تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
              

سازنده ترين کلمه(( گذشت )) است ... آن را تمرين کن.

پرمعني ترين کلمه(( ما )) است ... آن را به کار بر.

عميق ترين کلمه(( عشق )) است ... به آن ارج بده.

بي رحم ترين کلمه((  تنفر )) است ... با آن بازي نکن.

خودخواهانه ترين کلمه(( من(( است ... از آن حذر کن.

نا پايدارترين کلمه(( خشم )) است ... آن را فرو بر.

بازدارنده ترين کلمه(( ترس )) است ... با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه (( کار )) است ... به آن بپرداز.

  . پوچ ترين کلمه(( طمع )) است ... آن را بکش 

سازنده ترين کلمه(( صبر )) است ... براي داشتنش دعا کن.

سلام

خوبین بچه ها؟

منم بد نیستم ، دارم شب قبل از مرگ رو می گذرونم ( فردا امتحان دارم )ولی با بچه ها قرار گذاشتیم بعد ازامتحان نهاربریم بیرون و پارک کلی بگردیم و تفریح سالم کنیم تا الان هم داشتم درس می خوندم با خودم قرارداد کرده بودم که از 9 تا 10 شب صد تا تست رو دوره کنم و بعد بیام کامی بازی   و شب هم اگه فکروخیالات بد بگذارن یکمی استراحت کنم ولی الان تازه یادم اومد که جزوه هایی که ازالهام گرفتم رو پاک نویس نکردم  و چون با مداد نوشته نمی تونم فوتو بزنم واسه همین باید 12 به بعد بشینم خودم بنویسم ولی خوب همه روکه خودم تنهایی نمی نویسم مثلا یکی دو خط رو فقط افتخارمیدم و از انگشت های مبارکم استفاده می کنم و بقیه رو آنقدر چشمامو میمالم و انگشتامو نوازش می کنم و کمی هم غرغرو نفرین چاشنیش می کنم تا بابام میاد و برام می نویسه بعد منم فردا صبح میرم جزوه الهام رو پس میدم منم شدم مثل اون خانم هایی که ازدواج کردن و تو وبلاگ شون فوت و فن شوهر داری یاد میدن با این تفاوت که من راه های غیرشرافتمندانه یادتون میدم ولی باور کنین انقدر خوب عملی می شه کافیه یک کمی هم چشمت مثل من ضعیف هم باشه دیگه آنی جواب میده .

*** راستی بچه ها هر کی که عاشق شعر و شاعریه حتما به وبلاگ نجواهای عاشقانه  که آدرسش تو لینک ها هست سربزنه بخصوص اون پست آخرکه یک شعر ناز نازی نوشته شده رو حتما بخونین من که ازوقتی اون شعرروخوندم همش دنبال یکی می گردم که تا حرسم رو در آورد اون شعر رو براش بفرستم و جیگرم حال بیاد.

اینم اون شعر ذکر شده :

اگه می خوای بری برو، از تو دوباره می گذرم

نگاه به گریه هام نکن، من از تو بی وفا ترم

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمی شی

این دفعه دیگه بر نگرد، تو واسه ما یار نمی شی

نه غم می خوام نه خاطره ، فقط بزار رها بشم

تو این غریبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم

از توی قصه هام برو ، دیگه تو فکر من نباش

تموم کن این غايله رو ، نمک رو زخم من نپاش

همیشه بی گناه تویی ، همیشه تقصیر منه

نگاه بی وفای تو همیشه طعنه می زنه

بازم دارم می بخشمت، این اشتباه آخره

 

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:44 نويسنده مهسا |

                                 سلام دوستای مهربون

ببخشید که این هفته نتونستم آپ کنم فکر نکنین که مطلب نداشتم نه بلکه خیلی سرم شلوغه از یک طرف برنامه ریزی برای امتحانات ، از طرف دیگه سخت مشغول خرید هستم و تقریبا مغازه ای دیگه تو این شهر پیدا نمی شه که من نرفته باشم و از هفته دیگه قراره برم چند تا از شهرهای نزدیکمون رو هم سر بزنم و یکمی هم پولهای ناز نازیه بابامو اونجا خرج کنم . انقدر فکرم مشغوله که حد نداره خوابم خیلی کم شده و همش اضطراب امتحاناتم رو دارم با اینکه قبلا اصلا اینجورنبودم همش می ترسم نکنه یکدفعه برنامه امتحانات به هم بخوره و من از پروازم جا بمونم  . صبح ها که دانشگاه هستم و بعداظهر ها هم با بچه ها مشغول خرید و هر روز خواهرم زنگ می زنه و کلی سفارش می کنه که هیچی نخریدها :-(  من خودم اینجا برات همه چیز می خرم و منم هر بار می گم نه خیالت راحت Yahoo Hidden Smileys-29 من اصلا بجزخودم هیچی نمی یارم    و فقط یک چمدون کوچیک دارم  Yahoo Default Smileys-36 و باز فرداش یکی از بچه ها میاد و می گه فلان مغازه یک تاپ ناز نازی آورده Yahoo Default Smileys-29و منم بهش می گم باشه پس بریم ولی یادت باشه ها Yahoo Hidden Smileys-19  من نمی خوام بخرم و بعد که با گروهان راهی می شیم همین که از پشت ویترین می بینمش یک دل نه صد دل عاشقش می شم جوری که به فاطمه می گم برو بپرس   این تاپ صورتیه چنده     بعد فاطمه می گه : مهسا کدوم رو می گی    اون که بنفشه    منم مثل بچه های سه ساله اینجوری می گم اره و بعد چند ساعت اونم تو چمدونم میره ولی جای شکرش باقیه که تمام لباس های من وزن خیلی کمی دارن و با اینکه تا حالا 20 تا تاپ و 10 تا شلوار و .... خریدم ولی همشون تو یک چمدون کوچیک جا شدن ولی درعوض مامانم دو تا چمدون پرکرده حالا می گه اون یکی چمدونت رو بدهمن می خوام توش خوردنی ببرم  آخه من موندم اگه یک وقت چمدون خوردنی ها رو تو فرودگاه باز کنن من خودمو ازخجالت کجا قایم کنم  مردم با چه کلاسی میرن اروپا اون وقت ما با یک چمدون پراز سبزی خوردن و زرشک و گردو و آجیل و زعفران و تخمهههههههههههه و سبزی سرخ شده و گز و سوهان و نون سنگک و... (حالا تا روز آخر این ماجرا ادامه دارد) میریم اروپا .

