تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی

سلام دوستان عزیزم

 

متاسفم از این خبری که می خوام بگم اما چند روزی بود که هر چی ایران زنگ می زدیم هیچ کس جواب تلفن رو نمی داد و خیلی اتفاقی متوجه شدم پدرم حالش بد شده و بیمارستان گویا خوابیده . فقط همین قدر بگم که اینجا اصلا خوش نیستم اما به ناچار لبخند می زنم .

لطفا برام دعا کنید خیلی نیاز دارم .

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:49 نويسنده مهسا |

سلام دوستان عزیزم

خدا کنه حالتون خوب باشه ، من هم خوبم و برای کامنت های قشنگتون هم ممنونم و باور کنید فراموش تون نکردم و به همتون سر می زنم .

فقط اینجا وقت پای کامپیوتر بودن رو ندارم  ، مراقب خودتون باشید و این اپ کوتاه رو از من قبول کنید تا وقتی برگردم ایران

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:55 نويسنده مهسا |