تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                                        شب یلدای من

چند روزی بود که دندون عقل طرف چپ صورتم به شدت درد می کرد تا دیروز صبح که رفتم عکس گرفتم و دکتر گفت : مثل اون یکی دندون عقلت این هم روی استخونه  Yahoo Default Smileys-28  و هم به صورت کج داره از زیر لثه به طرف دندونای دیگه در میاد و هیچ راهی بجز جراحی نداره . خلاصه از دیروز صبح تا ظهر همش به خودم دلداری می دادم  و اول رفتم دوش گرفتم و بعد با آرامش تمام به خودم رسیدم و ساعت 4 بعداظهر با پدرم رفتم مطب دکتر ولی دیگه سکوت مطلق شده بودم  تو دلم غوغا بود از یک طرف به خودم امید می دادم که خلاصه چی؟ تو که باید درش بیاری و از طرف دیگه می گفتم : تو که می دونی دندونات چه ریشه وحشتناکی دارن . خلاصه تو این فکر بودم که نوبت من شد و اول از همه دنبال دسته صندلی می گشتم و مطابق میلم تنظیمش کردم و چنان سفت بهش چسبیده بودم که غیر ممکن بود کسی بتونه منو ازش جدا کنه و دکتر سه تا آمپول بی حسی زد و گفت نیم ساعت بمون تا کاملا اثر کنه و بعد شروع کرد به کشیدن ریشه اول که یکساعتو نیمی طول کشید Yahoo Default Smileys-29  و چون ریشه دوم مابین دو تا استخون قرار گرفته بود به هیچ عنوانی جدا نمی شد خلاصه بیچاره دکتر که دیگه خسته شده بود و از طرفی هم صدای مریضای مطب که 3 ساعت منتظر نشسته بودن در اومده بود و خواهر دکتر که منشیش بود فکر کنم یک تسبیح هزار تایی بالای سرم صلوات  فرستاد    ولی با تمام تلاشهای دکتر اصلا ریشه تکون هم نمی خورد و من هم که دور تا دور لبم پاره شده  بود    ولی چون بی حس بود اصلا متوجه خون اومدنش نمی شدم Yahoo Hidden Smileys-31تا که دکتر تصمیم گرفت  Yahoo Default Smileys-29  به یک جراح دیگه هم برای کمک تلفن کنه و یک دفعه به صورت خیلی معجزه ای با یک حرکت عنبر، ریشه در اومد  ولی یک دفعه چنان دردی گرفت که احساس کردم یکی تمام موهای سرمو از ریشه درآورد و تو دلم برای چند لحظه چنان خالی شد .خلاصه بعد 4 ساعت جراحی با دهن باز، نجات پیدا کردم و بعد آمپول و سفارشات دکتر برای گذاشتن یخ روی کبودی های صورتم به خونه اومدم . تمام بدنم به شدت درد می کرد انگار کوه کنده بودم انقدر خسته بودم که نمی تونستم  حتی دستمو حرکت بدم     و جواب اس ام اس های دوستای مهربونمو که از لحظه ی اومدنم به خونه بیشتر از 12 پیام برام فرستاده بودنو بدم Love Smiles and Emoticons-4 اونم چه پیام های زیبایی مثلا:

الهام اس ام اس داده بود      که هر وقت دلتنگت می شم میام پشت دلت و درقلبتو هی می زنم بدون که دلتنگت شدم   

 ومستانه  نوشته بود

                                                                                                                                                                               دوستای خوب مثل ستارهان حتی اگه 1000شب هم اسمون ابری باشه و نبینیشون ، بازم خیالت جمع که  سر جاشونن

 

                           "      لوپتو بیار جلو  "                         

       

                                                 321     

       ماچ                                                                                                                                                               

و مونا جونم هم برام فرستاده بود کشتی تایتانیک با همه عظمتش فدات ( آخ جون خدا کنه جک هم توش باشه )

و این ماجرا تا نیم ساعت ادامه داشت ولی چون نمی تونم زیاد حرف بزنم هنوز بهشون زنگ نزدم  و قربون صدقشون نرفتم

