|
خاطرات دوران جوانی
|
سلام دوست جونااااااااااا ، خلاصه بعد از کلی درد سر مجبور شدم آیدیم رو عوض کنم و آنقدر هم از این کار متنفرم که خدا می دونه و خلاصه بعد از هشت سال آیدیم رو عوض کردم و راستش یکمی هم گریه ام گرفت آخه خیلی دوستش داشتم اصلا نمی دونم این یاهو چه گیری به آیدیه من داده بود که مرتب خطا می گرفت ولی هزار تا آیدیه دیگه باهاش باز می شد ، البته این وسط یک پدر اساسی از شوهر خواهرم در آوردم چون به این راحتی که راضی به عوض کردن آیدیم نشدم و مجبورش کردم بیستا پسورد جدید از یاهو بگیره و بعد امتحان کنه که هیچ کدوم باز نمی شدن فکر کنم یاهو از رنگ سبز بدش اومده باشه و بعد ده بار مجبورش کردم ویندوز و یاهو نصب کنه که باز فایده نداشت و یه چند باری هم انتی ویروس نصب کردیم که باز اثر نکرد و در آخر که اشک شوهر خواهرم داشت در می اومد
بهم گفت: مهسا جون، جان اون داداشیت از این آیدی دست بکش
و منم چون جون داداشتم وسط بود نتونستم کوتاه نیام و مجبور به پذیرش حقیقت شدم جالب اینجاست که هشت سال پیش هم آیدیم رو همین شوهر خواهرم درست کرده بود و فکر کنم کلی تو دلش خودش رو نفرین می کرد
که چرا این آیدی رو انتخاب کرده که حالا اینجوری تمام پنجشنبه و جمعه اش خراب بشه .
خوب حالا می خوام براتون ادامه ی ماجرای خاله فضوله رو بنویسم :
چند روزی بود که هر بار من از دانشگاه می اومدم خونه می دیدم مامانم اینجوری نشسته و کلی غمگینه و هر چی ازش می پرسیدم چی شده می گفت حالا برو نهارت رو بخور و بعد برام شروع می کرد در و دل کردن که خاله فضوله زنگ زده و بهم گفته کار مهسا درست نمی شه و چون مجرده نمی تونه همراهت بیاد هلند ، البته این ماجرا مربوط به قبلا از جواب OK من هست و بعد که ویزام صادر شد با مامانم قرار گذاشتیم که به ایشون حرفی نزنیم و بگذاریم تو خماری بمونه ولی از اونجایی که من بی خودی بهش خاله فضوله نمی گم ایشون از منابع مختلف متوجه شدن و هر روز شروع کردن به تلفن کردن و کلی حرفهای بی خودی زدن و جالب اینجاست که ایشون همیشه می گن شمالی ها خیلی فضول هستن و به همه چیز مردم کار دارن در حالی که خودشون از همه بدتر هستن و هر بار که میاد خونه ما بعد از اینکه کاملا منو ویزیت کردن
و کاملا اسم تمام همکلاسی ها و استادام رو حفظ کردن بهم می گن : مهسا جون شما چه طور تو شمال زندگی می کنید آخه چقدر مردمش کنجکاو هستن، دلت میاد تهروووووووون اون وقته که من هزار بار به زبونم میاد که بهش بگم آخه خاله جان مگه از شما کنجکاو تر هم خداوند آفریده که هر بار با قیافه اینجوریه مادرم مواجه می شم و باز حرفم رو قورت میدم خلاصه این ماجرا ادامه داشت تا سه شنبه که ساعت 5 اومدم خونه و همین که تازه مشغول به نهار خوردن شده بودم
و داشتم کلی با کولر حال می کردم
یک دفعه تلفن زنگ زد و چون بچه ها عادت دارن به محض رسیدن به خونه زنگ می زنن تا گزارشات جدید رو بدن فکر کردم که حتما الهام یا مستانه یا ... هستن و همین طور که گوشی رو برداشتم ، متوجه شدم صدای خاله فضوله هستش
من : سلام حال شما ؟؟؟
خاله فضوله: به به چه عجب ما خلاصه صدای شما رو شنیدیم
خوبه حالا خاله جون درس دکتری نمی خونی که انقدر کمیاب شدی ( این اولین نیش
)
من : بله حق با شماست، من بیشتر با هم سن و سال هام هستم ( آخیهههههههههههههههش دلم خنک شد انگار همسنشم
