تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی

                          فصل پنجم از یک زندگیه پر پیچ و خم

بعداظهر اون روز شوم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم وای که چقدر تو شوکه بودم ولی از فرداش سعی کردم به خودم مسلط بشم و به احترام تمام خوبی ها و مهربونی هاش تا دو ماه صبر کنم تا وقتی از آموزشی برگشت همه چیز رو برام توضیح بده و واقعا تصمیمم رو گرفتم تا اگه جوابش قانع کننده نبود دیگه همه چیز رو تموم کنم بنابر این یک دفترچه خاطرات جدید که صفحه اولش یک تقویم هم داشت خریدم و هر روز که تموم می شد مثل زندانی ها یکی از خونه های تقویمش رو پر می کردم و تمام دلتنگی هام رو می نوشتم ، حالا دیگه نمی خوام وارد جزئیات بشم که چقدر تو اون مدت سختی کشیدم و دقیقا مثل معتادی بودم که مواد رو ازش گرفتن و من مثل خیلی از دوست هام که اون ها هم دقیقا تو شرایط من بودن این وضع رو تحمل کردم خلاصه اون مدت تموم شد و من خوش خیال تصور کردم حتما همون بعداظهری که بیاد خونه اول از همه سراغ من میاد ولی هر چی منتظر موندم خبری نشد   و چند هفته ای هم از اتمام آموزشیش گذشت و حالا دیگه مطمئن بودم به تهران رفته و داره بقیه خدمت رو اونجا می گذرونه ولی هر روز که گذشت یک فکر تازه یک شک جدید یک سوال دیگه می اومد تو ذهنم ولی  متاسفانه کسی نبود که جواب گو باشه منم اصلا هیچ شماره ای بجز موبایل و شماره خونه شون نداشتم که به گوشیش هم تو یک روزی که زنگ زدم متوجه شدم واگذارش کرده و شماره خونه شون هم هیچ فایده ای برام نداشت فقط برام یک آیدی مونده بود که هر روز کلی براش اف می گذاشتم ولی دریغ از یک جواب خلاصه زمان می گذشت و من واقعا به مرز جنون می رفتم و هر روز هزار بار از خودم می پرسیدم یعنی اون واقعا یک چنین شخصیتی داشت و من از این رویش بی خبر بودم       و ساعتها فکرم رو مشغول می کرد تا اینکه یک 6 ماه ای هم گذشت و جالب اینجاست اون حتی روز تولدم هم فراموش کرد و کلی داغ رو دلم موند و یک روز تصمیم گرفت به تنها راهی که داشتم امیدوار بشم و به ایدیه یکی از دوست هاش پیام دادم و اون قبلا موضوع ما رو از خودش شنیده بود و در جریان بود ولی وقتی ماجرا رو گفتم انقدر تعجب کرد که باورش نشد و بهم گفت حتما شما کاری کردی که اون ازت ناراحت شده ولی وقتی بیشتر براش توضیح دادم قبول کرد که پیداش کنه و در جواب ناراحتی های من که مرتب می گفتم اون منو فراموش کرده من مطمئن هستم گفت منم مطمئنم که ادمی مثل اون که اگه فقط یکبار یکی رو ببینه تا آخر عمرش یادشه اون وقت می گی تو رو فراموش کرده ؟ بعد اون روز هر لحظه منتظر تلفنش بودم که بعد چند هفته بهم افتخار داد و تلفن کرد یادمه هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتیم و خیلی سرد باهام حرف زد و کلی به غرورم بر خورد و فقط تونستم ازش بپرسم چرا وقت رفتن باهام خداحافظی نکرد که متاسفانه منم مثل شما منتظر بودم بگه دلم نیومد یا نتونستم و از این جور حرفها که گفت یک مشکلی تو خونه پیش اومد و دیر شد بهت زنگ بزنم و باید می رفتم . اره به همین راحتی می دونم الان حتما شما هم مثل اون وقت من کلی تعجب کردین       ولی تمام دنیا رو سرم خراب شده بود و تصمیم گرفتم دیگه فراموشش کنم اما بین عقل و دل گیر کرده بودم از طرفی هم متوجه وضع روحیه افتضاحش شدم و دوستش هم قبلش بهم این موضوع رو گفته بود و باز یک مدت خیلی طولانی هر روز تو رویا هام با هزار تا سوال گذروندم و هر صبح منتظر تلفنش بودم ولی هیچ خبری ازش نشد بعد چند ماه یک روز که دوستش انلاین بود دوباره بهش ماجرا رو گفتم ولی ازش خواستم دیگه بهش هیچ پیغامی نده و بگذار همین جور که خودش رو داره پیش من نشون میده پیش بره و جالب اینجا بود دوستش بهم گفت اون می گه زیر قسمی که برای مهسا خوردم زدم و تنهاش گذاشتم و خیلی ناراحته و بهم گفت منم ازش خبری ندارم و دوباره میرم سراغش ولی من فردای همون روز انقدر حالم خراب شد که 24 ساعت تمام فشارم پایین بود و زیر سرم بودم و یکبار دیگه غرورم رو زیر پا گذاشتم و به دوستش گفتم من دارم میمیرم لطفا بهش بگو بهم زنگ بزنه        آخه چه طور ممکنه دلش برام تنگ نمی شه ، مونده من بمیرم بعد بیاد سراغم و اون بنده خدا هم رفت سراغش و فکر می کنم چند روز بعد بهم زنگ زد که باز مثل قبل خیلی سرد و کاملا عوض شده بود و درک این موضوع که چه طور ممکنه یک کسی در عرض چند ماه انقدر زود تغییر کنه خیلی برام سخت بود و اون بار اولین حرفی که بهش گفتم خبر قبولیم تو دانشگاه بود ، همون چیزی که اون دوست داشت و تبریک گفت و از رشته و جای تحصیلم پرسید و مرتب می گفت پس دیگه رفتی دانشگاه ما رو دیگه اصلا قبول نداری و این حرفش هم خیلی برام ناراحت کننده بود بخصوص که چند باری با دلخوری بهش گفتم می خوای فراموشت کنم تو که این کار رو با من کردی و بر خلاف همیشه که از این حرفم وحشت می کرد گفت مهسا جان تو داری عذاب می کشی و من اصلا دوست ندارم اگه هم زنگ نمی زنم علتش اینه که من خیلی مشکلات دارم و دوست ندارم تو رو هم درگیر این مسائل کنم ولی این برای من قانع کننده نبود اون می تونست ماه یا حتی دو ماه یکبار بهم برای چند دقیقه زنگ بزنه و حالم رو بپرسه ولی اون این کار رو هم نمی کرد ، هر روز من ناامید تر و به شکست نزدیک تر می شدم ولی نمی تونستم قبول کنم که اشتباه کردم و عشق من مثل پسرهای دیگه ای که وقتی میرن خدمت باز هر کاری می کنن که به یار شون نزدیک باشن نیست و چیزی که هنوزم برام خیلی عجیبه این هست چه طور ممکنه ادمی مثل اون که حتی تحمل یک روز غهر من رو هم نداشت و نمی تونست من رو ناراحت کنه حالا با اینکه میدونه من منتظرش هستم و خیلی از دستش ناراحتم ولی به روی خودش هم نمی یاره .

خیلی عجیبه ، برای خودم هم عجیبه خلاصه خیلی مدت گذشت و یک شب تو زمستون انقدر وقت خواب گریه کردم و انقدر دلم به حال خودم سوخته بود و نمی تونستم تحمل شکستن غرورم رو بکنم و همش با خودم می گفتم دل هزار نفر رو شکستی و هر کسی رو قبول نداشتی حالا ببین یکی هم پیدا شده که داره انتقام همه رو ازت می گیره و فردا شبش همین که یاهو رو باز کردم دید چراغش بعد مدتها روشن شده و خونه یکی از دوست هاش بود اون شب تا تونستم گریه کردم و بهش تمام حرفهای دلم رو زدم و اون بیچاره هم گریه  کرد و اوضاع روحیش خیلی بدتر از قبل شده بود و کاملا متوجه شدم با تمام دلخوری هایی که دارم ولی نباید تنهاش بگذارم و کمی دیگه هم فرصت دادم تا زمان همه چیز رو حل و خودم رو در درس غرق کردم     و به عشق خواسته اون ، تمام زندگیم رو گذاشتم پای درس هام و سعی کردم نمره های خوبی بگیرم و شاگرد اول گروهمون باشم        و بعد کلی دوست های جدید پیدا کردم که همین الهام و مستانه و مهسا و فاطمه و پنجاه نفر دیگه باشن و اونم اصلا بی خیال من شده بود هر وقت هم می گفتم فراموشم کردی در زبان می گفت نه ولی در رفتار کاملا جوابش مثبت بود و بعد چند وقت اینجا رو درست کردم تا کمی از تنهایی در بیام و با خودم تصمیم گرفتم فقط به درسم برسم و بگذارم زمان خودش همه چیز رو حل کنه .

