تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی

                                            سلام دوستان

دیشب به همه تون سر زدم و کلی با خوندن وبلاگ هاتون شاد شدم و الان پیش خواهرم هستم و به راحتی از ایران اومدم فقط اینجا تو پاس کنترل پلیس بهم گیر داد ولی چون تو هواپیما با یک دختر خانم دوست شدم اون خیلی کمکم کرد و به راحتی تونستم رد شم و بعد چند ساعت رفتم مدرسه دنبال اشکان و کلی بوس بوسی کردیم و الان منتظر مهمون هستیم باید زود برم ولی دوباره میام .

مراقب خودتون باشید .

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:59 نويسنده مهسا |

az sarzamin golha beh hame salam  


man tazeh resedam valy enja farsi nemishe . man ham khob blad nestam valy delam bary hameh tang shodeh

bh bakhshed man ta uekam rah beoftam mano tahamol koned


+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:14 نويسنده مهسا |

                                چرا ؟

خلاصه تونستم به راحتی اون دوست ناباب رو پیدا کنم و امتحان شنبه رو بی خیال شدم و گذاشتم آذر ماه دوباره بر دارم و از 19 تا حالا همش دنبال خرید و سوغاتی و این چیزها هستم جالب اینجاست که ما اینجا سخت در فعالیت هستیم از طرف دیگه خواهرم هم اونجا سخت مشغول تدارکه و هر روز زنگ می زنه   Yahoo Hidden Smileys-27   که اینو برات خریدم اونو برات خریدم هر چی هم بهش می گم آخه من دوچرخه می خوام چیکار که رفتی خریدی    اصلا هلند خیلی آفتابه که من بتونم دوچرخه سواری کنم  یا این آخه تو هلند کدوم ... کولر می خره که تو رفتی خریدی اصلا هوای مزخرف  اونجا اجازه استفاده از پنکه روهم نمیده در جواب می گه حتی اگه یک روز هم هوا آفتاب باشه من واسه اینکه گرمتون نشه خریدمش رو رو برم واقعا که خواهر خودمه با اینکه می دونه اشتباه کرده ولی باز کم نمی یاره .

 

واما ماجرای امروز:

صبح نوزدهم وقتی برای اخرین امتحان رفته بودم و همین که سوالات رو دیدم با خوشحالی شروع کردن از اول تا سوال آخر رو جواب دادن و سر جلسه استاد که اومد فوری ورقه منو گرفت و شروع کرد نگاه کردن    و یک سری از بچه ها که همیشه نخونده میان سر جلسه و طلب کار هم هستن  داشتن می ترکیدن و من بی خیال ادامه می دادم و تا آخر امتحان استاد چند باری اومد بالا سرم و جواب هام رو چک کرد حتی یک حرف هم جا ننداخته بودم و از کامل هم کامل تر جواب داده بودم و تمام برنامه هام صحیح بود بعد امتحان رفتم پیش مدیر گروهمون تا ماجرای حذف امتحان شنبه رو بهشون بگم دوباره استاد رو دیدم      و از امتحان پرسید   منم مثل همیشه تشکر کردم و گفتم استاد عالی بود وبعضی ها از 6 تا سوال فقط دو تا رو نوشتن و خیلی ناراحت بودن بعد چند لحظه رفتم سراغ دوست های صمیمیم     و با الهام و مستانه و فاطمه و مهسا ( دوستم ) گفتیم و خندیدم و اونها هم امتحان رو خوب داده بودن و چون آخرین روز دانشگاه رفتنم بود با همه رو بوسی و خداحافظی کردم    و مثل همیشه بابا اومد دنبالم و اومدم خونه تا امروز که از صبح تا چند ساعت پیش مشغول جواب دادن تلفن بچه ها بودم و اولش شک نکردم و عادی می دونستم تا اینکه بچه ها بعد از اینکه هر کدوم 5 بار زنگ زدن و سعی کردن یک جوری بهم حالی کنن که یک سری بیا دانشگاه   تصمیم می گیرن که فاطمه بهم ماجرا رو بگه و دوباره فاطمه زنگ زد و انقدر مقدمه چینی کرد که داشت اشکم در می اومد و به همه کس و همه چیز شک کردم الا به این که استاد نمره منو 15 داده و بجز دو نفر که اصلا شایسته نمره 17 نبودن هیچ کسی کامل نشده و بقیه هم با نمره 12 قبول شدن . بعد دو ساعت هنوز اینجوری هستم     وقتی به بابا گفتم بهم گفت عیبی نداره تو باید خلاصه یک جایی تو زندگیت متوجه می شدی که از صبح تا شب همه در حال خوردن حق هم هستن این اتفاق رو به فال نیک بگیر چون در آینده بیشتر از این ها حقت رو می خورن . همش نشستم و به این فکر می کنم که این پنج نمره از کجا اومد حتی مطمئنم تمام سوالات رو کامل نوشتم و دوبار هم چک کردم تا سوالی جا نمونده باشه و فعالیت کلاسی هم که همیشه برای حل هر تمرینی پای تخته بودم و فعالیتهای اختیاری هم که داشتم جالب اینجاست یکی از همون هایی که بعد تموم شدن امتحان اومد بهم گفت دو تا سوال بیشتر ننوشته و صد درصد می افته نمره 17 رو گرفته نمی دونم این نمرات بر چه اساسی داده شده شاید بهتره مثل خیلی های دیگه بی تربیت و همیشه طلب کار باشم تا اینکه همیشه احترامه استادام رو نگه دارم . من برای نمره ناراحت نیستم برای وقتی که صرف یادگیری اون برنامه ها کردم برای ساعت هایی که بیدار موندم برای اون لحظه هایی که از گردشم زدم برای بی عدالتی ناراحتمبیچاره الهام که از صبح داشت از بغض می ترکید بیچاره مهسا که بعد شنیدن این خبر با همه دعوا کرده ، همه و اونی که نمره بالا رو گرفت خوب می دونه حق من این نبود و حق خودش هم اون نمره نیست .