)
خاله فضوله : خوب چیکارا می کنی خاله؟
من : هیچی تازه از دانشگاه اومدم
خاله فضوله : خوب خاله جون الان داشتی چیکار می کردی؟
من : هیچی خاله داشتم نهار می خوردم
خاله فضوله : واااااااا مگه الان وقت نهاره؟؟؟
من: دیگه هفته ای دوباره من این ساعت نهار می خورم
خاله فضوله : مگه دانشگاتون غذا نمی دن
من : چرا ولی من ترجیح میدم بیام خونه غذا بخورم
خاله فضوله : می دونم خاله جون ، از بس که مامانت تو رو ناز نازو بار آورده
و گرنه شهروز من ، هر روز اونجا غذا می خوره تازه هر بار که بهش تلفن می کنم بهم می گه مامان نمی دونی چقدر غذاش خوبه
تو دلم داشتم از حرص منفجر می شدم
ولی خدا رو شکر همیشه جواب تو آستینم دارم
من : آخه خاله جون ، مگه می شه آدم یک مادر هنرمند که همیشه غذاش آماده ی تو خونه داشته باشه اون وقت غذای مزخرف دانشگاه رو بخورههههه
خاله فضوله : در حالی که از صداش معلوم بود داره می ترکه از ناراحتی
گفت : اره راست می گی خوب کاری نداری خاله ؟
من : بدون اینکه اصلا گوشی رو بدم به مادرم باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم
انقدررررررررررر جیگر حال اومد که دوباره رفتم جلوی کولر پاهام رو هم باز کردم و یک بشقاب دیگه پلو فسنجون خوردم و بعد چندین سال خلاصه در یک فرصت مناسب تونستم جواب دخالت هاش رو بدم ولی خودم قبول دارم این نوع حرف زد اصلا درست نیست
ولی برای این خانم کاملا لازم بود ، اصلا یکی نیست بهش بگه تو چیکار داری من کجا نهار کوفت می کنم
و اگه خودت بچه هات رو ول کردی و رفتی جدا زندگی می کنی و پسرای بدبختت حسرت یک بشقاب از دستپخت مادر شون رو دارن و هیچ کسی هم تو خونه منتظرشون نیست بنابر این مجبورن هر چی جلوی دستشون می رسه رو بخورن منم باید همون کارو بکنم ؟؟؟ ( همیشه به مادرم می گم خدا به ما عمه نداد در عوض یک خاله اونم از نوع فضولش داد)
سلام دوستای مهربونم تو این پست می خوام درباره یکی از دوستای مادرم براتون بنویسم این خانم تهرانی هستن ( با عرض معذرت از همه ی تهرانی های عزیز)ولی وقتی خیلی کم سن و سال بودن با یک آقای شمالی آشنا می شن و بعد ازدواج می کنن و میان شمال و دقیقا کنار خونه ی قدیم ما ساکن می شن و از همون زمان با مامانم دوست می شن و بعد از چند سال ایشون صاحب سه تا پسر می شن و به صورت خیلی اتفاقی متوجه می شن که همسر شون با یکی از همکاراش دوست شده
و بعد ایشون طلاق می گیرن و اون آقا هم با همون همکارشون ازدواج می کنن
و بچه ها رو که به ترتیب 3ماهه و دو ساله و5 ساله بودن رو ترک می کنن و همسرشون بچه ها رو با کمک زن دومش بزرگ می کنن البته به نظر من اون آقا حق داشتن که خیلی زود از خانمی با خصوصیاتی که در پایین براتون بیشتر توضیح میدم ، سیر بشن
و برن سراغ زن دوم . خلاصه این خانم بعد از طلاقش بر می گرده تهران و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه تا اینکه 5 سال پیش وقتی بچه ها کاملا از آب و گل در اومدن یک دفعه حس مادرانشون گل می کنه و تصمیم می گیرن بیان شمال خونه بخرن و کنار بچه هاشون زندگی که چه عرض کنم به تحریک پسرهای به اون بزرگی بپردازن و به کمک مادرم یک خونه ویلای که نزدیک این خونه جدید ما هست پیدا می کنن و از اینجاست که بدبختیه من با ایشون شروع می شه .
