تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                      سلام دوست های خیلی خیلیییییییییییی مهربونم

 

این مدت اصلا سراغ کامی نمی اومدم و هیچ خبری هم از اینجا نداشتم و امروز بعد دانشگاه گفتم بیام ببینم در چه حالی هستین ولی تا حالا فقط  نظرات شما رو خوندم و گفتم اول بیام آپ کنم و بعد با خیال راحت بشینم وب هاتون رو بخونم . حالم خوبه ولی واقعا درس هام سنگین شده و همین که یک هفته درس نخونی همه انبار می شه منم از اون افرادی نیستم که درس هام رو بگذارم برای دقیقه نود و بیشتر وقتها شب امتحان فقط یک مرور کوتاه می کنم وبا اینکه همش در حال درس خوندن هستم       ولی باز وقت کم میارم وهیچ کار خاصی دیگه ای هم انجام نمی دم و هر روز بر اساس ساعت کلاس هام میرم دانشگاه و شب میام جزوه هام رو بر اساس مرض همیشگی پاک نویس می کنم        و درس های روز بعد رو آماده می کنم و همین طور تاااااااااا سه شنبه که دیگه از فرداش دانشگاه ندارم و فقط تو خونه دارم درس می خونم و بهتره بگم حفظ می کنم    چون این ترم یا پروژه دارم یا متن های حفظ کردنی و حالا قرار شده از این هفته بعد کلاس بریم استخر و کمی تفریح کنیم    ولی من شاید فقط هفته ای یکبار برم چون درس هام برام مهم تر هستن .

راستی بچه ها از بابت نظرات خیلی ممنونم      و از خوندن شون کلی احساس خوب بهم دست داد و هم شاد شدم وهم خنده ام گرفت آخه بیشتر تون دعوام کرده بودین و این که می گم خنده ام گرفت واسه اینه که خودم هم باورم نمی شه انقدر خار و ذلیل شدم     واقعا معذرت می خوام که ناراحت تون کردم .

راستی دیشب خواب دیدم با همین گروه دوستام تو دانشگاه رفته بودیم مشهد    و الهام و مهسا و فاطمه طبق معمول رفته بودن بازار گردی و من و مستانه تو یک خیابونی بودیم که تو اون تاریکه شب به گنبد امام رضا با همون چراغ های اطرافش نگاه می کردیم و من چنان گریه ای می کردم که انگار یکیم از دنیا رفته بود و بعد با مستانه رفتیم حرم وکلی دوتایی زیارت کردیم و صبح که رفتم دانشگاه برای بچه ها تعریف کردم و الهام شروع کرده به جیغ زدن که عجب نامرد هایی هستین       و بدون ما چرا رفتین حرم و مستانه هم بهش می گفت به ما چه می خواستی نری دنبال نخد و کشمش      و کلی خوابم رو جدی گرفته بودن ولی انقدر تو خواب راحت و قشنگ زیارت کردم که عمرا تو واقعیت اون جوری بتونم و به قول الهام (که مادرش تازه از مشهد اومده ) تا کتفت و چند تا از دنده هات رو در نیارن نمی گذارن زیارت کنی .

فعلا بایتون تا بیام بهتون سر بزنم    

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:12 نويسنده مهسا |

                                     در و دل

 

سلام دوست های عزیزم ، حالتون خوبه ؟ ببخشید از اینکه وقت نکردم بهتون سر بزنم آخه اصلا حالم خوب نیست       و همش احساس می کنم خیلی تکراری شدم و از خودم خسته هستم و دوست دارم بیشتر ساعت ها تنها باشم و یا بخوابم حتی تو این هفته بیشتر شب ها رکورد شکستم و منی که همیشه عادت دارم نصفه شب یا بهتره بگم 4 صبح بخوام ، 10 شب خوابیدم و هر چی بیشتر می خوابم بازم خوابم می یاد        و امروز چند تا coffee هم خوردم تا شاید از این حالت در بیام ولی متوجه شدم که خواب برام شده یک راهی برای رسیدن به آرامش یا بهتره بگم فرار از فکر و خیال و حتی قبل از خواب آرزو می کنم بیدار نشم و هرگز صبح نشه     و هیچ قرصی هم مصرف نمی کنم ولی نمی دونم چرا اینجوری شدم و شاید دارم افسردگی می گیرم      خلاصه اینکه وضع روحیم به زیر صفر رسیده و چون هیچ وقت جلو هیچ کسی عادت به گریه کردن ندارم تو تنهایی خیلی زود گریه ام می گیره       و مرتب به عشقم و اتفاق هایی که برای رابطه پاک مون افتاد فکر می کنم و چه طور باور کنم همه دروغ بود و بدتر از همه اینه که از خودم متنفر شدم       چون خودم رو خیلی بدبخت و ذلیل می بینم و از طرفی هم دلم برای خودم خیلی می سوزه ، خوش به حال سنگ واقعا سنگ بودن، بهتر از انسان بودنه و هیچ چیز بدتر از این نیست که یک دفعه با اون همه غرور مثل من خورد بشی و بشکنی و دیگه حتی خودت هم خودت رو قبول نداشته باشی      و مرتب به خودم می گم خدا هم دیگه دوستت نداره       و اونم فراموشم کرده و اونم دیگه صدات رو نمی شنوه و واقعا من چه کردم که این همه مجازات شدم و یکدفعه دو تا از بهترین و با ارزش ترین چیزهای زندگیم رو از دست دادم وای خدایاااااااااااا من تو رو که همه امیدم بودی و عشقم که تمام پشتم بود از دست دادم . خدایا دارم هر روز و شب صدات می کنم ، نگو صدام بهت نمی رسه ، خدا جونم انتظار خیلی سخته لااقل یک کاری کن که خودش بهم بگه برم دنبال زندگیم تا شاید دلم قبول کنه .

می دونم شما ها همه گفتین بی خیالش بشم ولی تا حالا فقط تونستم عقلم رو راضی کنم و دلم ول کن نیست    مسافرت هم رفتم ولی خوب نشدم که هیچ بدتر هم شدم و هر روز دارم بدتر می شم تو رو خدا برام دعا کنید ، خدا گفته اگه برای دیگری دعا کنی دعای خودت رو زودتر جواب میدم و من همیشه اول برای دیگران دعا کردم ولی خدا انگار فراموشم کرده و هر روز به خودم می گم تو دیگه هیچ وقت مثل دو سال پیش نمی شی و تا آخر عمرت باید این انتظار رو بکشی و باهاش بمیری .     