ولی با اینکه آنقدر مهربون و دلسوزاطرافم دارم بازم احساس می کردم خیلی تنهام و همون جور که قبلا گفته بودم اصلا نمی تونم همون وقتی که درد دارم یا ناراحتم گریه کنم و حتما باید تنها باشم و آخرش چنان گریه ای می کنم که دل سنگ هم آب می شه Crying Into Tissueو نمی دونم چرا دیشب باز اون جوری شده بودم و بی اختیار اشک می ریختم و یکساعتی واسه خودم رو تخت بدون حرکتی اشک ریختم تا که اثر بی حسی ها رفت و چنان  دردی شروع شد که با دوتا مفتامیک اسید 500 و کدئین و بروفن تاثیری نداشتو از درد اصلا نمی تونستم آروم بگیرم و از 12 شب تا 7 صبح تو سالن مثل روح سرگردان قدم می زدم  Walking Home Crying  Walking Home Crying  Walking Home Crying  و پدرم هم  مثل پدر کوزت Happy Smileys and Emoticons-7 تمام راههای تسکین درد رو امتحان می کرد مثلا یخ و چای تند و سرد و بستنی ولی با همه اینها زیر چونم مثل اونایی که اوریون گرفتن ورم و داشت می ترکید  هنوزم دردم  آروم نشده    و از دیروز تا حالا اصلا نتونستم 5 دقیقه هم بخوابم چون روبه بالا که دراز می کشم به چونم فشار میادو وقتی هم که به پهلو ها می خوابم بازم دردم میاد خدا کنه تا اول عید کبودی های صورتم که مثل کتک خورده هاست خوب بشه Yahoo Hidden Smileys-14  و گرنه چه طوری خودمو گوگوری کنم Yahoo Default Smileys-12  ؟؟؟؟؟؟؟

(لطفا برام دعا کنین امشب لااقل بتونم بخوابم)

 

              
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:32 نويسنده مهسا |

                                        لواشک

چند روز پیش سر کلاس اخلاق سخت مشغول ساخت موشک و قایق کاغذی بودم که متوجه شدم یکی از پشت صدام می کنه برگشتم دیدم یکی از بچه ها یک پلاستیک پر لواشک بهم تعارف کرد و گفت وردار و بده به بغلی. منم دادم به فاطمه اونم داد به الهام ، الهام هم داد به مستانه و همین جور تو کلاس چرخید تا رسید به پسرا اونا هم همین طور تا رسید به صاحبش که یکی از دوستامه (خدا رحم کرد که تموم شده بود و گرنه یکی از پسرا می خواست به حاج آقا استاد هم تعارف کنه  ) آخر کلاس رفتم پیش دوستم که ببینم ماجرای لواشک چیه و از کجا اومده؟ که دوستم گفت :دوست پسرم می دونه لواشک دوست دارم Love Smiles and Emoticons-3  واسه همین به مادر بزرگش گفته تا اونم به همسایش بگه برام درست کنه(خدایی بهداشتی و خیلی هم خوشمزه بود) خلاصه همه پول دادیم تا مهندس bf عزیزYahoo Default Smileys-5 برامون بخره .تا چهارشنبه که آورد وای اگه بدونین چقدرخوشمره یه ٬ وقتی می خوریش احساس می کنی تمام خونت داره دود می شه می ره هوااااااو دقیقا مزه لواشک های قدیمی رو می ده و مثل لواشکهای " سیب بزرگ " شکر نداره خوب بسه دیگه فکر کنم الان دل همتون آب افتاد خلاصه از چهارشنبه تا حالا تو هزار تا سوراخ کیفم قایمش کردم Yahoo Default Smileys-29 تا خانم بهداشتی( مامان جان  Yahoo Default Smileys-2 ) نبینه و هر روز یک حال اساسی به خودم می دم ولی نمی دونم چرا اصلا کل اشتهام نسبت به غذا کور شده ؟همین باعث شک مامان هم شده بود تا دیشب که دیدم نه انگاری اثر 7-6 لیوان قهوه تلخ نرفته و اصلا خوابم نمی بره واسه همین رفتم زیر لحاف و شروع کردم به لواشک خوردن انقدر مزه داااااااااااااااااااااااااااااااد   بعد که صبح بلند شدم دیدم انگاری یکم حالت تهوع دارم بعد که لباس عوض کردم و رفتم مسواک کنم دیدم انگاری سرگیجه هم دارم  بعد که رفتم یک لیوان چای بریزم دیدم انگاری سر دلم درد هم می کنه و بعد که رفتم استارت درس رو بزنم دیدم ایووول ( ماااااااااااااامااااااااااااااااااان ) به این صورت بود که راهی کلینیک شدم و خانم بهداشت که دیگه ارتقا گرفته بود خانم مارپل هم شده بود تو هر اتاقی می رفتم باهام می اومد اصلا ول کن نبود تا که بعد سرم و کلی آمپول دکتر گفت : بیا اتاق من تا ببینم بهتر شدی ؟ و برای دهمین بار ازم پرسید : حالا نگفتی چی خوردی که این جوری شدی   و مامان هر بار می گفت : آقای دکتر اصلا چند روزه مشکوک شده   و غذا نمی خوره و دکتر هم می رفت تو فکرای بد بددددددددددد  Yahoo Default Smileys-22 

