|
خاطرات دوران جوانی
|
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند
عمرخانه دوستی هم دیگه تموم شد ، ببخشید اگه صاحب خونه خوبی نبودم و گاهی غمگین تون کردم . بخاطر دل خودم اینجا رو حذف نمی کنم و آرزوی بهترین ها رو براتون دارم .
ممنون بابت همه چیز
" مهسا "
الهی من قربون اون دلهای مهربون تون برم که با خوندن پست قبل هم خوشحال شدین و هم کلی از نوشته هام تعریف کردیم واقعا مرسی بابت این همه مهربونی و انگیزه ای که بی هیچ انتظاری می دین .
ممنونم دوست جونا
( دعا کنید مریم بانو هم با کمک همه ما و اراده قوی خودش بیاد خبری مثل پست قبلی من بنویسه و همگی مون شاد بشیم )
خوب از پنج شنبه هفته پیش بگم که دوتا خواهرام مثل همه آخر هفته ها ، خونه ما بودن و همین جور دور هم نشسته بودیم که یک دفعه مامانم گفت عمه های نمونه می دونید تولد ماهان و تارا چندم آذره ؟ که ما هم هر چی فکر کردیم به یک تاریخ واحد که نرسیدیم هیچ
دعوا مون هم شد
خلاصه مامانم هم دست به گوشیش خیلی خوبه و همین که زنگید به زن داداشم اونم گفت وای می دونستم یادتون نرفته و حتما شب میاین تولد خلاصه سرتون رو درد نیارم سر ده دقیقه نشده افتادیم به جنب و جوش و بیچاره خواهرام با بچه های شیطون شون رفتن خیابون تا کادو بخرن و زودی بیان ، مامانم هم به بابام گفت ما پول می دیم عروسم بره با سلیقه خودش واسه بچه ها خرید کنه ( جدا مادر شوهر رو دارین که هی هی خدا شانس بده
) منم که کلی جیب بیچاره رو شرمنده کردم و ترجیحا پول دادم البته نه به خاطر دلیل مادرم بلکه دیدم تو این یکساعت به خودم برسم واجب تر از بیرون رفتن و هدیه هول هولی خریدنه
خلاصه موهای مامانم رو سشوار کشیدم و سریع کت دامنش رو اتو کردم و بعد رفتم یکی از دامن لی کوتاهام رو پیدا کردم با یک تاپ جینگولی و جوراب شلواری + مواد آولیه و آماده رفتم به خونه " شیر" شدم
و هر چی موندیم دیدم نه خیر خواهرام پیدا نشدم نگو پانی( دختر خواهرم ) فرمودن من بدون پیرهن عروس و تاج و تورم تولد تارا بیا نیستم که نیستم ( می بینید بچه هم به من رفته ) و اون بیچاره ها رفتن لباس های بچه هاشون رو هم عوض کنن و دیگه من و مامان تصمیم گرفتیم دوتایی بریم چون زشت بود داشت دیر می شد و بابام چنان سر دردی گرفت که پشیمون شد از اومدن و زنگیدم تاکسی تلفنی و بعد رو همون دامن لی کوتام ، پالتو پوشیدم و دقیقه نود تازه از اتاق اومدم بیرون و اصلا جلوی چشم مامانم آفتابی نشدم تا نگه برو شلوار بپوش بعد دامن رو اونجا عوض کن تا اینکه تازه جلوی در متوجه شد اما چون تاکسی تلفنی اومده بود دیگه بی خیال ما شد و چون زن داداشم گفته بود آقا شیره رفته تهران و ساعت 10 شب می رسه منم اصلا انگار نه که انگار دارم میرم خونه آقا شیره و کلی با دختر خاله زن داداشم و خاله هاش و بچه های کوچولو زدیم و رقصیدیم
و دیگه بماند که ما تا حالا از دست بچه های خواهر و برادرم یک کیک تولد بدون یک لایه تف نخوردیم که نخوردیم