 

 " حکایت عجیبی ست که فراموش شده گان ، فراموش کنندگان را ، فراموش نمی کنند !!! "

 

پی نوشت1) از اونجایی که تازگی ها تو دانشگاه مرده به حساب میام ، دیر خبر دار شدم و ثبت نام تموم شد و چه حیف که نتونستم دوست جونام ( وبلاگ ۳ نا خاله ) رو زیارت کنم .

 

پی نوشت 2) راستی کسی می دونه کجا می تونم فقط کمی صداقت و وفا و عشق و اعتماد و پاکی و یک رنگی و آرامش پیدا کنم ، فقط یکم برام یک دنیا ارزش داره و مثل کسی هستم که تو یک وان بزرگ  آب ، داره از بی هوایی میمیره و هیچ کسی نیست نجاتش بده       چون باور تمام کلمات بالا رو از دست داده و دیگه هیچ  کسی رو هم قبول نداره.

 

پی نوشت ۳) جدیدا تصمیم گرفتم اسم اینجا رو عوض کنم و به جای خانه دوستی بنویسم خانه مصیبت ، نظر شما چیه ؟

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:54 نويسنده مهسا |

                                 سلام به همه دوست جونام

بخصوص دختر خانم های جیگر که امروز هم روزمون بود    البته به نظر بعضی آقایون مثل بابای خودم هر روز، روز ماست    حالا می خواستم براتون یک خاطره از خودم ول کنم      ( ادبیات فارسی مون همین جوری خودش مورد داشت حالا این تیکه های تو فیلم ها هم بهش اضافه شده ) خلاصه اینکه امروز دیدم دارم دچار پوسیدگی در خانه می شم و خنده های بی خودم کم شده و تازه گزارشات کارمندا و دانشجوها و ابدارچی و بوفه و ... هم نداشتم هر چند که فاطمه هر شب مشروح اخبار رو می داد ولی خوب باز بازار گذارم کم شده بود و بنابر این تصمیم گرفتم راهی شم       و حالا بماند که چه شوکی به همه اونهایی که خبر نداشتن وارد کردم و بخصوص که ما چند تا دلخسته هم در دانشگاه داریم ( وای دلتون بسوزه    ) خلاصه بعد کلاس بابام زنگ زده می گه: بیام با ماشین دنبالت      ( توجه دارین که یک چشمش بسته شده ولی هنوز قبول نداره که باید دست از یک سری کارها برداره)

من : نه بابا جان تو می خوای کجا بیای ، من خودم دارم میام

بابام : کی می یای ؟

من : منتظر وحیدم ، هر وقت اومد میام

بابام :( با جیغ      ) منتظر کی هستی  ؟

همون لحظه از این طرف الهام و فاطمه و مهسا و مستانه که داشتن گوش می دادن جیغ زدن که  بگو منظورت واحدههههههههه

خلاصه این حرفهای عامیانه هم کار دست ما داده البته این وحید گفتن هم به ماشین شرکت واحد ، واسه خودش قضیه ای داره که بعدا می تعریفم

فعلا روزتون مبارک باشه و با این که هیچ کسی برام هیچی نخرید      اما خودم از خجالتم دراومدم و از همکلاسیم که تو دانشگاه یواشکی لوازم جینگولی مستون     از دوبی میاره کلی چیز میز خریدم .

مراقب خودتون باشین

بوس بوس 

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:10 نويسنده مهسا |

                             سلام به همگی

امروز هم یکی دیگه از روزهای خدا برام بود و کلی شکر که مامان و بابام سالم یا بهتره بگم حالشون بدتر نشده و تا جایی هم که حال شما و بقیه دوست جون هام خبر دارم مطمئنم شما ها هم سالم هستین پس خدایا برای همه این مهربونی هات شکر و ممنون .

دیروز از صبح تا ناهار فقط مشغول جزوه نوشتن بودم چون برای چند روزی دانشگاه نمیرم واسه همین mp4 رو دادم به بچه ها تا صدا برام ضبط کنن و بعد میارن میدن نمایشگاه و بقیه هم که معلومه من باید بشینم مثل بدبخت ها جزوه بنویسم ( فکر کن چقدر بدبختم     یادم باشه این مورد رو هم به شرایط ازدواجم اضافه کنم و حتما شرط کنم که باید شب به شب جزوه هام رو بنویسه ) آخه اگه تا فردا هم بگی بشین این کتاب رو بخون و همه رو یاد بگیر قبول می کنم    ولی همیشه از جزوه نوشتن بدم می اومده مخصوصا که من یک بیماریه ناشناخته و نایاب به نام مرض پاک نویس کردن هم دارم    و دیگه حسابی از جزوه متنفرم و ترم های پیش استادا کتاب معرفی می کردن و بر اساس اون درس می دادن      اما این ترم از این خبر ها نیست و هم کتاب معرفی کردن و هم جزوه می گن حالا خوبه خودم هر شب آمار شون رو تو نت دارم و می بینم دارن همه رو سرچ می کنن       و فرداش به خورد ما بدبخت ها میدن

امروز ساعت 6 بعداظهر تازه یادم اومد باید برم چند تا پروژه که فردا آخرین فرصت تحویلش هست رو print بگیرم ( حالا تعجب نکنین من که همین جوری به پشه هم خون نمی دم   ) و بعد کلی ادا و اصول تصمیم گرفتم راهی یه خیابون بشم خلاصه همین که رفتم از در خونه بیرون دیدم وای هوا چه تاریک شده و یک ساعته برگشتم خونه و اما اصل ماجرا ، زنگیدم به الهام و شروع کردم به ننه من غریبم بازی و اه و ناله و اینکه انقدرم سرم درد می کنه و انگار دیگه دارم میمیرم و ممکنه اصلا خوب نشم       و تا اینجا همش می گفت: الهی برات بمیرم ، خدا نکنه ، قربونت برم و درد و بلات تو سرم و ... و حالا صدام رو هم ناله کرده بودم و همین که دیدم فرصت محیاست بهش گفتم واقعا که شما ها خیلی بی مصرف هستین و خجالت نمی کشین من رو با این سردرد فرستادین خیابون       کارهای دیگه پروژه رو هم که فاطمه انجام داده و شما ها فقط نمره مفتی می خواین و آی سرم ، وای دارم میمیرم که دیگه الهام جان آیکیوش فعال شد و فهمید دردم چیه و