از روزهای اولی که اومدن شمال شروع کردن به محاسبه سنی من با سه تا پسر شون
و چون پسر بزرگشون هم سن مهیار هست و خیلی با من تفادت سنی دارن ایشون رو کنار گذاشتن و پسر آخری شون هم چون یکسال از من کوچیک تره بنابراین ایشون رو هم از رده خارج کردن و از نظر خودشون پسر وسطی رو کاملا مناسب من دیدن و هزار تا نقشه برای آشنایی من و ایشون طراحی کردن
و این وسط گهگاهی هم از مادرم کمک خاستن که با مخالفت رو به رو شدن ولی به قول خودشون فکر کردن مادرم داره ناز می کنه و تو دلش داره از خوشحالی قند آب می شه
و تو این چند سال، صد بار منو به سینما یا شام یا پارک یا هزار جای دیگه دعوت کردن تا شاید بتونن من و آقا زاده رو با هم آشنا کنن
غافل از این که من سالهاست سعادت آشنایی با ایشون رو داشتم ( هزار بار تا حالا ایشون رو در حال سیگار کشیدن تو طلا فروشی شون دیدم ) البته این فقط کوچکترین دلیل مخالفت منه که در ادامه خودتون بهتر متوجه دلایل اصلیه مخالفت من می شین خلاصه که یه بیست باری هم چه مستقیم و چه غیر مستقیم ماجرای خاستگاری رو با مادرم مطرح کردن که هر بار با جواب منفی مواجه شدن . نمی خوام خودم مستقیم علت های مخالفتم رو براتون بگم دوست دارم تا آخر ماجرا رو بخونین و بعد خودتون درباره درست یا اشتباه بودن تصمیم من نظر بدین .
متاسفانه ایشون زیاد به خونه ما میان و در تمام مسائل ما خودشون رو دخالت میدن( نه که ما بهشون اجازه دخالت بدیم هاااااا ) نه ، انقدر تو این سالها به خونه ما اومدن که خودشون رو جزء یکی از اعضای خانواده ما می دونن
و فکر می کنن باید از همه کارهای ما خبر داشته باشن و یا تو همه کارها مون دخالت کنن و متاسفانه منم شدید به همچین آدمهایی آلرژی دارم و اصلا از حد تحمل من خارج هستن البته دخالت های ایشون فقط شامل مسائل مربوط به من و مادرم و پدرم نمی شه بلکه زندگیه خواهرام رو هم دربر می گیره و هر سه تا شوهر خواهرام هم مثل من به ایشون آلرژی دارن حتی اون شوهر خواهرم که هفت دریا از ما دور تره اون هم گذرش چند باری به زبان تند و دخالت های بی جای این خانم خورده مثلا یک نمونه اش اینه که وقتی پارسال با اسرار همراه ما به خونه یکی از خواهرام اومدن هر وقت که شوهر خواهرم خسته از سر کار می اومد ، ایشون به خواهر می گفت این چه شوهریه که تو داری و چرا همش خستگیش رو برات میاره و کلی مزخرفات دیگه که فقط باعث ویران شدن زندگیه دیگرانه و به نظر من اگر هم چنین چیزهایی یک درصد هم درست باشه که نیست ، ایشون نیاید خودشون رو دخالت بدن و دل خواهرم رو خون کنن و یا هر وقت که شوهر خواهرم رو تنها گیر می آوردن بهش می گفتن : واقعا در شان شما چنین زندگی و شرایطی نیست در حالی که زندگیه خیلی خوب و ایده عالی دارن و هر دو تحصیل کرده و هر دو در یک پست خیلی خوب شاغل هستن و همه چیز هم تو زندگیشون دارن . یا مثلا وقتی که خواهر بزرگم با شوهر خواهرم ازدواج کردن و از ایران رفتن و بعد چند سال صاحب یک پسر شدن و الان دیگه کم مونده پسرشون هم ازدواج کنه ولی هنوز که هنوزه ایشون هر بار که میاد پیش مادرم داره کلی جیگر مادرم رو خون می کنه که آخه این چه دامادی بود که تو داری ؟ انگار چه اشکالی داره