بچه ها هم که دیگه کلافه کردن منو هر کدوم یک چیز عجیب سوغاتی می خوان آخه شما بگین من چه طور می تونم  :- I    برای هر کدومشون یک مرد با اخلاق و خوشگل و خوش تیپ و پول دار و با فرهنگ ، سوغات بیارم تازه این مواردی که گفتم فقط نقطه های مشترک بین شونه و گرنه هر کدوم از خانم ها یک سلیقه ای دارن مثلا یکی می گه بور باشه، یکی می گه سفید باشه ، یکی می گه چشماش روشن باشه و ... ... جالب اینجاست که الهام تنها کسی که براش مهمه طرف خارجی نباشه و اگه ایرانی هست حتما ... شده باشه من که خودم موندم چه طورمی تونم همچین سوغاتی هایی رو تو چمدون جا بدم و اگه بتونم یک درصد از اون موارد رو پیدا کنم ولی آخه من از کجا بفهمم که طرف ... شده یا نه؟ حالا اگه شما هم چیزی می خواین خجالت نکشین زودتر بگین تا تو لیستاضافه کنم .

 هر روزمیام وبلاگ هاتون رو چک می کنم تازه چند روزی بود که از پیدا کردن آدرس جدید ملودی خوشحال بودم ولی امروز دوباره غم فیلتر شدن وبلاگ گیلاسی جون رو دارم خواهش می کنم اگه کسی آدرس جدیدش رو پیدا کرد به من هم بده .

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:44 نويسنده مهسا |

               شدید ویروس سرماخوردگی دارم پخش می کنم ٬ بپا نگیری

امروز صبح مثل همیشه همگی ساعت 11 سر کلاس آماده شده بودیم با این تفاوت که خبری از پسرهای کلاس نبود و همه کنجکاو که چه بلایی سر این جوانان رشید اومده بعد چند دقیقه کم کم چند تایی اومدن ولی باز خبری از 4 تا فیلم کلاس نبود. ( فکر کنم قبلا توصیف شون کردم ولی خوب یکبار دیگه هم یادآوری می کنم )

یکی شون که اسمش محمد هست با اینکه فقط 21 سالشه ولی مثل غول می مونه ، هم قدش بلنده و هم هیکلی و موهاش هم همیشه شونه نشده و فرفری و بسیار نامرتب هست و این جناب اصلا شلوار مناسب آدمی زاد نداره بلکه همه شلوارهاش فاق کوتاهه و همیشه هم نصف شکمش معلومه و چون به علت مسائل امنیتی ردیف جلوی ما می شینه ، هر بار که از جاش بلند می شه ما دخترا چشمامون رو می بنیدم و تو دلمون یک جیغ کوچیک می کشیم آخه شما نمی دونین که کمر شلوارش کجاست و چقدر خطرناکه ، آدم هر لحظه فکر می کنه الان می افته پایین تا حالا هم تمام واحداشو افتاده بجز همون امتحان زبانی که قبلا خدمتتون عرض کردم .

یکی دیگشون که اسمش فرشاد هست همون جور که قبلا هم درباره اش گفتم لاغر و قد بلند و موهای صاف و بلند و های لایت شده و دماغش رو هم عمل کرده و تازگی ها موهای دستش رو هم باد برده و خودشو برنزه هم کرده و درسش از بقیه کمی بهتر بود ولی الان دیگه هم رنگ جماعت 4 نفرشون شده و درس نمی خونه .

نفر بعدی اسمش حجت هست و خیلی خوشگله ولی در عوض یک آدم خیلی  مسخره و حرافه Yahoo Hidden Smileys-32 که غیر ممکنه کسی چیزی بگه و اون یک تیکه ای بارش نکنه و از سه حالت بیشتر خارج نیست یا داره بد چشمی می کنه       ، یا داره حرف می زنه Yahoo Hidden Smileys-27  ، یا داره فوتبال بازی می کنه ( آخه خیر سرش تو یک تیم بی کاران هم عضو هست )

نفر آخر اسمش آقا مهیار هست ( آقاش واسه اینه که هم اسم داداشمه ) و لاغر و قد بلند و یک شرکت کامپیوتری هم داره .

خلاصه بر طبق قرار قبلی استاد  یک ساعت اول کلاس رو شروع کرد به رفع اشکال کردن و یک دفعه حجت اومد و ما همه مونده بودیم که چه طور این جناب "مهندس بعد از این" ،  تنها اومده  و بعد که استاد چند تا اشکال برطرف کرد گفت : پس الان امتحان بدین و یک دفعه حجت گفت: استاد شما که قبلا گفته بودین ساعت دوم امتحان می گیرین   و از اونجایی که استادمون عاشق دماغ سوزوندن هست اونم دماغ جناب حجت رو ، درجواب بهش گفت: تو باز به جای دیگران حرف زدی  توکه اومدی دیگه برات چه فرقی داره الان یا یک ساعت دیگه    و جناب حجت با نگرانی جواب داد : آخه رفیقامون بیرون سر کاری هستن و خبر ندارن ، من برم خبرشون کنم  و رفت بیرون . بعد چند دقیقه خودش اومد ولی خبر از اونا نبود ما هم به این خیال که این رفته بهشون زنگ زده و اونا تازه تو راه هستن، بودیم که یک دفعه اون غوله اومد و همون جور که در کلاس رو باز کرد یک خمیازه بلند هم کشید و انقدر رفتارش خنده دار بود که ما همین که می بینیمش می خندیم  چه برسه که امروز ژولیده تر و کلی قیافه حق به جانب هم گرفته بود و با دیدنش استاد گفت : به به چه علمایی سر کاری بودن، خوب بقیه تون رو می تونم حدس بزنم کیا هستن .