 گفت : نمیری مهسا  ، بگو ببینم چی می خوای ؟؟؟

من : هیچی جیگرم ، فقط جزوه های امروز رو با خط خوش برام پاک نویس کن ، هر چند که حیف خط  هاتون خوب نیست ولی مال فردا رو هم بده مستانه

که اونم گفت : غلط کردی چیز دیگه نمی خوای ؟

من : نه فقط تو که داری می نویسی پس سعی کن " ی " ها رو همون جور مثل من بنویسی ( اینو گفتم بیشتر حرسش در بیاد         )

الهام : واقعا که پس بگو چرا داوطلب شدی print  بگیری ، بگو برامون نقشه داشتی

و به این صورت الان دیگه قشنگ خودم رو پهن می کنم رو مبل و استراحت مطلق می کنم    به به چه زندگیه خوشگلی چقدر مزه داره شب به شب مثل بچه مدرسه ای ها مشق شب ندارم     

راستی من از وقتی وبلاگ نویسی  می کنم هم سرعت تایپم رفته بالا و خیلی دستم تند شده و هم انشاء ام خوب شده حالا اینا رو چند هفته پیش متوجه شدم اول اینکه داشتم تو سایت دانشگاه تنهایی پشت سیستم مطالب search می کردم بعد داشتم یک مطلبی رو تو word تایپ می کردم        که یک دفعه دیدم بقیه دارن اینجوری نگام می کنن     و همه می گفتن واییییییییییییییییییی با چه سرعتی می تاپی و بعد چند دقیقه درست سیستم کناریم چند تا از این دانشجو های سال اولی اومدن نشستن و کلی هم نگران بودن و جالب اینجاست کامل روش search کردن رو هم بلد نبودن و همین که خواستم براشون توضیح بدم یک دفعه یکی شون که خیلی مثل اون وقتهای خودم مضطرب گفت : موضوع تحقیق من خیلی سخته و پیدا نمی شه و وقتی ازش پرسیدم چیه با یک لحنی گفت فرق غرور و اعتماد  به نفس ، منو می گی بهش گفتم همین       گفت اره و بعد بهش گفتم ببین استادت خانم فلانی هست که گفت اره و بهش گفتم دفترت رو باز کن و شروع کردم از شکم مبارکم معنای هر کدوم از کلمات رو تعریف کردن و بعد که یک صفحه شد براش تفاوت این دو رو گفتم و اونم چه ذوقی می کرد و دوست هاشم با تعجب منو نگاه می کردن بیچاره ها فکر کردن چه ... هستم     و خلاصه آخرش 5 صفحه کامل براش از دل و روده ام گفتم و یک منبع هم نوشت و با خوشحالی شروع به پاک نویسش کرد و قرار بود نیم ساعت بعد ببره تحویل بده که فرداش تو محوطه دیدم یکی داره بدو بدو میاد به سمتم و گفت خانم نمره کامل رو استاد به من داد و گفت خیلی خوب مفاهیم و تفاوت رو توضیح دادم و تشکر کرد و رفت       حالا الهام و مستانه و مهسا و فاطمه ( وای اسم هاشون منو کشت ) برگشتن می گن بابا ایول عجب ... بودی ما خبر نداشتیم ( بی تربیت ها صدبار گفتم حرف بد نزنن من تو بد سنی ام       ممکنه یاد بگیرم ) ولی جدی اون روز همه رو از خودم گفتم و از چیزهایی که خونده بودم و بلد بودم و همیشه تو تحقیق های خودم هم این فن رو می زنم     و اول از یک جایی می نویسم و وسط هاش از شکم مبارکم و بعد آخرش هم جمع بندی و اسم منبع و همین دیگه    

راستی حالم خیلی واسه ماجرای مریم (من به سهیل میرسم ) گرفته شده و همین چند روز قبل بود که داشتم به خودم می گفتم حتما مریم تا زمان بچه دار شدنش هم خاطراتش با سهیل رو می نویسه دیگه نمی دونستم تو دلش غوغاست و جدی جدی عشق یعنی دروغ ، یعنی رویا، یعنی خیال، یعنی هر چیزی غیر از مفهموم واقعیه عشق

خوب من دیگه برم و مثل همیشه آرزوی بهترین ها رو براتونم و امیدوارم فردا زندگی هامون همون رنگی باشه که دوست داریم ، همون اتفاق هایی که ما دوست داریم پیش بیاد و بهترین رنگش رو بهمون نشون بده " موافقین بگین آمین "        

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:48 نويسنده مهسا |

                در دل ساکت شب ، لب بر لب تو حرفها گفت و شنید

                         

                      قلب تو ، راز مرا می داند ، روزها رفت و هنوز

                            

                           چشم من ، قصه پر مهر تو را می خواند

                                    

                                 پیش از آن که تو بیایی از راه

                                            

                                        من چه بودم جز آه

                                           

                                        از چه گفتم جز درد

                                                 

                                             آمدی !!!

                                         

                                       سبز شد ، شاخه زرد

                                                   

                                              پس ...

                            

                      کور باشم من اگر اشک بر چشم تو ببینم روزی 

                          

                        لال باشم من اگر سخنی گویم و آزرده شوی

                                             

                                        ولی اما تو بدان !

                                           

                                       لحظه ها در گذرند ...

                                             

                                       چشم بر چشم زنیم ...

                                 

                          می روی در پی خوشبختی خویش ... ...

                                    

                            و پس از رفتن تو ، این گیتار ... ...

                                             

                                          مرثیه می خواند

                                            

                                          قلمم می میرد !!!

                      

               هر چه بودست میان من و تو ، در دل دفتر من می ماند ...

