امروز رفتیم واسه مامی های ناز نازی تون کادو بخرین ، کادو تولد منو هم یادتون نره چون فقط 8 روز به ظهور بنده باقی مونده    و می ترسم مغازه ها تا اون وقت تموم بشن و شما کادو نداشته باشین بهم بدین    ولی خارج از شوخی حسابی حالم گرفته شد چون امسال هم دو تا امتحان خوشگل روز قبل و روز بعد تولدم دارم و این یعنی نمی شه اون تولدی که دوست دارم رو بگیرم ولی شما اصلا ناراحت نشین چون میام از همه تون کادو هام رو می گیرم .

 

*** نمی دونم چرا انقدر آرزوهای من محال و غیر شدنی هستن ؟

 امروز همش به خدا گفتم : 

 

 کاش سقف اتاقم سوراخ می شد و یکی یدونه    عشقولیم   می افتاد پایین !!!

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت20:18توسط مهسا |