بعد ده دقیقه در کلاس باز شد و فرشاد با چشمهای خون آلود و سر وضع آشفته و تو چرت کامل وارد شد و پشت سرش هم مهیار اومد . همین طور که استاد داشت یک برنامه ای رو پای تخته توضیح می داد رو به اینا گفت: ببخشید می تونم بپرسم شما 4 نفر امروز سر چه کاری بودین ؟

یک دفعه فرشاد همون جور که تو چرت بود گفت: استاد دیشب تا صبح سر یک کار مهمی بودیم نه الان

استاد با چشمهای اینجوری : مگه شما دیشب سر چه کاری بودیم که الان اینجور خسته و خمار هستین  ؟

حجت : هیچی استاد . ما دیروز تصمیم گرفتیم درس بخونیم واسه همین بچه ها رو شب خونمون جمع کردیم و تا صبح قهوه خوردیم و درس خوندیم و الان هم بچه ها تو ماشین ما خوابیده بودن.

ما که همه از خنده منفجر شده بودیم چون بعد سه ماه تازه این علما تصمیم به درس خوندن گفتن و می خواستن یک شبه برنامه نویس بشن و بعد سرزنش های استاد به این علما   قرار شد امتحان به هفته بعد موکول بشه . من که تا همین چند لحظه پیش داشتم از دست این چند نفر حرس می خوردم      چون گذشته از این همه زحمتی که تو این دو هفته کشیدم و اصلا تفریح نکردم و الان کاملا احساس افسردگی دارم و تمام دیشب رو استرس داشتم تازه امروز تو تب هم می سوختم و حالم بدتر هم شده ولی خوب کمی هم حال حجت رو جا آوردیم  آخه ایشون همین جور الکی که لقب "مهندس بعد از این "رو نگرفته بلکه ایشون یک کیف مهندسی دارن که بسیار بهش حساسن و اصلا دوست ندارن وقتی که از کلاس میرن بیرون و بعد بر می گردن Yahoo Hidden Smileys-19 ، کیفشون رو زمین افتاده ببینن .امروز که ما همه وقت نهار مشغول غذا خوردن بودیم اومد و یک نعره ای (البته تو خالیه ها، پیشت کنی دلش می ترکه) کشید و گفت: من نمی دونم کی این کیف منو می ندازه پایین و بعد این که کیفش روبا عشق فراوان گذاشت رو صندلیش، رفت بیرون . من که حرسش رو حسابی داشتم  با گروهان تصمیم گرفتیم اونا جلوی در کشیک بدن تا دوباره نیومده من کیفش رو بندازم رو زمین تا وقتی بیاد حسابی حرسش در بیاد . خلاصه نقشه رو اجرا کردیم و همون لحظه استاد هم اومد و همه اومدن تو کلاس و اون هم با آرامش تمام همین جور که داشت می رفت سر جاش بشینه ، یک دفعه کیفش رو که دید نقش زمین شده اینجوری شد و شروع کرد مثل همیشه غرغر کردن و ما هم اون ته کلاس یواشکی می خندیدیم  Yahoo Default Smileys-2  استاد که صداشو شنید بهش گفت : حجت مثل اینکه امروز خیلی پر رو شدی  برو تا جلسه بعد هم نبینمت و بیرونش کرد وای انقدر دلم خنک شد .

من نمی دونم چرا یک مدتی هست که شیطونیه خونم افت کرده    نمی دونم چشم خوردم یا از این تب و سرما خوردگیه باعث شده؟؟؟



+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                       یک سلام با کلی لبخند و انرژی به همه

از 8 فروردین که برای ارائه مدارکم به سفارت هلند رفته بودم تا چند روز پیش تقریبا 40 روز رو تو انتظار و نگرانی گذروندم  Yahoo Default Smileys-29 ما هر سال تابستون یک برنامه ای برای تعطیلات مون داریم و به مسافرت های مختلف میریم  بخصوص که  تو دو سال گذشته از فروردین تا تیر ماه فقط خودمونو واسه اومدن خواهر به ایران و برنامه ریزیه مسافرت های مختلف آماده می کردیم ولی امسال قرار شد دیگه خواهرم نیاد و من و مادرم بریم پیشش . خودم رو برای شنیدن جواب رد آماده کرده بودم و دوشنبه صبح که داشتم با خواهرم صحبت می کردم اون رو هم در جریان قرار دادم و تونستم راضیش کنم که فقط منتظر مامان باشه     و بی خودی هر روز با اشکان ( خواهر زاده ام ) برنامه های مختلف نچینه .

خلاصه چند ساعت بعد از صحبت من با خواهرم ، برخلاف زمانی که خودشون برای اعلام جواب گفته بودن ساعت 2 ظهر یکی از کارمند های سفارت تماس گرفت و گفت که ویزای مادرم ok شده و قطع کرد.  سریع رفتم سراغ تلفن و خودم تماس گرفتم و بعد از اینکه اسم و فامیل و شماره پرونده رو خوندم گفت : خانم شما مگه همراه مادرتون نیستین خوب برای شما هم ویزای نود روزه صادر شده . به خواهرم زنگ زدم اونم به شوهر و پسرش اطلاع داد و بعداظهر که رفتم دانشگاه تا الهام رو دیدم  و  بچه ها که گویا بیشتر درانتظار جواب بودن خیال کردن کارم درست نشده و بعد کلی مسخره بازی بهشون گفتم  و کلی کتک و ابراز علاقه نوش جان کردم و شبش هم با گروهان رفتیم کافی شاپ و کلی خوردیم و خندیدیم .خلاصه نتیجه اخلاقی این ماجرا اینه که   Yahoo Hidden Smileys-19  بابا درناامیدی جای بسی امید هست .

الان که فکر می کنم اضطراب بیشتری نسبت به قبل پیدا کردم همش تو این جریان امتحان و درس فکر برنامه ریزی واسه سفر هم افتاده به مغزم . امروز که با مستانه صحبت می کردم   می گفت بهترین کار اینه که تا یک هفته فقط یک کاغذ جلوی چشمت بگذاری و هر لحظه که چیز جدیدی یادت افتاد یادداشت کنی و بعد آماده خرید و تهیه لوازم بشی و منم تصمیم گرفتم همین کارو بکنم اگه شما هم فکر بهتری دارین لطفا بگین تا دقیقه نود اونم تو زمان آخر ترم که باید تمام فکرم به امتحاناتم باشه دنبال اسباب سفر نیافتم چون برنامه ریزی من از قبل طوری بوده که فردای آخرین امتحانم بلافاصله می خوام بلیت بگیریم که تا 1 مهر اونجا باشم و از این ور هم به شروع کلاس هام برسم .