تا که آخرگفت باید بگی چی کار کردی   ؟ و متوجه شد من از ترس مامان نمی گم    ، به مامان گفت چند لحظه شما  بیرون باشید و از اونجایی که من سابقه دارم   ولی همیشه بابام چون خودش می خرید خودش هم منو دکتر می برد ، مامان متوجه جریان شد   ولی دکتر فکر می کرد حتما برام اتفاقی افتاده که یک دفعه همه چیزم قاطی شده و تازه می ترسم پیش مامانم هم بگم. تو راه مامان جلو جلو می رفت و من مثل بچه مثبتا پشت سرش و مامان غر غر می کرد  Yahoo Hidden Smileys-32  که آخه مگه اونجا کودکستانه که لواشک میارن بچه های مردم رو مریض می کنن و می گفت دیگه حق نداری با اون دختره حرف بزنی و کلی قسمم داد که باید قول بدی ولی چند ساعت پیش مسیج دادم به دوستم و گفتم به مهندس bf عزیزش بگه دوباره برام بخره 

( اگه شما هم می خواین تعارف نکنین )     


 
+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:36 نويسنده مهسا |

                                               سلام

چند روز پیش گفتم فردا میام ولی فرصت نکردم خیلی مشغول درس هستم این ترم هشت هفته واحد برنامه نویسی c و هشت هفته بعدی برنامه نویسی بیسیک بهمون دادن اونم اجباری   آخه وقتی خود استادا می گن هیچ کسی نمی تونه تو هشت هفته برنامه نویس بشه اون وقت ما چه طورمی تونیم؟ درعوض هفته ای دو ساعت اخلاق اسلامی دادن و هیچ کس هم نمی دونه  Eyes Poppin ارتباط بین رشته مهندسی و اخلاق چیه؟ متاسفانه پایه تدریس تو دانشگاههای ایران فقط حول محور آموزش بدون توجه به یادگیری دانشجو می گرده و فقط از روز اولی که پذیرش می شی به راه های سریعتر فارغ التحصیل شدنت فکر می کنن.( وای من هرچی می خوام درباره ایران نگم باز نمی شه ) خلاصه از همین اول ترم یک برنامه فشرده درسی واسه چهار روزی که خونه هستم ریختم که روزی  ۵ساعت درس می خونم Crying Into Tissue و سه روز هم که دانشگاه میرم و تمام تفریحات روهم فعلا گذاشتم کنارتا24تیرکه دیگه تا مهر تعطیلم ( تو اون سه ماه می خوام هلند و بترکونم) البته باز جای شکرش باقیه که هیچ واحد افتاده ای تا حالا نداشتم و گرنه اونا هم یک جور دیگه درد سر می شدن با خودم کلی قرار گذاشتم که این ترم هم همه واحدا رو پاس کنم تا با خیال راحت سه ماه پیش خواهر جونم حال کنمLove Smiles and Emoticons-6 (می دونم حتما می گین چقدر خلی که اینقدر درس می خونی Yahoo Hidden Smileys-29 ولی دست خودم نیست اصلا دوست ندارم واحد افتاده داشته باشم از اول ابتدایی فکر می کردم چقدر بده دیگران با دید شاگرد تنبل بهت نگاه کنن )

(از آهسته رفتن نترس، از بي حركت ايستادن بترس)


 