عید 86 هم رسید و فکر کنم دومین روز عید بود که برام اف گذاشت که اومده مرخصی    و جالب اینجا بود که بعد اون همه وقت این اولین مرخصیش بود که تقریبا هر روز بهم زنگ می زد و با اینکه تمام سوالاتم رو هزار بار بهش گفتم ولی هیچ جوابی بجز ببخشید نگرفتم و تو ایام عید ما مرتب در حال فعالیت برای ویزامون بودیم و مجبور بودم چند باری بر خلاف میلم تو همون مدتی که اون اومده بود مرخصی، برم تهران و با اینکه شماره گوشیم رو داشت و خیلی زنگ می زد ولی چون من شب حرکت می کردم و با مامان می اومدم تهران و از همون ترمینال می رفتیم سفارت و دوباره بدون هیچ استراحتی بر می گشتیم شمال بنابر این هر وقت اون زنگ می زد من تو راه بودم و خط نمی داد و همین که می اومدم خونه وقتی زنگ می زد می پرسید چه طور ممکنه یک وقتهایی اصلا گوشیت رو یکی دیگه جواب میده و من هم هر چی می گفتم خط به خط می شه و این یک چیز عادیه ولی هیچ حرفی از هلند رفتن بهش نمی زدم چون اون وقتها اصلا معلوم نبود کار من درست بشه و بتونم برم و از طرفی اون می دونست دوست های خواهرم منو در نظر دارن و گفتن این که من می خوام برای چند ماه ای برم پیش خواهرم بجز اینکه اون رو ناراحت تر و اوضاع روحیش رو خراب و نا امید تر کنه چیز دیگه ای نبود بنابر این تا آخرین روز عید کلی با هم صحبت کردیم و اون دوباره رفت ولی این بار یک قسم جدید و قول تازه داد که هر چند وقت یکبار بهم زنگ بزنه ولی فقط همون روز اولی که رفت تهران تماس گرفت و گفت رسیده و بعد دوباره اوضاع مثل قبل شد و از ناراحتی به اوج رسیده بودم و یکبار که تو دانشگاه بودم بهم زنگ زد ازش خواستم فردا زنگ بزنه و یک موضوعی رو بهش بگم و اونم تماس گرفت و به خیال اینکه اون هنوز همون آدم قبله و غیر ممکنه تنهام بگذاره و همین که متوجه ناراحتیم بشه فوری خودش رو اصلاح می کنه بهش گفتم من دیگه خسته شدم چرا تو اینجوری می کنی و چرا انقدر عوض شدی حالا گریه هم می کردم که یک دفعه فقط ازم خواهش کرد گریه نکنم و انقدر ناراحت شد و گفت تو که می دونی من تحمل هر چی رو دارم بجز گریه تو ، پس خواهش می کنم مهسا گریه نکن و من هم خودم رو بیچاره کردم و هم تو رو و من اصلا نمی خوام تو بخاطر من اذیت بشی من زنگ نمی زنم که فراموشم کنی و من که متوجه شدم نخیر این تیرم هم به سنگ خورد و اون به جای اینکه مثل قبل فکر کنه ممکنه من تنهاش بگذارم و خودش رو عوض کنه تصمیم گرفته ولم کنه فوری بهش گفتم تو که می دونی من باز صبر می کنم و فقط دلم پر بود و با این حرفها خودم رو خراب کرد و اخرین حرفش این بود که : مهسا مراقب خودت باشی ها ونبینم حرفهای دلت رو پیش کس دیگه ای ببری          و خدا حافظی کرد و من باز خوش خیالی کردم و به خیال اینکه متوجه اشتباهش شده خوشحال بودم ولی غافل از اینکه از همون وقت دیگه هیچ سراغی ازم نگرفته و الان دقیقا 7 ماه شده و من رفتم هلند و اومدم ولی هیچی که هیچی تازه جالب اینجاست من مثلا رفته بودم مسافرت اروپا ولی شاید باورتون نشه تا روز آخر رفتنم مثل ادم هایی که اصلا راه برگشتی ندارن به این سفر رفتم و هر چقدر خوشحالیه دیدن خواهر زاده ام رو داشتم در عوض صد برابر ناراحت عشقم بودم و هر چی روز آخر منتظر شدم که شاید بهم زنگ بزنه    ولی خبری نشد و اونجا هم اصلا بهم خوش نمی گذشت آخرش هم که بابام اون جوری شد و نرفته بودم بهتر از این بود . اونجا مجبور بودم بر خلاف میلم با آدم هایی صحبت کنم که اصلا دلم نمی خواست بهم نگاه هم بکنن و مجبور بودم از هر کدومشون یک ایرادی بگیرم و از سرم باز کنم و جالب اینجاست من تا حالا هزار بار تو مواردی قرار گرفتم که دیگه نزدیک بوده همه چیز جور بشه و من در عمل انجام شده قرار بگیرم ولی باز خدا کمکم کرده و هنوز دارم صبر می کنم و اصلا هیچ خبری ازش ندارم و فکر هم نمی کنم به این زودی ها بهم زنگ بزنه و اصلا نمی دونم مدت سربازی چقدر هست و چقدر از خدمت اون مونده ولی به گمانم باز باید تا عید منتظر بمونم .

این فصل آخر از زندگیه پر پیچ و خم من بود ولی تو این توضیحات حتی یک درصد از اون همه عذابی که تا حالا کشیدم رو نتونستم بیان کنم و فقط خدا میدونه و این دل بیچارم  . تا حالا هزار بار تصمیم گرفتم برم دنبال زندگی خودم ولی فقط یک ساعتی تونستم رکورد بشکنم و بهش فکر نکنم و هنوز بعد این همه سال تمام روزها رو با خیالش دارم زندگی می کنم       دوستهای عزیزم من هم برای خودم مثل همه دختر های دیگه خیلی آرزو ها داشتم و خیلی انتظارات از عشقم که اصلا توقع زیادی نیستن ولی متاسفانه هیچ کدومش تا حالا انجام نشده مثلا یکیش اینکه اون باز امسال هم تولدم رو فراموش کرد      . حالا شما هایی که تا آخر این ماجرا رو خوندین بهم بگین اگه جای من بودین و هنوز دوستش داشتین ولی به مقدار همون علاقه تون ازش دلخور هم بودین چیکار می کردین  ؟؟؟

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:8 نويسنده مهسا |

                       فصل چهارم از یک زندگیه پر پیچ و خم

سلام دوست های عزیزم ممنونم که بهم انرژی می دین و انقدر استقبال کردین به خدا از روزی که دارم این راز رو تعریف می کنم دچار یک سر دردی شدم که هر چی به اصل مطلب نزدیکتر می شم حاد تر می شه از طرفی هم اصلا دلم نمی خواد شما ها رو تو انتظار بگذارم و یک مدتی آپ نکنم امروز از لحظه ای که از تخت خواب جدا شدم مغزم داره می ترکه تا الان که در خدمت شما هستم . راستش من همیشه دوست دارم داستان زندگی دیگران و تجربه هاشون رو بخونم چون مطمئنم تجربه زندگی دیگران ،  تجربه ای برای منم هست . امشب دل آسمون هم مثل دل بیچاره من غمگینه و داره گریه می کنه :

 

                                   ببار باران

 

                                            که دلمممم

                                                            

                                                    هوای یارم کرده ...

 