از حالا می تونم تصور کنم که در کنار خانواده خواهرم چقدر بهم خوش می گذره         

" از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر ،سطر آخر، مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد "

    

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                                              سلام

تو این چند روزی که نتونستم آپ کنم همش درخدمت یکی بودم   حتما می گین کی؟ خوب معلومه دیگه شکم محترم بابام .              

اگه بدونین چقدرتو این چند روزه اذیتم کرده من از اون دخترایی نیستم که دست به سیاه و سفید نمی زنن اصلا یک ژن خیلی ناجوردارم که نمی تونم اجازه بدم دیگران مثلا مادرم همه کارها رو انجام بده و به زبان خودمونی نخود هر آش هستم و همیشه تو خونه و هر مهمونی نقش دست راست میزبان رو ایفا می کنم اینا رو گفتم که نگین چقدر تنبلی حالا دو روز کار کردی صدات در اومده. شما نمی دونین این بابای من چه آدم پرزحمتیه اگه سرسفره مثلا بطری آب و لیوان باشه ولی دستش رو دراز نمی کنه برای خودش آب بریزه بلکه باید براش آب بریزی و بدی دستش، این حالا کوچکترین کارشه اگه یک وقت یک ثانیه بعد ورودش به خونه نهار آماده بشه دیگه قاطی می کنه Yahoo Hidden Smileys-32البته نه از نوع داد و بیداد و خون ریزی  Yahoo Hidden Smileys-19  بلکه به روش خودش ، اصلا من چرا این همه دارم توضیع می دم عزیزم تا حالا مرد از نوع ترک  Eyes Poppin دیدی ؟ اگه برخورد داشتی پس می دونی چی می گم ٫ اگه هم ندیدی آرزو می کنم هرگز نبینی  Yahoo Hidden Smileys-14 البته من همیشه گفتم این مادرما هم همچین بی تقصیر نیست مثلا روزهای عادی بهش هرچی می گم عزیزمن، انقدرتا میاد خونه زودی بهش غذا نده بگذار یکمی منتظر بمونه تا یک وقت که تو نیستی من ازهمه زندگیم بخاطرشکم آقا نیفتم  ولی گوش نمی کنه نه که بترسه ها بلکه تو خونه ما همه چیز همیشه نظم و ترتیب داشته و در کل این چند روز اونم تو این شرایط وحشتناک که من واقعا دلم می خواد می تونستم زمان رو نگه دارم تا هر وقت تمام درسم رو کامل یاد گرفتم اون وقت بی خیالش بشم . به خدا این چند روزبرای من مثل برق و باد گذشت اصلا هیچی ازروزو شب نفهمیدم یا همش غذا درست کردم و شستم و تمیز کردم یا این که درس خوندم .آخه شما نمی دونین من چقدر آدم بی ... هستم خدا نکنه به یک چیزی گیربدم  مگه بی خیال می شم این امتحانی که دو هفته دیگه دارم برام به اندازه مرگ و زندگی مهمه و دوست دارم حتما و حتما نمره ی بالای کلاس رو بگیرم  Yahoo Hidden Smileys-19 حالا برای چی؟ %-(    خدا می دونه انگار که قراره بعدش به من جایزه بدن یا این که قراره تو تی وی نشونم بدن  :- I    این چند روزه دارم دور از جونتون مثل سگ درس می خونم تو رو خدا برام دعا کنین آخه شما

نمی دونین چه لذتی داره وقتی نمره بالای کلاس روبگیریییییییییییییییی                              

دعا یادتون نره ...


+ تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

            درزندگي لحظاتي است که تن به هرحالت باشد جان درسجود است

همیشه سه شنبه ها برای من بدترین روزهفته هست ، امروزکه دیگه بدترهم شده بود .ساعت 5 که اومدم خونه دیگه خبری ازغذای گرم و چای داغ و آب میوه و یک مادرمهربون که بشینه کنارم و موهامو نوازش کنه و قربون صدقه ام بره نبود Crying Into Tissueتو راه که می اومدم چون می دونستم مامان نیست اصلا دلم نمی خواست به خونه برسم ( آخه برای مدتی رفته تهران) بعد ازعوض کردن لباسهام با یک سردرد شدید و حالت تهوع که از صبح بخاطر گرمای هوا  دچارش شده بودم رفتم سراغ آشپزخونه ، اول ظرفهای کثیف که بابا زحمت کشیده بود و از روی میز گذاشته بود تو ظرف شویی رو شستم Yahoo Default Smileys-29  و بعد کمی غذا برای خودم گرم کردم و با بی میلی مشغول شدم و بعد مثل همیشه یک چای تند ریختم و تی وی رو هم گذاشتم رو pms ولی انقدر خسته بودم که هیچی بجزشنیدم صدای بهترین دوستم آرومم نمی کرد و بعد ده دقیقه صحبت تازه داشتم کمی شارژ می شدم که یک دفعه صدای بابام اومد وقتی رفتم پایین ، چشمتون روز بد نبینه با کلی مرغ و ماهی یه پاک نکرده روبه رو شدم که دست های نازنین منو می بوسیدن . خلاصه رفتم کف آشپزخونه پارچه انداختم و دوربین رو هم تنظیم کردم تا سی دی یه جدید کوزت 3 رو ضبط کنم ( اگه بدونین اون دختره که تو فیلمه چقدرخوشگله همه میرین سی دی رو می خرین ) و با صدای تلفن مجبورشدم یک آن تراگی به مرغهای بدبخت بدم و گوشی رو بردارم و بعد کلی قربونت برم و قربونم بری و احوال پرسی ( خوبه تازه یک ساعت هم نمی شد که از الهام جدا شدم ) مجبورشدم به درد و دل هاش هم گوش کنم  Yahoo Hidden Smileys-27 و کلی بهش انرژی هم بدم .حالا تصور کنین که با اون همه حالت تهوع  مجبور باشی به چیزهای خوب مثل دل و روده و پوست و ... مرغ و ماهی هم نگاه کنی .خلاصه تا نیم ساعت پیش هم مشغول درست کردن شام بودم   و تازه چند لحظه است که چشم شیطان کورهمه دنیا بی خیال ما شدن Yahoo Default Smileys-29.خوب دیگه من برم که دو هفته دیگه امتحان پایان ترم برنامه نویسی دارم و باید از فردا دیگه سخت مشغول بشم     


+ تاريخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                                    این چیزا به ما نیومده

امروزازصبح که بلند شدم و روی ماه خودموتو آینه دیدم ، تصمیم گرفتم برای یک بارهم که شده به رنگ جماعت در بیام و تو این بازاربگیر بگیرمنم یک کم رعایت کنم   و اول ازهمه با مانتو شروع کردم ولی هرچی بالا پایین کردم دیدم قد همشون یک اندازه هست بعد شم من اصلا نمی تونم مانتو بلند و گشاد بپوشم تازه آستینش هم حتما باید کوتاه باشه تا توش احساس راحتی کنم در نتیجه ازمانتو صرف نظرکردم و رفتم سراغ کمد شلوارلی هام و شروع کرد جلوی آینه امتحان کردن و قربون صدقه خودم رفتن هر کدوم روکه می پوشیدم به نظرم مشکلی نداشت که هیچ تازه یاد آور کلی خاطره از نگهبان دم در دانشگاه و اتاق حراست هم بود ولی قد همه شون خدا وکیلی بدون کفش اندازه بود ولی وقتی کفشهای ناز نازیمومی پوشیدم دیگه وا ویلا می شد خلاصه انقدر کلافه شده بودم و تا دو ساعت اسیر یک دست لباس مناسب یک خواهراسلامی بودم یک دفعه یاد یک شلوارلی نو که خواهر پارسال تابستون برام سوغاتی آورده بود افتاد وقتی بازش کردم  به خودم گفتم همین رو بپوش و اصلا چه کاربه دیگران داری اونا شاید خواستن کارهای بد بد بکنن  تو هم مگه باید اون کارو بکنی ؟ اصلا بگذاراونا در شان یک خواهراسلامی باشن و بعد درجهنم خدا بسوزن . خلاصه مطلب این که ما تیپمون درست نشد که هیچ این شلوارجدیده هم قدش کوتاهه و هم پایین شلوار از پشت چاک هم داره انقدر خوشگلههههههه بچه هاااااااا شما هم می خواین؟

امروزوقت نهارمثل یک شیر دختر جمهوریه اسلامی رفتم به مامان و بابا گفتم اگه یک بار به شما زنگ زدن که بیاین دخترتون رو گرفتن زیاد هول نکنین من حالم خوبه فقط احتمالا اون وقت چای خونم افت کرده برام بیارین  تازه نوع چای هم احمد باشه و زیاد بریزین تا حسابی تند باشه بعد نمی دونم درست شنیدم یا نه ولی همون وقت بابام داشت زیر لبی به مامان می گفت عجبا بگو دیگه فرمایشی نیست می خواد براش اونجا م اه و ا ر ه هم نصب کنم ؟منم تو دلم گفتم نه Yahoo Hidden Smileys-29 کامی رو بیارفقط تا باهاش بتونم واسه دوستام آپ کنم

خلاصه دیگه عذاب وجدان هم ندارم چون به خانواده اطلاع دادم وبعداظهر با خیال راحت پوشیدم و رفتم البته از حق نگذریم کمکهای این برادران غیوراسلامی هم نمی شه نادیده گرفت  Yahoo Hidden Smileys-19  آخه هر کدوم که تو مسیرمنو می دیدن کلی در شناخت مسیر سالم کمکم می کردن   

یک توصیه ) عزیزان اگه یک روزعجله داشتین و بعد از Make Up تون تازه یاد لاک دستتون افتادین و خواستین رنگش رو عوض کنیم حتما قبلش لوازم آرایش های خوشگلتون رو جمع کنین تا شیشه آسیتون برنگرده  رو سایه و رژ گونه Geo  تون و جگرتون آتیش نگیره  ( البته یک وقت فکر نکنین جگر من با این چیزا آتیش می گیره هاااااا بلکه من معتقدم حتما عمرش به این دنیا نبود و امروزرفتم یکی دیگه خریدم )

خوب فکر کنم به اندازه کافی مزخرف گفتم خوبه همیشه خودم به همه می گم که هرحرف بيهوده که بزني يک سلول مغزت مي ميرد  فکر کنم الان دیگه سلولی واسه من نمونده باشه  البته اگه اصلا داشته باشم.

 

+ تاريخ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                                               خدايا!!!

ما اگر بد کنيم ، تو را بنده هاي خوب بسيار است، تواگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست

امروز بعد کلاس اخلاق با گروهان ساعت 5/8 تا 5/6 رفتیم سینما تا فیلم مهمان رو ببینیم راستش سی دی این فیلمو خواهرم خریده بود و صبح برام آورد ولی من دوست دارم فیلم رو تو سینما ببینم چون تو خونه فکرآدم رو هزار مسئله کار می کنه ولی وقتی میری سینما هم یک تنوع می شه و هم این که برای چند ساعتی فقط فکرت رو موضوع فیلمه .من خودم جزء اون دسته از آدم هایی هستم که آرزو دارن    در روز یکساعت هم که شده با خیال راحت و بدون فکر کردن به چیزهای دیگه زندگی کنن  یا اینکه مثل خیلی از آدم ها وقتی سر رو بالش می گذارن فوری به خواب عمیق فرو برم . من هر شب قبل خواب حتما باید یک دور کامل حالا هر چقدر هم که خسته باشم تمام روزم رو تو ذهنم مرور کنم و بعد تازه تجزیه و تحلیلش کنم  و اگه پلک هام رضایت دادن بخوابم و هزار تا راه رو هم امتحان کردم ولی هیچ کدوم اثر نکرد چون ما خانوادگی این جورهستیم فقط یکی از خواهرامه که با ورود به تخت به یک خواب عمیق فرو میره شاید باور نکنین ولی حتی بعضی شبها هنوز زیر پتو نرفته و دست و پاشو کاملا دراز نکرده به چنان خوابی وسط سخنان گوهر بار من ٬ فرو رفته که هر چی هم با بالش تو سرش زدم بیدار نشده Eyes Poppin.خلاصه که به نظر من گاهی هم بد نیست آدم سینما بره بخصوص با افراد شاد و بامزه ای مثل  دوستای من

مستانه می گفت روز معروف والينتاين با الهام میرن سینما تا فیلم اکواریوم رو تماشا کنن بعد که وارد سالن می شن می بینن ایول       تمام دختر پسر تو سینما پرهستن خلاصه این دو بنده خدا هم که فاقد برادراسلامی بودن میرن یک گوشه می شینن ولی مگه اینا می تونستن از دست این کبوتران عاشق که ازروی بدبختی جایی بجز سینما رو برای ابرازعشقشون پیدا نکرده بودن، فیلم رو تماشا کنن . الهام می گفت :انقدر صحنه دیده بود که وقتی از سینما اومده بیرون نزدیک بود بالا بیاره و شب وقتی مادرش می پرسه الهام جان ماجرای فیلم چی بود الهام می گه هر چی فکر کردم هیچی یادم نمی اومد که بگم و مادرش شک می کنه که اصلا اون سینما رفته باشه خلاصه من موندم که ما چه ملت بدبختی هستیم که باید تو سینما  .........

