|
خاطرات دوران جوانی
|
امروزتو دانشگاه یک سری جماعت که اندازه یک نخود هم عقل تو سرشون ندارن شورش راه انداخته بودن ، اونم سربی اهمیت ترین مسئله ممکن.از بین هزارتا مشکل که مثلا یکیش نداشتن اساتید خوب و یکی دیگه نداشتن امکانات کافی برای اجرای عملی برنامه ها روی سیستم و نداشتن خط اینترنت و نداشتن سرویس یا حتی یک گاری که ما روش بشینیم و رفت و آمد کنیم و... ...اون وقت برادران اسلامی سرخام بودن برنج شورش راه انداخته بودن و از درب نهار خوری تا اتاق رئیس دانشگاه رو زمین ظرفهای یکبار مصرف قرمه سبزی با قاشق چیده بودن و به هیچ کس اجازه نمی دادن از بوفه خرید کنه حتی آب جوش هم برای کافی نمی تونستی بخری . خدا رو شکر من همون اول از خوردن غذای دانشگاه توسط مامانم محروم شدم ، چون می دونه خیلی بچه با احساسی هستم واسه همین بهم گفت بود نکنه غذای دانشگاه رو بخوری ها می ترسم بیشتر از از این بی احساس بشی خلاصه وضعی بود فیلم برداری و عکس و هزار تا کار بی خود دیگه ولی این وسط مسئول امور دانشجویی که یک آدم عقده ای و بسیار زیر آب زن بود اخراج شد و کلی دل ما دخترا خنک شد. انقدر ما تو دانشگاه مشکل داریم که بیشتر وقتها از ناراحتی خنده مون می گیره مثلا دیروز رو بورد یک سری اسامی رو زده بودن و نوشته بودن هر چه زودتر به دفتر آموزش مراجعه کنید ، اسم خوشگل منم تو اون لیست بود خلاصه من و گروهان تمام مدت دل تو دلمون نبود که دوباره به چی مون گیر دادن تا که رفتیم آموزش و خودمونو معرفی کردیم و یکی از احمق ترین کارمند دانشگاه گفت واسه این خواستیمتون که شماره دانشجوییتون رو بگین؟ ما رو می گی انقدر در دلمون افسوس خوردیم که کی این احمق ها رو کارمند کرده آخه زنه بی شعور خودش از کامپیوتر اسم و شماره دانشجوییمون رو پرینت گرفته بود و رو تابلو زده بود اون وقت داشت از ما می پرسید وقتی بهش گفتیم تازه فهمید چه اشتباهی کرده .
راستی چند روز پیش یکی از دوستام خیلی اسرار کرد که حتما برو فیلم اخراجی ها رو ببین خیلی با حاله و کلی تعریف منم با مامان رفتم سینما ، از اونجایی که آدمهای دهن بین مثل من زیاد هستن سینما داشت منفجر می شد و صدای فیلم خوب به گوشت نمی رسید از طرفی هم تمام مدت مامانم غرغر می کرد که مگه تو نمی دونستی من فقط فیلم های عاشقانه که سروش گودرزی بازی کنه دوست دارم این چه فیلم مزخرفی بود که منو آوردییییییییییییییییییییی.
سلام دوست جونای ناز نازی
این مدت که نبودم همش داشتم برنامه نویسی می خوندم و هرچی بیشتر خوندم
بیشتر به این نتیجه رسیدم که چقدر آسونه و من بی خودی نا امید بودم
خلاصه که الان انقدر خوب یاد گرفتم که می تونم هر برنامه ای رو به زبان c بنویسم
و کلی خوشحالم ، آخه من از اون مدل آدم هایی هستم که فکر می کنم حالا دیگه شاخ غول رو شکستم
و چند روزی هم هست دارم با گروهانمون که فکر کنم دیگه بشناسی نشون، کار می کنم تا اونا هم بتونن پاس کنن و در آینده مثل خیلی ها الکی مهندس نشن.ازصمیم قلب دعا می کنم اون کسی که وبلاگ ملودی جونننننننننننننننم رو فیلتر کرد دستش بشکنه (همه بگین آمین) آخییییییییییییییش تخلیه شدم داشتم می ترکیدم .
راستی تا حالا تو زندگیتون سوتی دادین ؟
نگین نه که غیر ممکنه .
هر کی سوتی های با حال داره بیاد تعریف کنه .