 

 

خدایا اگه قرار هیچ وقت سراغم نیاد ، اگه نمی خوای به دلش بندازی ، اگه نمی خوای دعا های هر روزم رو مستجاب کنی،  پس منم دیگه این دنیا رو نمی خوام ، این دنیا با تمام زیبایی های الکیش با تمام چیزهایی که تو زندگی دارم ، با تمام آرزو هام مال خودت ...

خدایا فکر کنم تو هم خسته شدی از بس تو این سالها هر روز یک درخاست تکراری رو شنیدی ولی خدا جون من فقط اونو می خوام

نکنه داری آزمایشم می کنی اگه ، اگه حتی صلاحم اینه خدایا تو رو به همون قدرت و عظمتی که این دنیا رو آفریدی ، تو رو به تمام بنده های پاکت قسم میدم این تقدیر رو عوض کنی .

خدایا تو ، فقط تو ، تنها کسی هستی که می دونی سرنوشتم رو از سر بنویسی ، پس یک بار دیگه کمکم کن .

*** ببخشید بچه ها ولی اصلا حالم خوب نیست تمام زندگیم بوی عشقم رو میده ، تمام دفترام پر از شعر برای اونه ، من حتی تو آیینه به جای خودم  اون رو می بینم اون وقت شما ها به راحتی بگین فراموشش کن ، آخه چه طور می تونم ؟ چه طوررررررررررررررررررر؟

 

 

 

+ تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:26 نويسنده مهسا |

                             سلام دوست جوناااااااااااااااا

 

امروز چون اومدم به همتون سر زدم پس مطمئنم که شکر خدا همه تون خوبین     و زندگی تا حدی بر وقف مرادتون هست . منم بد نیستم مثل همیشه چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه هم که تعطیله کلاس ندارم و سعی می کنم جزوه هام رو بخونم        و دنبال پروژه هام باشم و از  لحاظ جسمی کاملا سالم هستم ولی تصور روحیم رو دیگه بر عهده خودتون می گذارم اما همچنان در حال مبارزه با امواج منفی هستم و با پرویی تمام باید بگم هنوز امیدوارم ( یک لحظه فکر کن روزی که من واقعا ناامید شدم         ) و با اینکه عاشق زمستون و لباس های جینگولی  مستونش مثل پالتو و پوتین و شال گردن        و دستکش چرمی و برف     هستم که چند ساله آرزوش تو شمال برامون مونده  ( آخه اینجا فقط بارون میاد ) اما بی صبرانه هر روز از خدا می خوام زودتر فردین بیاد ( خودتون که می دونین چرا ؟) .

راستی الانم داره از اون بارون هایی که هر لحظه فکر می کنی الان سیل می گیره می باره و کلی هوا سرد هم شده و تعداد چایی هایی        که من در طول روز اونم تو لیوان بزرگ که بیشتر به قول مامی شبیه کوزه هست نه لیوان ، می خورم افزایش پیدا می کنه مخصوصا تو دانشگاه اونم با شکلات خوشمزه هایی که از هلند آوردم (وای به به    ) یادش بخیر عشقم هم عاشق چایی هست و همیشه می گفت من و تو باید در آینده         یک سماور بزرگ برای خونه مون بخریم . دوست جونا دیشب انقدر دلم گرفتهههههههههههههههه بود که انگار تمام زندگی معناش رو برام از دست داده بود       و یک پست طولانی فقط موج منفی تایپ کردم و هر کاری کردم دلم نیومد براتون ارسالش کنم ( شانس آوردین حالا بعدا جبران می کنم چی خیال کردین ) و به یاد شاذه جونم افتادم که بهم گفته بود در این جور مواقع یک صفحه ورد باز کن و فقط تایپ کن و هر چقدر دوست داری بنویس و درد و دل کن و بعد close رو بزن و اصلا هم save  اش نکن و بگذار بپره اون وقت خیلی خالی می شی و منم دیشب دقیقا همین کار رو کردم و با اینکه اصلا به راهنمایی شاذه جونم شکی ندارم ولی بهتر و خالی نشدم    اما خوشحالم ارسالش نکردم چون خیلی خیلی غمناک بود .

 دیروز رفتم عطری رو که سفارش داده بودم گرفتم و یک عطر دیگه هم به کلکسیون عطر هام اضافه کردم و کلی امیدوارم که در این هفته با استشمام یک بوی جدید از دپرسی در میام ( خدایی آخر اعتماد به نفس هم هستم ) و خواهرم برام یک بسته دیگه به مناسبت معدل ترم پیشم ، پست کرده که به زودی قراره برسه  ولی محتویاتش رو نگفته و می خواد سوپریزم کنه ، حالا هر وقت رسید می گم چیه و روابطم هم زیاد باهاش خوب نیست و چند باری زنگ زده ولی من خونه نبودم و کلی هم اف داده ولی جواب ندادم . آخه هلند هر شب ما یک برنامه ای داشتیم و هر چی بهش می گفتم نکن این کارها رو      من اصلا دلم نمی خواد آدم  هایی رو ببینم که اصلا از قبل هیچی درباره اونها نمی دونم و مهم تر از همه من نمی خوام ازدواج کنم ولی گوش خانوم بدهکار نبود و اصلا آدم بی چشم و رویی نیستم اما افکارمون در ضمینه ازدواج خیلی با هم فرق داره ولی در هر ضمینه دیگه ای که فکرش رو بکنید با خواهر بزرگم تفاهم دارم و برعکس اون با مادرم در ضمینه ازدواج تفاهم دارم اما اصلا در هیچ ضمینه ای بخصوص از لحاظ سلیقه هیچ نقطه مشترکی نداریم خلاصه می دونم به فکر منه و خوشبختیم رو می خواد ولی این رفتارش که هر شب کلی از دوستاش رو دعوت کنه یا اونا ما رو دعوت کنن اونم نه برای این که ما از ایران اومدیم و این چیزها بلکه فقط برای امر خاستگاری و انقدر این ماجرا رو ادامه داد که دیگه حالم رو بهم زده بود و بر عکس اون هر شب با شوهر خواهرم و اشکان می رفتم بیرون و واقعا لذت می بردم و آخر از دستم دلخور شد که اصلا شعور نداری و نمی فهمی من بخاطر تو این کار ها رو می کنم و لااقل یک لبخند ساده تحویل طرف بده         و مثل برج زهر مار نشین اینجا و دیوار رو نگاه کن و خدایی این آخری رو دروغ می گفت چون خیلی ریلکس برخورد می کردم و اصلا هم دیوار رو نگاه نمی کردم بلکه از قبلش با اشکان هماهنگ می کردم که هر پنج دقیقه بیاد منو صدا کنه و 15 دقیقه جیم می شدم و دوباره پنج دقیقه بعد بیاد و همین جور تا تشریف ببرن      ولی وای به روزی که ما رو دعوت می کردن دیگه حالم بهم می خورد از بس مادرش و خواهرش و از همه بدتر خودشون بهم zoom می کردن و کلی حرس می خوردم      خلاصه روابط همچنان خوب نیست ولی باز برام بسته پست کرده تا مثلا منو شرمنده کنه ولی فکر می کنم بهتره کمی باهاش سر سنگین باشم .