امروزازشانس بدمون سینما خلوت بود البته ما می خواستیم پنج شنبه بریم ولی چون 25 همین ماه امتحان برنامه نویسی داریم  گفتیم وسط هفته بریم تا بتونیم از روزهای باقی مونده برای خوندن دعاو نذر برای پاس کردن استفاده کنیم .                                                      

 فیلم مهمان نسبت به اخراجی ها صد برابر بهتره البته همه جذابی فیلم بخاطر وجود امین حیاییه وگرنه هیچ شخصیت جذاب دیگه ای وجود نداره .

***راستی درباره پست پایین باید اضافه کنم که کاملا واقعی بود من هم چند هفته اول باور نمی کردم ولی بعد وقتی با چشم های خودم دیدم داماد این خانم به همراه خواهرش میان دانشگاه دنبالش و خواهره از صندلی جلو پیاده می شه و میاد عقب و این خانم میره جلو می شینه و وقتی با گوشهای خودم شنیدم که داره برای بچه ها ماجرا رو توضیع میده  دیگه تقریبا باور کردم . می دونم خیلی تکان دهنده هست ولی من این داستان رو برای بالابردن آمار وبلاگم نگفتم  Yahoo Hidden Smileys-19  بلکه خواستم گوشه ای از عمق فاجعه و فساد تو جامعمون رو براتون بگم و اون دوستی که گفته بودن نمی شه دو خواهر با یک مرد ازدواج کنن عرض کنم که دوست عزیز اگه متن رو کامل خونده باشی من خودم اشاره کردم که نمی شه و این خانم صیغه هستن البته از نظر من اصلا صیغه ای هم در کار نیست .

هفته خوبی داشته باشین دوستان مراقب هم باشین سرما خوردگیه بهاری سراغ تون نیاد


+ تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                     تا حالا درباره زندگیه مسالمت آمیز چیزی شنیدی؟

این ماجرایی که امروزمی خوام براتون بگم درباره یکی دیگه ازهمکلاسی های عتیقه منه، که یک خانمه تقریبا بیست و شش ساله هست. ایشون وقتی 19 سالش بوده با یک پسری دوست می شه و بعد روابطشون کلی عشقولانه می شه تا اینکه مثل فیلمهای هندی نفر سومی هم وارد ماجرا می شه و این خانم هم فکرمی کنه خوب حالا برای ایجاد تنوع هم که شده بد نیست یک مدتی هم با این جدیده رفیق بشم  ولی روابطش با این پسر جدیده عشقولانه تراز اولی می شه به همین خاطر تصمیم به ازدواج می گیره ولی همچنان با پسر اولی ارتباطش رو حفظ می کنه  وقتی هم پسر اولی از ازدواج عشقش خبردار می شه تصمیم می گیره بیاد خاستگاری خواهرعشقش حالا نمی دونم تو فکرش چی می گذشته ؟ شاید به قول کاراگاه الهام می خواسته به هر قیمتی شده عشقش تا آخر عمر جلوی چشمش باشه

خلاصه این همکلاسی ما ازدواج می کنه و پسر اولی هم می شه شوهر خواهرش و هر دو میرن سر زندگی خودشون و خواهرش در اوج خوشبختی قرار می گیره ولی خودش بعد چند ماه متوجه می شه شوهرش معتاده و تزریقیه و هر وقت که می رفته تو ، توهم می افتاده به جونش و تا حد مرگ کتکش می زده . خلاصه آقا داماد شاخ شمشاد هم که منتظر فرصت میاد بهش می گه خوب برو طلاق بگیر اصلا خودم برات وکیل می گیرم و می افتم دنبال کارت و بعد مدتی هم طلاق خواهر زنش رو می گیره و خانم تشریف می برن خونه پدرشون و خواهر بی چاره اش هم مرتب گریه زاری که چرا خواهرم بدبخت شد . خلاصه این خانم وقتی می بینه خواهرش با عشق خودش بسیار خوشبخت شده بیکار نمی شینه و شروع می کنه به فیلم بازی کردن و تظاهر به افسردگی گرفتن و با این نقشه دل خواهر بیچارش رو به رحم می یاره  و خواهر بیچاره اش میره کلی خواهش و منت شوهرشو کشیدن     که تو رو خدا اجازه بده خواهرم یک مدت با ما زندگی کنه  Yahoo Hidden Smileys-14  و بی خبر از اینکه آقا از خداش هم هست و این خانم به این صورت پاش به خونه خواهرش باز می شه و از صبح تا شب شروع می کنه به لوند بازی و عشوه گری و لباسهای ناجور پوشیدن و بقیه ماجرا ...  تا که یک روز شوهر خواهرش به خواهراین خانم که زنش باشه می گه : بهتره طبقه بالای خونه رو برای خواهرت بخریم تا اون دیگه مستقل بالا زندگی کنه و زن بیچاره باور می کنه که چه شوهر دلسوزی داره و این خانم بعد مدتی به همراه جهیزیه قبلیش به طبقه با نقل مکان می کنه و دیگه با خیال راحت به ارتباط با شوهرخواهرش ادامه میده  و به گفته خودش صيغه موقت آقا می شه تا که بعد  دو سال خواهره شک می کنه و یک روز در حین ارتکاب جرم شوهرش رو با خواهرش می بینه و دیگه خودتون دیگه تصور کنین که چی بهش گذشته و به همراه پسرش به خونه پدر و مادرش میره و جریان رو به اونا می گه و اونا وقتی متوجه می شن اون یکی دخترشون بعد طلاقش هر سه ماه به سه ماه صيغه آقا دامادشون بوده به دخترشون می گن خوب چی می شه مگه تو که خونه و زندگیت رو داری تا حالا هم که تو این دو سال هیچی کم نداشتی پس برگرد به زندگیت و بگذار خواهرت هم زندگیش رو بکنه ولی اون اولا این خواهر بیچاره مبارزه می کنه و تقاضای طلاق میده و آقا هم می گه یا هر دو باید زنم باشین یا هر دو خواهر با هم برین بیرون و می گه تو مادر بچه من هستی و باید بمونی از بچه ات نگه داری کنی  دیگه بیشتر از این درباره خواهر بیچاره اش نمی گم چون آخر مجبور می شه برگرده سر زندگیش و خواهر جونش رو قبول کنه و حالا که پنج سال از این ماجرا ها گذشته این دو خواهر همچنان یک شوهر مشترک دارن   و هر دو با این قضیه کنار اومدن با این تفاوت که چون از لحاظ شرعی نمی شه دو تا خواهر یک همسر داشته باشن هنوز که هنوزه این همکلاسیه ما صيغه موقت شوهر خواهرش هست  البته من فکر نمی کنم اصلا این جور آدم های کثافت به این مسائل پابند باشن و تمدیدش کنن .