و همه شوهر خواهرام تحصیل کرده و بسیار با شخصیت و همه هم سالم و در وضعیت مالیه خوبی هستن ولی چون خواهر بزرگم اون زمان های جوانیش به برادر این خانم جواب رد داد و بجاش با شوهر خواهرم ازدواج کرد بنابراز نظر ایشون ، بدبخت و آواره ی دیار غربت شد در حالی که اونها هر سال میان ایران و اصلا هیچ مشکلی ندارن و بعد 15 سال زندگی هنوز مثل دوتا مرغ عاشق و تازه عروس داماد ها هستن .
همه این هایی که گفتم شاید یک درصد هم از خصوصیات این خانم نمی شه ولی خوب فکر کنم اگه بخوام ازش بیشتر براتون بگم باید ده پست فقط از ایشون بنویسم و در آخر فقط بگم که چند ماه پیش به طور خیلی واضح و روشن جواب منفی رو به ایشون دادم
و حالا دیگه من هم از نظرش مثل خواهرم بزرگم بدبخت و آواره قراره بشم و جالب اینجاست که چون پسرش فقط دیپلم داره و پدرش براش یک مغازه طلا فروشی باز کرده و در حال حاظر مشغول به کار آزاد هست، ایشون هیچ وقت دوست نداشتن من دانشگاه قبول بشم و اون روزی که مادرم خبر قبولیم رو بهش گفت ، از ناراحتی چنان اشکهایی می ریخت
که انگار خبر مرگ منو بهش دادن
خلاصه از وقتی دیگه کاملا مطمئن شده که من هیچ وقت راضی نمی شم که عروسش بشم
کمی دست از سر من برداشته و گیر داده به مادرم
که اگه اجازه بدین تو پست بعدی براتون کاملا توضیح می. دم
سلامممممممممممممممممممممممم به همه
خوشبختانه امشب خیلی ازلحاظ روحی بهترازدیشب هستم
چون امروزبا گروهان کلی تو دانشگاه آتیش سوزوندیم و خندیدیم امروز1 بعداظهر با یک استاد ... کلاس داشتیم و همه نهار نخورده سر وقت حاظر شدیم ولی هر چی موندیم آقای بی انضباط تشریف نیاوردن
و ما هم رفتیم از آموزش سوال کردیم که خلاصه تکلیف ما گشنگان چیه که اونا هم فرمودن هیچی باید بمونید تا استادتون بیاد و اگر هم گشته هستین برین مثل همه غذا بگرین و بخورین( دیگه نمی دونن که ما پاستوریزه هستیم و عادت به خوردن غذاهای غیر بهداشتی نداریم ) خلاصه ما هم مونده بودیم که چیکار کنیم بریم یا بمونیم
و در آخر تصمیم گرفتیم بریم تو چمن ها بشینیم و آبمیوه با کیک نوش جان کنیم خلاصه همگی رفتیم تو چمن ها دور هم گرد نشستیم و منم گوشیه روشن کردم و کلی آهنگ های توپ گذاشتم
و جک گفتیم و انقدر مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم و عکس گرفتیم
حالا انگاررفته بودیم پیک نیک و چون ما همگی فقط وقتی با هم هستیم اینجوری خوشحالی می کنیم و مسخره بازی در می یاریم و گرنه اصلا یک درصد هم پیش پسرای فرصت طلب دانشگامون اینجوری رفتار نمی کنیم