راستی از کی می خوام بهتون بگم که استاد اندیشه ( معلوم نیست ما رفتیم مهندس بشیم یا   ) وقتی به همه کلاس تحقیق در باره خدا و پیغمبر و این چیزها داد و نوبت که به من رسید گفت : تو درباره اینکه چگونه جوانان رو مومن و با ایمان کنیم ، تحقیق کن Shocked و تمام کلاس پنجاه نفره منفجر شدن     ( بی تربیت ها خجالت نمی کشن منتظرت یک چیزی بشه بخندن ) و هفته گذشته، دست منو تو پوست گردو گذاشت و از ترس به هیچ کی نمی تونم بگم موضوع تحقیقم چیه و رفتم پیشش و گفتم موضوع تحقیقم  رو عوض کنه و  وقتی علتش رو پرسید بهش گفتم آخه این موضوع با من هیچ تطابقی نداره       ولی همین که قبول کرد پشیمون شدم و گفتم چند تا منابع لااقل معرفی کنه که زحماتی که تا حالا کشیدم حدر نره و بتونم تحقیم رو کامل کنم و چند روز پیش  نا امیدانه رفتم پیش یکی از همکلاسی هام که یک خانوم 40 ساله که خیلی مومن و معلم پرورشی هم هست و اولش بهش گفتم قول بدین یک چیزی می گم نخندین و لی همین که موضوع تحقیق رو گفتم ترکید از خنده      ولی بعدش گفت اتفاقا تو خیلی دختر مومن و با ایمان و معتقدی هستی       و ایمان که به ظاهر نیست بلکه ظاهر یکی از هزار موردی هست که یک ادم با ایمان باید رعایت کنه و کلی امیدوارم کرد و انقدر گفت که اعتماد به نفس لعنتیم هزار برابر بیشتر از قبل شد و تصمیم گرفتم در مقابل چشمهای همون پنجاه نفربه زودی کنفرانس هم بدم       و هر چی الهام و بقیه هم گفتن بمون آخر ترم  ببر تحویل بده و بی خیال شو قبول نکردم که نکردم و شوهر خواهرم دومیم هم کلی ازم قول گرفته mp4 که رو ببرم و صدام رو ضبط کنم تا مثلا اونم بتونه بخنده      .

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:4 نويسنده مهسا |

 

 

     کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

                    تا اسیر غصه فردا نبود

 

     کاش بودی تا نگاه خسته ام

      

                    بی خبر از موج و دریاها نبود

 

     کاش بودی تا دو دست عاشقم

 

                

                    غافل از لمس گل مینا نبود

 

     کاش بودی تا زمستان دلم

 

           

                    این چنین پر سوز و سرما نبود

 

     کاش بودی تا فقط باور کنی

 

 

                    بی تو هرگز زندگیم زیبا نبود

 

 

  

+ تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:54 نويسنده مهسا |

                         سلام دوست جونای مهربون

                                  

دیشب سعی کردم به همه تون سر بزنم و کلی این چند روزی که نبودم از پست ها تون عقب افتاده بودم ولی خودم رو رسوندم و سعی کردم برای همه نظر بگذارم       و صبح زود هم مثل خانوم های مرتب و منظم ( البته مثل همیشه ها ) تشریف فرما شدم دانشگاه ، می دونم می خندین ولی من هنوز بعد یکسال و اندی باز اول از همه تو کلاس حاضرم     و همیشه تنها کسی هم هستم که از نیومدن استاد اینجوری می شم     آخه به نظر من اول آدم باید ببینه می تونه از مسئولیت کاری بر بیاد یا نه و بعد اون رو قبول کنه ولی متاسفانه این استادای ما اصلا مسئولیت پذیر نیستن و تو یک زمان دو تا کلاس مختلف تو دانشگاه مختلف بر می دارن و گذشت اون زمانی که دانشجو با ساعت کلاس ها تداخل داشت الان دیگه طمع اساتید ما انقدر زیاد شده که اونا تداخل دارن و صدبار هم رفتیم به آموزش تذکر دادیم ولی کو گوش شنوا ولی امروز دیگه همه با هم متحد شدیم به قول همکلاسیم ( فرشاد) یک خوف به دلشون انداختیم و قرار شده به اعتراض مون برسی کنن و جالب اینجاست که استاده با اجازه خودش گفته من قبول ندارم ساعت شما در طول ترم زیاده و من نصفش می کنم    ولی همون مقدار بهتون درس می دم و اون اواخر ترم براتون فوق می گذارم که با اعتراض ما روبه رو شد و حالا معلوم نیست می خوان چیکار کنن .

