|
خاطرات دوران جوانی
|
درارتباط با ادامه ی سفرنامه
سلام دوست جونا
واقعا ممنون که زحمت می کشین بعد از خوندن متنم یک نظر ناقابل می گذارین
نه واقعا ممنون از این همه معرفت
خوب بسته دیگه بیشتر از این تنبیه تون نمی کنم
امروز دوباره فیل ام یا هلند کرده و گفتم بیام کمی اطلاعات بهتون بدم البته استارت نوشتن این پست رو بعد از خوندن وبلاگ یک دختر20 ساله زدم
آخه از کفش و این چیزها نوشته منم گفتم بیام کمی براتون سخنرانی کنم نمی دونم می دونید یا نه ولی علت این که من عاشق اروپا شدم اینکه قوانین عالیش منو جذب کرده نه آزادی و این جور فرعیات و علت اینکه در پستهای قبل براتون اون همه از اونجا تعریف کرده بودم اینه که من خودم به شخصه فکر می کنم 80 درصد علت شاد نبودن و احساس خوبی نداشتن ملت ما مشکلات مادی هست مثلا اگه همه ما مطمئن بودیم که از 16 سالگی برامون یک کار خوب با حقوق خوب و در کنارش اجازه تحصیل رایگان داریم و از طرفی هم مثلا شما یک خانواده 3 نفره رو در نظر بگیرید وقتی مادر در روز چند ساعتی رو در بیرون کار کنه و یک حقوق مناسب با دخل و خرج رو هم بگیره و اصلا هم نگران و مضطرب نباشه که ممکنه فردا قرار دادش تموم بشه و صاحب کارش بندازدش بیرون و پدر هم با همین شرایط کاری داشته باشه و فرزند هم از 16 سالگی بره سر کار و در کنارش هم درس بخونه بنابر این هیچ کدوم از افراد این خانواده 3 نفره به اون یکی از لحاظ مادی احتیاجی نخواهند داشت و حقوق همه شون هم کافی و چه بسا زیاد هم میاد و در سال چندین بار هم به تعطیلات می تونن برن و همین یکی از عوامل شاد بودن و بدون استرس زندگی کردن شون هست
و دیگه مقایسه این چیزهایی که گفتم با یک خانواده 3 نفره ایرانی رو به گردن خودتون می گذارم ولی این فقط یکی از اون همه قوانین عالی هست و یکی دیگه از این محسنات اینه که در سال دوبار در تمام اروپا به مدت 2 ماه تمام اجناس چه خوراک و چه پوشاک به حد فراوانی حراج می خورن و یکی در فصلی هست که من رفته بودم یعنی همون مرداد و شهریور و یکی هم در وقت کرس ( کریسمس ) هستتش و این خودش بهترین امتیاز هست که اگه کسی مثلا توانایی خرید چیزی رو نداره می تونه در اون وقت بخره و اما من که اون روز های اول این چیزها رو نمی دونستم و از همون ساعت های اول که به خرید رفتم جای تک تک تون رو خالی کردم وای نمی دونید وقتی من اون لباس های مارک دار و کفش های واقعا نایک و اسپریت و ... رو می دیدم چه حالی بودم
و خیالم هم از بابت واقعی بودن مارک ها راحت راحت بود و همون روزهای اول یک کتونی یه خوشگل که نقره ای و مارک نایک هم بود چشمم رو گرفت
و بهتره اینم بدونید که امسال تو اروپا فقط نقره ای و طلایی مد بود و همین که رفتم بخرم خواهرم گذاشتش سر جاش و گفت بیا بریم سه روز دیگه بیایم و این رو بخریم چون حراج هنوز شروع نشده و ما در تمام سال داریم این لباس ها رو گرون می خریم حالا که وقت حراج هم هست مگه باید گرون بخریم خلاصه من که این چیزها حالیم نبود و مرغم هم یک پا داشت اخه فکر می کردم تموم می شه
و اصلا هم برام مهم نبود که قیمتش 80 یورو هست ولی با اسرار خواهرم تسلیم شدم البته بعد از اینکه خواهرم گفت تمام این فروشگاه ها که تو شهر ما هست تو شهر های دیگه هلند هم هست و اینها همه جا شعبه دارن و تمام اجناس هم مشابه هم هستن خلاصه این ماجرا گذشت و ما سه روز بعد رفتیم یک شهر دیگه هلند و شعبه همون کفش فروشی معروف که اسمش ساشا هست و خواهرم می گفت روز های عادی تمام کفش و کیف هاش بالای 200 یورو هست و همون کتونی رو پیدا کردم و دیدم قیمتش شده 50 یورو ولی باز خواهرم نگذاشت بخرم و کلی حرسم در اومده بود
و باز چند روز بعدش رفتیم شعبه همون کفش فروشی تو یک شهر دیگه و همون کتونی باز 25 % دیگه هم کورتین ( حراج ) خورده بود و شده بود 25 یورو و باز خواهرم گفت نه دیوانه جان کمی صبرکن اخه چرا انقدر عجول هستی و خلاصه خسته تون نکنم سر یک هفته نشده من سه تا از همون کتونی یه مار ک دار در رنگ های مختلف خریدم ولی با قیمت 13 یورو که به پول ما می شه 15 هزار تومن
و واقعا مثل پنبه سبک هست و در روز های بعد دیگه هر شهری می رفتم دو سه تایی کفش می خریدم اونم با چه قیمتهای مناسبی و کلی دلم برای اون پولهای نازنینی که بابام هر ماه بهم می ده و من تو اینجا حرومش می کنم سوخت و از همه بدتر اینه که در اصل بودنش هم شک دارم و حالا شما فکر کنین اگه این امکان تو کشور ما هم بود چقدر خوب می شد مثلا من هر جا که می رفتم همش به خواهر زاده هام و برادر زادم فکر می کردم که باید برای اول مهر چه پولهای بی زبونی رو بدن پای دفتر و کتاب اخه تو فروشگاه های لوازم تحریر مثلا 6 تا دفتر 100 برگ شده بود 5 یورو که به پول ما همون 7 تومن هست و از لحاظ کیفیت هم که عالی بود و من هر چی به اشکان می گفتم بخر دیگه خیلی خوبه برای مدرسه ات لازم می شه می گفت نه مهسا جون من که احتیاج ندارم مدرسه به همه ما خودش مجانی دفتر و کتاب و لوازم تحریر میده دیگه می خوام چی کار؟ اون وقت بود که دود از سر من بالا می زد و صد افسوس و اه تو دلم می اومد
. خلاصه سرتون و به درد نیارم تا جان در بدن داشتم لباس خریدم و جالب اینجاست که با پرواز هما فقط اجازه هست هر کسی 30 کیلو بار داشته باشه و 5 کیلو هم بالای هواپیما ببره و من و مامان دو نفر 85 کیلو بار داشتیم که به بار دادیم و 17 کیلو هم دستی که بالا بردیم و جالب اینجاست که یک یورو هم اضافه بار ندادیم و خصلت ایرانی بودن خودمون رو حفظ کردیم
البته باور کنید که بیشترش سوغاتی بود اخه همه فامیل تک تک قبلا سفارش کرده بودن و ما هم دیگه در گیر این رسم مزخرف بودیم
البته این که می گم یک یورو هم اضافه بار ندادیم با این که باید به اندازه 25 کیلو اضافه باری که داشتیم 200 یورو می دادیم ولی خوب دیگه اینا هم جزء اسرار هست
و اگه کسی واقعا قصد مسافرت به خارج رو داره بیاد نت سراغم تا راهنمایی های لازم یا بهتره بگم ایرانی بازی
یادش بدم .