و همه اونا رو کلی تو خماری می گذاریم و به قول الهام ، بیچاره ها رو تا لبه چشمه می بریم ولی تشنه بر می گردونیم خلاصه بعد از اون همه مسخره بازی و اون همه جک های غیر اخلاقی وقتی دیدیم استاد اومده یکی از بچه ها رو زودتر فرصتادیم که بره برامون یک جای توپ که جلوی کولر هم باشه رو رزرو کنه ( انگار صف نون وایی می خواستیم بریم )و بلند شدیم که بریم سر کلاس یک دفعه دیدیم پشت همین درختی که ما کنارش نشسته بودیم یک گروه از پسرای فرصت طلب که چه عرض کنم ، فداییان و خمارشدگان ، نشستن و دارن ما رو اینجوری نگاه می کنن و کلی تو دلشون قند آب می کنن . انقدر اون لحظه ضایع شدیم
که هر کدوم سعی می کردیم به روی خودمون نیاریم و هر چه سریعتر فقط از اونجا دور بشیم
و همگی تصمیم گرفتیم تا یک مدتی تو حیاط آفتابی نشیم حالا فقط اینا نصف ماجرای آتیش سوزوندمون بود
چون الان دیگه باید برم بخوابم بقیه رو فردا میام تعریف می کنم
سلام
من که اصلا خوب نیستم و روز خوبی هم نداشتم
ولی امیدوارم شما ها حداقل روز خوبی رو گذرونده باشین . امروز از 6 صبح بیدارم شدم و اول رفتم یک دوش گرفتم تا خواب از سرم بپره و بعد نشستم درس خوندم و همش خودم رو نفرین می کردم
و بعد دوباره خودم رو کلی خر می کردم و انرژیه مثبت می دادم
آخه شما بگین کدوم احمقی ساعت 6 صبح بلند می شه و اخلاق اسلامی می خونه؟
از اول ترم همش درگیر درسهای دیگه بودم و لاش رو هم باز نکردم و حالا که یکماه مونده به امتحان تازه دارم شروع می کنم
و زبان تخصصیم هم کلی انبار شده .خلاصه تا ساعت 10صبح درس خوندم و بعد آماده شدم و ساعت 11 تا 5 مثل همیشه کلاس داشتم و چهل صفحه جزوه نوشتم
و وقتی اومدم خونه دیگه مثل یک روح بودم و از اونجایی که امسال برخلاف همیشه شمال داره از گرما منفجر می شه و منم اصلا طاقت گرما رو ندارم و همیشه فشارم می افته و اصلا هم نمی تونم غذا بخورم تازه ساعت 6 به هزار زور یکمی نهار که چه عرض کنم عصرانه خوردم و بعد یکمی خوابیدم و دوباره همون چهل صفحه جزوه رو نشستم پاک نویس کردم و بعد دوباره درس رو مرور کردم
و الان که ساعت 12 شبه هنوز نه یک چای و نه یک میوه و نه هیچ کوفتی وقت نکردم که بخورم و انقدر هم دلم گرفته که خدا می دونه خیلی خسته شدم همش درس همش درسسسسسسسسسس دیگه حالم داره به هم می خوره ولی خودم خوب می دونم که درد من اینا نیست چون به درس خوندن زیاد عادت دارم ولی به تنهایی اصلا به خدا وابستگی خیلی چیز بدیه ، دارم دیوونه می شم
*** خدایا خودت تو تنها ترین لحظه های زندگیم اونو برام فرستادی پس یک کاری کن بیاد اینجا و یک خبری از سلامتیش بهم بده
دیروز غروب بعد از تموم شدن کلاسم زودی اومدم به سمت خونه و سر راه با کلی ذوق و شوق رفتم کارت خریدم