حدود هفت یا هشت ماه ای از یک آشنایی ساده ولی عشقی که هر روز قدرتش بیشتر و وابستگی هر دو مون رو شدید تر می کرد گذشت و اسفند ماه بود که متوجه شدم یک مدتی هست که غمگینه و هر شب بهم می گه قسم بخور که تنهام نمی گذاری و منم هر شب کلی قسم می خوردم ولی انگار راضی نمی شد و هر روز اون بی قرار تر و من مشکوک تر می شدم  که نکنه یک موضوعی هست من ازش خبر ندارم  خلاصه یک شب که از سر کار اومده بود خونه خیلی جدی شده بود و انگار با خودش تصمیم گرفته بود محکم این موضوع رو بهم بگه و اصلا نقطه ضعف نشون نده و گفت مهسا من باید بعد عید برم سربازی و تا حالا برای سن من خیلی دیر هم شده و دیگه هیچ راهی ندارم و قبل از اینکه بهت بگم تمام راه ها رو هم رفتم و هر چی سعی کردم نمی تونم از زیرش در برم و من در تمام مدت که این حرفها رو میشنیدم سکوت کامل بودم و هر کلمه که بیشتر می گفت من شوکه تر می شدم و قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت همه منتظر دوست پسر شون می مونن تو هم اگه منو دوست داشته باشی منتظرم می مونه و این حرفها رو پشت سر هم می گفت و معلوم بود از قبل خیلی با خودش تمرین کرده . از اون شب تمام بدبختی هام شروع شد و هنوز صدای گریه هام یادمه هنوز یادمه چه طور آینده رو از همون وقت پیش بینی کردم  البته نه که فکر کنین  من با سربازی رفتنش مشکل دارم یا این جور چیزها ( لطفا کمی فرصت بدین تا با جزئیات کامل ماجرا رو بنویسم و زود نتیجه گیری نکنین )خلاصه هر چی زمان جلوتر می رفت و به عید نزدیکتر می شدیم  غم من بزرگتر می شد و با اینکه اصلا به هیچ کدوم از این حرفهام از ته قلب اعتقاد نداشتم و بهش مطمئن بودم ولی مرتب می گفتم تو اگه بری منو فراموش می کنی ، تو سرد می شی ، دوری سردی میاره ، من چیکار کنم ، من نمی تونم تحمل کنم و و و خیلی چیزهای دیگه که اونم قسم می خورد ، دعوام می کرد ، ناراحت می شد ، قول می داد ، از ته قلبش قول می داد که این طور نشه و کلی نصیحتم می کرد و برای چند دقیقه ای آروم می شدم     ولی احساس خیلی بدی بهم دست داده بود و دیگه خوشحال نبودم و اصلا نمی تونستم باهاش خوب صحبت کنم خلاصه عید 85 هم اومد ولی هیچی ازش نفهمیدم و تمام عید همه متوجه تغییر رفتارم شده بودن و چون دیگه خیلی ارتباطم رو کم کرده بودم و طبق معمول بی خودی بهانه گرفتم و باهاش قهر بودم اون بیچاره هم بخاطر ملاحظه حالم  ، رعایت می کرد و بهم کمی فرصت داده بود و با اینکه می دونستم اون تقصیری نداره ولی از دستش دلخور بودم که چرا تا حالا به فکر خدمتش نبوده و چرا انقدر اسرار داره تهران سربازیش رو بگذرونه و هر چی ازش خواهش می کردم که این کارو نکنه و اون که جزء افراد معمولی نیست و شب ها بدون جا می مونه و بهتره تو شهر خودش باشه و روزها بعد اون زمان مشخص بیاد خونه خودشون و اون جوری می تونیم با هم در ارتباط باشیم ولی گوش نمی داد که هنوزم از دستش ناراحتم و اون رو باعث اصلی تمام این مشکلات می دونمو چند هفته ای بود که بهش تلفن نمی زدم تا که یک شب که فرداش اربعین بود وهمه جا تعطیل یک حسی بهم گفت بهش تلفن کنم و همین که موبایلش زنگ خورد فوری جواب داد و با خوشحالی زیاد گفت می دونستم زنگ می زنی و منم نا خود آگاه پرسیدم کجایی چون من هیچ وقت این سوال رو نمی پرسم آخه از روزی که یادم میاد ما همش از هم دور بودیم وبا اینکه اون هم تو همین شماله  ولی شهر هامون از هم کلی فاصله دارن و این بار برخلاف همیشه که می گفت معلومه دیگه خونه هستم جواب داد نزدیک تو و خونه همون دوستش که تو پست قبل گفتم نزدیک ماست و زنش اصفحانیه و کلی ساله همدیگه رو می خواستن و حالا به هم رسیدن ، بود. اون روز هم خوشحال شدم و هم ناراحت چون از قبل باید بهم خبر می داد و اینکه خواسته منو سوپرایز کنه اصلا برام قانع کننده نبود    و هر چی بهش گفتم اگه من الان نا خودآگاه بهم الهام نمی شد و زنگ نمی زدم تو هم تماس نمی گرفتی می گفت من پیدات می کرد ولی صبح روز بعدش هر چی بهم گفت بیا یک جا تا ببینمت من قبول نکردم که نکردم و فقط بهش گفتم من میام ساعت 11 سر خیابون تا یک چیزی بخرم تو هم همون وقت بیا و فقط برای چند ثانیه با یک  قیافه ناراحت خودم رو بهش نشون دادم و برگشتم و اون برای اولین بار تا نزدیک در خونه دنبالم اومد ولی انقدر قیافه ام ناراحت بود بعدا بهم گفت متوجه شدم اصلا خوشحال نشدی و منم سعی کردم براش توضیح بدم و متوجه اش کنم که من یک سری انتظارات ازش دارم و اون همه رو داره نابود می کنهو مثل همیشه فقط ببخشید گفت و خیلی  زود زمان گذشت و چند هفته قبل از رفتنش بهش گفتم من روز آخر به گوشیت نمی تونم زنگ بزنم و اصلا نمی تونم باهات خداحافظی کنم و تمام مدت فقط گریه می کردم باورم نمی شد قراره تنها بشم که اونم در جواب گفت خوب تو زنگ نمی زنی که نمی زنی من خودم تماس می گیرم و باهات خداحافظی می کنم و کاملا مطمئنم  کرد و کمی بعد همون روز نحس که شنبه 2 اردیبهشت باشه رسید و قرار شد آموزشی رو بره یزد و  هر چی تمام صبح منتظر موندم خبری از تلفنش نشد   و آخر خودم تماس گرفتم که خواهرش گفت چند ساعتی هست که رفته و با شنیدن این حرف حدود 7 ساعت فقط گریه کردم و اصلا از اتاقم بیرون هم نمی اومد و هنوزم بعد این همه مدت بخاطر همین موضوع دارم بیشتر شبها گریه می کنم و تو یک شوک واقعی رفته بودم  و هر جور مثبت فکر می کردم باز راضی نمی شدم و همش به خودم می گفتم چه طور ممکنه بدون خداحافظی با من رفت ،تو این جور شرایط همه پسرها دارن تا لحظه آخر رو با عشق شون می گذرونن   چه طور تونست این کارو بکنه ، چرا تمام خاسته هام رو نادیده می گیره ، اون می دونست من منتظرم ولی منو فراموش کرد و بدون خداحافظی رفت و از درون احساس سرمای شدید می کردم و مثل یک تیکه یخ شده بودم باور کنین هنوزم از دستش ناراحتم و هزار بار معذرت خواسته    ولی برای من درک این اتفاق خیلی سخته و این تازه اول یک زندگیه پر پیچ و خم هست و بقیه ماجرا رو در پست بعدی مفصل تعریف می کنم فقط بهم کمی زمان بدین تا بهتون بگم انتظار یعنی چی؟

 

   دیدمش از دور که می رفت

           اشک سردی تو چشاش بود

   اون نمی خواست بره اما ...

            زنجیر اجبار باهاش بود

   می شنیدم هق هق رو

            که می گفت تا بعد ها بدرود

   لحظه های تلخ بودن ،اما

            دل من منتظرش بود

   به سلامت ای همه کس من

            می دونم که بر می گردی

   می دونم دلت همین جاست

             از دلم سفر نکردی

   خیلی زود رفت لب جاده

             اما من اونو می دیدم

   خداحافظ گفتنش رو

             خیلی واضح می شنیدم

   چند قدم مونده به بودن

             ذره ای نزدیکتر از من

   سر وعدمون نشستن

             تشنه به تو رسیدن

   بغض سردم نعره می زد

             خداحافظ عشق قشنگم

   من می مونم تا برگردی

             روی نیمکت ، لب دریاااا

 


+ تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:17 نويسنده مهسا |

                     فصل سوم از یک زندگیه پر پیچ و خم

 

                               

یک چند ماهی از آشناییمون گذشت و اون هر روز صبح زود می رفت سر کار و  شب ساعت 8 می اومد خونه و من هم که تازه دیپلم گرفته بود و احساس می کردم یک مدتی احتیاج به استراحت دارم و یک جورایی از درس زده شده بودم دنبال کارهای دیگه بودم و اون وقتها وابستگیه اون خیلی بیشتر از من بود و اگه یک روز بهش زنگ نمی زدم اعصابش بهم می ریخت        و می گفت وقتی زنگ نمی زنی کلی خسته هستم شاید باور نکنین ولی خیلی کم و در حد دو سه بار پیش اومد  که اونم باهاش غهر بودم و 24 ساعت بهش زنگ نزدم و بقیه مدت هر روز اونم چند بار تماس می گرفتم و حتی اگه روزی اصلا حس هیچ کاری رو نداشتم و یا مریض بودم یا مشغول کاری بودم ولی برای چند دقیقه هم که بود زنگ می زدم چون می دونستم که اون بخاطر اینکه برای من مشکلی پیش نیاد تماس نمی گیره و کاملا امواج نگرانی و انتظارش بهم می رسید . انقدر بچه مثبت بود     که تمام همکاراش خیلی زود متوجه شدن و بهش متلک می گفتن و کلی سر به سرش می گذاشتن مثلا من هر وقت روزی دو بار فقط زنگ می زدم همکاراش بهش می گفتن چرا تو فکری ؟ یا  نکنه خبری شده     و می گفت همه متوجه شدن و همش بهم می گن مهندس مبارکه ، یادمه اولین باری که براش اس ام اس دادم بهم گفت پشت میز محل کارم نشسته بودم که یک دفعه پیامت رسید وقتی دیدم از طرفه تو هست از خوشحالی از جام بلند شدم و کم مونده بود برم به تمام همکارام نشونش بدم     وای که اون روز چقدر بهش خندیدم      ولی خدایی اگه عشق من هم برام اون متن رو می فرستاد منم کلی ذوق می کردم الان دقیقا یادم نیست چی بود ولی از هیچ جایی کپی نکرده بودم و کلی ساعت فکر کرده بودم که چی بفرستم که یک تیر قوی به قلبش بزنم و خیلی خوب هم موفق شدم چون تا سه روز از خوشحالی تو هوا بود       و این که می گم خوشحال بود نه که یک چیزی بگه که نشون بده شاد شده نه اون واقعا مثل یک  پسر بچه که انگار براش بادکنک خریده باشن یا بهش قول شکلات دادن ذوق می کرد و حرکاتش برام خیلی جالب بود مثلا هر وقت که قرار چت داشتیم قبلش با اینکه از سر کار می اومد و  خیلی خسته بود باید دوش می گرفت و کلی جلوی آینه موهاش رو درست می کرد و سعی می کرد خیلی مرتب بیاد سراغم و با اینکه خیلی شب ها از خستگی حالی نداشت ولی باز بد قولی نمی کرد ، هیچ وقت یادم نمیره وقتی بهش زنگ میزدم و شاکی می شدم که چرا تا ساعت غیر اداری هم مجبور شده تو اون کارخونه خراب شده بمونه        بهم می گفت تو ویتامین من هستی لطفا حرف بزن تا خستگیم در بیاد حالا من چی می گفت ، یک مشت حرفهای بی خود که بیشترش غرغر بود .