تو این ترم جدید رییس دانشگاه ما عوض شد و کلی کارمند جدید و تحولات هم داشت و برای اولین بار یک کارمند  واقعی برای رسیدگی به امور فرهنگی و دانشجویی رو زیارت کردیم      و از دست اون خانوم قبلی که هیچ کسی جرات رفتن به اتاقش رو نداشت راحت شدیم و همیشه در اتاقش رو از پشت قفل می کرد و البته به نظر من بعضی کارمند ها مخصوصا از همون اول بد رفتاری می کنن تا هیچ کسی سراغ شون نره و ارباب رجوع کمتری داشته باشن و قشنگ واسه خودشون جولان بدن         و از لحاظ سر و وضع هم که افتضاح بود ولی فقط کافی بود یکی رو از حراست ببرن پیشش و اگه طرف یکمی هم سر و زبون داره بود دیگه اخراج می شد و کلی حرفهای زشت هم با جیغ تحویلش می داد و خلاصه سرتون رو به درد نیارم اصلا و ابدا هیچ کار موثری برامون انجام نداد و آخرین بار هم با یکی از دوست هام دعوای سخت و بی ربطی گرفت که باعث شد رییس دانشگاه قبلی از دوستم معذرت خواهی کنه و اون رو اخراج کرد و این آقای مهربون اومد ولی چون یکمی تو تریپ برادر هست زیاد کسی سراغش نمی رفت و از اونجایی که من همیشه از بدو ورود به دانشگاه با این استادا مشکل نیومدن سر کلاس رو داشتم       ترم پیش رفتم که از منشی رییس که اتفاقا کلی هم ارتباط حسنه باهاش دارم و تو این رفت و آمد هام منو خوب می شناسه یک وقت بگیرم که همون وسط مدیر گروهمون اومد و بعد کلی ساعت که فقط من حرف زدم و اون متاسفم متاسفم گفت و بی نتیجه اومد بیرون یک دفعه این جناب آقای مهربون بهم گفت بیا اتاق من ببینم مشکلت چیه ؟ که منم تو رو درباسی رفتم و براش ماجرا رو یکبار دیگه توضیح دادم و با تمام وجود گوش می داد و به جای گفتن کلماتی که از زیر مسئولیت خارج بشه کلی قول داد که پی گیری کنه     و همین کار رو هم کرد خلاصه اون روز من مثل شیر از اتاق اومدم بیرون و الهام اینا مثل گچ دیوار شده منو نگاه می کردن و کلی نگران بودن که من چه طور این همه مدت پیش برادر ا س ل ا م ی بودم     و حالا فکر نکنین من حجابم در این جور شرایط کامله ها ، بلکه اصلا توجه ای به این چیز ها ندارم و روی همشون رو هم کم می کنم       و از اول کلی حرف می زنم و در منگنه قرارشون میدم و از حقوق دانشجوییمون که جون خودم چقدر هم تا حالا تونستم از حلقشون بکشم بیرون دفاع می کنم خلاصه اون روز که ترم پیش باشه کلی به بچه ها ازش تعریف کردم ولی با اینکه مشکلمون حل هم شد ولی باز بخاطر ظاهرش هیچ کسی سراغش نمی رفت و تا این ترم که اتاقش رو به خواسته خودم از بالا به پایین و تو راه رو و درست همون جایی که محل رفت و آمد دانشجو ها هست انتقال داد و کلی اوضاع رو هم عوض کرد و از هفته پیش یکبار بچه ها تصمیم گرفتن برن بهش بگن در فکر اردوی دانشجویی هم باشه که دیگه ایشون با گروه پنج نفره ما آشنا شد    و به قول الهام تنها کسی که ما رو نمی شناخت همین بود که اونم دیگه خدا رو شکر شناخت و از اون روز تا هر بار که می خوایم از کنار اتاقش رد بشیم ما رو صدا می کنه و کلی بیچارمون می کنه و باور کنین شنبه که ساعت 1 کلاسمون تموم شد هی گفت بچه ها دیرتون نشه ولی باز تا ساعت 3 برامون حرف زد      وای انقدر گفت و گفت که به خدا تا چند ساعت بعدش سر درد داشتم       و آخر الهام بهش گفت آقای (ی) این دوستم ترم پیش گفته بود شما خیلی خوب هستین ولی ما تجربه بدی از امور فرهنگی داشتیم        و کلی به خودش افتخار کرد و تمام ماجرای دانشجویی و سربازیش رو برای ما بیچاره ها تعریف کرد و خلاصه با ورود یکی از کارمند ها که از اون روز تا حالا تازه متوجه شدم چقدر مفید هست ما تونستیم از اتاقش جیم شیم و کلی در هوای آزاد تنفس کنیم و قرار گذاشتیم دیگه اون طرفا ظاهر نشیم تا دیروز که با دوباره ما رو تو راه رو دید و گفت بچه ها بیان اتاقم باهاتون کار دارم     و ما هم رفتیم تو که همون لحظه یکی از پسرا صدام کرد و تو دلم کلی قربونش رفتم و همین که خواستم جیم شم آقای مهربون گفت لطفا بشین با شما مخصوصا کار داشتم خلاصه نشستن من همانا 2 ساعت برامون حرف زد همانا و برگشت رو به من و الهام و مستانه و مهسا و فاطمه گفت : بچه ها کدوم یکی از شما ها هنر بلدین ؟ و الهام که تازه گی ها کلی روابطش با امور فرهنگی قوی شده با اعتماد به نفس تمام گفت چه هنری منظورتون هست        که اقای (ی) گفت: هر هنری که باشه ( بیچاره فکر کرد ما این چیزها حالی مونه ) و باز الهام با جدیت تمام گفت :این دوستم ( حالا با دست به من اشاره می کنه ) خیاطه ( حالا یکبار من غلط کردم و گفتم شلوارم جینم رو خودم چرخ کردم )و من خودم هم قبلا رفتم یاد گرفتم ولی الان یادم رفته و در این لحظه من که دیگه هم ترکیده بودم از خنده    و هم کلی بهش اشاره می زدم که بابا ساکت شو . که آقای (ی) هم با خنده گفت خانوم الان که دوره جنگ نیست من شما رو بفرستم شلوار رزمنده ها رو چرخ کنید       من می گم هیچ کدوم تون خطاطی یا نقاشی یا هر نوع موسیقی    که بشه تو جشن های دانشجویی ازش استفاده کرد ، بلد نیستین؟ که دیگه همه ترکیده بودیم از خنده       البته نه برای سوال اون بلکه همه با هم یک چیز مشترک اومد تو سرمون و باعث خندمون شد آخه هیچ کدوم از ما پنج تا اصلا با حجاب که نیستیم بلکه مورد هم از نظر بعضی ها داریم و چون هیچ کدوممون از هنرهایی که اون می خواست سر رشته ای نداشتیم        و تو اون لحظه به این می خندیدم که اگه بهش بگیم نه حتما با ظاهر این چنینی ما اگر هم به زبان نگه ولی حتما پیش خودش می گه پس شما بجز آ ر ا ی ش کردن چی بلدین ؟؟؟ خلاصه اون روز هم از اتاقش با کمک یکی از بچه ها که نوبتی به گوشی هامون تل می زد رها شدیم و دیگه قسم خوردیم از اون طرفا رد نشیم .