و بعد از درست کردن شام و بعد از شستن ظرفها و بعد از پنج روزخلاصه سعادت نت اومدن و خوندن وبلاگهای ناز نازی تون رو پیدا کردم و همین جور که صفحه وبلاگ خودم رو باز کردم تا نظرات رو بخونم و هم از لینکستان وبلاگهاتون رو باز کنم و هم زمان هم ،مطابق همیشه یاهو مسنجر رو فعال کردم و همین جور که بی صبرانه منتظر باز شدن وبلاگ هاتون و یاهوم بودم ،متوجه شدم که یاهو باز نمی شه و پیام میده و ازاونجایی که خیلی مثبت هستم فکر کردم حتما حک شدم
و باز هم مثل همیشه دیس شدم تا به شوهر خواهرم تلفن کنم و ازش بخوام یک پسورد جدید بهم بده ولی وقتی ماجرا رو توضیع دادم ایشون گفتن حتما یاهوت خراب شده و گرنه اگه حک شده بودی مثل چند بار گذشته حتما پیغام می داد که ایدی و پسوردت اشتباهه ولی چون می گی یک پیغام دیگه میاد پس یاهو خراب شده و برو یاهو رو دوباره نصب کن و خلاصه من هم اول رفتم تو کنترل پنل و یاهو رو حذف کردم و بعد دوباره کامپیوترم رو روشن کردم و بعد رفتم تو همون درایوی که برنامه یاهو رو ذخیره کرده بودم و دوباره نصبش کردم و بعد به اینترنت وصل شدم ولی هر چی سعی کردم یاهو باز نشد که نشد و دوباره دیس شدم و همین طور که مرتب به شوهر خواهرم تلفن می زدم و از طرفی هم برای یکی از دوستام اس ام اس میدادم و راهنمایی می گرفتم، این مراحل رو یه ده باری تکرار کردم ولی هیچ فایده ای نداشت و خلاصه تصمیم گرفتم تا سگ نشدم بی خیال بشم و تا پنج شنبه تحمل کنم تا شوهر خواهرم بیاد خودش درست کنه
اگه می دونستی آسمون اونجا روچقدردوست دارم حتما یک فکری به حالم می کردی
حتما همه شما یک جایی تو زندگیتون هست که بیشتر ازهمه جای دنیا دوستش دارین و از یاد آوریش لذت می برین و یک وقتهایی تو رویاهاتون سعی می کنین روح تون رو به اونجا پرواز بدین .این جایی که من خیلی زیاد دوستش دارم ،آنقدر ملکوتیه که مطمئنم بجز خونه خدا جای دیگه ای نمی تونه مثل اونجا باشه . من خودم اولین بار تو دوران دبیرستان که اگه اشتباه نکنم سال دوم بودم ، با اونجا آشنا شدم . من تا اون روزی که مدیر مدرسه مون گفت: 13 آبان می خواد برای اردو ما رو به اونجا ببره ، هیچ چیزی درباره اونجا نمی دونستم و بعد از اسرار همکلاسی هام با کلی منت و خواهش (چون همون زمان هم بچه ننه و لوس بودم) و التماس از پدرم رضایت نامه گرفتم . چون پدرم می گفت :اون روز اونجا خطرناکه و ممکنه برام مشکلی پیش بیاد . صبح اون روز ما حرکت کردیم ولی تمام راه یک حس خیلی عجیبی داشتم با اینکه من از بچگی زیاد و بهتره بگم سالی یکبار رو حتما به مشهد می رفتیم ولی تا اون زمان هیچ چیزی درباره اونجا نمی دونستم . خلاصه وقتی ما رسیدیم ساعت 11 شب بود و تمام چراغ های دور مسجد روشن بود و به مناسبت همون روز تو حیاط جشن گرفته بودن . من تمام مدت به این فکر می کردم که آخه اینجا چه طور جایی هست که هیچ امامی توش دفن نشده و اصلا واسه چی این همه مردم اونجا ریختن . خلاصه