ما یک قراری هم با هم داشتیم و اون این بود که بیشتر شبها سر یک ساعت مشخص به هم فکر کنیم       البته حالا که با دقت به گذشته نگاه می کنم متوجه می شم که ما تمام روز به یاد هم زندگی می کردیم        خلاصه خیلی زود تمام اعضای خانواده اش متوجه شدن و بهم می گفت من چون از صبح تا شب سر کار بودم برای همین همیشه عادت دارم که هر شب یک چایی کنار پدر و مادرم بخورم          ولی حالا تا از سرکار می یام فوری شام می خورم و میام اتاق تا تو زنگ بزنی واسه همین اونها متوجه شدن و چون به مادرش هم ماجرا رو گفته بود مطمئن بود که پدرش هم خبر داره و هنوز خیلی خوب یادمه که هر وقت صداش می کردن می گفت دارم با مهسا حرف می زنم و وقت ندارم یا اگه خواهراش تو اتاق اون بودن زودی بیرون شون می کرد و می گفت می خوام با مهسا صحبت کنم خلاصه خیلی زود متوجه شدم که مال خودم کردمش و خودش هم راضی بود و تمام لحظه هایی که از سر کار  می اومد رو با من می گذروند و همین جور که قبلا درباره خودم براتون گفتم من بچه آخر هستم و تفاوت سنی نسبتا زیادی با خواهرام دارم و همه اونها ازدواج کردن و یک شهر یا یک کشور دیگه هستن و هر چند که همیشه آخر هفته ها خونه ما جمع می شن ولی زیاد فرصت نمی شه که من حرفی بزنم و همش اونا دارن ماجرا های مختلف برام تعریف می کنن و با این که خیلی با هم صمیمی هستیم و بیشتر وقتها من دارم بهشون می گم چی بخرن یا چیکار کنن ولی زیاد فرصتی برای درد و دل کردن لااقل از طرف من پیش نمی یاد و همین شرایط رو دقیقا عشقم هم داره چون اون هم بچه آخره و چند تا از خواهر و برادراش ازدواج کردن و اون هم تفاوت سنی باهاشون داره خلاصه همدیگه رو خیلی خوب درک می کردیم و اون همیشه به تمام حرفهام با دقت گوش می کرد و راهنمایی می داد و برام عادت شده بود و هر وقت ناراحت بودم بهش ماجرا رو می گفتم  و آرومم می کرد         و واقعا احساس می کردم که تکیه گاه محکمی برای خودم درست کردم و انقدر دقیق با اخلاقم آشنا بود که فقط کافی بود یکمی تن صدام تغییر کنه اون وقت انقدر اسرار می کرد تا آخرش می فهمید چی شده ولی  چیزی که همیشه باعث می شد حرس در بیاد این بود که بیش از حد صبور بود مثلا یک رئیسی داشت که همیشه بیشتر از بقیه از اون کار می خواست و بیشتر هم نگهش می داشت      حتی جمعه ها هم زنگ می زد که بیا و اونم گوش می کرد و یا حتی خودم وقتی اذیتش می کردم فقط سکوت می کرد و ناراحت می شد و همیشه در تمام بگو مگو هامون کسی که مرتب ببخشید می گفت اون بود و اگه اصلا هم تقصیر نداشت و من هم می دونستم اشتباه از خودم بوده ولی باز کسی که کوتاه می اومد اون بود و هیچ وقت ازش حرف بد یا پرخاشگری ندیدم و اگه از موضوعی ناراحت می شد فقط با سکوت متوجه ام می کرد . خوب همه اینها رو گفتم ولی واقعیتش اینه که اون وقتها اصلا متوجه این همه خوبی نبودم و فقط مغرور تر می شدم و کلی حال می کردم وقتی اون انقدر خوب بود ولی از روز اول خیلی بهش احترام می گذاشتم و هنوزم این طور هست شاید دلیل اصلیش برگرده به رفتار کاملا خوبه خودش . یادمه یک بار اونم فقط بخاطر خودم بهم  گفت چرا دانشگاه شرکت نمی کنی که من چنان جیغ جیغی راه انداختم          و گفتم که منو اگه همین جور که هستم قبول نداره اصلا مهم نیست فراموشش می کنم و یکی از همون روزهای نادر که گفتم باهاش قهر کردم و بیچاره رو از حرفش چنان پشیمون کردم که با اینکه همیشه دوست داشت درسم رو ادامه بدم چون می گفت واقعا حیفه تو وقتی شرایط رفاهی کامل برای ادامه تحصیل رو داری چرا نخونی و فرداش ده بار گفت که اصلا براش فرقی نمی کنه و اشتباه کرده و معذرت خواست الان متوجه این چیزها شدم ولی همون یکبار که متوجه شدم با چه حسرتی این حرف رو زد کلی به غیرتم بر خورد و با اینکه تا یک مدتی همش از بابت این حرفش دلخور بودم ولی کلی با خودم تصمیم گرفت که کاری کنم تا اون بیشتر از این ها ازم راضی باشه و پیش خودم گفتم اگه با یک مدرک اون بیشتر بهم افتخار می کنه چرا این کار رو انجام ندم ولی اصلا به خودش این ها رو نگفتم چون حس می کردم غرورم می شکنه و تو خلوت دلم به فکر دانشگاه و درس افتاد و از طرفی هم می دونستم که مهیار اجازه نمی ده راه دور برم و باید حتما تو همین شهر یا لااقل تو همین استان گیلان قبول بشم . خلاصه زمان به سرعت برق و باد گذشت و درجه لوسی و مغروری من هم بیشتر می شد چون اگه تا قبل ناز کش هام فقط خانواده ام بودن دیگه حالا یک ناز کش پر احساس هم پیدا کرده بودم که حتی تحمل یک قطره اشک من هم نداشت و هنوزم نداره . 

 

*** باور کنین برام نوشتن خیلی سخته ولی قول می دم بقیه ماجرا رو زودی تعریف کنم ولی تا تمام اینها رو ننویسم نمی تونم اصل مطلب رو بگم و ازتون راهنمایی بخوام پس همین جا به خاطر اینکه خستتون کردم معذرت می خوام .

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:44 نويسنده مهسا |

                           فصل دوم از یک زندگیه پر پیچ و خم

سلام بهترین ها       از دیشب که شروع به نوشتن این راز قدیمی کردم احساس خیلی بهتری دارم وبا این که تا حالا بیشتر از هزار باره که تو این سه سال تمام این خاطرات رو تو مغزم به تنهایی مرور کردم ولی این بار گفتنش برای شما یک لذت دیگه ای داره        خوب دیشب تا اولین تماس تلفنی که بینمون  شد براتون گفتم و اون شب پر خاطره که هنوزم تک تک کلماتی که بینمون رد و بدل شد رو به یاد دارم و امشب می خوام از فردای اون روز براتون بگم          راستش من هیچ حسی هم تو وجودم شکل نگرفت و خیلی عادی و مثل همیشه سرد برخورد کردم و اصلا در طول روز زیاد بهش فکر نمی کردم و اصلا احساس نمی کردم داره یک چیزی به زندگیم اضافه می شه و بر طبق عادت سالیانه هر شب ساعت 11 آنلاین بودم و اون این مطلب رو می دونست و همین که از سر کار می اومد و شام می خورد می اومد سراغ من و بیشتر حرفهای معمولی می زدیم و خودم سعی می کردم محدوده حرفها مون رو کنترل کنم و چون اصلا هیچی رو جدی نگرفته بودم یا شاید هم از این که بخوام به یکی قولی بدم وحشت داشتم آخه من همیشه فکر می کردم اگه بخوام عاشق کسی باشم و باید تمام آزادی هام رو فراموش کنم و پابند یک سری تعهدات بشم واسه همین سعی می کردم نگذارم فرصتی برای گفتن درخواست دوستی پیدا کنه ولی  اون بعد همون اولین تماس تلفنی مون خیلی زود حرفش رو زد و گفت دلش می خواد باهم باشیم و چیزهایی رو که همیشه تو تصوراتش داشت مطرح کرد و اینکه هر وقت ناراحت باشه سعی می کنه بیرون بره و هوایی بخوره و کمی فکر کنه .

من هم دوست داشتم یک دوست ساده براش باشم چون اون کاملا شایسته این انتخاب بود ولی باز همون وحشت رو داشتم که نکنه دلم گرفتارش بشه برای همین سعی کردم یک جوری دست به سرش کنم و چون اون وقتها هنوز به اندازه الان دوستش نداشتم بهش گفتم من از دوست پسر و این چیزها بدم میاد و اصلا تو خانواده ما همچین مسائلی نبوده که واقعا هم تا الان من اولیش هستم خلاصه من هر چی گفتم دوست پسر نمی خوام اونم کسی با این شرایط رو که این همه از شهر من دوره و هر جوری که فکر می کنم از لحاظ عقلی این ماجرا رو درست نمی بینم و اون فقط حرف خودش رو زد مثلا از دوستش برام گفت که اون خودش شهر ماست و عشقش اصفحانه و بعد کلی سال ، تازه با هم عقد کردن و اون بیچاره هر چی از قدرت جادویی عشق می گفت من اصلا حالیم نمی شد           و مثل بچه های این دوره همه چیز بلد نبودم و هر چی اون بهم گفت من هدفم دوستی و این چیزها نیست و اگه این قصد رو داشتم حتما تا حالا تو شهر خودم یکی رو پیدا می کردم یا مثلا اون وقتها که دانشجو بودم تو دانشگاه با یکی دوست می شدم ولی این حرفها فرقی در تغییر نظر من نداشت که هیچ بلکه تازه باعث شد که من به این موضوع که چرا تا حالا پسری با شرایط اون با هیچ کسی دوست نشده ؟ خلاصه برای اینکه هم خودم رو خلاص کنم هم اون رو ، بهش گفتم من اصلا دوست ندارم دوست دخترت باشم و خواستم همه چیز رو فراموش کنه که اون بهم گفت من همین امشب سعی می کنم خجالت و شرم رو کنار بگذارم و برای اولین بار در زندگیم درباره ازدواج و این مسائل با مادرم صحبت کنم .