+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:25 نويسنده مهسا |

                              از هر چی بدت بیاد سرت میاد

حدود دو هفته ای بود که آمارهرچی استاد برنامه نویسی خانم  ( از دستbf بچه ها دیگه ) تو این شهروجود داره رو درآورده بودم   تا دیروزصبح   که با هزار زبون بازی دوساعتی وقت  گرفتم Yahoo Default Smileys-29  و به علما    (آخه جون خودمون شاگرد اول دانشگاهیم     )زنگیدم    که ساعت ۴ سرخیابون مربوطه حاضر باشین.   من زودتراز الهام و مستانه و فاطمه رسیدم وبعد چند ثانیه طبق عادت همیشه گفتم برم کمی تجدید روحیه  و از کسالت در بیام   و وارد بهشت که از نظرمن(عطر فروشیه  ) شدم ٬فکر کنم یه ۱۵ دقیقه گذشته بود که یادم افتاد  Yahoo Hidden Smileys-16 وای بچه هاااااااااااااا   و فوری حساب کردم ورفتم سر خیابون دیدم وای سه علما چنان نگاهی بهم می کنن      که انگارتازه منو شناختن خلاصه با نفری یک بوس Yahoo Default Smileys-7 و یه پیس ازعطر ناز نازیم   راضیشون کردم و چهارتا خوشگل  تو اون سرما و تگرگ بپرس بپرس به آدرس نزدیک می شدیم   ٬ الهام تمام مدت گیر داده بود به این پسرای ناز نازی و همش می گفت Yahoo Hidden Smileys-27  انقدر بدم میاد از پسرایی که موهاشون مثل دخترا بلده   و ابروهاشونو بر می دارن  و..... هرچی بیشتر توضیح می داد حرسش بیشتر در می اومد  و از ته دل آه می کشید.   تا آخرش که متوجه شدیم  به تازگی  خاستگاری با شرایط گفته شده براش اومده   و تو مسیر چون هر کدوم چتر جدا گونه داشتیم به صورت صفی راه می رفتیم و الهام تعریف می کرد و آه می کشید    ما می خندیدم  Yahoo Hidden Smileys-29 تا که فاطمه بهم اشاره کرد مهسا این ماشینو از سر خیابون داره با ما میاد.یکم که دقت کردیم دیدیم حق با اونه   و کلی رفتیم تو تریپ جدی و خاهران بسیجی   و اصلا خودمونو زدیم به بی خیالی ٬ما می رفتیم  Walking Home Crying اونم هی می اومد    تا که حرسمون در اومده بود    یک دفعه دیدیم طرف انگاری تو نخ الهامه  وما که منتظر سوژه   شروع کردیم به اذیت کردن الهام که بیاد از این بهتر دیگه چی می خوای ؟ 

 یک  دفعه کنارالهام بوق زد و موند    .الهام رفت جلو تا ببینه  چی می خواد؟؟؟ ما هم عقب تر بودیم همین که شیشه رو آورد پایین الهامو می گی چنان باعصبانیت    گفت چیه آدم مزاحم ؟   چیکار داری؟    ما رفتیم جلو یک دفعه هر سه تا زدیم زیر خنده    طرف همون مشخصاتی رو داشت که الهام تمام راه می گفت و آه می کشید آخرش پسره گفت: تاکسی تلفنیه  و دنبال آدرس می گرده   آنقدرما خنده کردیم   که الهام نزدیک بود گریه کنه  تمام مدت می گفت خدایا این چه شانسیه که من دارم 

 

 
+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:21 نويسنده مهسا |

 

خدایااااا     این چه شانس گندیه که به من دادی؟؟؟؟؟؟؟ از اولین ترم تا حالا یک استاد عادی و طبیعی گیرم نیفتاده   و همشون یک جورایی بیماری تخلیه عقده های درونی و آزار دهی دانشجویان دارن   ،  هر چی ترم بالاتر میرم به این نتیجه منفی می رسم که نکنه   همه اساتید همین جوری هستن؟؟؟؟؟؟؟ ( شماها که ترم آخر یا فارغ التحصیل شدین بگین  )

امروز وقتی بعد از انجام عملیات آماده شدن    ( دختر خانم ها می دونن    ) و یاد آوری مجدد قصه های مجید   ( بی بی برای اردو رفتنش کلی خوردنی گرفته بود   ) توسط پدرم با کیف حامل سوپرمارکت سیار که فقط دست نخورده می برم و میارم راهی دانشگاه شدم و در میان راه دوستم زنگ زد که استاد اومده   ولی وقتی همه ما رو دید که منتظرش هستیم  لبخند زد و پرسید: همه اومدن      بچه ها هم گفتم بله استاد اونم خندیده  و گفته برید خونه کلاس تا هفته دیگه تشکیل نمی شه   . بعد از شنیدن این حرف حرسم در اومد خدا این ترم به ما رحم کنه ، اصلا معلوم نیست این دیوانه ها چه جوری استاد شدن.  ترم اول که بودیم و همه وارد یک محیط جدید شده بودیم و یک جورایی خجالت می کشیدیم   و هنوز پوستمون توسط بی احترامی اساتید ماسک زده    و استریزه نشده بود  این استاده یک پدری از ما در آورد که اگه یک دقیقه سر کلاس دیر حاضر می شدی یا یک جلسه غیبت می کردی حذف واحدت می کرد   من که هر جلسه یک پاکن جدید می خریدم   اخه اگه کوچکترین حرکتی می کردی چنان بهت توهین می کرد که پیش همه ضایع می شدی   و از اونجایی  که ترم اولی بودم هیچ وقت آخر کلاس خم نمی شدم تا پاکنم را پیدا کنم یا اگه یک وقت تعطیلی اعلام می شد    و نمی رفتیم سر کلاسش همون چند نفری که بی خبر از همه جا حاضر شده بودن را وادار می کرد که کلاس تشکیل می شه و مشکل خود بچه ها بوده باید می اومدن من باید بگم کلاس تعطیله یا تلویزیون   و جلسه بعد پدرمون در اومده بود تا آخر دیگه بهمون گیر می داد،  همین رفتارش باعث شد پنج نفر از بچه های گروه انصراف و چهار نفر هم به دلیل جواب دادن به توهینات استاد مربوطه اخراج شدن . ولی امروز که همه بخاطر آشنایی با رفتارش حاضر شده بودیم ، کلاس رو تعطیل کرد .