و همیشه واسه فوت کردن کلی آموزش میدم ولی باز هیچ فایده ای نداره خلاصه کادو ها رو هم دادیم که یک دفعه آقا شیره رسید و جالب اینجاست هنوز در خونه رو کامل باز نکرده و کامل تو نیومده و کفشش رو نکنده چشماش داشت از جا کنده می شد
که چرا باز دامن کوتاه پوشیدی چرا ابروهات فلانه چرا تاپت کوتاهه و و و البته همه اینها رو به علت وجود مبارک حضار با همون چشم هاش فقط می گفت و منم چون سابقه دارم و دیگه الان واردم چیکار کنم رفتم نشستم وسط دختر خاله و خاله زن داداشم و اصلا هم از جام تکون نخوردم و انقدر مخ اون دو تا رو کار گرفتم که اصلا اونا هم بلند نشدن تا فرصت بشه و آقا شیره بیاد اینا رو تو گوشم بگه
و خلاصه آخر شب هم هی گیر داده بود و به شوهر خواهرام می گفت شما برید من مامان اینا رو می رسونم اما خوشبختانه با یک اس ام اس محرمانه گوشی رو دست شوهر خواهرم دادم و اونم گفت نه مادر زن و خواهر زنم امانتن دستم و بابا گفته خودم برسونم شون ولی چه فایده که با آقا شیره تا دم در پارکینگ اومد و متوجه شد من با همین وضعیت واسه خودم موارد پایینی رو انداختم بیرون و اومدم
( حالا خوبه پوتینم بلند بود و گرنه دیگه هیچ ) دیگه بیچاره داشت متلاشی می شد از دست من
و آخرش هم اومده می گه اگه گذاشتم تابستون با " م " ( خواهر بزرگم )بری دوبی که منم ترجیح دادم فقط لبخند بزنم و بای بگم بهش
چون اون وقت هم شوهر خواهر بزرگم رو می فرستم سراغش
حالا خوبه بابام همیشه داره دعواش می کنه ولی انگاری دست خودش نیست و فکر کنم عروسیم هم هی باید بیاد وسط تالار بگه این پسره کیه داری باهاش می رقصی
.
پی نوشت 1) یکی نیست به من بگه آخه تو چرا تا نمیری نمی تونی یک جا آروم بگیری وای که هر کی الان به این شدت تب و لرز داشت الان بیمارستان زیر سرم بود نه پشت کامی
.
پی نوشت 2) کسی می دونه چرا تا حالا روز از مریضیم گذشته تازه سه بسته تب بر و قرص سرماخوردگی مصرف کردم ولی باز اینجوری هستم
راستی هر کی بگه دکتر رو گوش نمیدم .
سلام به روی ماه همه تون
کلی دلتنگ تون بودم ولی نه نای نوشتن بود و نه حال خوندن ، از طرفی دیگه نوشتن تو اینجا راضیم نمی کرد که هیچ بلکه عذاب وجدان هم می گرفتم چون من همه دوست هام رو با تمام وجودم دوست دارم و مطمئنم وقتی به دیگران عشق بدی اونها هم صد درصد دوستت خواهند داشت بنابر این با پست هام بجز اینکه شما ها رو ناراحت می کردم هیچ فایده ای در بهتر شدن حالم نداشت تا تصمیم گرفتم بعد این همه مدتی که خودم رو گم کرده بودم و حتی یک درصد هم به خودم فکر نمی کردم کمی با خودم خلوت کنم و به جای شکایت از زمین و زمان خودم رو پیدا کنم و روح و احساس صدمه خوردم رو ترمیم کنم و تو این مدت خیلی فکر کردم و به یاد اون روز هایی افتادم که فقط و فقط عاشق خودم بودم و چند باری هم تو اینجا نوشتم که خودم رو خیلی دوست دارم چون عاشق خدام هستم و در روز هزار بار به خودم می بالم