من اون لحظه خیلی تعجب کردم         و اصلا نمی تونستم باور کنم که چه طور در این مدت کم که هنوز یک هفته هم از آشناییمون نگذشته اون تصمیم به این مهمی رو گرفته و نامردی هم نکرد و با مادرش این ماجرا رو در میان گذاشت و هنوز کاملا اون شبی که تلفنی برام از حرفها ی بین خودش و مادرش گفت یادمه و چقدر خجالت کشیده بود ،  ای کاش الان کنارم بود و می دید که چه طور با یاد آوریه خاطراتش اینجور یخ کردم          خلاصه مادرش بهش گفته بود تو درسته که لیسانست رو گرفتی و سر کار میری ولی هم سربازی نرفتی و هم اینکه تازه با این دختر خانوم آشنا شدی و بهتره بگذاری مدتی بگذره تا بیشتر همدیگه رو بشناسین و اگه واقعا دوستت داشته باشه با گذشت زمان ثابت می شه من بعد شنیدن این حرفها کلی با خودم فکر کردم و بیشتر متعجب از کار اون بودم که چه طور حرف منو قبول کرده و رفته با مادرش حرف زده ولی همین  کارش باعث شد باورش کنم و بهش اعتماد کنم و از اول هم هدف من از گفتن این حرف ازدواج نبود بلکه می خواستم امتحانش کنم که اونم مثل همیشه شاگرد اول شد و برای چند روزی بهش گفتم باشه قبول ولی انقدر دیوونه بودم که هفته بعد یک شب وقتی بهش تلفن زده بودم خواستم همه چیز رو تموم کنیم و با بی رحمی یه تمام گفتم دیگه فراموشم کن وای الان می فهمم که چقدر با احساسش نا خواسته بازی کردم      و اون فقط خواهش می کرد و سعی می کرد منصرفم کنه ولی من مثل همیشه فقط حرفهای خودم رو میشنیدم و با بی اهمیتی  تلفن رو قطع کردم و اون انقدر با شخصیته که اصلا به خودش اجازه نداد زنگ بزنه خلاصه بعد از گذاشتن گوشی  ، رو تختم دراز کشیدم و فقط به سقف نگاه می کردم          و انقدر دچار عذاب وجدان شده بودم که خدا می دونه و ته دلم مطمئن بودم که اون همون کسی هست که برام بهترینه ولی چیکار کنم که اعتمادی بهش نداشتم و همش احساس می کردم نکنه بهم دروغی گفته باشه یا بخواد ناراحتم کنه ولی بعد نیم ساعت یک دفعه گوشی رو برداشتم و موبایل رو گرفتم و اون لحظه انقدر از شنیدن حرف هاش شرمنده شدم       که فقط دلم می خواست همه چیز بر می گشت به عقب و من اون همه آزارش نمی دادم  وقتی متوجه شدم اون وقت شب رفته پارک نزدیک خونه شون و داره قدم می زنه وقتی گفت خیلی هنگ کرده وقتی صداش بعد شنیدن این که از حرفم منصرف شدم تغییر کرد و انقدر خوشحال شد که گفت مهسا من الان دیگه میرم خونه و چنان با سرعت شروع به راه رفتن کرد     که صدای نفس هاش رو می شنیدم اون بعد حرفم دوباره رفت تو آسمون      و من کلی ناراحت از دست خودم خلاصه اون شب تصمیم گرفت دیگه دست از این کارهای بچه گانه ام بردارم و فرصت بدم تا همدیگه رو بهتر بشناسیم و انقدر موج منفی نباشم و چند روز بعد بهش گفتم ببین من اعتقاداتم برام خیلی مهمه و خیلی هم خوشحالم که تو همون کسی هستی که دلم می خواسته ولی من هر کاری که می خوام انجام بدم صلاح خداوند برام خیلی مهمه       و باید مطمئن بشم خدا به ادامه ی این آشنایی راضی هست یا نه و اگه قبول کنی استخاره کنیم و اگه خوب بود دیگه برای همیشه نظرم ثابت می مونه و اون قبول کرد و فرداش گفت که استخاره کرده و قسم می خورد که خوب اومده ولی من هم باور نکردم و هم اینکه به درست انجام دادن مراحل استخاره اش شک داشتم و به صورت خیلی اتفاقی قرار شد با مامان برای روز تولد امام حسن مجتبی بریم مولودی خونه زن داییم و باز به صورت خیلی اتفاقی با یک خانومی که تو مولودی روضه می خوند و استخاره می گرفت آشنا شدم و رفتم ازش خواستم برام یک استخاره بگیره و اون همین که قران رو باز کرد فوری گفت بدون این که شک کنی قبول کن که راه درستی رو داری میری و من اون لحظه دیگه تو آسمون ها بودم و همون شب بهش گفتم و از اون شب به بعد مثل آدمی که انگار مسئولیت یک چیز مهم رو داشته و حالا که فارق از اون مسئولیت شده دیگه خیالش از هفت دولت راحته بودم         و در عوض برای اون شروع یک دوره بی خوابی بود         که من علتش رو اون وقتها نمی فهمیدم و گاهی وقتها که تو چت برام شعر می نوشت شاکی می شدم که چرا به جای جواب دادن نوشته هام این ها رو می نویسی ، واقعا خیلی سخته معنای عشق رو انقدر دیر درک کنی !!!

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:0 نويسنده مهسا |

                          فصل اول ازیک زندگیه پر پیچ و خم

سلام دوستهای مهربونم ، ممنونم که این همه نگرانم هستین    و تشویقم کردین تا رازی رو که تا حالا برای کسی فاش نکردم و چند ساله تو دلم تنهایی نگهش داشتم رو براتون بگم و راستش اگه تا حالا ازش حرفی نزدم علتش اینه که اینجا رو جای امنی برای رازم نمی دونم مثلا همین چندی پیش تو یک پستی کمی اظهار ناراحتی کردم و بعد چند روز کلی پیام خصوصی با متن های مزخرف برام اومد که هنوزم نمی تونم درک کنم چه طور بعضی ها انقدر درک و فهم شون کم هست و به خودشون اجازه میدن همین جور پا برهنه وسط زندگیه دیگران سرک بکشن دوستای عزیزم ببخشید که انقدر واضح این حرفها رو گفتم اینها فقط مختص یک معدود افرادی هست نه شما هایی که از روزهای اول و از همون پستهای اولم همراهم شدین و تا  حالا کلی کمک حالم بودین  ولی باور کنین مطرح کردن این راز برام خیلی سخته و الان دومین باری هست که دارم تایپش می کنم  و هر کلمه ای که می نویسم چند لحظه ای مکث می کنم Love Letter  و پشیمون می شم ، نمی دونم آخرش ارسالش می کنم یا نه ولی همین که الان قدرت نوشتنش رو پیدا کردم خودش نشانه خوبیه . خوب از اینجا به بعد می خوام شما رو با یک فصل دیگه از زندگیم آشنا کنم و ازتون می خوام که بهم فرصت بدین تا تو هر پست یک قسمتش رو تعریف کنم و تا آخرش همراهم باشین .

دوستهای عزیزم شاید تا حالا پیش خودتون فکر کرده باشین که مهسا با این همه شیطونی پس چرا هیچ عشقی نداره      و اگه دقت کرده باشین متوجه این موضوع شدین که من چقدر تمام ماه رمضون رو ناراحت و دپرس بودم و هستم . آخه  ماه رمضون برام با ماه های دیگه سال کلی تفاوت داره و به اولین آشنایی من و عشقم مربوط می شه  Couples    ما تو یکی از روزهای ماه رمضون ها که دقیقا بعد افطار بود، به طور خیلی خنده دار و جالب که قرار شده بین خودمون مثل یک راز بمونه با هم آشنا شدیم و من اون وقتها  فقط 1۸ سالم بود و اون هم 2۵ سال داشت و اون وقتها هم مثل الان خیلی لج باز و خودخواه و مغرور بودم ( این سه تا از خصوصیات جدایی ناپذیر من هستن ) و اصلا این ماجرا رو جدی نگرفتم و عشق و عاشقی برام هیچ معنایی نداشت ولی خیلی خوب می تونستم خوب و بد طرف مقابلم رو تشخیص بدم  خلاصه از همون آشنایی اول تقریبا همه زندگیش رو برام صادقانه  تعریف کرد و شماره موبایلش رو داد و خواست یا من زنگ بزنم یا اون تماس بگیره که من اصلا اهمیتی به شماره اش ندادم و همون فکر همیشگی و دخترانه اومد سراغم و پیش خودم فکر کردم آدمی که به همین راحتی بار اول شماره بده پس حتما به همه این کار رو کرده و  نگرفتم بعد چند روز خیلی شاکی  و ناراحت گفت که چرا تماس نگرفتی و ماجرا رو رک بهش گفتم اونم مثل همیشه با دلایل منطقی سعی کرد قانع ام کنه و شماره رو داد و من ترجیح دادم خودم بهش زنگ بزنم البته من از اونایی نیستم که به هر کسی تلفن کنم بلکه هر کسی یک چیزهایی از قبل تو ذهنش داره که سعی می کنه دنبال همون بره و یا بهتره این طور بگم که معیارهایی که خیلی برام مهم بود و هست مثل صداقت و رو راستی رو تو اون احساس می کردم و چون خودم خیلی آدم راحت و صادقی هستم و هر چند هم که به ضررم تموم بشه همیشه حرفم رو رک و راست می گم بنابر این دوست داشتم طرف مقابلم هم همین خصوصیات رو داشته باشه که خدا رو شکر اون هزار برابر از من بیشتر این خصوصیات رو داره و هنوز بعد سه سال هیچ کدوم از حرف هاش دروغ در نیومده خلاصه بعد از سه چهار روز که از اولین آشنایی مون می گذشت که تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و اولین تماس تلفنی ما مربوط می شه به  یک روز بعد از افطار که فکر می کنم حدود ساعت 8 شب که مامان و بابا رفته بودن تا یکی از دوست های مامانم ( همون خاله فضوله که تو پستهای قبلی درباره اش گفتم )  رو خونه اش  برسونن بود         همین که چند تا بوق خورد جواب داد و فوری گفت که خیلی وقته منتظر تماسم بوده و اصلا نخواست هیچ کلاسی بگذاره یا تظاهر کنه که اصلا منو نشناخته و انقدر منو تحویل گرفت که احتیاجی به معرفی نبود و بعد 20 دقیقه حرفهای معمولی که من بیشترش رو ساکت بودم و الان می فهمم اون چقدر خوشحال بود Big Hug گذشت و از اون شب به بعد اولین فصل از زندگی یه جدیدم شروع شد .