بعدا تو رسانه ها دم از حقوق بشر ، احترام به دیگران، حقوق دانشجویان و کلی جملات زیبایی می زنن ای کاش تو کشور ما هم مثل همه جای دیگه به معنی واقعیش اجرا می شد و در حد شعار نبود. من اینا رو به این هدف نوشتم که اگه یک روزی من یا شما خواننده عزیز  به مراحل بالا رسیدیم  به جای فکر انتقام از رفتار گذشتگان سعی کنیم ما دیگه بذر نفرت و حس انتقام رو تو قلب کسی نکاریم ، سعی کنیم اگه یک استاد یا حتی یک کارمند ساده هم شدیم جوری رفتار کنیم که بعدها با یاد آوریمون حس خوبی تو ذهنشون ایجاد بشه .

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:9 نويسنده مهسا |

امروز وقتی داشتم فکر می کردم بیام از چی     بنویسم موضوعات مختلفی تو ذهنم اومدن ولی از بین همه اونا که شاید بیشترش خوشایند نیستن تصمیم گرفت فقط از خوشایندا براتون بگم. نه که ملت ایران غم و غصه کم دارن     کم مشکل و ناراحتی دارن    منم بیام بیشتر باعث ناراحتی بشم .   

ترم پیش یک استادی داشتم که هفته ای یکبار 6 ساعت برامون علم ریاضی تدریس می کرد و چون بچه های گروه مهندسی کامپیوتر7۰  نفر هستیم مثلا اومدن ما رو دوتا گروه کنن تا تعدادمون کمتر بشه و چون اون یکی استاده به کل از مخ تعطیل     و مدیر گروهمون هم هست  ، هیچ کسی باهاش کلاس نگرفت بجز 2۰ نفری که اصلا براشون استاد و درس مهم نیست    و بدون هدف میان و میرن. خلاصه ما50 نفرموندیم  که 30 نفرمون دختر    و تقریبا 20 نفر پسر    هستیم و این استاده که مابین بد و بدتر بدترین بود    و از این شخصیتهایی که فقط از بچه مسلمونی ریش و سیبیل و دگمه پیرهن تا آخر بستنو یاد گرفته بود که گاهی من با خودم فکر می کردم     الان خفه می شه و من مجبورم برم با اون یکی استاده واحد بردارم  و از همون جلسه های اول همش می گفت: من از اون استادایی هستم     که همه رو می ندازم  و همه اونایی که باهام واحد داشتن می دونن باید ترم بعد هم همین درسو بردارن    و پسرای کلاسمون هم که هیچی از درو دیوار صدا در میاد از اینا نه   . بجز سه تاشون که بعدها خیلی مورد توجه استاد قرار گرفتن و وادار شون کرد که ردیف جلو بشینن تا بد چشمی نکنن    و خلاصه همین آقایون بدچشم در جواب بهش می گفتن : استاد پس ما بریم ترم بعد بیایم پول واریز کنیم   . اونم می گفت: در رو هم پشت سرتون ببندین    و اصلا هم اهل حضور غیاب  نبود وای اگه بدونین چقدراحمقانه درس می داد ؟ از رو کتاب ساختمان های گسسته برامون جزوه می گفت و ما هم تو اون 6 ساعت تنها کار مفید مون  نوشتن بود   ،البته بعضی ها نمی نوشتن ولی من از اول ردیف جلو و حتی " و" هاشو هم می نوشتم و از جلسه اول تا جلسه آخر هر وقت ازش سوال می پرسیدیم جواب سوال را الحمدالله بلد نبود     .من که هیچ وقت نتونستم جواب درست سوالاتم را ازش بفهمم   و همین طور دیگران  . تا حدی که هر وقت مسئله ای روی تخته برامون مثال می زد و شروع می کرد به توضیح دادن و اگه قسمتی برامون گنگ و قابل درک نبود و ازش سوال یا در خاست  توضیح مجدد می کردیم مسئله را از روی تخته پاک می کرد    و می گفت : اینو ولش کنین    یک مثال دیگه الان می زنم     و همین طور تا آخر............