قربونتون برم کلی سرتون رو درد آوردم
ولی نظر لطفا یادتون نره
کمی بخندیم
درست قبل از رفتن به هلند یعنی دو سه روز بعد از مرگ م ه س ت ی یک دفعه تمام ف رک ا ن س ه ا قاطی کرد و همه قطع شد مامان هم که بیشترین استفاده رو ازش می بره شروع کرد به غرغر کردن
و من چون یک جور هایی نقش آچار فرانسه رو تو خونه دارم بهش گفتم ناراحت نباش برات درستش می کنم
و رفتم دانشگاه و دیدم بحث روز هم همین هست و چند تا دوستام گفتن که درست کردن و یکی از دوستام یک شماره ای داد و گفت این و وارد کن درست می شه منم تلک تلک اومدم خونه و هنوز لباس عوض نکرده مشغول شدم و از اونجایی که تمام منو ها، فارسی هست خیلی راحت شماره رو وارد کردم و بعد چند دقیقه دیدم ای خداااااااااااااااا تمام ناجورها باز شد و منو می گی مونده بودم اینا چیه دیگه و از کجا اومده چون قبلا خودم بسته بودمشون ولی از اونجایی که همیشه به خودم زیادی مطمئن هستم با اعتماد به نفس تمام رفتم تو قسمت حذف ک ا ن ا ل ها
و همون لحظه پنجره ای اومد که ازم سوال کرد ایا می خواهید همه را حذف کنید؟ و منم بله رو انتخاب کردم و در عرض 5 دقیقه همه رو دود کردم رفت هواااااااااا وقتی متوجه اشتباهم شدم، مونده بودم چه طور ماجرا رو ماست مالی کنم
و چون مامانم همیشه دستیار من در این جور خراب کاری ها هست
بنابر این بهش راحت ماجرا رو گفتم و حالا فقط مونده بود اصل کاری که بابام بود البته نه این که بابام اهل داد بیداد باشه و من بترسماااااااااا نه خیر
بلکه بابام عادت داره به جون به سر کردن آدم و یک کار رو باید هزار بار بگی تا یکی رو بیاره و درست کنه خلاصه که وقت نهار شد و اقام اومد منم که عادت ندارم اصلا زیاد حرف بزنم و نه مثل بچه ادم سر میز نهار بخورم بلکه همیشه یا جلو تلویزیون یا رو مبل مشغولم ، خلاصه رفتم کنار بابام رو صندلی نشستم و شروع کردم به زمینه سازی :
بعد کمی حرفهای فرعی رفتم سر اصل مطلب
من: به نظر تو اگه یک روز بعضی از ک ا ن ا ل ها قطع بشه اشکالی داره؟
بابام : نه فدای سرت
من: اخه اگه خوب خوبا باشه ها اون وقت چی؟
بابام: هیچی یکی میارم درست کنه
من :اره خوب، اون اقا ها بود که قبلا اومده بود ازش هیچ خبر داری؟
بابام : نه بابا من چه می دونم اصلا کجاست
من : خوب از اون پسره نیام (دوست داداشم ) بپرس شاید بدونه
بابام : حالا که مشکل نداریم
من: حالا تو اقاهه رو پیدا کن
بابام: اصلا خبری ازش ندارم
من: خوب یکی رو بیار
بابام : نه دخترم مگه ادم هر کی رو میاره تو خونه؟
من: خوب اره ولی خلاصه که چی باید این کار رو حتما بکنی
بابام : چرا؟ خوب مجبور نیستیم که همه رو ببینیم
من: اخه شاید اونهای دیگه رو هم نشه دید
بابام: نههههههههههههههههههههه ، مگه می شه؟
من : اره همه رو با اجازه شما چند دقیقه پیش پاک کردم
بابام:نهههههههههههههههههههههه مهساااااااااااااااااااااااااااااا دروغ نگوووووووووووو
من: چرا اتفاقا
بابام : می گم اخه ، الحق که خواهر مهیار هستی اونم هر وقت یک گندی می زنه این جوری یک ساعت مخ منو کار می گیره
من: اتفاقا به خاطر همون برادرم این کار رو کردم ( حالا داشته باشین بقیه رو)
بابام: چرا؟
من : خوب یک شماره داشتم که وقتی وارد کردم یک عالمه چیز نا مناسب اومد و بعد چون می دونی که درست نیست شاید یک غریبه بیاد اینجا و مامان ناخواسته بزنه و کلی زشته و از این حرفها... (سیاست رو دارین که؟)
بابام: سکوت ولی رضایت ( از ترس اینکه روم زیادتر نشه دیگه هیچی نگفت)
خلاصه ماجرا حل شد و بعد شونصد بار که مامانم گفت یا اقاهه رو می یاری یا من میرم مهرم رو اجرا می گذارم
اقاهه رو اورد ولی باز درست و حسابی درست نشد خلاصه این ماجرا رو برای هر کی گفتم کی برام خندید