حالا ماجرای امروز رو براتون بگم : بعد از اینکه دیدیم استاد نیومده و قرار شده جواب اعتراض مون هم زودی بدن در نتیجه دخترا هر کدوم یک طرف پراکنده شدیم پسرا هم به برکت وجود آقای (ی) رفتن زمین والیبال و مشغول بازی شدن و دیگه مثل قبل از بیکاری تو نخ مدل مو و ابرو و... نمی رن و تفریحات سالم می کنن       خلاصه ما پنج تا هم رفتیم زیر همون درخت همیشگی و رو نیمکت نشستیم و من مثل همیشه موزیک گذاشتم و داشتیم با بنیامین حال می کردیم       که یکی از آقایون همکلاسی که تو نخ ما بود و از اونجایی که خیلی آدم محترمی هست باعث تعجب ما شد و انقدر قدم زد تا الهام و مهسا رفتن سلف و ما سه تا موندیم و من همچنان سر پا بودم و بنیامین هم می خوند که یک دفعه آقای همکلاسی صدام کرد و خواست بیام اون ورتر ، حالا مستانه و فاطمه  با چشم های اینجوری شده       قدم های منو دنبال می کرد و از فضولی دیگه کم مونده بود پاشن بیان ببینن چی می خواد بگه که یک دفعه گفت ببخشید راجب یک عمر خیری می خواست ازتون سوال کنم حالا تا اون وقت من فکر می کردم می خواد بگه بلوتوست رو روشن کن این آهنگ رو بده بیا  ( وای که چقدر بچه ها برای این فکرم خندیدن ، آخه اون اصلا اهل این کارا نیست ) که تازه به خودم اومدم و خوشبختانه زودی گفت یکی از پسرای کلاس با خانوم (ع ) امر خیری دارن می خواستم ببینم ایشون هنوز مجردن که من اولش چون حول شده بودن گفتم فکر می کنم تازگی عقد کرد که ازم خواست بیشتر مطمئن شم و منم گفتم آخه من مطمئنم خودشون گفتن که تابستون عقد کردن و کلی ناراحت شد و رفت حالا تو همین چند لحظه مستانه و فاطمه خفه شده بودن از کنجکاوی و همین که برگشتم با جیغ فقط می گفتن مبارکه مبارکههههههههه ( واقعا که صد بار گفتم خجالت بکشین بی ظرفیت هاااااااا      ) خلاصه انقدر دلم سوخت که حد نداشت و جالب اینجاست من خیلی تو این جور مسائل دقیقم و ترم پیش از رفتار همون آقایی که از اون دوستم خوشش اومده بود متوجه شده بودم و یکبار هم وقتی با بچه ها داشتیم برسی می کردیم که کی با کی جور در میاد      من گفته بودم این دو تا هم با هم خیلی جورن و هم این که هر دو انگار یک نظری دارن ولی چه فایده که هر دو خجالت کشیدن و هیچ کدوم روش نشد به اون یکی بگه و مرغ از قفس پرید و خلاصه اول صبحی انقدر دلم گرفت که چرا این دوتا این جور شدن       و کم مونده بود گریه هم کنم . الانم که قبل ان پست داشتم وبلاگ سایه روشن رو می خوندم دیگه اصلا خون به جیگر شدم و کلی غمگینم .

*** ای خدا جون تنها امیدم تو هستی ها ... خدایا تو دوست نداری بنده هات شکست بخورن پس کمکم کن .

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:9 نويسنده مهسا |

   

     آسمان امشب به حالم گریه کن        روح تب دار مرا پاشویه کن

      آتش افکند عاشقی بر حاصلم          گریه کن بر مجلس ختم دلم

                                   

                         گریه کن بر من که روحم تیر خورد

 

                                            شانه احساس من شمشیر خورد

 

                                چشم هایی بی شکیبم کرده است

 

                                      با خودم حتی غریبم کرده است

 

                                   بی قرارم ، من دلم در چنگ اوست     

 

                                     هر چه هست از چشم های گیرای اوست

 

                            آن بلا ، آن درد خون سینه سوز

 

                                از کجا آمد نمی دانم هنوز

 

         شاید از توی جنگ های راز         شاید از پشت چپر های نیاز 

 

         آمد و بر بام روحم پر کشید           وز سر پرچین قلبم سر کشید        

   

        آمد و من پیش پایش گم شدم         وز جنون ورد لب مردم شدم

                                

                            بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت                           

            

                            آمد و همچو شمع آبم کرد و رفت

 

                             رفت و طاق عشق من آوار شد

 

                             رفت و منصور دلم بر، دار شد

 

                                       رفت و بوی عاشقی را باد برد

 

                                یوسف امید من در چاه شد

 

          این هم از یک عمر مستی کردنم        شب به شب شبنم پرستی کردنم

  

       ای دل بیچاره مستی می کنی؟؟          بازهم شبنم پرستی می کنی؟؟         

 

                                   رام من پس کی شوی آهوی دشت ؟؟؟

            

                             ای دل بیچاره دیدی بر نگشت ؟؟؟

 

                                          بعد از این زهر جدایی را بخور

 

                               چوب عمری با وفایی را بخور

                              

                               من که گفتم ای دل بیچاره حال

                        

                               عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار  

                                                            

       عشق ، خونت را دواتت می کند        شاه باشی کیش و ماتت می کند

   

       وای عجب کاری به دستم داد دل        هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

 

 

    

+ تاريخ یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:4 نويسنده مهسا |

                                سلام ... سلام ... سلام

 