مثلا  وقتی مسئله ای را شرح می داد و من با تمام وجود گوش می کردم   و اگه یک قسمت قابل فهم نبود و ازش می پرسیدم     خیلی راحت جوابو پاک می کرد    و بی خیال می شد انقدر که حسابی حرسم در می اومد    و کلی معروف شده بود هر وقت کسی ازش سوالی داشت    یکی از بچه ها قبلش می گفت : الان پاک می کنه   و همین طور هم می شد    وپسرا هم خیلی از دستش شاکی بودن

******* هرکس که بداند چقدر می ارزد٬ به آنچه که می ارزد می رسد.  

 

+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:6 نويسنده مهسا |

                                             خاطره

هفت سال پیش وقتی 13 - 12 سالم بود     و چند روزی می شد که به خونه جدید اومده بودیم و همه چیز برام تازه بود سر ظهر وقت نهار متوجه صدایی شدم    و رفتم جلوی پنجره ، شخصی فوت کرده بود    و تعدادی داشتن برای مراسم خاکسپاری همراهی می کردن . با دیدن این صحنه خیلی متعجب شدم    ؟ و از پدرم سوال کردم    آخه امروز که نمی شه!!!! و بازم  تو فکر رفتم آخه چه طور ممکن بود    تا اینکه بلند گفتم آهان فهمیدم   امروز می خوان ببرنش  تا فردا تو سرد خونه نگه دارنش و فردا خاکش کنن . بابام که الان کاملا می تونم درک کنم     اون وقت در برابر این حرفهای احمقانه من چه حسی داشت     گفت : معلومه چی می گی    ی کی فوت کرده خدا رحمتش کنه خودت هم که دیدی بردن دفنش کنن دیگه این حرفها چیه؟ من با قیافه حق به جانب     و با کلی اعتماد به نفس با صدای بلند گفتم : ای بابااااااا حواست کجاست     امروز جمعه هست و تعطیله   . مامان و بابام  تا چند روز بهم می خندیدن     تازه اون روز بود که متوجه شدم     اگه روز جمعه هم  کسی فوت کنه به تعطیل بودن ربطی نداره     و می تونه با خیال راحت به خاک سپرده بشه      الان که به اون وقتای خودم ، به عقل و فهم و درک زیادم   و به اون همه هوش و اعتماد به نفس فکر می کنم      تو هر دقیقه یک دوری اسپند دود میدم .     دیروز که داشتم برای خواهر زادم که همش 8 سالشه تعریف می کردم آنقدر جیغ و داد زد     و تا شب هی بهم می گفت خاله جان: دیگه واسه کسی تعریف نکن     آبروی خودت که میره هیچ آبروی ما رو هم می بری      از طرف دیگه هم اون یکی خواهرم می گفت : این که چیزی نیست خاله جون    من که بچه بودم فکر می کردم خاله مهسا عروسکمه      برای همین یک بار که مامان رفته بود بیرون

خاله مهسا رو بردم تو حیاط وبا اب سرد حمومش کردم ( الهی برای خودم بمیرم آخه مامااااااااااااااااااااااااااااااان تو چرا منو با این ویدای دیوانه تنها گذاشتیییییییییییییییییییییییییی    )  بعد مامان اومد و حالمو حسابی جا آورد (آخیییییییییییش دلم خنک شد ) و در ادامه خواهرم اضافه کرد که عقل ما کجا عقل بچه ها الان کجا    چند روز پیش که مهمون داشتم و فیلم عروسی رو گذاشتم تا نگاه کنن     دوستم پرسید:      اون وقت بود که پانی رو آوردی؟ من تا اومد جواب بدم     پانی ( دختر خواهرم که 4 سالشه ) گفت نه خاله جون ، اونجا که مامان و بابا هنوز تو سالن بودن بعدا که رفتن خونه منو به دنیا آوردن .   ( بازم خوبه پانی ابروی خانوادگی ما رو حفظ کرد    )

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:5 نويسنده مهسا |

سلام به همه شما دوستای مهربون و نازنین خودم

امروز بعد مدت طولانی خلاصه تصمیم گرفتم که به خانه دوستی یک بخش خاطره نویسی هم اضافه کنم . من مهسا بیست ساله     و دانشجوی نرم افزارهستم و موضوعات زیادی برای نوشتن دارم      ولی از صبح هر چی فکر می کنم که تو اولین پستها خوبه آدم درباره گل    و بلبل      و کلی چیزهای خوب بنویسه ولی بازم دلم نمی یاد که از کانون گرم دانشگامون براتون نگم     امروز صبح همون روز نفرت انگیزی بود که همه دانشجوها ازش خبر دارن     و می دونن که بخاطر یک امضاء چقدر باید تو صف موند با همه این اوصاف صبح وقتی راهی دانشگاه می شدم به خودم کلی انرژی مثبت می دادم     که تو می تونی صبور باشی تو می تونی امروز دیگه کارکنان دانشگاه و مدیرآموزش رو نفرین نکنی (هر گاه در طلب چيزي برآمدي بلند همت باش) 