اما دیشب که واسه خودم طبق معمول اتاق بودم بابام صدام کرده و با خنده می گه یادته اون روز چه طور من رو خفه کردی تا خراب کاریت رو ماست مالی کنی؟ می گم اره حالا چی بود مگه ؟ می گه اخه تو بیمارستان همش یادش می افتادم و می خندیدم و کلی دلم واسه این کارات تنگ شده بود منم که از خدا خاسته نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم چه خوب اخه می دونی چی شده از صبح همش می خوام یک چیزی رو بهت بگم اما نشد ، صبح که رفتم پایین، هواسم نبود رنگ در هنوز خشک نشده و بعد که دستم رو برداشتم دیدم جای پنج تا انگشتم موند روش و رنگش خراب شد بابام اون لحظه اینجوری بود ![]()
پی نوشت1) از تمام دوست های خوبم که بخاطر پست قبلی ناراحت و نگرانم شدن و سعی کردن با حرفهای قشنگشون آرومم کنن، ممنونم
و فقط می تونم بگم براتون از خداوند بهترین ها رو می خوام و از اون کسانی هم که به صورت پیام خصوصی نظرات مزخرفی رو نوشتن و تا جایی که امکان داره دربارم منفی فکر کردن خواهش کنم لطفا دیگه مزاحم نشین
پی نوشت 2) ما که امسال 3 تا بچه مدرسه ای داریم و بیچاره خاله و عمه بدبخت که هر دوش خودم باشم
و اول مهر باید سر ساعت 12 ظهر خودم رو نصف کنم و یک قسمتم رو بفرستم مدرسه تارا دختر برادرمکه کلاس دوم میره و اون یکی قسمتم رو هم باید بفرستم اون سر شهر مدرسه پانی دختر خواهرم که آمادگی میره و حتما روحم رو هم باید بفرستم برای سینا پسر خواهرم که استارا زندگی می کنن و کلاس چهارمه ، چیکار کنم دیگه بچه هستن و همه انتظار دارن . یک شنبه هم مراسم تولد برای دوستم الهام دارم
البته قراره کلی سوپرایزش کنم و با بچه ها کلی برنامه برای بعد افطار تو کافی شاپ ریختیم .
پی نوشت 3) کمی بهم فرصت بدین شاید تو پست بعدی بیام و رازم رو بگم ولی بهتره بدونین این مشکل من واقعا یک مشکل نیست فقط چون بعضی وقتها خیلی بهم فشار میاره اونجوری دیوونه می شم .
*** خیلی دوستتون دارم و برام واقعا مهم هستین
سلام
نمی دونم چند نفر به تیتر پست قبل توجه کردن ، تو اون یک جمله هزار تا حرف و درد هست
که تا حالا ازش براتون هیچی نگفتم . من یک رازی تو دلم دارم که حتی یک نفر هم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی ازش هیچ چیزی نمی دونه
و تا حالا هزار بار خواستم برای دوستام تعریف کنم و یا با یکی درد و دل کنم و یا اینکه اینجا بنویسم اما نمی دونم چرا هیچ وقت قدر و توانایی نوشتن رو هم نداشتم و همیشه به خودم گفتم اگه کسی بدونه مگه می خواد چی بشه
بجز این که خودم سبک و اروم می شم اما باز نتونستم . من یک درد خیلی بزرگ تو دلم دارم که چندین ساله تنهایی دارم غصه می خورم و خیلی داغونم کرده
و در کل از بچگی عادت داشتم مشکلاتم رو برای هیچ کسی تعریف نکنم و این مسئله رو هیچ کسی نمی دونه و با این که اینجا رو از اول برای دل خودم و ثبت خاطراتم ساختم، اما اصلا دوست ندارم اینجا هم ازش چیزی بگم ، نمی دونم شاید یکی از دلایلش این باشه که چون از بس قایمش کردم حالا عادت به پنهانش دارم . اینجا برام حکم دفترچه خاطرات رو داره اما من در مغزم یک دفترچه خاطرات دیگه هم دارم که بعد این مدت طولانی حس می کنم داره صفحاتش پر می شه و دیگه تحمل این راز بزرگ و این فشار عصبی رو نداره ، خیلی سخته هر روز صبح که از خواب بیدار می شی به اولین موضوعی که فکر کنی اون باشه
و هر روز از خدا بخوای فردا دیگه این نگرانی ها در یادت نباشه و گاهی خودم رو با کارهای مختلف مشغول می کنم تا شاید کمی خودم رو تسکین بدم . شاید شما ها باورتون نشه که من دارم این حرفها رو می نویسم ، منی که همیشه همه چیز رو به مسخره و شوخی تعریف می کنم ، منی که همیشه الکی خوش هستم . راستش خیلی ها گفتن چرا قالب وبلاگت سیاه هست بچه ها اونهایی که از روز های اول خانه ی دوستی باهاش بودن و هستن مثل شاذه جون و خیلی ها خودتون خوب می دونید من همیشه عاشق رنگ ابی کمرنگ بودم و همیشه قالب های وبلاگم شاد بوده و هیچ وقت سراغ رنگ تیره نمی رفتم اما این بار انقدر غمگین هستم که به خدا رنگ دلم رو اگه می شد نشونتون بدم متوجه می شدین که تاریک تر از قالب وبلاگ هست اصلا بهتره بگم شبه .