 

  آسمان باریدن گرفت ...

 

   گلبرگ های گل سرخ پرپر شد  ...

 

   خورشید زمین را بوسید ...

  

    قناری خواند :

 

   به گمانم ، زیر باران ،باز

 

                         کسی عاشق شد

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:26 نويسنده مهسا |

              عید فطرتون مبارک ... بازم یک عید دیگه شد و من ...

فکر کنم فردا دوباره رکورد اس ام اس رو بشکنیم و کلی تنبل بازی در بیاریم ولی از ته قلبم برای همه آرزوی بهترین ها رو می کنم و امیدوارم همه به آرزو ها شون برسن و منم در کنار بقیه . این روزها که همش دانشگاه هستم و ترجیح میدم بجای اینکه بیام  خونه و دوباره کلاس بعدی رو برم ، همون جا بمونم و با بچه ها واسه خودمون حرف بزنیم و البته من فعلا در لاک بی حالی و کسالت خودم فرو رفتم و اصلا هم فکر نکنم به این زودی ها ترکش کنم بنابر این بیشتر شنونده هستم       راستی تو پست قبل گفتم احساس فراموش شدن می کنم ولی اصلا منظورم این نبود که از طرف خانواده و یا دوستام فراموش شدم بلکه بزرگترین شانس زندگیم ساپورت همیشگی از طرف اون هایی که خیلی دوستشون دارم بوده         و به شما ها حق میدم متوجه حرفم نشین آخه اون چیزهایی که تو دلمه رو هنوز به کسی نگفتم و راستش اون روزهای اولی که اینجا رو ساختم احساس خوبی داشتم و خیلی اینجا راحت بودم و حرفهای دلم رو میزدم ولی الان یک مدت طولانی هست که دیگه اینجا هم اومم نمی کنه البته منظورم توهین و نادیده گرفتن شما مهربون ها نیستا بلکه اگه شما ها هم نبودین که تا حالا دق کرده بودم من عاشق همه دوستای خوبی که لینک شون کردم هستم و کلی با خاطرات شون لذت می برم ولی چیکار کنم که آرامش و تمرکزم رو از دست دادم خوب بسه این همه انرژی منفی که به ملت دادم بگذارین یک خاطره خنده دار براتون تعریف کنم        ترم پیش بنا به رشته تحصیلی مون یک واحد کارگاه داشتیم که ما رو می بردن سایت و عملی باید با سیستم کار می کردیم و از نظر من واحد بی خود و مسخره ای بود که فقط وقتمون رو حدر می دادیم و یک همکلاسی داشتیم که اصلا هیچی حالیش نبود و آخر ترم تمام امتحاناتی که از همین واحد گرفته شد رو خراب کرده بود و اصلا یک نمره خوب هم نداشت خلاصه که انقدر رفت خواهش کرد تا استاد قبول کرد یک بار دیگه ازش امتحان عملی بگیره تا شاید یک نمره ای بیاره خلاصه اون رو برد پشت سیستم و بهش گفت به دلخواه یکی از فایل ها رو باز کن و همین که طرف ماوس رو گرفت نا غافل مکان نما رو به گوشه مانیتور برد و اون به جای این که مکان نما رو با ماوس حرکت بده و ببره سمت فایل از جاش بلند شد و بالای سقف رو دنبال فلش می گشت و تمام کلاس به همراه استاد اول از کارش تعجب کردیم   Afraid   و بعد تا مدتها فقط به یاد اون حرکتش ترکیده بودیم از خنده                         

 

                         به دیدارم بیا هر شب

                  در این تنهایی تنها و تاریک

                         خدا داند

                   دلم تنگ است

                بیا ای روشن تر از لبخند

         شبی را زود کن در زیر سرپوش سیاهی ها   

 

 

+ تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:3 نويسنده مهسا |

                               سلام همراهان همیشگیم

ببخشید که دیر به دیر میام سراغت تون ولی باور کنین کلی به یادتون هستم و همیشه سعی می کنم شما رو در اولویت  کار هام قرار بدم . راستش هم مرتب دانشگاه هستم و هم خیلی بی حال شدم  یک جورایی هنگ کردم  هنوز نتونستم با خیلی تغییراتی که تو این مدت کم در زندگیم به وجود اومده کنار بیام   

امروز خواهرم یک بسته برام فرستاده بود که محتویاتش مال همون فروشگاه محبوبم بود . دیگه اینکه خبری ندارم و کمی دوران افسردگی رو دارم طی می کنم خواهرم  اینا هم ، امروز رفتن مشهد و هر چی گفت تو هم بیا بریم و با اینکه کلی دلم امام رضا رو می خواست ولی نمی دونم چرا نرفتم .

این روزها احساس می کنم فراموش شده و از یاد برده ، شدم ... حس می کنم تمام زحمت هام داره بر باد میره ... فکر می کنم ، نه نه فکر نمی کنم بلکه مطمئنم خیلی غمگین هستم .

نمی دانی چه دلتنگم ، چه بی تابم

         چه غمگینم ، چه تنهایم

            تو را هر شب صدا کردم

                نمی بینی نمی خوابم ؟؟؟

                           بیا تا باورت گردد

                         که بی تو کمتر از خاکم

                                 ولی با تو به افلاکم 

                                       بیا تا با آرزوهایم

                                      بسازم خانه ای در دل 

                                          سراغم را نمی گیری

                                          مگر بیگانه ای با دل ؟؟؟  

                                                                                                                                 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:22 نويسنده مهسا |

                           دوباره شیطونی شروع  شد

امروز همین که استاد زبان جونم رو بعد 8 ماه  تو راهرو دیدم فوری رفتم پیششو کلی باهاش حال احوال کردم و اونم مثل همیشه کلی با خوشرویی جوابم رو داد و باهم وارد کلاس شدیم و شروع به حظور غیاب کرد و چون اون هفته شنبه گروهان ما ( همون گروه 5 نفره از دوستام ) هیچ کدوم سر کلاس حاظر نشده بودیم اسم مون هم تو لیستش نبود و قبل از اینکه ما حرفی بزنیم خودش رو به ما پنج تا کرد و گفت خوب اسم هاتون رو بگین یادداشت کنم ( هر چند خودش انقدر باهوشه که اسم کوچیک خیلی هامون رو هم بلده ) حالا ما پنج تا کجا نشستیم ... معلومه دیگه ردیف اول   خلاصه از الهام شروع کرد تا رسید به من که اخرین نفر بودم و چون مطمئن بودم که منو خوب می شناسه و اسمم رو بلده هیچی نگفتم تا خودش مثل ترم های قبل اسم کوچیکم رو بگه ولی دیدم منتظر داره نگاهم می کنه راستش خیلی تعجب کرد چون آدمی مثل اون که حتی اسم پدر بزرگم رو هم یادش هست اون وقت چه طور منو فراموش کرده و با ناراحتی گفتم : استاد مهسام دیگه    

اونم با بی تفاوتی گفت : خوب فامیلت

همین که گفتم  : M  هستم

 گفت : آهان مهسای خود مونی 

و همه کلاس ترکیدن از خنده آخه اگه آرشیوم رو خونده باشین می دونید من با این استاد ماجرا ها داشتم و تمام جد و آبادم رو می شناسه خلاصه کمی مکث کرد و با صدای بلند گفت : مهسا به سلامتی خونه بخت رفتی؟  وای منو می گی  Afraid از خجالت مرده بودم اون لحظه مخصوصا که تمام کلاس باز دوباره منفجر شدن از خنده و من خیلی آروم گفتم : نه خوشبختانه استادScared 2هنوز در خدمت بابا هستم و اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت : چه بدبختانه ، تازه  قیافت خیلی عوض شده  حالا حتما فکر کردیم اون وقتها که ترم اولی بودم حتما خیلی ساده می گشتم و حالا که سال دوم هستم خیلی پیش رفت کردم ولی واقعیت اینه که من اصلا نه اصلاح کردم که بخوام تغییر کنم و مدل ابروهام هم از اول همین جور تمیز کرده بودم حالا شاید لباسام عوض شده اما تو چهرم تاثیری نداره  خلاصه خستتون نکنم همین جور که تابلو و ضایع بودم امروز با این حرفش دیگه همه توجه شون بیشتر جلب شد و آخر کلاس همه برادران ا س ل ا م ی م م ون تو تخم چشمم هم نگاه می کردن و کلی می خندیدن    و تازه جالب اینجاست چند تاشون از آخر کلاس می گفتن خانوم رفته اروپا معلومه دیگه باید هم قیافش عوض بشه 