وقتی برای اولین بار وارد حیاطش شدم انگار داشتم روی ابر راه می رفتم نمی دونم شاید فکر کنین دارم از تشبیه برای زیبا تر شدن نوشته هام استفاده می کنم ولی واقعیتش اینه که بهتون حق میدم چون تا خودتون نرین و تجربه نکنین نمی تونین باور کنین . اون شب ما رفتیم داخل مسجد و با راهنمایی های یکی از همراهامون نماز مخصوص رو خوندیم و رفتیم تا کمی استراحت کنیم و بعد وقت نماز صبح وقتی با صدای یکی از دوستام از خواب بیدار شدم و رفتم وضو بگیرم یک دفعه دیدم همه در حال دویدن و با عجله وارد شدن به مسجد هستن تا هر چه زودتر نماز صبح رو بخونن و منم با کمی مکث رفتم که وضو بگیرم و مثل خنگ ها تو سرم هزار تا سوال داشتم وقتی کارم تموم شد و داشتم میرفتم به سمت مسجد یک دفعه متوجه یک چاله ای تو زمین شدم که دورش رو با آهن و پارچه سبز بسته بودن وقتی جلوتر رفتم دیدم توی اون حفره پر از آب و کاغذ هست ، چون مسجد پر شده بود یکدفعه به سرم زد همون جا سجاده رو پهن کنم و نماز بخونم و اون لحظه هیچ کس حتی هیچ کدوم از دوستام هم اونجا نبودن ، حالا که فکر می کنم از کار خودم تعجبم می گیره که چه طور تونستم تشخیص بدم قبله کدوم طرفه و فکر کنم اصلا بهش توجه نکردم ولی اون نماز صبح انقدر برام لذت بخش شد که هنوز بعد این همه سال و خوندن این همه نماز هیچ کدوم به لذت نماز اون روز نمی رسه و من اون روز رو یک تیکه کاغذ معمولی که همراهم بود نوشتم فقط هیچ وقت تنهام نگذار و دوستم داشته باش ولی از اون روز تا حالا خودم انقدرعاشقش شدم که غیر ممکنه روزی رو بدون یادش به شب برسونم ، غیر ممکنه تولدش رو فراموش کنم ، غیر ممکنه اسمش از زبونم بی افته ، من یک جمله ای رو همیشه تو وقتهایی که زندگیم گره می خوره و یا تو درد سر افتادم یا وقتهایی که احساس تنهایی می کنم ، از ته قلبم می گم و بعد چند ثانیه کاملا وجودش رو احساس می کنم شاید پیش خودتون فکر کنین که یعنی من انقدر پاکم که ایشون وقت مبارکش رو در اختیار من بگذارن و یا خیلی چیزهای دیگه ولی به خدا قسم که من بارها و بارها امتحان کردم اصلا غیر ممکنه صداش کنی و جوابت رو نده ،من از اون سال تا حالا هر وقت از چیزی ترسیدم و یا مثلا توی یک شرایطی قرار گرفتم که احساس نا امنیتی و خطر کردم یا یکی از عزیزانم مریض شدن ، اون جمله جادویی رو گفتم و بعد چند ثانیه کاملا حمایت و وجود مبارکش رو احساس کردم ، به خدا فقط کافیه از ته قلبتون و با تمام وجودتون هر بار که پشت هر در بسته ای از زندگی قرار گرفتین بگین
" یا ابا صالح المهدی ادرکنی "