وقتی تو وبلاگاتون میام و می خونم که از مشکلاتتون نوشتین و خیلی ها براتون نظر دادن و خودم هم میام و سعی می کنم بتونم با یک جمله کمی تسکین تون بدم ، خیلی احساس خوبی پیدا می کنم
و هر بار به خودم می گم چرا تو هیچ وقت نخواستی چیزی بگی و خودت رو سبک کنی
چرا تو که دوست های به این خوبی داری اما باز هیچی من می مونم و افکار پریشون ، من می مونم و کلی کابوس ... ... ...
راستش بیشتر وقتها که تو خانه ی دوستی دارم پست جدید می گذارم و می گم خوبم ، دروغ گفتم چون خوب نبودم ، چون مضطرب و اشفته بودم و این موضوع باعث شده حس کنم دو شخصیته شدم
مثلا وقتهایی که دارم با دوستی چت می کنم و کلی خودم رو شاد و سر حال نشون می دم اما یک غم و داغ بزرگ تو دلم هست و همیشه با خودم همه جا هم می برم ،خنده دار هست مگه نه؟؟؟ خیلی به کمک احتیاج دارم خیلی هااااااااااااا
از هر لحاظ که فکر کنید داغونم ، خسته شدم از بس تو دلم ریختم و دم نزدم ، ارامش می خوام ، خیلی تنهاممممممممممممم خیلی خیلی
خدایا کمکم کن ... به دادم برس ... تو که می دونی ... چرا داری عذابم میدی ... خودت می دونی بلاتکلیف بودن خیلی سخته ... خدایا چرا منو نمی بینی ... چرا برای یکبار هم که شده شادیم رو کامل نمی کنی ...
ای خدااااااااااااااااااااااا
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کجایی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جونم
خدا جونم باز ماه رمضون شده و تمام اون خاطرات قشنگی که فقط خودم و خودت ازشون خبر داری
دوباره داره برام مرور می شه ...
سلام دوستهای عزیزم ، باز مثل همیشه امیدوارم سالم و سلامت باشین و هیچ وقت دچار مریضی نشین اخه تو این سه روزی که نبودم همش تو کلینیک بستری بودم
و تازه کمی بهتر شدم و زودی اومدم بهتون سر زدم و الانم که در خدمت تون هستم . سه روز پیش بر طبق عادت هر ساله می خواستم شروع کنم به روزه گرفتن اخه میدونید تو خونه ما چون مادرم مشکل قلبی داره و روزی شونصدتا قرص می خوره نمی تونه روزه بگیره و از امسال هم که پدرم اینجور شد و من دوباره تنها روزه به گیر خونه شدم و بدبختیه من اینه که هر وقت ماه رمضون نزدیک می شه مامان و بابا ناراحت هستن که تو چه طور با 47 کیلو وزن می خوای روزه بگیری
و کلی جر و بحث دیگه و درست سه روز پیش این حرفها دوباره همه از اول تکرار شد و من هم با کلی ادعا رفتم طرف بابام و گفتم اخه من چند بار روزه گرفتم و مریض شدم و شما منو دکتر بردی
و کلی از این جور چیزا گفتم تا اخر اونا هم در جواب بهم گفتن باشه هر جور دوست داری خلاصه چند ساعتی گذشت و بعد از این که خودم رو برای روزه فردا اماده کرده بودم و رفتم خوابیدم یکدفعه ساعت حدود 3 شب بود که از حالت تهوع ( گلاب به رو تون ) بیدار شدم و چون اصلا سابقه این چیزها رو ندارم کمی مثل دیوونه ها رو تخت نشستم و تو خواب و بیداری به حال عجیبم فکر کردم
و می دونید که بابام هنوز خیلی مریض هست برای همین مثل سابق نرفتم سراغش تا همون وقت شب منو ببره دکتر و مثل بیچاره ها تا صبح درد کشیدم و از حالت تهوع شدید بیدار موندم و چون از شب نیت هم کرده بودم و دلم نمی خواست روزم رو خراب کنم سعی می کردم هر جور شده جلوی تهوع رو بگیرم ولی اخرش ساعت 8 صبح خیلی ببخشید بالا اوردم و دیگه بابا و مامان متوجه شدن جالب اینجاست که بابا می گفت تمام شب خواب منو می دیده که حالم بده و ناراحت هستم خلاصه رفتم دکتر و با اجازتون فشار طبق معمول 7 بود و یک سرم گنده با کلی امپول نوش جان کردم و به تشخیص دکتر این بیماری یک ویروسی هست که از یک کشور دیگه اومده و با تب و تهوع و بقیه موارد همراه هست و دو ساعت بعد که اومدم باز همچنان حالم بد بود خلاصه که سرتون رو به درد نیارم اصلا یک قطره اب هم معده ام قبول نمی کرد حتی قرص رو هم نمی تونستم بخورم و 48 ساعت تمام فقط زیر سرم بود و همش تو دلم به سخنرانی قبلم برای مامان و بابا فکر می کردم ولی از اونجایی که خیلی روم زیاد هست قرار فردا دیگه اگه خدا قبول کنه روزه رو شروع کنم
و از خجالت زدگی در بیام .
راستی من هنوز نرفتم انتخاب واحد اخه چون تاریخ برگشتم 14 مهر بود از مدیر گروه و مدیر آموزش مون قبلا تا 15 مهر اجازه گرفته بودم ولی حالا که زود اومدم ولی اصلا حوصله اون شلوغیه انتخاب واحد رو ندارم واسه همون به بچه ها گفتم شما برین کارها تون رو انجام بدین و یک کپی از برگتون واسه من بیارین تا چند هفته که سر همه کارمندا خلوت شد من بیام مثل خانوم ها انتخاب واحد کنم
و تو دلم کلی خوشحالم
که یکبار هم که شده می تونم بدون کلی صف و دردسر کارم رو انجام بدم .
پی نوشت) بعد پست سفرنامه 4 به کمک یکی از بهترین دوست هام براتون کمی عکس گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد و در اینده باز براتون کلی عکس دارم .
خدا جونم باز ماه رمضون شده و تمام اون خاطرات قشنگی که فقط خودم و خودت ازشون خبر داری
دوباره داره برام مرور می شه ...