ولی ازحق نگذریم هر دو خواهرخیلی خوشگل و خوش اندام هستن و کلی خوش بحاله آقاهه شده . من وقتی این ماجرا رو از فاطمه که همسایه دیوار به دیواریه خونه مادر شونه شنیدم تا چند هفته انقدرتو روحیه ام اثربد گذاشته بود که نگو و هنوزم هر وقت می بینمش حالم ازش بهم می خوره و جالب اینجاست وقتی سر کلاس هست مرتب آقا بهشون زنگ می زنه و جویای حالش می شه و ساعت نهارخوری هم با کلی نازوعشوه میره غذای آقا رو میدن و بر می گردن.                                          

می دونم حتما حرستون در اومده و دارین بهش بد و بیراه می گین ولی خودتونو بگذارین جای منه بدبخت که تمام کلاس هام با اون یکیه و مرتب دارم حرس می خورم دیروز هم با آقا تشریف برده بودن دوبی هوا خوری

من نمی دونم آخه چرا من از هیچی شانس نیاوردم  مردم میرن دانشگاه با چهار تا آدم درست حسابی آشنا می شن و همکلاسی هاشون همه ازنوادگان انیشتینه اون وقت من همکلاسی هام از نوع آدم های عوضیهههههههههههههههههههههه( خدا جون بی زحمت یکمی از اون همه شانسی که به دیگران میدی به منم بده )


+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 نويسنده مهسا |

                       تبریک می گم به خودم بلاخره ما هم آدم شدیم

با گزارشات بدست اومده از بعضی دوستان، خدای شکر وبلاگ من هم فیلترشد ، این سعادت نصیب هرکسی که نمی شه  Yahoo Hidden Smileys-19  بلکه باید شرایطش رو داشتی باشی. نمی دونم این مسئله چقدر صحت داره  ولی اگه واقعا فیلترشده آخه پس چرا واسه خودم باز می شه ؟ از همه اونایی که تجربه با کلاس شدن رو دارن خواهش می کنم بگن من باید چیکار کنم ؟ اگه آدرس رو عوض کنم پست های قبل رو چیکار کنم ؟ آخه چرا زورشون   به وبلاگهای ما رسیده ؟

همون طور که قبلا هم گفتم دوستای من چی در دنیای واقعی و چی دردنیای مجازی برگزیده ای از بهترین ها هستن واسه همین الان چند وقتی هست که متاسفانه ازخوندن مطالب شیرین اد لیست هام محروم شدم  .Crying Into Tissue     

راستی اون ماجری برنج خام از بین اون همه مشکل تو دانشگاهمون به یاری غیرت برادران اسلامی روی مسئله شکم ، حل شد و مدیر امور دانشجویی    و آشپزهای بدبخت هم اخراج شدن و تا دو هفته دانشجویان می تونن ازغذای یکی از رستوران های شهراستفاده کنن تا یک آشپزخوب با کمک خود برادران شورشی پیدا بشه . جالب اینجاست که بخاطرهمین ماجرا یک جلسه پرسش و پاسخ هم با رئیس راه انداخته بودن و تمام جلسه از ایرادهای غذاهایی که تو روزهای مختلف خورده بودن صحبت کردن Yahoo Hidden Smileys-29


+ تاريخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:44 نويسنده مهسا |

                                ترس  دوران کودکی

ترس در دوران کودکیه هرانسانی وجود داره و به نظرمن خیلی خوبه که وقتی یک آدم بزرگ هم شدیم از بعضی چیزها بترسیم . من هم مثل همه در دوران کودکیم از خیلی چیزها می ترسیدم یک نمونش اینه که از تنها برادرم که واقعا قلب خیلیییییییی مهربونی داره می ترسیدم   و هروقت که با دوستام مشغول بازی بودم وقتی از دور می دیدم داره به سمت من میاد زود می رفتم تو خونه ، حالا که فکر می کنم می بینم مهیاربرادری نبود که دعوام کنه یا اینکه باهام بد اخلاقی کنه بلکه همیشه منو با خودش بیرون می برد و هر چی دوست داشتم برام می خرید و اصلا کاری نمی کرد که من بترسم و چون بچه آخر خانواده هستم همه باهام مهربون بودن و حقیقتش اینکه الان خیلی بیشتر ترساکه و دعوام می کنه البته دعواهاش دعوای واقعی نیست مثلا بیشتر وقتها می گه چرا انقدر ریمل زدی یا چرا مانتوت کوتاهه ، اصلا این چه مانتویی هست که قدش اندازه کت منه یا این که چرا شلوارت انقدر کوتاهه چرا جوراب نمی پوشی  چرا انقدر منو حرس میدیییییییییییی  یا این که هر بار منو ببینه حتما باید سوال کنه کجا داری میری اصلا این سوال عادتش شده. دیروز که رفته بودم  تاکسی سوار شم دیدم یک عدد مهیارتو ماشین با سرعت رد شد و وقتی منو دید چند متر جلوتر ترمز زد و از آیینه اشاره می کنه کجا داری میری ؟ با اینکه خودش می دونه با اون سرو وضع دارم میرم دانشگاه ولی خوب بازم می پرسه ولی هر چی هم بهم بگه چون عاشقش هستم حرفش برام مثل شکر می مونه و سعی می کنم بیشتر اوقات به حرفش گوش کنم وقتی هم مامان و بابا چیزی ازم می خوان و می دونن قبول نمی کنم زودی میرن سراغ مهیار تا اون بگه .