خلاصه بعد کلاس رفتیم تو محوطه و زیر همون درخت معروف و نیم کت مخصوص مون نشستیم و کلی کله پاچه استادایی که تازه ازدواج کردن رو بار گذاشتیم و خندیدیم البته من چون روزه داشتم فقط گوش می کردم   مثلا اگه چاق شده بودن کلی چرت می گفتیم و می خندیدیم اگه هم لاغر شده بودن باز دوباره به یک چیزی ربط می دادیم و همون وقت بود که به مهسا گفتم عکسهایی که اونم با گوشیش از تولد الهام گرفته رو برام Bluetooth  کنه و باز همون ماجرای همیشگی شروع شد و تمام اون دور تا دور همه روشن بودن و چند نفر هم بیکار و تازه وارد تو نخ ما ( بیچاره ها فکر کردن ما هم بله دیگه نمی دونن که ما خیلی وقته احساس نداریم و فقط مثل کبریت بی خطر می مونیم )و فقط مسخره بازی بلدیم  خلاصه اولش بی خیال شدیم و عکس ها برام اومد و بعد چند لحظه یکی از پسرا برای یکی از دوستام  یک عکس فرستاد و بعد چند تا چرت و پرت که دوستت دارم و ما هم شروع کردیم به مسخره بازی و دوباره یک متن دیگه نوشت که اگه راضی هستی سرفه کن تا بهت بزنگم ، اون لحظه بود که ما 5 تا همه باهم سرفه کردیم و چنان صدایی بلند شد که طرف همین که سرش رو بلند کرد از طرف ما شناسایی شد  و کلی هم خجالت کشید که چند تا دختر خوب گولش زدم و شناختنش و بعد چند لحظه من و مهسا (دوستم) دوتایی خداحافظی کردیم و همین که چند قدم دور شدیم یکی از  پسرا گفت : بچه ها خدا رو شکر الیاس رفت  یعنی شما فکر می کنید با من بود ؟؟؟      

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:51 نويسنده مهسا |

                                 شروعی دوباره

از فردا دوباره همه چیز شروع می شه     و دوباره کلی درس و اضطراب     و این ترم واحدام بیشتر از ترم قبل هستن و باید چهار روز در هفته برم دانشگاه و روز دوشنبه هم دو تا کلاس طولانی دارم ولی از این وضعیت راضیم چون درس رو دوست دارم ولی همیشه حرس نمره بالای کلاس رو هم داشتم ترم قبل معدلم 17 شد ولی دوست داشتم بیشتر از این باشه البته به خودم حق می دم چون بخاطر سفرم خیلی مضطرب بودم . یک خبر خیلی خوب چند وقت پیش داشتم اینه که استاد زبان مهربون و ناز نازیم (که استاد بابام هم بوده )  و ترم پیش متاسفانه کلاس ما رو بهش نداده بودن و افتاده بودیم گیر یک بی سواد ، دوباره این ترم استاد ما شد و فردا باهاش کلاس دارم و می خوام یک بسته از شکلات های خوشمزه ای که از هلند آوردم رو براش ببرم ولی حیف که از فردا دیگه بابا نمی یاد جلو در دانشگاه دنبالم و باید خودم منتظر تاکسی بشم حتما می گین چه تنبلی        ولی چیکار کنم دیگه کلی عادت کرده بودم چه تو سرما و چه تو گرما همیشه سر وقت بابام اومده بود و منم که همیشه هول زودتر رسیدن به خونه رو دارم یادمه روزهای اول که رفته بودم دانشگاه وقتی جلو در خروجی رسیدم مرتب داشتم با موبایلم ور می رفتم و تو اون چند دقیقه 10 بار شماره بابا رو گرفتم تا که خودش اومد و منم سریع رفتم سوار شدم بعدا از یک جایی متوجه شدم چند نفر از این پسرای ترم بالایی داشتن منو می پاییدن که ببینن دوست پسرم چه شکلیه    از فردا دوباره با دوستهام تو دانشگاه کلی آتیش می سوزونیم و کارمندا رو اذیت می کنیم البته حقشونه هااااااااا      

راستش خیلی بی حوصله و دپرس هستم        حالا شاید فردا برم دانشگاه کمی حالم بهتر بشه اما یک جورایی حس هیچی نیست ، فکر کنم بعد ماه رمضون
( با همون دوستای مامان که قبلا رفته بودم نمک آب رود ) بریم جمکران و قراره الهام اینا هم همگی بیان بلکه حالم بهتر بشه و از همه غم و غصه خلاص بشم .

 

پی نوشت ) تو این هفته کلی دوستهای جدید وبلاگی هم پیدا کردم       که امیدوارم بتونم دوست خوبی براشون باشم     Friendly   راستی مهربونا خیلی وقته می خواستم بهتون بگم که ایدیه من تو یاهو با ادرس وبلاگم فرق داره و میام تو نظرات وبلاگتون می گم

 

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد 

 

نم نم این دیده ی بارانی ام را حس نکرد ...

 

رنگ و رویم شاد و گلگون بود، اما  یک نفر

 

عمق خط مانده بر پیشانی ام را حس نکرد

 

چون درختی تشنه در صحرای حیرت سوختم

 

ره گذاری آتش پنهانی ام را حس نکرد ...

 

مثل دیواری نموری عاقبت ویران شدم

 

سرزمین عشق هم ویرانی ام را حس نکرد ...

 

در سکوتم ناله امواج اقیانوس بود

 

ساحلی این سینه طوفانی ام را حس نکرد ...

 

با همه همراه و هم آواز بود لیک حیف

 

گوش دل حتی مخالف خوانی ام را حس نکرد ... 

 

مانده ام تنهای تنها در قفس باور کن  

 

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد ...

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:58 نويسنده مهسا |

                                         درباره خودم                       

چند وقت پیش دوست خیلی مهربونم مریم جونی از وبلاگ من به سهیل می رسم منو به یک بازی دعوت کرد که فکر کنم سوالاتش خیلی جدید باشه ، اما من زیاد از این بازی های وبلاگی خوشم نمی یاد یا شاید بهتر باشه بگم سوالاتش گاهی جوری هست که مجبورم می کنه برای اولین بار در اینجا دروغ بنویسم واسه همین قبلا اصلا سعی نمی کردم شرکت کنم اما این بار سوالات خیلی جالب به نظرم رسید و چون یک سری دوست های جدید پیدا کردم و فکر نمی کنم از اول وبلاگم رو خونده باشن و زیاد چیزی ازم نمی دونن بنابر این  یکبار دیگه خودم رو براتون معرفی  می کنم :

۱- خودت رو معرفی کن :

من مهسا  متولد 11 تیر 1365 و نه خیلی با حجابم و نه خیلی بی حجاب ولی عاشق خدا و اعتقاداتم هستم و با هر کسی دوست نمی شم بلکه شخصیت و رفتار و کردار طرف مقابلم برام خیلی مهمه و تو دوستی صادق و راز دار هستم و سعی می کنم دوستام هم همینجور باشن و عاشق شاد کردن دیگران هستم مثلا برای اونهایی که خیلی دوستشون دارم مرتب هدیه می خرم و خوشحال شون می کنم یا تولد شون رو جشن می گیرم و بیشتر اوقات برای خودم هم هدیه می خرم بخصوص عطر که نصف لایه اوزون رو می تونم بگم من سوراخ کردم و تنهایی رو خیلی دوست دارم اما نه برای تمام روز و بیشتر شبها در اتاقم تو تاریکی با یک شمع خوشبو که تمام اتاقم پر از عطرش شده مشغول درس خوندن و یا کامی بازی هستم و هر کار شاعرانه ای که فکر کنی رو دوست دارم و چون بچه دریا هستم خیلی از تماشاش لذت می برم و آشپز و خیاط خوبی هم هستم بسیار زیاد هم وسواسی دارم  و تحمل ریخت و پاش محیط اتاق و خونه  رو ندارم و زیادی در طول روز در حال فعالیت هستم یک جورایی واسه خودم زیادی کار می تراشم و با اینکه خیلی لوس هستم اما اصلا حوصله دختر های دستو پا چلوفتی رو ندارم و بیشتر کارهای خونه مثل  پاک کردن مرغ و گوش و ماهی و سبزی رو با کمال میل انجام میدم و ترشیجات  و چای و قهوه و نسکافه رو هم خیلی زیاد دوست دارم .

۲- فصل و ماه و روزی که دوست داری :

من معمولا همه فصلها رو دوست دارم چون هر کدوم یک جورایی خوبی دارن مثلا بهار که معلومه فصل خوبی هست وتابستون و زمستون هم که عالیه  ولی نیمه شعبان تو هر فصل و ماه و روزی  که باشه بهترین زمان برام هست .