سلام دوستهای عزیزم ، باز مثل همیشه امیدوارم سالم و سلامت باشین و هیچ وقت دچار مریضی نشین اخه تو این سه روزی که نبودم همش تو کلینیک بستری بودم
و تازه کمی بهتر شدم و زودی اومدم بهتون سر زدم و الانم که در خدمت تون هستم . سه روز پیش بر طبق عادت هر ساله می خواستم شروع کنم به روزه گرفتن اخه میدونید تو خونه ما چون مادرم مشکل قلبی داره و روزی شونصدتا قرص می خوره نمی تونه روزه بگیره و از امسال هم که پدرم اینجور شد و من دوباره تنها روزه به گیر خونه شدم و بدبختیه من اینه که هر وقت ماه رمضون نزدیک می شه مامان و بابا ناراحت هستن که تو چه طور با 47 کیلو وزن می خوای روزه بگیری
و کلی جر و بحث دیگه و درست سه روز پیش این حرفها دوباره همه از اول تکرار شد و من هم با کلی ادعا رفتم طرف بابام و گفتم اخه من چند بار روزه گرفتم و مریض شدم و شما منو دکتر بردی
و کلی از این جور چیزا گفتم تا اخر اونا هم در جواب بهم گفتن باشه هر جور دوست داری خلاصه چند ساعتی گذشت و بعد از این که خودم رو برای روزه فردا اماده کرده بودم و رفتم خوابیدم یکدفعه ساعت حدود 3 شب بود که از حالت تهوع ( گلاب به رو تون ) بیدار شدم و چون اصلا سابقه این چیزها رو ندارم کمی مثل دیوونه ها رو تخت نشستم و تو خواب و بیداری به حال عجیبم فکر کردم
و می دونید که بابام هنوز خیلی مریض هست برای همین مثل سابق نرفتم سراغش تا همون وقت شب منو ببره دکتر و مثل بیچاره ها تا صبح درد کشیدم و از حالت تهوع شدید بیدار موندم و چون از شب نیت هم کرده بودم و دلم نمی خواست روزم رو خراب کنم سعی می کردم هر جور شده جلوی تهوع رو بگیرم ولی اخرش ساعت 8 صبح خیلی ببخشید بالا اوردم و دیگه بابا و مامان متوجه شدن جالب اینجاست که بابا می گفت تمام شب خواب منو می دیده که حالم بده و ناراحت هستم خلاصه رفتم دکتر و با اجازتون فشار طبق معمول 7 بود و یک سرم گنده با کلی امپول نوش جان کردم و به تشخیص دکتر این بیماری یک ویروسی هست که از یک کشور دیگه اومده و با تب و تهوع و بقیه موارد همراه هست و دو ساعت بعد که اومدم باز همچنان حالم بد بود خلاصه که سرتون رو به درد نیارم اصلا یک قطره اب هم معده ام قبول نمی کرد حتی قرص رو هم نمی تونستم بخورم و 48 ساعت تمام فقط زیر سرم بود و همش تو دلم به سخنرانی قبلم برای مامان و بابا فکر می کردم ولی از اونجایی که خیلی روم زیاد هست قرار فردا دیگه اگه خدا قبول کنه روزه رو شروع کنم
و از خجالت زدگی در بیام .
راستی من هنوز نرفتم انتخاب واحد اخه چون تاریخ برگشتم 14 مهر بود از مدیر گروه و مدیر آموزش مون قبلا تا 15 مهر اجازه گرفته بودم ولی حالا که زود اومدم ولی اصلا حوصله اون شلوغیه انتخاب واحد رو ندارم واسه همون به بچه ها گفتم شما برین کارها تون رو انجام بدین و یک کپی از برگتون واسه من بیارین تا چند هفته که سر همه کارمندا خلوت شد من بیام مثل خانوم ها انتخاب واحد کنم
و تو دلم کلی خوشحالم
که یکبار هم که شده می تونم بدون کلی صف و دردسر کارم رو انجام بدم .
عکس 1 (این مربوط به یک گل فروشی هست)
عکس 2 ( اینجا نزدیک خونه خواهرم هست که گاهی برای پیاده روی به اونجا می رفتم )
عکس 3 ( اینجا هم داشتم با دوچرخه همراه خواهرم به مرکز خرید شهرشون می رفتم )
عکس 4 ( اینجا هم کلیسای شهر leiden هست )
عکس5 (اینجا مغازه پنیر فروشی در یکی از شهر های هلند هست)
عکس 6 ( این گروه در خیابون مشغول اجرای برنامه برای مردم بودن و اسم شهرش هم leischendam هست)
( اینها هم ساختمون های قشنگی بودن که در داخل سنت روم هر شهری وجود داشتن )
سفرنامه (4)
سلام ناز نازی هااااااا
امروز می خوام از یک چیز جالب براتون بگم که شاید خوندنش خالی از لطف نباشه
و شما هم مثل من باهاش درگیر باشین . بی مقدمه بگم من هر وقت که می خوام کفش بخرم کلی مشکل دارم و همین که پام رو در آستانه در می گذارم یا دارم از پشت ویترین مدلش رو انتخاب می کنم جناب فروشنده محترم میاد و می گه خانم بفرمایید ... خانم شماره پاتون چیه؟... خانم کدوم رو بدم ... خانم این جدیده ... خانم این رنگ خوبه و انقدر می گه که من اصلا یادم میره چه رنگ می خوام اصلا کفش می خوام یا کتونی؟ و کلی گیج می شم
جالب اینجاست بعضی هاشون برای اینکه جنسشون رو بفروشن
بجات انتخاب هم می کنن ولی در همون ساعات اول ورودم به هلند داخل همون سنت روم خواهرم اینا( مرکز خرید شهر شون ) یک کفش فروشی هم بود که خیلی زود منو متوجه خودش کرد و اصلا پشت ویترین هیچ کفشی نبود بلکه داخل جا کفشی های چوبی خیلی بزرگ و زیادی داشت که بالای هر قسمت شماره ها رو زده بود و در هر قفسه یک کفش با نرخش قرار داشت و هر کدوم رو که می خواستی بر می داشتی و می رفتی جلوی آینه می پوشیدی و اگه دوستش داشتی می رفتی تو صف می موندی و پولش رو می دادی و اگر هم نمی خواستی می بردی سر جاش می گذاشتی و اصلا هم یک نفر بالای سرت نبود که مرتب با حرفهاش گیجت کنه
و قدرت انتخاب رو ازت بگیره و در تمام فروشگاهها این حسن وجود داشت خلاصه اگه یک روز رفتین اروپا و خواستین کفش بخرین یاد من باشین . راستی بچه ها اگه بدونید چه نون هایی تو هلند هست و تو هر نانوایی که بری فقط با دهن باز می مونی که کدوم رو انتخاب کنی ولی من عاشق یک نونی شده بودم که رنگش قهوه ای تیره بود و به صورت نون تست ما بود و داخلش کلی پسته و بادوم خلال شده داشت ومدت خیلی زیادی هم تازه و نرم می موند و از پنیرش که بهتره اصلا براتون حرفی نزنم
که می ترسم فردا همه ازم بخواین .