و اما سوتی من
مربوط به سه شنبه هفته پیش می شه که برنامه نویسی داشتیم . همون جور که قبلا براتون گفته بودم من همچنان از چهارشنبه سوریه جمهوری اسلامی تا حالا یک نفس راحت از دست مریضی نکشیدم و هنوز سرما خوردگیم خوب نشده تازه سینوس هام هم چرک کردن و تا حالا سه جعبه آموکسی کلاو 625 خوردم . اون روز هم ساعت 12 وقت کپسولم بود ولی هر لحظه می خواستم برم بخورم ، استاد یک برنامه جدید می گفت
تا که بعد نیم ساعت با عجله از کلاس اومدم بیرون تا زود بخورم و برگردم ولی به علت بی نظمیمی کادر آموزش
، کلاسمون به یک جای دیگه منتقل شده بود و چون هر سه تا کلاس به ترتیب کنار هم دیگه هستن ، من اصلا دقت نکردم که از کدوم کلاس اومدم بیرون. وقتی برگشتم تازه به این فکر افتادم که تو کدوم کلاس بودم
؟ و از بد شانسی گوشیم هم تو جیب مانتوم نبود
تا از بچه ها سوال کنم . خلاصه با اعتماد به نفس تمام از در اول شروع کردم وقتی در رو باز کردم
همون جور که خودتون می دونین به علت رعایت شئونات اسلامی برداران ما در دانشگاه ها باید جلو بشینن و خاهران پشت. به همین خاطر همه پسرا یک دفعه سرشون رو بلند کردن و یک دانه کفتر دیدن که در استانه در ایستانه( چقدر با دیدن من بندگان خدا روحیه و انرژِی مثبت گرفتن
) دیدم نه خیر این کلاس من نیست
زود رفتم سراغ در دوم و باز هم کلی با ورودم روحیه به ملت دادم
و در آخر هم با اطمینان کامل رفتم سراغ در سوم و با دیدن چهره ی آشنای برادران دینی مون
لبخند زنان رفتم سر جام نشستم و اصلا هم به رویه خودم نیاوردم که اتفاقی افتاده. وقت نهارهم با بی خیالی رفتم با بچه ها ساندویچ هامون رو گاز زدیم هر چند حالا یادم اومد
که فقط من گاز می زدم بچه ها همه از خنده غش کرده بودن و برادران دینی مون هم با دیدن من خنده ای
بر لبانشون نقش می زد .
انرژی مثبت می خوام
امروز از صبح تا حالا دارم برنامه نویسی c می خونم ولی هر چی می خونم بیشتر احساس نفهمی می کنم آخه منی که پاسکال نخوندم چه طور الان می تونم برنامه c بخونم .از نظر من هیچ چیزی دردناک تر از متوجه نشدن نیست همیشه وقتی چیزی رو مثل حالا متوجه نشم احساس خیلی بدی بهم دست میده انقدر بد که تمام اعتماد به نفسم یک دفعه افت می کنه و همه اونایی که منو می شناسن می گن آدم محکم و خیلی مثبتی هستی و همیشه انرژی مثبت میدی ولی تو این جور مواقع خیلییییییییییی منفی می شم مثلا هفته پیش وقتی متوجه شدم استاد زبانم که دوست بابام بود عوض شده با اینکه اصلا برای من فرقی نمی کرد چون من در هر حال درسم رو می خونم و اصلا دوست ندارم از کسی کمک بگیرم ، شاید باورکردنی نباشه ولی هیچ وقت توانایی تقلب کردن رو نداشتم و ندارم ، خلاصه انقدر اون روز گیج و غمگین بودم که وقتی استاد جدید که ظاهرا استاد خوب و آرومی هست، ازم خواست متن زبان تخصصی رو بخونم اصلا نتونستم بگم itو همه بچه ها داشتن شاخ در می آوردن و حس می کردم اصلا تا حالا هیچ متن زبانی رو نخوندم و بیشتر ناراحت و عصبی شده بودم وقتی الهام آخر کلاس به استاد گفت من حول شدم و ازم خواست جلسه بعدی که بخاطر تعطیلات به دوشنبه آینده موکول شده تمام متن رو کامل و با صدا بلند بخونم و معنی کنم و گفت باید این ترم هم نمره کامل رو بگیری خلاصه اون روز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود وقتی اومده بودم خونه تا شب فقط تو اتاقم غمگین بودم و از فردا صبحش تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن متن 15 صفحه ای و سه روز فقط صبح ها می خوندم و معنی می کردم و مرتب به خودم می گفتم تمام تلفظ هات غلطه ولی همچنان ادامه می دادم تا اینکه چند روز پیش وقتی با بچه ها داشتیم کافی می خوردیم یک دفعه به ذهنم رسید که براشون بخونم واشکالاتم رو برطرف کنم و ناامیدانه شروع به خوندن کردم وقتی تموم شد تازه متوجه شدم تمام روز هایی که واسه خودم می خوندم درست تلفظ می کردم و انقدر خیالم راحت شد ولی حالا امروز دوباره مصیبت برنامه نویسی رو دارم حس می کنم این ترم دیگه می افتم ، نمی دونم دیگه چیکار کنم از شدت سر درد دارم دیوونه می شم صبح به الهام می گم الی جون اصلا به آینده امیدوار نیستم بعد این همه زحمت و درس خوندن اگه به هیچ جایی نرسیم ، اگه کاری برامون پیدا نشه ، اگه بعد چند سال تازه متوجه بشیم چقدر اشتباه کردیم که عمر مونو هدر دادیم اون وقت چیکار کنیم ؟ خدا جونم یکی از همون امداد های همیشگیت رو برام بفرست ، خدا یا کمکم کن این فکرای منفی از ذهنم بره بیرون ، چرا انقدر این روزا فکر می کنم زندگیم داره فنا می شه ؟ خدایا کمکم کن
اگر خواهي که ايمانت محکم باشد...