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:12 نويسنده مهسا |

                           سلام  به دوستهای قدیمی و جدید  

 

قربون همتون برم که زحمت می کشین و بهم سر می زنیم   اگه بدونین چقدر خوشحالم که نازنین هایی مثل شما دارم  

دوست جونا این روزها همش دارم غصه می خورم و انقدر به مامی خانوم  حسودی می کنم که تو شرایط من نیست و همش در حال گردش و مهمونی و عروسیه تازه اگه تاریخ امتحان عقب نمی افتاد می خواستم  بیست و یکم برم تهران جشن نامزدی دختر خالم   که تو باغ شهریار به صورت خیلی مفصل برگذار می شه و بیست وسوم هم می خواستم برم آستارا خونه خواهرم و کلی برنامه واسه قبل از بیست و شیش ام داشتم ولی حالا باید تو خونه تنها بمونم و درس بخونم    

هر روز دارم  به صورت سه وقته یک حالی به احوالات استادمون میدم     به قول الهام می گه تو آخر یک کاری می کنی استاد پودر شه  ما دوباره ترم بعد این واحد رو برداریم .

البته یک فکر های شیطانی هم تو این روزها سراغم اومده   -)  که تا حالا با در بسته روبه رو شدن  ولی کم کم دارن وسوسه ام می کنن و امروز بعد کلی زمینه چینی به مامان گفتم به نظرت امتحان آخر رو ندم چه طور می شه     مامی خانمی هم با کلی ذوق فرموندن چه خوب تو هم می تونی بیای جشن نامزدی   ولی بعد که مهر از مسافرت اومدیم وقتی رفتی انتخاب واحد کنی یک واحد بی خود هم داری که باید از اول بری سر کلاس و کلی دوباره زحمت بکشی خلاصه انقدر گفت گفت که مغزم منفجر شد حالا خودم موندم با کی مشورت کنم که تشویقم کنه آخه اگه به همکلاسی هام هم بگم مثل مامی مخم رو پاک سازی می کنن 

*** ببخشیدااا ولی سخت به یک دوست ناباب نیازمندیم لطفا هر چه زودتر برای تقویت نیروی شیطانی مراجعه کند .

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:4 نويسنده مهسا |

              روز مادر رو به همه مامان های دنیااااااااااااااااا تبریک می گم

 