و دوستام هم که تو راه تماس می گرفتن و کلی اه و ناله می کردن     که از حالا تا 3 بعداظهر باید بریم صف برگه انتخاب واحد بمونیم را دلداری می دادم که نه این دفعه دیگه کارمون زود را می افته خلاصه وقتی بعد 15 روز چشمم به جمال دانشگاه روشن شد     دیدم یکی از همکلاسی هام که نسبت به بقیه پسرا درسش بهتره و خیلی هم با ادبه     داره از دور منو نگاه می کنه ، منم با اینکه  خیلی شیطون هستم ولی معتقدم به جماعت پسر اونم همکلاسی های بی ظرفیتم نباید رو داد    ولی خوب این با اونای دیگه فرق داره      وقتی داری باهاش حرف می زنی حس نمی کنی پسره چون مدل ابروهاش مثل خودم کاملا هشت کوتاهه و موهاش تقریبا اندازه موهای خودم بلنده و صاف     و دماغش هم عملیه    ولی با تمام این توصیفات آدم بسیار محترمیه و من براش احترام زیادی قائل هستم    ولی اون لحظه که اینو دیدم وای دیگه کم مونده بود منفجر بشم از خنده     آخه موهاش رو های لایت کرم ،کرده بود     دیگه فقط مانتو روسری کم داشت یکمی که گذشت دیگه برام عادی شد و رفتم داخل سالن دیدم دوستام که زودتر از من رسیدن تو صفی که پسرا و دخترا قاطی هستن    تا فقط یک برگه مسخره انتخاب واحد رو بگیرن آخه مگه یک برگه را بین دانشجوها تقسیم کردن چقدر طول می کشه اصلا اگه بگذارن رو صندلی تا هر کی میاد خودش یک برگه بر داره و بره واحداش رو انتخاب کنه دیگه انقدروقت لازم نداره     ولی کو گوش شنوا ؟ خلاصه بعد از طی یک مرحله کامل مالیده شدن به پسرا     موفق شدم سه تا برگه بگیرم و بریم واحدامونو انتخاب کنیم و دوباره وارد صف جمهوری اسلامی     بشیم و بعد یکساعت و نیم  تازه من با کلی زرنگی    و استفاده از فرصتهای درخشان ( لاس زن دختر و پسرها     ) به جلو صف رسیدم و تونستم به اتاق مدیر آموزش برم و سه تا امضاء بگیرم و برم اتاق امورمالی و در صفوف منظم جمهوری اسلامی شرکت کنم و بعد چهل و پنج دقیقه  ایستادن دیدم نه خیر اصلا یک نفر از ما هم نتونسته امضاء بگیره و بره دیگه داشت اشکم در می اومد     ما بدبختا منتظر موندیم تا یک نفر پشت کامپیوتر بعد از رسیدن به کارهای عقب افتاده روزاهای قبلش یک امضاء به ما بده     و عقده های روزهای دانشجوییش رو سر ما خالی کنه      تو دلم خودم رو لعنت می فرستادم که اخه احمق جون بابات که گفت تو نمی تونی از کارکنان شریف و سخت کوش ایرانی امضاء بگیری     آخه چرا    گوش ندادی ؟که ناگهان تصیمیم گرفتم از راه حل های شرافتمندانه      پدرم وارد عمل بشم و یک نگاهی به اطراف کردم دیدم ایوللللل شانس      همون پسره که سه هفته پیش از ورقه امتحانی من همه سوالات زبان رو تقلب کرد    و تونست بعد سه ترم یک درس رو پاس کنه و 14 بشه      (خدا رحم کرد که مراقب زود ورقه رو ازش گرفت و گرنه اسم منو هم می نوشت)، جلوی میز امور مالی ایستاده و همون لحظه مسئول امور مالی از پشت میزش بلند شد      و رفت بیرون      اونم چه بیرونی باعث شد همه پسرا بیان تو بغل ما     تا اون تشریف ببره و چون تعداد پسرا بیشتر از دخترا بود      و اون تعداد دختری هم که بودن همه از مظلوم های کلاسمون   و پسرا هم که همه از اون بچه با معرفت ها ، اون پسره رو صدا کردم و ازش خواستم تا سه تا ورقه منو از بین ورقه های بقیه که رو میز بودن بیاره رو بگذاره      و اونم با کمال میل انجام داد و دخترا هم که تو حال خودشون بودن زیاد متوجه نشدن و پسرا هم چیز خاصی نگفتن تا اینکه مسئول امور مالی اومد و دوباره ما ترکیدیممممممم      تا اون رفت پشت میزش و دیدم دوباره مشغول کارهای خودش شد و