به آنچه درباره ات مقدر
چه به زيان و چه به سودت باشد راضي و خشنود باش
و به هيچ کس جز خداي سبحان اميد نداشته باش
چشم به راه مقدرات الهي باش!!!
*** کسي که در زندگي چرايي داشته باشد با هر چگونه اي خواهد ساخت !
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند ...
تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند ...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است ...
کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...
کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند ...
گاهي ازغم مي شود ويران دلم ...
کاشکي دلها همه مردانه قسمت می شدند ...
سلام دوست جونای خوشگلم
اگه بدونین الان چقدر خوشحالم
صبح اومدم آمار وبلاگو دیدم کلی دلم گرفت
ولی الان که اومدم دیدم 35 نفر بهم افتخار دادن
و نوشته هامو خوندن یک دفعه یاد دوستی افتادم که وقتی تازه اینجا روساخته بودم و ادرسش رو بهش دادم یک دفعه بهم گفت : مهسا تو که خیلی آدم تو داری هستی و دوست نداری کسی از زندگیت خبر دار بشه پس چه طور شده داری همچین کاری رو می کنی ؟ مراقب خودت باش
و از این حرفها که تو اون زمان کلی تو ذوقم خورد
، با این که آدم فهمیده و تحصیل کرده ای هست ولی نمی چرا درباره وبلاگ نویسی این جور فکر می کنه
؟ من و همه دوستای عزیزی که وبلاگ داریم
درسته که بیشتر زندگیمونو تو وبلاگامون می نویسیم ولی خوب این دلیل نمی شه که مشکلی برامون پیش بیاد تازه از نظر من اگه یک روزی حتی همه اونایی هم که منو می شناسن بیان وبلاگمو بخونن اصلا ناراحت نمی شم
چون من برای دل خودم می نویسم و شما دوستای عزیزم هم با نظراتتون بهم دل گرمی می دین و کلی خوشحالم می کنین .
راستی به همت یکی از پسرای کلاس هنوز کلاسای ما شروع نشد
، آخه اون روز آخری شماره همه بچه ها رو گرفت
و هر وقت که کلاس داریم مسیج می ده وتحدید می کنه که اگه فردا بیای کلاس ........