اون وقته که حتما میاد سراغتون . خلاصه بعد از اینکه از اونجا برگشتم تمام یک سال بعد رو سعی کردم بیشتر بشناسمشون و از مادر و پدرشون شروع کردم تا به چه طور به دنیا اومدنشون و حکمت اون مسجد رسیدم و بعد رفتم سراغ نماز مخصوص شون وبا دوستام افتادیم به جون مدیرمون تا مثل سال گذشته دوباره ما رو ببره و از اونجایی که مدرسه ی ما هم ابتدایی و هم مقطع راهنمایی و دبیرستان داشت و فقط دانش آموزانی رو ثبت نام می کرد که از مقطع اول ابتدایی تو همون مدرسه درس خونده بودن واسه همین خیلی به ما ها بها می دادن و خلاصه مدیر رو راضی کردیم و سال بعد هم باز همون وقت شب رسیدیم مسجد مقدس جمکران ولی با این تفاوت که دیگه جواب تمام سوالاتم رو پیدا کرده بودم و خیلی خوب می دونستم که دارم کجا میرم و به محض رسیدن مون با اشتیاق تمام رفتم سراغ چاه و این ماجرا تا دوره پیش دانشگاهی ادامه داشت ولی اخرین باری که رفتم دیگه جای چاه عوض شده بود و دورش چند تا خانم ایستاده بودن و حتی اجازه دست زدن و انداختن عریضه رو هم بهت نمی دادن و یک جورایی اون بار خیلی دلم گرفت و رفتم سراغ همون قسمتی از زمین که چاه اصلی اونجا بود و دیدیم حفره رو بستن و روش رو هم سیمان کردن و دیگه هیچ اثری ازش باقی نگذاشتن . دیگه از اون زمان سالها می گذره و من سعادت دوباره رفتن رو نداشتم ولی یک دوست خیلی خیلی خوبی دارم که هر بار به قم میره از اونجا بهم پیام میده که مهسا من الان پیش چاه هستم و هر دعایی دوست داری بکن و منم فقط ازش می خوام که سعادت خوندن نمازش رو تو اون مسجد پاک و دیدن اون آسمون زیبا رو دوباره نصیبم بکنه . من همیشه به اون تیکه از آسمونی که بالای مسجده حسودیم شده و همیشه با خودم می گم ای کاش من به جای یک ابر کوچیک از آسمونی که بالای مسجد هست بودم .
من خلاصه بالاترین وبهترین نمره کلاس که20 باشه روگرفتم دیشب که تا صبح هیچی نخوابیدم صبح هم ساعت 6 تصمیم گرفتم ازتخت خواب جدا شم وکمی راه برم شاید چند ثانیه ای خوابم بگیره ولی قدم زدن هم فایده نداشت و دیگه ساعت 9 آماده شدم واصلا هم دوباره مرورنکردم چون تو دقیقه نود که قرارنیست معجزه بشه چون ساعت 12 امتحان شروع می شد همه ساعت 11 اومده بودن ولی قیافه اون آقا یونی که قبلا براتون توصیف شون کردم دیگه دیدنی بود چون اون هفته ازتنبلی امتحان رو به هم زده بودن و این هفته هم همش با دخترای مردم در حال خوش گذرانی بود
وهم این که همیشه وقت امتحان مثل موش میشن
تا اومدم خونه و یکمی استراحت کردم الهام زنگ زد و گفت : مژده بده بالاترین نمره رو گرفتی
وکلی ذوق مرگ شدم و گفت فقط از ۵۰ نفر فقط ۱۰ نفر قبول شدیم کلی معدلم بالا رفت . بعداظهر هم به مامان گفتم : من حالیم نیست
باید بری همین الان جایزه بخری و بی چاره رو فرستادم بیرون ولی انقدر ذوق زده شده بودم که اشتباهی بهش گفتم : هر چی دوست داشتی برام بخر
و الان کلی ناراحتم چرا نگفتم برو برام عطر بخر
دیگه این که خواست توانستن است بیشتر خوشحالیم واسه اینه که همیشه با تلاش خودم به همون چیزی که دوست دارم می رسم .
*** بدترين الفاظ اينها هستند : نمي توانم و نمي دانم و نمي شود. (ناپلئون بناپارت)