چهارشنبه وقتی رفتم دانشگاه همه بچه ها ریختن سرم که مهسا بیچاره شدی تاریخ آخرین امتحان از 17 تغییر کرده به 26 و چون مدیر آموزش که همون بانوی منشی های درباره هست به استاد شرایط تو رو گفته و استاد دنبالت می گرده و با شنیدن این حرف تمام دنیا رو سرم خراب شد  و به این فکر می کردم که تمام این چهار ماه که 6 ساعت در هر هفته وقت گذاشتم و سر کلاس نشستم و کلی درس خوندم حالا بخاطر هلند رفتنم از بین رفته بیشتر اذیتم می کردم ولی خوشبختانه چون قبل از خرید بلیطم با بانوی منشی های درباره هماهنگ کرده بودم اون پشتم بود و به استاد گفت به جای اون روز ، بیست و سوم امتحان رو برگذار کنه البته این ماجرا به این راحتی که الان تو دو خط نوشتم به خیر نگذشت و بعد کلی درد و سر تموم شد و بعداظهر که از دانشگاه اومدم همش احساس می کردم که داره زلزله میاد و اینجوری    بودم و بعد مثل همیشه که تا می بینم حالم خوب نیست آروم میرم تو اتاقم و بی سر و صدا دراز می کشم به قول مامانم که می گه هر وقت مریض می شی مثل موش زودی میری تو سوراخ( که همون اتاقم باشه ) قایم می شی ، خلاصه بعد پنچ دقیقه مامان جان اومد و شروع کرد مخم رو پیاده کردن که حتما باز لواشک خوردی  و غذا درست حسابی که نمی خوری ، غذا دیر می خوری ، صبحانه  هم که نمی خوری ، همش رژیم داری و انقدر گفت که واقعا حالت تهوع هم به سر گیجم اضافه شد  و با زور کمی غذا خوردم و باز رفتم تو اتاق تا شاید با استراحت خوب بشم و بعد یک ساعت هر چی سعی کردم نمی تونستم بخوابم و ضربان قلبم انقدر تند شده بود که احساس می کردم همین الانه که قلبم منفجر شه ولی باز هی سعی کردم اهمیت ندم و یکمی تو خونه چرخیدم تا که ساعت 9 شب شد و حالا نوبت بابا شده بود که غرغر کردن رو شروع کنه و هر چی گفت بیا بریم دکتر یک سرم می زنی حالت خوب می شه گفتم نه که نه چون از پوست وحشتناک خودم خبر دارم و از ترس اینکه دستم کبود نشه حاظر بودم بمیرم ولی سرم نزنم چون هر بار که سرم می زنم چنان علامتی رو دستم تا ده روز می مونه  که شدید اعصابم رو داغون می کنه و همچنان این جریان تا ساعت 11 شب ادامه داشت و هر چی بیشتر تحمل می کردم بد تر می شدم و چنان تو دلم خالی می شد که احساس فوق العاده بدی بهم دست می داد و دیگه همون وقتها  بود که رفتم بخوابم ، چند دقیقه ای نگذشته که صدای شوهر خواهرم رو شنیدم که تازه از آستارا رسیدن و اومده نون بخره گفته یک سری هم به ما بزنه و مامان اینا هم از این فرصت استفاده کرده بودن و اونو فرستادن تا اونم بیاد کلی نصیحت و اسرار کنه که بیا بریم دکتر خلاصه مجبور شدم برم کلنیک سر خیابون مون و دیگه کاملا اینجوری بودم    و همین که دکتر فشارم رو گرفت و به درجه دستگاهش نگاه کردن اینجوری شد و گفت اون یکی آستینت رو بزن بالا ببینم و دوباره فشار گرفت و

گفت : خانم شما الان زنده هستین؟ 

من : بله دکتر چه طور مگه 

دکتر : آخه خانم فشارتون شیشههههههه و درست با فشار مرده یکی شده و دستتون هم یخ کرده