اول بگم که هر کی فکر کرده من از این دنیا رفتم سخت اشتباه کرده       و الان که در خدمت شما هستم حالم خوبه        و دارم به جون تک تک شما مهربونا دعا می کنم . راستش از اون آخرین پستم دیگه اصلا سراغ کامی نیومدم و سه یا چهار روزی رو، تو دپرسی گذروندم و اصلا هم هر کی اومدم سراغم با خشونت تمام ردش کردم و کلی تو پرشون زدم      و الانم اصلا پشیمون نیستم که چرا جمعه با بچه های دانشگاه ، نمک آب رود نرفتم ( سرتقی رو دارین که      ) خلاصه همش تو اتاقم بودم و کلی فکر کردم و با این که به نتیجه مثبتی هم نرسیدم ولی فکر می کنم برام لازم بود چند روزی با خودم خلوت کنم . امروز که ساعت 3 از دانشگاه اومدم بعد خوردن نهار و یکمی استراحت کردم         و اومدم تا نظرات شما ها رو بخونم و اول از همه تشکر کنم به خاطر وقتی که برام گذاشتین و کلی هم راهنمایی دادین و تصمیم گرفتم جواب نظراتتون رو بدم و نتیجه گیری کنم . خیلی ها تون گفتیم همین جور که اون فراموشت کرده تو هم فراموشش کن ولی مشکل من همین جاست که آیا اون چون تلفن نمی کنه و سراغم رو نمی گیره یعنی واقعا فراموشم کرده ؟ یا آیا چون سراغم رو نمی گیره من هم باید فراموشش کنم ؟ خوب جواب اول رو اینطور می دم که به نظر من اون کسی نیست که امروز منو بخواد فردا یکی دیگه رو و یا چون یک لحظه دچار احساسات شده بود بهم گفته دوست دارم و من یک دختر بچه نیستم که نتونم فرق اون رو با یک آدم هوسباز تشخیص ندم و اما جواب سوال دوم : به نظر من اگه هر کسی در همون روزهای اول آشنایی دچار همچین شرایطی شد بله باید زود کنار بکشه و خودش رو درگیر نکنه ولی کسی مثل من که الان این همه مدت انتظار کشیده و حالا دیگه آخرای گرفتن کارت پایان خدمت رسیده باید همه چیز رو رها کنه ، شاید اون داره منو امتحان می کنه . بنابر این فکر نمی کنم به این راحتی ها بتونم و یا حتی بخوام که فراموشش کنم ولی چند نفری هم گفته بودن پیداش کن و آخرین اتمام حجت رو باهاش بکن ، راستش من تو همون عید که اومده بود مرخصی ، این کار رو هم کردم و اولش بهش گفتم ببین یک موضوعی رو می خوام بهت بگم و اصلا بدون هیچ تعارفی جوابم رو مثل همیشه با همون صداقتت بده و خیلی جدی بهش گفتم اگه دیگه هیچ تمایل و علاقه ای به ادامه این رابطه نداری و حالا که تو یک شرایط جدید از زندگیت هستی ، بهم بگو تا منم برم دنبال زندگی خودم و حتی قسمش دادم و تحدیدش کردم که دوست داری بعد این همه مدت زندگیمون رو خراب کنی ؟  که اونم قسم خورد این طور نیست و همش گفت اگه تماس نمی گیرم چون نمی خوام تو رو درگیر کارهام کنم و الان تو در بهترین سن زندگیت هستی و من انقدر دوستت دارم که طاقت ناراحت کردنت رو ندارم و با اینکه بهش گفتم تو با این فاصله ای که از من گرفتی زندگیم رو خراب کردی و ناراحتم و اصلا هم نمی تونم درک کنم چه طور ممکنه کسی رو که خیلی دوستش داری اما باهاش تماس نگیری و دلت هم تنگش نشه ؟ ولی مطمئنم دروغ نمی گه اون بیش از حد رعایت همه چیز رو می کنه و خودش بهم یاد داده و ازم خواسته که همیشه در بدترین شرایط بهترین فکر رو بکنم و این بار هم می خوام باز به حرفش گوش کنم و منی که تا حالا این همه صبر کردم بهتره کمی هم تحمل کنم        تا خلاصه این دوران هم تموم بشه ولی من ازش هیچ شماره ای ندارم و اگه تا عید خودش سراغم نیومد دیگه سعی می کنم فراموشش کنم ولی منظورم از اینکه می خوام باز منتظر بمونم این نیست که به همین سادگی ها بخشمش و فکر نمی کنم هرگز این دوران رو بتونم فراموش کنم        مگر اینکه یک جواب قانع کننده ای برام داشته باشه و چیزی که در تمام این مدت بهم کمک کرده و امیدوار نگهم داشته فقط وجود خداست من انقدر اعتقادم قوی هست که مطمئن باشم خدا بهترین رو برام می خواهد و در هر اتفاقی یک صلاحی در نظر داره و حتما خدا خاسته ما یک دفعه این جوری از هم دور بشیم و امیدوارم جای من رو به کس دیگه ای نداده باشه فقط خواهش می کنم برام دعا کنید ، من الان فقط به امید احتیاج دارم .

راستی یک سوال هم برام پیش اومده ، چرا بیشتر شما ها فکر می کنید فراموشش کنم برام بهتره ؟

پس تکلیف این همه زمانی که دوستش داشتم و بهش فکر کردم چی می شه ؟؟؟

تکلیف این همه غصه ای که خوردم و این همه موقعیت هام رو خراب کردم یا از دست دادم چی می شه ؟؟؟

تکلیف غرورم چی می شه بهش چی بگم ؟ بگم به همین راحتی شکست خورد ؟؟؟

نه نمی تونم قبول کنم شکست خوردم دلم ازش قرصه اگه بیاد سراغم مطمئنم می کنه منو برای همیشه می خواد و اگه من هم منتظرش بمونم اون مطمئن می شه من واقعا تصمیم رو گرفتم و می خوام فقط با اون باشم . من اگه کمی دیگه هم صبر کنم لااقل یک عمر افسوس و شرمنده خودم و اون نیستم و تکلیفم روشن می شه . دعا کنید زود برگرده ، من فقط از این دنیای بزرگ سهم زندگیم رو می خوام .

 

پی نوشت ۱) امشب می خوام یک دل سیر بیام وبلاگاتون رو بخونم و نظر بدم ، به خدا کلی دلم براتون تنگ شده       دوست تون دارم و باور کنید برام خیلی مهم هستین .

 

پی نوشت ۲) دیشب تولد عشقم هم بود هر چند که امسال هم نتونستم بهش تبریک بگم دعا کنید سال دیگه کنارش باشم .

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:19 نويسنده مهسا |