 

یکی دیگه از چیزهایی که خیلی ازش می ترسیدم و اعتراف می کنم که از گذشته شدیدتر هم شده ، ترس از تمام حشرات و حیواناته بخصوص سگ که اگه صداشو از دوتا کوچه اون ور تر هم بشنوم سریع راهمو عوض می کنم . دیگه چیز خاصی یادم نمی یاد و اون طور که دیگران می گن من در ظاهرخیلی شجاع هستم ولااقل سعی می کنم  اگه در شرایط ناجوری قرار گرفتم خودمو نبازم و ترسمو نشون ندم .اون وقتها که بچه بودیم از چیزهایی می ترسیدیم که لااقل الان می دونیم  بیشترش ترسناک نبودن اما حالا چی ؟ هر آدمی فقط خودش از دلش خبر داره

ای کاش اون کسی که داشت این مسابقه ترس های دوران کودکی رو راه می انداخت از شرکت کننده ها می خواست به جای دوران کودکی از ترس دوران حالشون می نوشتن من خودم تمام قلبم پر از ترسه  ، ترس از آینده ، ترس از دست دادن عزیزام ، ترس از ازدواج ، ترس ازغریبه ها و هزار ترس دیگه ....

+ تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:43 نويسنده مهسا |

                                    سلام به همهههههههه

انقدر سرم شلوغه که امروز تازه فرصت کردم به وبلاگ های خوشگلتون  سر بزنم و خودمو با نوشته هاتون حسابی ویتامینه کنم .              

امروز بعداظهر مثل شنبه های گذشته با گروهان به کلاس خصوصی برنامه نویسی رفته بودیم  . ما هر کدوم از یک جای شهر، سر ساعت مشخص سر خیابون مربوطه جمع می شیم و یک مسیری رو پیاده میریم  و انقدر می گیم و می خندیم که اصلا متوجه نمی شیم  که کی رسیدیم ولی  هر بار یک ماجرایی تو این راه داریم  این خیابونی که دارم براتون می گم متاسفانه از لحاظ  امنیتی زیر صفره ولی ما هم چاره ای نداریم وهم اینکه چون با هم میریم و میایم و اگه یکی دیر کنه از جای قرارمون تکون نمی خوریم تا اونم بیاد ، واسه همین خیالمون راحته  ولی دیگه کم کم داریم احساس خطر می کنیم مثلا اگه من هفته دیگه شنبه براتون آپ نکردم مطمئن بشین تو راه منو دزدیدن و لطفا برای نجاتم دعا کنین . این خیابون پر از آدم های بیکاره که سوار ماشیناشون می شن و می افتن دنبال دخترای مردم . امروز از لحظه ورودمون  یک جی ال ایکس افتاد دنبالمون تا بعد از 2 ساعت هم  جلوی خونه منتظرمون شد تا کلاسمون تموم بشه و برگردیم Eyes Poppin. ما می رفتیم اونم می اومد ما همگی از ترس داشتیم می مردیم آخه ساعت 8 شب اونم تو یک خیابونی که سرت رو هم  ببرن کسی به کسی نیست و همه آدم های ناجور و عوضی هستن و حداقل چهل پنج دقیقه از منطقه زندگیه خودمون فاصله داشتیم ، طرف هم که ول کن نبود خلاصه خدا به خیر گذروند .

هوای شمال هم که تو بهار افتضاح می شه اصلا نمی دونی چی بپوشی هر لحظه هوا یک جور می شه مثلا امروز هم آفتاب بود و هم باد خیلی سرد و بعد نیم ساعت گرمای شدید و یک دفعه بارون به صورت سیل. من که خودم موندم وقتی آفتاب می شه می گم خوب کفش بپوشم و مانتو . وقتی میری بیرون یک دفعه چنان باد و بارونی میاد که حرست می گیره چرا اینارو پوشیدی  خلاصه این شهر ما هیچ چیزش نرمال نیست از ماه دیگه هم که مثل بندرعباس باید از گرما بترکی و عرق بریزی .

فقط تا دلتون بخواد دریا داره اونم چه دریاییییییییییییییییی من خودم فقط زمستونا دریا رو دوست دارم چون تمیزه  آدم از دیدنش لذت می بره ولی تابستونا به لطف مسافرین عزیز انقدر آبش کثیف می شه که دلت نمی خواد بری کنار ساحل

خوب هفته خوبی داشته باشین     

  

+ تاريخ شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:40 نويسنده مهسا |

                   همین خاطره هاست که فقط یک روز برام می مونه

امروز حاج  آقامون رفته بودن خطبه عقد بخونن واسه همین کلاس اخلاق کنسل شد و ما هم دیدیم هوا توپه پیش خودمون گفتیم آخه حیف نیست دخترای به این خوشگلی بریم خونه و در راه رضای خداوند چند صفحه ای درس بخونیم :- I    ؟  واسه همین همگی تصمیم گرفتیم 5 نفره بریم پارک ساحلی . از لحظه ورودمون به پارک تا لحظه برگشت انقدر خوردیم و خندیدیم و عکس گرفتیم که فکر می کنم  به همین زودی به عنوان شاگرد اول های دانشگاه معرفیمون کنن.

اگه بدونین چقدردریا امروز آروم بود انقدرهمگی آرامش گرفتیم ،من که عاشق صدای امواجم  تازگی رو زنگ گوشیم هم صداشو گذاشتم .

همه رفتیم رو نیمکت مقابل دریا نشستیم و غروب آفتابو تماشا کردیم خیلی از لحاظ روحی تقویت شدیم . خلاصه امروز هم روزی بود واسه خودش


           

+ تاريخ شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:40 نويسنده مهسا |