من : چه خوب   پس دیگه لازم نیست تا دو روز مونده به هلند رفتنم درس بخونم

خلاصه همچنان که دکتر مشغول نوشتن دو تا سرم گنده تو دفترچه نازنینم بود من هی اسرار می کردم که نه خواهش می کنم سرم نههههههه اونم می گفت : مگه می ترسی ؟ سرم که ترس نداره منم مونده بودم که عجب گیری افتادم حالا چه طور حالیش کنم بابا جان دستم کبود می شه و تا ده روز دیگه هم جاش می مونه و تازه اگه می گفت خوب جاش بمونه چه طور حالیش می کردم   خلاصه که رفتم رو تخت و خانم پرستار که با اعتماد به نفس تمام هم بود وارد شد و اون لوله مزخرف رو بست دور دستم و سوزن اول رو زد و بعد چند ثانیه چنان خون راه انداخت و با خون سردی سوزن رو کشید بیرون و گفت رگت پاره شد  و دوباره سوزن دوم رو زد به پشت همون دستم و رفت بعد چند دقیقه دستم باد کرد و اومد بالا و مامانم رفت صداش کرد و اومد با  خونسردی گفت رگت پاره شد و سرم رفته زیر پوستت    و اون یکی دستم رو گرفت و باز با چنان اعتماد به نفسی سوزن سوم رو زد به دستم و خدا رو شکر با یک رگی که خیلی اتفاقی داشت از اونجا عبور می کرد برخورد می کرد و نجات پیدا کردم  ولی تمام اون 3 ساعتی که اونجا بودم اون یکی دستم که رگش رو پاره کرده بود درد می کرد و می سوخت خلاصه  نصف شب اومدم و دیگه بیهوش شدم  و همین که صبح از خواب بیدار شدم دیدم رو دست چپم چنان جای کبودی مونده و اون دوتا جای دیگه هم کاملا مثل مهری که رو گوشت بزنن شده خلاصه دیگه اشکم در اومده و اون روز هم به خاطر روز مادر قرار بود مهیار و همه خواهرام خونه ما بیان و از ساعت 12 بدبختی من هم شروع شد و هر زنگ می زد و همین که از پله بالا می اومد با تعجب می پرسید وااااااا دستت چی شده  و انقدر هم بدجوری کبود شده بود که خجالت آور هم بود و آخرین نفر مهیار بود که با بچه هاش و زنش اومدن و همین که دست منو دید با چنان جیغییییییی پرسید دستت چی شدههههههههههههههههههههه که تا من بیام جواب بدم بابام گفت دیشب سرم زده و بی چاره کمی خیالش از بابت این که سگ منو گاز نگرفته و بیشتر از قبل به درجه هاری نرسیدم خجالش راحت شد  وآخر سر انقدر کلافه شده بودم که رفتم با خواهر زاده هام و دو تا بچه های مهیار دور کبودی با خودکار قرمز خط کشیدم و نوشتم "جای سرم است لطفا سوال نشود " و دیگه هر کی تا منو می دید پخ می زد زیر خنده و با اون حال خرابم که هنوزم فشارم بالا نیومده هی باید جواب چهار تا  بچه رو که دوتا شون می گفتن خاله دوتا شون هم می گفتن عمه رو هم می دادم و هر کدوم می گفتن بیا گرگ شو، هاپو شو ، دزد شو ، قایم شو و خلاصه نقش هزار نفر رو هم پیاده می کردمYahoo Hidden Smileys-32 و بیشتر از همه پسر مهیار که اصرار می کرد عمه تو پیشی شو منم هاپو می شم و میام گازت می گیرم  و منم هی از دستش فرار می کردم خلاصه سر میز نهار یک دفعه تا بیام بگم ماهان کو حس کردم یک چیزی چنان پشت ران پام رو گاز گرفت که جیغم رفت هوا حالا همه موندن که جیغ من از چیه و تا بیام بگم ماهان خودش از زیر میز اومد بیرون و گفت عمه پاشو بریم دورش خط بکشیم و بنویسیم هاپو گاز گرفته خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم دادن تا نتونم تو هلند لباسهای جینگولی بپوشم    

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:9 نويسنده مهسا |

                                    سلام

من مهسا هستم و چهار روزی می شه که وارد بیست و یکمین سال تولدم شدم و حدود پنج ماه بود که در میهن بلاگ یک فضایی رو برای ثبت خاطرات ساخته بودم ولی متاسفانه میهن بلاگ خراب شدن و پنج ماه خاطره و حدود 50 تا پست رو هم نابود کرد با این که تونستم پستهام رو پس بگیرم ولی ورود به کنترل پنل وبلاگم برام غیر ممکن شد و آرشیو و نظرات هم از بین رفت  لطفا کمی بهم زمان بدین تا به زودی آرشیو رو به اینجا منتقل کنم  .