و اما این روزها چه می کنم :
خدا کنه شما ها هم مثل من همش در حال مهمونی رفتن و مهمونی دادن باشین آخه ما الان هم که اومدیم همش مهمون داریم و همش در حال سوغاتی دادن هستیم اونم چه سوغاتی هاییییییییییییییییییی
، راستش بچه ها من هیچ وقت شادیم کامل نبوده و همیشه در بهترین لحظات زندگیم یک اتفاق بد هم داشتم مثلا خیلی ها میرن مسافرت و خوب و خوش بر می گردن و اصلا هم تو مسافرت نگرانی و دلواپسی ندارن اما من در کنار شادی و اون همه ذوقی که داشتم مرتب دلواپس بابام بودم نمی دونم درک می کنید یا نه اما واقعا خیلی سخته رو یک عمر پدرت سالم و سلامت ببینی و بعد یکدفعه سکته مغزی کنه و تو هم تو اون لحظات سخت کنارش نباشی و حالا که اومدی پدرت رو با یک چشم بازو لاغر و خیلی زرد ببینی اون وقت یک حال بد، یک حس خیلی خیلی بد ،تمام وجودت رو می گیره من هر بار که دارم از خاطرات خوب مسافرتم برای کسی صحبت می کنم یکدفعه که صورت پدرم رو می بینم غم تمام دنیا می یاد سراغم
من همیشه غصه مریضی مادرم رو داشتم و حالا پدرم هم اضافه شده ولی سرنوشت رو هر چند تلخ اما باید پذیرفت ولی از یک لحاظ خوشحالم که زود اومدم چون ماه رمضون هستم و می تونم مثل هر سال روزه بگیرم و ترجیح می دم شب قدر خداوند وقتی خواست سرنوشت سال بعدم رو بنویسه تو اتاقم رو سجاده خودم باشم و مثل نیمه شعبان تمام مدت فکر نمونه اینجا...
خیلی دوستتون دارم
و عاشق شما ها و وبلاگم هستم
سفرنامه (3)
از هفته های دوم و سوم :
همون طور که تو پستهای پایین توضیح دادم مرتب ما در حال خرید و یا مهمونی بودیم و شاید فقط یک یا دو روز در خونه بیکار موندیم و از روز اول دوربین همیشه همراهم بود و هر جا که می رفتیم چند تایی عکس می گرفتم . راستی الان یاد یک خاطره ای افتادم که برای خودم خیلی خنده دار هست روزهای اول بود که با خواهرم اینا 5 نفره رفتیم یکی از شهر های هلند به اسم zoetermeer و یک جایی بود که بیشتر مردم شبهای شنبه که شب تعطیلی شون بود به کنار دریا و ساحل می رفتن و کلی واسه خودشون حال می کردن خلاصه اینکه چون من تازه از یک کشور اسلامی وارد یک محیط راحت شده بود و چون تو روزهای اولم هم بود خیلی با اونجا اشنایی نداشتم و همش در خیابون ها مراقب بودم کسی بهم تنه نزنه یا همون دغدغه هایی که تمام خانم های ایرانی دارن رو داشتم خلاصه رفتیم یک جایی نشستیم و قرار شد من یک عکس چهار نفره بگیرم وقتی رو به مامان اینا که رو یک نیمکت نشسته بود کردم و آماده عکس گرفتن شدم یک دفعه دو دست مردونه از پشت شونه هام رو گرفت و من چنان ترسیدم که حتی جرات برگشتن هم نداشتم و فقط با همون حالت ثابت مونده بودم و تو چشمهای شوهر خواهرم نگاه می کردم و شوهر خواهرم به طرفم اومد و گفت هیچ اتفاقی مهمی نیست اصلا نترس این اقا داره بهت می گه خودت هم برو بشین من از همتون عکس می گیرم وقتی برگشتم دیدم واقعا یک ادم شاد و خوشحال پشتم مونده و ازم می خواد منم برم کنار مامان اینا بمونم و اون عکس کلی برام خاطره شد و از اون روز به بعد کم کم متوجه شدم چقدر امنیت وجود داره و اصلا خبری از تنه زدن مردها به خانم ها نیست و اصلا مردم در این جور فکر ها نیستن و در هر شهری هم که می رفتیم مردم بدون این که بشناسنت بهت سلام می کردن و با یک لبخند زیبا از کنارت رد می شدن .
و اما درباره عکس ها باید بگم تا حالا مزاحم خیلی ها مثل خانم کوچولوی عزیز(قربونت برم عسلم) شدم اما نمی دونم سرعت اینترنت من کمه یا این که حجم عکس ها زیاده تو هر سایتی که رفتم و هرچی موندم اپلود نشد که نشد حالا اگه شما یک سایت خوب یا یک راه دیگه می دونید لطف کنید به من هم یاد بدین.