ولی ما دخترا تصمیم گرفتیم فردا بریم
و اگه هم پسرا نیان ما کلاسو دایر کنیم
می دونم چی فکر می کنین دربارمون
حق دارین
به هر حال گفتیم فردا بریم پسرا رو پیش استاد ضایع کنیم
شاید نمره ای چیزی گرفتیم

از خیلی مدت پیش می خواستم درباره یکی از همکلاسی هام بنویسم ولی فرصتش پیش نمی اومد . ایشون یک خانم 25 ساله هست که 6 ساله ازدواج کرده و یک پسر 5 ساله داره ولی مثل دختر های 18 ساله می گرده و خیلی سعی می کنه کسی متوجه ازدواج و بچه اش نشه . تو روز های اول دانشگاه بین اون همه دختر نمی دونم چرا یک راست اومد سراغ من و رشته دوستی ریخت و مرتب بهم تلفن می کرد و قرار رفت و برگشت به دانشگاهو می گذاشت خلاصه که تو دو ماه اول خیلی باهام صمیمی شده بود و به شوهرش معرفیم کرد . راستش از همون اول متوجه بعضی از اخلاقاش شدم که از نظر من زیاد خوشایند نبود ولی هر کاری می کردم که رابطمو باهاش قطع کنم ، نمی شد . مثلا فکر می کرد ملکه زیبایی هست و همه از لباس پوشیدن و حرف زدنش تقلید می کنن و یا فکر می کرد چون زود ازدواج کرده پس همه حسرت زندگیشو می خورن و در کل آدم مغرور و خودخواهی بود و هیچ وقت اجازه نمی داد با همکلاسی های دیگه صحبت کنم و هر وقت پیش اونا بودم می اومد و با هزار بهونه منو صدا می کرد و هیچ کس از نظرش آدم نبودن و یکی دیگه از رفتارهای خیلی زشتش این بود که هزار چهره داشت و اصلا نمی تونستی بفهمی واقعا از ته دلش از کسی خوشش میاد یا نه ؟ و ظاهرش بسیار فریبنده ولی باطن زشت و از نظر من خرابی داشت و روبه روی بچه ها هزار جور زبون می ریخت ولی تا طرف پشت می کرد ، مسخرش می گرفت و فکر می کرد همه رو با چهار تا قربونت برم ، فدات بشم می تونه گول بزنه . حتما می دونین وقتی با کسی بگردی می تونی بشناسیش ، منم همه اینا رو یک روزه نفهمیدم بلکه حدود سه ماهی طول کشید و قرار شد چند جلسه ای کلاس ریاضی بریم و با هزار بدبختی راضیش کردم که الهام و مستانه هم با ما بیان و از همون روزهای اول کلاس برامون تعیین و تکلیف می کرد و اصلا درک نمی کرد که باید نظر بقیه هم بپرسه ولی ما تحملش می کردیم و هر وقت دلش می خواست و حالش خوب بود می گفت بریم کلاس و هر وقت هم که حالش بد بود ما هم باید می گفتیم چشم و نمی رفتیم و گاهی هم تلفن می کرد و می گفت شرایط روحی مناسبی ندارم و حسش نیست ، منم می گفت باشه عزیزم اشکالی نداره و همش سعی می کردم درکش کنم و به خودم می گفت دوستی همینه و یک روز هم برای من مشکل بوجود میاد ، تا این که شوهر خواهرم بعد ده سال اومد ایران و به جای این که بره خونه خودش تا همه برن اونجا دیدنش یک راست اومد خونه ما و همه فامیل هم در عرض نیم ساعت خبردار شدن و از اونجایی هم که فامیل ما بسیار کنجکاو هستن و دوست دارن بیان ببینن طرف تو خارج خوب بدبختی کشیده و پیر شده یا نه خودشونو برای صرف شام دعوت کردن ( همه فامیل که می گم شما یک 50 نفری رو در نظر بگیرین ) و اون روز هم قرار بود بعداظهر بریم کلاس ولی من مطمئن بودم به اندازه کافی ملاحظه حال این خانمو کردم و از طرفی هم مثلا با هم خیلی صمیمی بودیم و در نتیجه با خیال راحت اول به الهام عزیزم تلفن کردم و بعد کلی معذرت خواهی و شرمندگی ازش خواهش کردم که کلاس رو کنسل کنیم و اونم سریع درک کرد و مستانه عزیزم رو هم در جریان قرار دادم و آخر به دوست مثلا صمیمی تلفن کردم و برای اولین بار بعد اون همه سوءاستفاده گری هاش ازش یک تقاضا کردم و اونم با هزار جور زبون بازی که الهی قربونت برم چرا ناراحتی ؟ کلاس فدای سرت و این جور حرفها رضایت خودشو اعلام کردم و خیالمو راحت تر کرد ولی نیم ساعتی نگذشته بود که الهام تلفن کرد و گفت مهسا جان تو رو خدا ناراحت نشی ها ولی این دختره زنگ زده بهمون و می گه به جهنم که مهسا نمی یاد به ما چه که اون مشکل داره و می گه ما که نمی تونیم بخاطر اون کلاسمونو کنسل کنیم و خلاصه هر چی گفت ما قبول نکردیم ولی خواستم بهت بگم که فردا اگه برعکسش رو بهت گفت بدونی با چه کسی طرف هستی و اون روز تمام مهمونی کوفتم شد نه بخاطر یک کلاس بی ارزش چون اگه اونا هم می رفتن برای من فرقی نمی کرد بیشتر از دو رو بودن و این همه تظاهرش ناراحت شده بودم و همش به خودم می گفتم وقتی می تونست خیلی راحت مخالفت کنه و منم که برام مهم نبود و بعدا تنها کلاس می رفتم ، پس چرا اون همه چاپلوسی کرد و پشت سرم اون همه غیبت کرد؟ و اون شب یکی از بدترین مهمونی های عمرم شد و از اون روز به بعد نه جواب تلفن هاشو دادم و نه دیگه با اون کلاسی رفتم ، جالب اینجاست که هنوزم بهم تلفن می کنه و می گه بیا باهم بریم کلاس و جوری رفتار می کنه که اصلا انگار چیزی نشده و اگه خودم با گوشهام صدای ضبط شده شو نشنیده بودم فکر می کردم همه حرفهای الهام دروغ بوده . واقعا نمی دونم چرا بعضی آدم ها انقدر متظاهر هستن و فکر می کنن از همه دنیا سر ترن ولی با وجود اون همه چاپلوسی ، خلاصه چهره واقعیشونو نشون می دن و خودشون باعث رسواییشون می شن ولی از اون روز تا حالا هر چی سعی کردم نتونستم فراموش کنم و با این همه تلفن ها و مسیج هایی که برام می ده ببخشمش ، من همیشه عقیده دارم وقتی از کسی بدی دیدی یا طرفت شرایطی مثل این خانم رو داشت ، بگذارش کنار ، ولش کن و اصلا بهش اهمیت نده ، این همه آدم تو دنیا هست و دوست که قحطی نشده ، ولی ببخشش چون اون طرف ارزش این که بذر نفرت تو دلت بکاری نداره ولی هرگز اون رو یک دوست واقعی ندون و مثل قدیم باهاش ارتباط برقرار نکن . نمی دونم چقدر درست فکر می کنم ولی چون دلم ازش شکست و بچه های دیگه هم شناختنش دیگه هرگز نمی تونم باهاش مثل قبل باشم و من این مطلب رو برای این نوشتم که به همه شما بهترین ها و دوست عزیزم که چند روزی هست همچین مشکلی در رابطه عاشقانش پیش اومده بگم که چقدرخوبه همیشه قبل از برقراری هر نوع ارتباطی چی عاطفی و چی احساسی قبل از وابستگی ، چند ماهی فقط به " شناخت " طرف مقابلمون بپردازیم .
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس بدلی می پوشند
انچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
سال 86 مبارک
از اخرین باری که آپ کردم خیلی وقته که می گذره تو این مدت همش مریض بودم .تقریبا تا 5 عید گرفتار دندون و بخیه هام بودم و بعدش هم 25 نفر مهمون رو سرمون خراب شدن اونم چه مهموناییییییییییییییییییییییییییییییییی...... 
واقعا بد نیست آدم کمی هم ملاحظه دیگران رو بکنه و همش به فکر تعطیلات و خوش گذارنی خودش نباشه، من نمی دونم چرا ما از همه سنت های قدیمی داریم یک جور دیگه استفاده می کنیم آخه عید دیدنی یعنی به هم سر زدن و جویای حال هم شدن نه این که از یک شهر دیگه با تمام اعضای خانوادمون پاشیم بریم خونه مردم چتر باز کنیم بخوریم بریزیم و دستور بدیم و استراحت مطلق کنیم و از تعطیلات فقط خودمون استفاده کنیم و پدر صاحب خونه رو در بیاریم. یکی از مهمونامون که شدید سرما خورده بودو از شدت تب داشت می سوخت ولی با این حال نتونست از دعوت شام مادرم بگذره
و باعث شد هنوز سلامتیمو کامل بدست نیاوردم یک آمفولانزای شدید هم بیفته به جونم و خلاصه که همش مریض بودم
و هستم و اصلا نتونستم از تعطیلات استفاده کنم و یک خط هم درس نخوندم حتی انقدر بی حال شدم که توانایی پشت کامپیوتر نشستن رو هم ندارم و هر شب تو این مدت به خودم می گفتم یعنی گیلاسی عزیزم آپ کرده
؟ یا ملودی جونم اومده تهران؟ و نگارین عزیزم که امروز تازه رفتم وبلاگش رو باز کردم و چقدر از دیدن داستان جدیدش خوشحال شدم راستی نگارین جونم خوش بحال سلام ما رو هم به امام حسین برسون اینشالله سالم بری و برگردی وهمین طور دوستای دیگه
خلاصه به یاد همتون بودم و خیلی همتون رو دوست دارمچون مطمئنم از بهترین ها هستین
و از خدا می خوام
همیشه بهترین هاشو بهتون بده . قول میدم خیلی زود آپ کنم ( بچه ها مراقب سلامتیتون باشین
که مهمترین چیز دنیاست )