+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:53 نويسنده مهسا |

                               اغازی دوباره

با یک دل شکسته    دوباره تصمیم گرفتم همه چیز رو از اول شروع کنم ولی دیگه ذوق و حوصله ای ندارم      انقدر بخاطر از دست دادن وبلاگم ناراحت هستم    که حد نداره 

خیلی خسته ام       درست قبل از اون شبی که میهن بلاگ خراب بشه من یک پستی از خاطرات نمک آب رود با چند تا عکس از داخل تل کابین و فضای بیرون تل کابین گذاشته بودم      و اون شب بعد از ارسال پست مثل همیشه اومدم وبلاگم رو باز کردم و متوجه تعداد مطالب ارسال شده شدم و به خودم گفتم چقدر زود به پست 51 رسیدم     و تا دو شب ان نشدم و اون روزی که برای چک کردن نظرات وبلاگم اومدم متوجه شدم که صفحه خطا میده و باز نمی شه    

+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:24 نويسنده مهسا |

                    زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم

                          عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم

                           دل ما تنگ نیست ما تنگش می کنیم

                       دل هیچ کس سنگ نیست ما سنگش می کنیم

خوبین ، خوشین ؟ کم پیدا شدین    

دیروز صبح ساعت 6 حرکت کردیم به سمت نمک آب رود و دوتا اتوبوس بودیم که یکی دوستای مامانم و همه خانم بودن و یکی هم گروه کوه نوردی ، و ساعت 9 برای صرف صبحانه تو لاهیجان توقف کردن و همه مشغول صبحانه خوردن شدن بجز ما پنج نفر و رفتیم کلی قدم زدیم و منم از فرصت استفاده کردم و تا می تونستم در مدل های مختلف عکس گرفتم و کلی خودم رو تخلیه کردم       و بعد رفتیم چشمه و باز دوباره من عکس گرفتم و از اونجا یک راست تو ماشین زدیم و خوردیم        و جالب اینجا بود که تمام دوستای مامانم اهل دل و یک پا هنرمند بودن و انواع شعر ها رو می خوندن و می رقصیدن      و انقدر این کار رو ادامه دادن که آخر الهام گفت : بچه ها من دارم کم کم از خودمون بدم میاد ، آخه ما چقدر موجودات بی خودی هستیم و خاک تو سرمون که از این خانم های 50 ساله هم کمتریم        خلاصه نزدیکای یک بود که رسیدیم نمک آب رود و همه خانم ها و گروه کوه نوردی یک جا دور هم نشستن و ما پنج نفر هم دور هم کمی دور تر از اونها نشستیم    و شروع کردیم به نهار خوردن و بعد همگی با هم رفتیم به سمت تله کابین و من تا قبل از رسیدن به اونجا این جوری بودم     و تو دلم داشتم به بچه ها می خندیدم        که چه خوب گول شون زدم و الان که رسیدیم با دیدن صف طولانی خودشون پشیمون می شن ولی از شانس بد من همین که کمی نزدیکتر شدیم اصلا از صفی خبری نبود       و همه رفتن بلیط خریدن و من دیگه اون لحظه دنبال هر بهانه ای بودم که جیم شم       حتی اگه اون لحظه یکی بهم می گفت بیا زن من شو       می گفت باشه بریم همین الان عقدم کن       خلاصه رفتم سراغ مامانم و آروم تو گوشش گفتم مامان تو بگو من اجازه نمی دم مهسا سوار بشه       و این مامان جان ما هم نه گذاشت نه برداشت بلند گفت وااا خجالت بکش     مثلا تو 20 سالته     و همون لحظه همه که انگار منتظر یک سوژه بود اومدن دور مامانم و پرسیدن چی شده و بعد شروع کردن به مسخره بازی و خندیدن     حالا منم اون وسط دارم منفجر می شدم از ناراحتی و این که دستم برای همه رو شده       و خوشبختانه فقط یکی از پسرای خاله فضوله اومده بود و گرنه که کلی اون هم بهم می خندید ولی به جای اون یکی دیگه از پسرای دوست مامانم که عضو گروه کوه