سفرنامه (2)
هفته های اول:
من و خواهرم هر روز صبح می رفتیم سنت روم یا همون مرکز خرید خودمون که خیابون های خیلی بزرگ و فروشگاه های خیلی قشنگ در اونجا بود و چون فقط تا ساعت 5 بعداظهر باز هست تند و تند خرید هامون رو می کردیم و دوباره بر می گشتیم خونه و جالب اینجاست که همه خانواده ها چه ثروتمند و چه متوسط در کنار ماشین و موتور ،دوچرخه هم به تعداد شون داشتن و خیابون هاش هم مثل خیابون های ما دوچرخه سوار و موتور سوار و ماشین و کامیون همه از یک خیابون و تو شکم هم دیگه ،عبور نمی کنن بلکه در تمام اروپا در کنار خیابون اصلی یک خیابون خط کشی شده برای عبور دوچرخه و موتور وجود داره و در کنار خیابون دوچرخه سواری هم یک خیابون خط کشی شده دیگه برای عبور عابر پیاده درست کردن و هر 50 متر به 50 متر یک دستگاهی هست که با فشار دادن دگمه باید تا سبز شدن چراغ برای عبور عابر پیاده و حتی برای عبور با دوچرخه صبر کرد و مثل اینجا هر کی سرش رو نمی اندازه پایین و راه خودش رو بره و تمام شهر از یک آرامش خاص برخوردار هست .
یادمه شوهر یکی از دوست های خواهرم که چند ماه پیش بعد 13 سال دو هفته همراه پسر 5 ساله و همسرش اومده بودن ایران برامون تعریف می کردن که داشتن سه نفری تو تهران قدم میزدن تا اینکه به خط عابر پیاده می رسن و فکر می کنن اینجا هم مثل اونجاست و اول کمی صبر می کنن تا ماشین ها بمونن و اینها رد شن و بعد پنج دقیقه می بینن نه خیر خبری نشد و تصمیم می گیرن از روی خط عبور کنن و همین که چند قدم جلو میان یک ماشین با چنان سرعتی از کنارشون عبور می کنه که نزدیک بود پسر بچه شون رو از وسط دو تا کنه و بعد کمی جلوتر ترمز می زنه و راننده شیشه رو میاره پایین و شوهر دوست خواهرم می گفت من فکر کردم می خواد معذرت خواهی کنه اما دیدم داد میزنه بچه سوسول بپا از رو خط میری دماغت خون نیاد و کلی از این جور حرفها ... ...
خوب این ها همه نشانه فرهنگ مردم ماست که فکر می کنن اگه کسی از رو خط عبور می کنه برای اینه که ترسو هست و متاسفانه ما فقط و فقط چیزهای بد رو زود یاد می گیریم نه چیزهای خوب . من خودم بارها دیدم که تو شهرمون با افغانی ها چه طور برخورد می کنن اما خوبه بدونید در بیشتر فروشگاه های هلند پشت کاسا یا همون صندوق ، افغانی ها کار می کردن و چقدر خود هلندی ها بهشون احترام می گذاشتن و اونجا همه خوش برخورد و مهربون هستن و بارها از خواهرم می شنیدم که می گفت تو ایران بعضی ها می گن خستگی کار رو باید پشت در خونه گذاشت و نیاورد خونه اما ما اینجا باید سر کارمون هم خوشحال و سر حال باشیم و همیشه به ارباب رجوع لبخند بزنیم و با این رفتارمون وقتی پشت در خونه هامون می رسیم اصلا خسته و عصبانی نیستیم .
تو این سفر خیلی چیزها دیدم و بعضی هاش رو هرگز از یاد نمی برم واقعا برای خودم متاسف هستم که چرا با این که تو کشوری به این زیبایی و با ارزشی که همه چیز رو خودش داره زندگی می کنم اما در حال حاضر همه فقط استرس و اضطراب و این همه دغدغه و هرس برای بدست آوردن مادیات بیشتر رو هدف اصلی زندگیشون قرار دادن و هیچ جا هیچ نظمی نیست .
اونجا برای همه کار هست و همه جوون ها از 16 سالگی در کنار درس و تحصیل اجازه سر کار رفتن رو دارن و اگه خودشون دوست داشته باشن دولت یک آپارتمان رو رایگان در اختیار شون قرار میده و اگر هم دوست نداشته باشن می تونن تا هر وقت که بخوان در کنار پدر و مادر شون زندگی کنن و خرج تحصیل شون رو دولت پرداخت کنه . البته این کاری که می گم این نیست که یک میز داشته باشی و یک اتاق و بعد ریاست یک قسمت رو به تو بدن بلکه اونجا همه هر کاری انجام میدن و مثل ما اصلا کار کردن رو بد و زشت نمی دونن و مثلا در فروشگاه ها پشت صندوق می شینن و پول حساب می کنن و کارهایی مثل این و امتیاز خیلی خوبی که وجود داره اینه که یک فروشگاه سه طبقه 40 تا فروشنده می گیره و هر کدوم فقط روزی 5 ساعت کار می کنن و 50 یورو که به پول ایران یک چیزی در حدود 65 هزار تومن هست می گیرن و مثل کارمند های ایران از صبح تا شب کار کنی بخاطر ماهی 100 هزار تومن که آخرش هم باید به آب و برق و یا کرایه خونه و این چیزها فکر کنن بلکه دولت تا 18 سالگی خرجت رو میده و تمام پولشون رو فقط لباس می خرن و مسافرت میرن مثلا اگه از ما سوال کنن تو که از صبح انقدر کار می کنی و انقدر در آمد داری چند تا کشور رفتی می مونیم فقط نگاهشون می کنیم و تو دلمون می گیم ما هنوز کشور خودمون رو کامل نگشتیم و پولمون کافی نیست اما اونها مرتب در حال فکانسی که همون تعطیلات خودمون می شه هستن .