۳- رنگ تو :

آبی اسمونی رو خیلی دوست دارم و رنگ مورد علاقه و ثابت من هست اما رنگهای نقره ای و طلایی رو هم خیلی دوست دارم .

۴- غذای مورد علاقه :

بیشتر به تمیزی و مزه خوب غذا توجه می کنم و خیلی خوش خوراکم اما در عین حال کم غذا هستم ولی همه غذا ها رو دوست دارم البته اگه مادرم درستش کنه اما غذایی که خیلی دوستش دارم فسنجون و قیمه وقرمه سبزی و کوفته و ماهی و  کشمش پلو و باقلی پلو و عدس پلو وکباب و انواع ساندویج ها و پیتزا ها ........ (حالا دیدین وقتی می گم همه غذا ها رو دوست دارم  یعنی چی       )

 ۵- موسیقی مورد علاقه :  

 یک وقتهایی بسته به حالم شاد گوش میدم یک وقتهایی هم غمناکه غمناک

۶- بدترین ضد حالی که خوردی :

 وقتی پدرم سکته مغزی کرد و حالا با یک چشم می بینه

۷- بزرگترین قولی که تاحالا دادی : حالا ...

۸- ناشیانه ترین کاری که کردی : 

دو سال پیش تو امتحان کتبی آیین نامه رانندگی جواب تستها رو جابجا زدم و با این که بدون غلط زده بودم اما چه فایده که بعدا متوجه شدم از حول زیاد بجای اینکه جواب سوالات رو از ستون اول که همون جواب سوال اوال باشه، شروع کنم از ستون دوم زدم .

۹- بهترین خاطره ی زندگیت : اینم بماند ...

۱۰- بدترین خاطره ی زندگی :  خیلی زیاده

۱۱- شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی :

 آرزویی که چند سالی هست دارم  ولی برام  تبدیل به یک رویا شده

 ۱۲- به کی نفرین می کنی :

به همین آدم ضایعی که داره خیلی خیلی آبروی کشورمون رو می بره

13- وضعیتت در ۱۰ سال آینده :

امیدوارم که با تلاشی که می کنم بتونم یک کارخوب با یک مدرک تحصیلیه بالا و با فرد ایده الم ازدواج کرده باشم و یک زندگی در حد متوسط داشته باشم و اصلا ارزوی پول و مال و منال نمی کنم بلکه فقط امید و آرزوی اصلیم اینه که یک زندگیه عاشقانه که دو طرفه هم باشه داشته باشم .

۱۴- حرف دلت :

خدایا به این شبهای عزیز که سرنوشت یکسال ما بنده هات رو می نویسی قسمت میدم      این مشکلات مادی که الان دامن گیر بیشتر جوون ها و بنده هات هست رو حل کنی خدایا ازت می خوام یک کاری کنی هر کسی که لیاقت و ضرفیتش رو داره از لحاظ مادی بی نیازبشه خدایا دوست دارم تو یک محیطی زندگی کنم که همه در یک سطح باشیم خدایااااااااااااااا  خدایاااااااااااااااااااااا التماست می کنم برای من و دوستام هر چی خیره تو این شبها رقم بزن.


من هم به نوبه خودم اقا امین از وبلاگ کتاب زندگیم و آمینا جون از وبلاگ چرخ و فلک و یاسمین جون از وبلاگ آبی ترین عشق و از همه  اونهایی که علاقه دارن دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنن .

دوستتون دارم       و خواهش می کنم تو این شبها برای من هم دعا کنین

            

+ تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:34 نويسنده مهسا |

                             سلاممممممممممممممممممممممم

با تاخیر می گم ولی عیدتون مبارک باشه و امیدوارم عیدی تون رو از امام حسن مجتبی گرفته باشین ببخشید چند روزی بود که رفته بودم تهران و چون خیلی یکدفعه ای تصمیم گرفتیم بریم مولودی خونه دختر عمویه مادرم که البته بهتره بگم خالم چون مادرم از بچگی با خانواده عموش بزرگ شده و دختر عمو هاش مثل خواهرش می مونن ، دیگه فرصت نکردم اینجا خبر بدم و چهارشنبه صبح با زن پسر عموی مادرم که بهتر اونم بگم زن داییم و دختر داییم رفتیم تهران و همه فامیل مادریم هم اومده بودن  و همه مشغول انجام کارهای مربوط به مولودی بودن بجز من و زن دایی و دختر داییم    که از همون لحظه رسیدن مون رفتیم خرید و آخر شب اومدیم خونه و پنج شنبه هم از صبح زود باز رفتیم خرید تا ساعت 5 که زودی اومدیم خونه و خودمون رو آماده مولودی کردیم و دیگه تمام کارهای باقی مونده رو انجام دادیم آخه نیروی تازه نفس بودیم چون همه دیگه از کار زیاد داشتن هلاک می شدن و تمام پذیرایی از مهمون ها به پای ما بود هر چند که من همیشه هر جا باشم پذیرایی  می افته گردن من خلاصه کلی حال کردیم ولی من زیاد از این جور مراسم ها که فقط خانوم ها لباس های آنچنانی شون رو به رخ هم می کشن و زیاد مراسم عرفانی نیست خوشم نمی یاد به نظر من هر جایی یک حرمتی داره   من خودم تمام لباس هام خیلی شیک و بیشترشون هم بی حجاب هست ولی حرمت یک مجلس مولودی و سفره رو نگه می دارم و سعی می کنم یک کت و دامن شیک یا شلوار جین و بلوز پوشیده بپوشم و لباس شب های مخصوص عروسیم رو که فقط به دوتا بند وصل هستن برای عروسی ها نگه دارم    ولی متاسفانه بجز چند نفرمون هیچ کسی حرمت مجلس امام حسن مجتبی رو نگه نداشته بود و لباسهای خیلی نامناسب پوشیده بودن  و تمام مراسم هم پر از تجملات بود و دیگه حالم بهم خورد از بس این مامان هایی که پسر دم بخت دارن بیوگرافیم رو از مامان پرسیدن ولی خوب اینم گذشت و جمعه صبح حرکت کردیم و شب دیگه خونه بودیم و تازه همین الان فرصت کردم بیام نت و ممنونم از اونهایی که بهم سر زدن   به زودی دوباره آپ می کنم .

 

+ تاريخ شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:50 نويسنده مهسا |

                              یک روز پر ماجرا

سلام دوست های عزیزم       خوبین ؟

الان که خدمت شما هستم تازه کمی دارم نفس راحت می کشم و استراحت می کنم چون دیروز که انتخاب واحد داشتم و یک روز وحشتناک گرم رو تو شمال داشتیم و تا افطار واقعا از تشنگی داشتم میمردم   و همین که اذان گفت تا ساعت 9 شب من دقیقا 11 تا چایی لیوانی خوردم ولی باز تشنه بودم و امروز هم که از صبح زود رفتم لوازم تحریر فروشی و سفارشات تارا و پانی رو اجرا کردم و براشون کلی کادو خریدم و بعد بدو بدو اومدم خونه و با خواهرم ویدا رفتیم مدرسه پانی و کلی ذوق زده شد  و بعد همین که اومدم خونه و خواستم کمی نفس تازه کنم ساعت نزدیک 12 شده بود و به زن برادرم زنگ زدم که کجایی؟ گفت مدرسه تارا و منو می گی Chatty تا خود در مدرسه بدو بدو می کردم تازه سر راه هم برای خانوم رز هلندی هم خریدم ولی خوشبختانه خوب وقتی رسیدم و بعد کمی حرف با زن داداشم معلم کلاس سوم ابتداییم که حالا مدیر مدرسه تارا هست اومد و کلی بوس بوسیش کردم و سفارش تارا رو و بعد تارا اومد و کادو و گلش رو دادم کلی ذوقید و برای ماهانی هم که برادر تارا هست یک اسباب بازی که موتور سیکلت بود خریده بودم و بعد اومدم خونه و نماز خوندم و دوباره آماده شدم و رفتم کیک شکلاتی خریدم و رفتم تو کافی شاپ نشستم تا بچه ها بیان و شمع ها رو روش گذاشتم و هر چی موندم کسی پیداش نشد نگو تو ترافیک قبل اذان موندن خلاصه من هم با زبون روزه موندم تا بیان   و هر چی زنگ می زدم خط راه نمی داد و هر کی می اومد تو کافی شاپ یک نگاه به من می کرد، یک نگاه به کیک و کلی کادو و یک لبخند رو لبش می اومد و البته یک فکر دیگه هم تو سرش  خلاصه همه ادم های کافی شاپ چنان نگاه هایی به من می کردن که نگو و همه منتظر بودن ببینن این boy friend خوشبخت کیه و چه شکلیه  که در باز شد و الهام اینا اومدن تو و کلی تو پر همه شون خورد    البته به بچه ها گفتم خیلی شانس آوردین که جای  boy friend من نیستین  و گرنه الان همچین کولی بازی درمی آوردم که از این به بعد یادش بمونه       و سه شب جلوتر بره جلوی در قرارمون منتظرم باشه و بعد شمع رو روشن کردیم و قهوه با کیک خوردیم و من کادو و سوغاتیه الهام رو دادم  Present و بعد سوغاتی های مهسا و مستانه و فاطمه رو  Presentو کلی همه خوشحال شدن خلاصه امروز از صبح به کلی ها کادو دادم بجز شما ها که این بوس آبدار هم قدیم به همتون اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم       

قربون همه شما

 

+ تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:28 نويسنده مهسا |