نوردی هم بود و من قبلا هیچ ندیده بودمش تشریف داشتن        که از همون اول کلی منو شرمنده نگاه های عشقولانه شون کردن      و یک شاخ درست حسابی واسه ما شدن       و همه جا داوطلبانه ما رو همراهی می کردن و همین که متوجه ترس من از تل کابین شد اومد و به مامانم گفت خاله اصلا نگران نباشین من خودم مراقب شون هستم      حالا منو می دیگه به اوج جیغ رسیده بودم       ولی فقط چپ چپ همه رو نگاه می کردم و کلی تو دلم الهام اینا رو فوش می دادم        و خلاصه مامان و چند تا از خانم ها پایین موندم و ما رفتیم به سمت تل کابین و آقای شاخ هم تشریف داشتن و تو هر تل کابین 6 نفر رو سوار می کردن و ما چون 5 نفر بودیم و یکی کم داشتیم دلیل مناسب  وجود ایشون همراه ما هم خود به خود جور شد و خلاصه من با این که زمین و زمان برام تیره و تار شده بود ولی عقلم خوب کار می کرد      و متوجه شدم که وقتی تو اون شیشه مزخرف که همون تل کابین باشه سوار می شی در خود به خود بسته می شه و باید تا رسیدن به مقصد توش بشینی و این مذکر هم همراه ما اون بالا حال کنه        و همون لحظه رو بهش گفتم ببخشید می شه برین از مادرم بطریه آبم رو بگیرین و اون هم که از صبح منتظر یک نگاه از گوشه چشم یا حتی یک کلمه حرف بود با اشتیاق تمام قبول کرد و رفت و منم همون لحظه به مسئول سوار کردن تل کابین گفتم : آقای محترم ما همگی دوست هستیم ولی اون آقا هیچ نسبتی با ما نداره      و اگه اون بالا بلایی به سر مون اومد شما مسئولش هستین       و آقا رفت و بعد چند ثانیه اومد و بعد کلی معذرت خواهی گفت خانم حق با شماست و ما رو سوار تل کابین کرد      و همین که در بسته شد و ما حرکت کردیم جناب شاخ وارد شد و متوجه شد که دستش تو پوست گردو مونده       و با گروه بعدی اومد و بچه ها همه مشغول عکس و فیلم برداری شدن و من هر لحظه که بالا تر می رفت جیغ می زدم       و چشمام رو هم بسته بودم        و هر چی امام  بلد بودم پشت سر هم نام می بردم        تا که رسیدیم و بعدش هم آقای شاخ اومدن و با قیافه ای که مثلا خیلی نگران من بودن آب رو دادن و اصلا هم به روی خودش نیاورد که متوجه کلک من شده       و  رفتیم به سمت کوه ها و هر چی بیشتر جلوتر می رفتیم قدرت خداوند رو بیشتر حس می  کردیم و به نظر من سرزمین رویایی بود      و رفتیم به سمت سفره خانه و کمی نشستیم و به نرخ خون باباشون یک بستنی خوردیم و یک ساعت وقتمون تموم شد و دوباره باز باید تو اون شیشه مزخرف می نشستیم و می رفتیم پایین و بر خلاف میلم و چون چاره ای هم نبود دوباره سوار شدم و با این که خیلی وحشتناک بود ولی واقعا جای زیبایی بود و چند تا عکس هم برای شما گرفتم که به همراه توضیح براتون می گذارم و همین که رسیدم رو زمین خدا همه یکی یکی اومدن مصاحبه که دیدی ترس نداشت و منم با اعتماد به نفس تمام به همه می گفتم ترس چیههههههه       مگه همچین چیزی ترس هم داره ؟؟؟؟؟ تازه من اصلا از این چیزا نمی ترسم و صدای همه رو در آوردم       و برای عصرانه هم رفتیم رامسر و 10 شب هم رسیدیم خونه و در کل خیلی بهم خوش گذشت و کلی روحیم عوض شد و با این که هر هفته با خانواده پیک نیک میریم ولی با دوستام گردش یک چیز دیگه بود و واقعا  احساس سبکی می کنم چون ذهنم خیلی مشغول و خسته بود .

 

 

 

                                  این عکس مربوط به چشمه لاهیجانه

 

 

                            

اینا هم که دیگه معلومه کجاست

 


+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:13 نويسنده مهسا |