خوب فکر کنم برای این پست بس باشه تا بعد بایییییییی
سفرنامه (1)
از روز اول شروع می کنم :
27 تیر ماه ساعت 9 صبح تو فرودگاه اسکی پل در شهر آمستردام هلند بودم و همین که از پاس کنترل رد شدیم متوجه شدم یکی از بین اون همه جمعیت برام دست تکون میده و بعد چند ثانیه خواهر و شوهر خواهرم رو دیدم و بعد کلی بوس بوسی و بغل از فرودگاه خارج شدیم و رفتیم شهر خواهرم اینا که یک ربع با آمستردام فاصله داشت و اسمش Leiden هست و خوبه براتون بگم که کشور هلند بیشترش از آب تشکیل شده و همه شهر هاش به هم نزدیک هست و حداقل فاصله بین یک شهر و شهر دیگه نیم ساعت تا یک ساعت هست اونم چون تو اتوبان ها مردم همه مقررات و نظم رو رعایت می کنن و اصلا هم از بوق استفاده نمی کنن و در این مدتی که اونجا بودم هرگز صدا یک بوق کوچیک رو هم نشنیدم مگر آمبولانس بیمارستان که اونم صدای بوقش خیلی کم هست و اصلا گوش خراش و اضطراب آور نیست خلاصه از همون ساعت های اول متوجه آرامش محیط شدم و در این مدت یک تصادف مختصر رو هم ندیدم و خیلی کم پیش می اومد که ماشین ها از هم سبقت بگیرن و اگر هم کسی این کار رو می کرد حتما خارجی بود نه یک هلندی . خلاصه بعد از یک دوش و تعویض لباس هام با شوهر خواهرم رفتیم مدرسه اشکان و اول تصمیم گرفتیم من پشت ماشین قایم بشم و بعد تو راه یک دفعه بیم بیرون و اشکان رو سوپرایز کنم اما همین که از دور دیدمش هنوز شوهر خواهرم کاملا ماشین رو stop نکرده بود که من پیاده شدم و رفتم طرف اشکان و بعد رو که خودتون فکر کنم حدس می زنید و رفتیم همگی خونه و چون از قبل به خواهرم سفارش اون پیتزا های خوشمزه ای که قبلا برام تو ایران درست می کرد رو داده بود و اون هم به اندازه دو تا سینی فر درست کرده بود و انتظار داشت من که 48 کیلو هستم همش رو بخورم و بعد هم کمی استراحت کردیم و از فردای اون روز دوست های خواهرم به نوبت اومدن دیدن ما و بعد ما رو به خونه هاشون دعوت کردن و خلاصه بیشتر روزها سرگرم و مشغول مهمون بازی بودیم تا این که از حرفهای مشکوک خواهرم تو ایران متوجه شدیم پدرم سکته کرده و از همون روز دیگه هیچی حالی مون نشد و با اینکه همه جا می رفتیم اما وجود مون ایران بود و حتی بلیط هایی که برای کنسرت ستار و شکیلا خریده بودیم رو هم پس دادیم .
*** لطفا راهنمایی کنید چه طور براتون عکس بگذارم
نمی دونم حالت تون خوب هست یا نه اما از خدا براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم و به زودی به همه سر می زنمو نهایت تلاشم رو می کنم تا از همون جایی که دیگه آپ هاتون رو نتونستم بخونم و ازتون بی خبر موندم شروع به خوندن کنم .
خوب از خودم براتون بگم من همون جور که می دونید قرار بود 15 مهر برگردم اما بعد متوجه شدم که ویزام تا آخر مهراعتبار داره و می تونم تا اول آبان هلند بمونم ، اما 4 صبح روز دوشنبه با پروازIran Air تو فرودگاه مهرآباد بودم حتما براتون خیلی عجیب هست چون شما ها بهتر از هر کسی می دونید که من چقدر دنبال کار ویزام بودم چقدر سخت تونستم ویزا بگیرم اماشاید قسمت این جور بود ، نمی دونم چی بگم از کجا براتون بگم اما پدرم که وقت رفتن ما سالم و سلامت بود همون هفته اولمسافرت مون سکته مغزی کرد و خدا رو شکر فقط یک چشمش بسته شد و فعلا خطر برطرف شده اما روزی 20 تا قرص ودارو مصرف می کنه البته خبر بیماری پدرم و برگشت زود من و مادرم به ایران به این راحتی که تو یک خط براتون نوشتم نبود اما سعی کردم این اتفاق تلخ رو قبول کنم واقعا در قربت شنیدن این خبر خیلی برامون سخت بود وقتی یادم میاد که من و مادرم تواون زمان که بابام سخت حالش خراب بود و تو بیمارستان تحت مراقبت بود و ما در حال گردش و خوشگذرانی بودیم سخت منقلب می شم این هم شانس بد من هست . از این مسافرت دو ماهه برام 500 عکس و کلی دوست های جدید و خاطرات خوب و تلخ موند ، شاید سرنوشت اینجور بود من که خیلی دلم برای تک تک تون تنگ شده و مرتب بهتون فکر می کردم و اصلافراموش تون نکردم و کم کم سعی می کنم از خاطراتم براتون بگم راستش کلی حرف دارم دوست دارم از تجربیات سفرم براتون بگم و از فرهنگ و آداب و رسوم اونجا بگم ، از خیابون هاش ، از نظم و ترتیب دولت و مردمش براتون بگم امااصلا دوست ندارم فکر کنید جو گیر شدم و سخت تحت تاثیر اروپا قرار گرفتم . خوب من دیگه باید برم اما سعی می کنم
روزی چند بار آپ کنم امیدوارم شما هم فراموشم نکرده باشین
راستی کسی می دونه چه طور عکس ها رو اینجا براتون بگذارم؟؟؟
سلام دارم میام ایران
من یکشنبه بر می گردم و متاسفانه پدرم گویا خیلی مریض هست اما هیچ کسی کامل نمی گه چی شده
دارم تو غربت میمیرم می خوام برگردم . اینجا رو خیلی دوست دارم اما نه با این شرایط که الان دارم
به زودی میام و از مسافرتم براتون می گم
مراقب خودتون باشید