من پرده دوم نمایش رو اجرا کردم ، شروع کردم به غرغر کردن که ای بابا این چه وضعیه      همه دخترا و پسرا هم که فکر کنم تو گلوشون این حرف گیر کرده بود همراهیم کردن و هی گفتم ای بابا یک آشنا ما اینجا داشتیم خوب می شد دیگه آنقدر اینو گفتم تا مسئوله سرش رو بلند کرد گفت بله خانم چیه      خوب امضاء داری بمون نوبت و برگه ها رو گرفت تو دست مبارکش و یکی یدونه امضاء کرد و چون سه تای اولی مال ما بود      من اول از همه گرفتم و اومدم به سمت راه رو وقتی الهام منو دید انگار فرشید امین رو دیده     (اخه عشق اونه کشته ما رو با فرشید ) مستانه هم که منو با چیز برگر اشتباه گرفته بود      و سه تایی باهم راهی بانک شدیم  در مسیر وقتی دیدم ساعت  بیست دقیقه به یک شده و حتما باید تو بانک هم کلی صف بمونیم و ممکنه ساعت 2 بشه وهم از بانک بمونیم هم از دانشگاه ، تصمیم گرفتم غرورمو بشکنم     و بریم  مغازه سراغ بابام تا اون این کارو انجام بده وقتی بابام دید برگه گرفتم کلی خوشحال شد     می گفت چه جالب چه طور تونستی      فکر می کردم خودم فردا باید بیام      و ما تو مغازه نشستیم  باورتون شاید نشه بعد یک ربع بابام شهریه هر سه تا مونو واریز کرده اومد (از راه های شرافتمندانه یا همون زیر میزی     ) ما دوباره رفتیم دانشگاه دیدیم در راه رو بسته شده و گفتن رئیس جلسه گذاشته اونم وسط انتخاب واحد ماااااااااا و همه با اعصابهای     داغون بیرون بودیم که دیدیم  یک سینی بزرگ      چلوکباب با نوشابه و ....... وارد اتاق مسئولین شد و همه با چه شوری      از پشت میزها شون بلند شدن . نه که خیلی کار می کنن گرسنه هم می شن.     واقعا اینا فکر کردن ما خر هستیم یا احمققققققققققققققققققق چرا دروغ می گن      .بعد یکساعت انتظار     که نهار از گلوشون به همراه چای پایین بره و درو باز کنن وارد اتاق شدم  بی شعورا پیاز     هم خورده بودن      آخه بابا جان هر چی جایی داره قرار نیست آدم به جایی رسید دیگه هر غلطی خاست بکنه و  تا کی ایرانی ها نمی خوان یاد بگیرن که باید به همدیگه احترام کنن. به هر حال انگار خدا رو پیشونی من نوشته بد شانس     همین که فیش رو دادم و خودکار مدیر آموزش به برگه من رسید یکی اومد گفت اتاق رئیس کارش دارن و من موندم با نیم ساعت انتظار. سر ساعت 3 رسیدم اتاق آخر تا دیگه راحت بشم       باز دوباره تا خودکارش رو گذاشت رو ورقه من، یکی اومد گفت     : اتاق رئیس. آخه یک نفر چند تا کار رو باهم باید انجام بده هم این تلفن ها که دیوونمون کرده بود هم اینا که هی صدا شون می کردن بالا معلوم نبود باز چه گندی زده بودن      در آخر خسته و مونده اومدم بیرون دیدم رئیس دانشگاه  داره میان تا ده دقیقه وقت باقی مونده از انتخاب واحد رو از طرز برخورد کارکنان با دانشجو نظارت کنه      و جالب اینجا بود همونایی که داد داد می کردن وقت حرف زدن با دانشجو     دیگه کم مونده بود کتکمون بزنن    بجای کلمه چیه       از واژه جونم      و به جای کلمه بروووووووو بیرون از تشریف ببرین      و به جای کلمه الان وقت ندارم از واژه معادل کمی لطفا منتظر بمونین     استفاده می کردن این بود اون کانون گرمی که حیفم می اومد براتون نگم  

 

***گاندي مي گويد هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد :

1- سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار

4- شناخت بدون ارزشها  

5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري


 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:59 نويسنده مهسا |