که بعد خلقتم خدا به فرشته ها دستور میده برام سجده کنن و تازه یادم افتاد که از اون ادم با همچین طرز فکری هیچی نمونده بجز اینکه سه وقت در روز به خدا شکایت تمام دنیا رو می کنه و مرتب می گه خدایا فراموشم کردی خدایا فراموشم کردی و خدایا فراموشم کردی و بس ! و انقدر به قبل و حالای خودم فکر کردم تا متوجه شدم که چقدر سخت در اشتباه بودم و فقط خدا رو برای رسیدن خواسته هام می پرستیدم و هیچ دلیلی نداشت انقدر اسرارش کنم تا اونم برای هزارمین بار بهم ثابت کنه صلاحم رو بهتر می دونه تازه متوجه شدم اشکال از خودمه که فکر می کردم اون منو فراموش کرده یا دیگه صدام رو نمی شنوه و دیگه دوستم نداره و خیلی خوشحالم که همچین اتفاقی برام افتاد تا باعث بشه هزار برابر بیشتر ایمانم قویتر بشه و دیگه در هر سختی و مشکلی انقدر کفر نگم شاید خیلی ها وقت عصبانیت از این چیزها بگن و اصلا از ته قلبشون هم نباشه و من نمی گم از همه سر تر هستم ولی نوع رابطه من با خدا خیلی فرق داشت و من نباید خودم رو اون همه عذاب می دادم و مطمئنم با این کار بیشتر باعث خشم خدا می شدم و درس های بزرگی از این ماجرا گرفتم و بعد مدتها تونستم وقتی با دوست هام هستم از ته دلم خوش باشم و لذت ببرم
و بعد مدتها وقتی صبح از خواب بیدار می شم با یک عالمه انرژی پاشم و مهم ترین و با ارزش ترین چیزی که خیلی مدت بود از دستش داده بودم این بود که هر وقت دعایی رو می خونم دیگه مثل قبل با تمام وجودم با کلماتش همراه نبودم و خیلی چیزهای دیگه که باید با وجودت حسش کنی تا درک کنی چی می گم .
من مدت ها بعد اون اتفاق آرامش رو از دست داده بودم چون ایمان واقعیم رو از دست داده بودم چون فکر می کردم اگه اون رو داشته باشم دیگه آرامش دارم و یادم رفته بود که تنها و تنها خداست که باعث بوجود اومدن حتی ثانیه ای آرامش ما انسان ها می شه و شاید باور نکنید من صد شب بیشتر فقط شکایت کردم چرا دعام رو براورده نمی کنه ولی خیلی چیزها رو فهمیدم من دقیقا مثل همچین آدمی بودم که گفت :
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم ...
باز شاید درکش خیلی سخت باشه ولی من مغزم داشت متلاشی می شد
از فکر و جواب هایی که خودم بهشون می دادم و به شدت سر درد داشتم ولی دیگه همه چیز برام تموم شد باز شاید باور نکنید ولی از ته قلبم کشیدمش بیرون و حالا آرومم و خیلی آرامش دارم و یاد تونه تو یک پستی نوشتم کسی میدونه کجا می شه یکمی آرامش پیدا کنم ؟ حالا من آدرسش رو پیدا کردم
و مطمئن باشید بجز خدا هیچ جای دیگه ای نمی تونی واقعیش رو پیدا کنی .
ببخشید ولی دیشب مثل همون کسایی که میان دزدکی وبلاگ خونی می کنن و بدون هیچ ردی میرن
اومدم و به همه تون سر زدم ولی اولش خواستم اینا رو بهتون بگم و خوشحالتون کنم و تشکر کنم از اون همه دلگرمی و نصیحت و دعاهایی که کردین و بگم که تو این مدت که نبودم چی کارا کردم و داشتم شدید با خودم می جنگیدم و در نهایت پیروز شدم ولی سرمای سختی خوردم که الان بیشتر از 5 روز هست ولی همش تب و لرز دارم
و این آرزو که برای یکبار هم شده مثل خیلی ها فقط سه روز طول بکشه رو باید به گور ببرم و از بچگی هم همیشه سخت و بد مریض می شدم
و دیگه حالم داره از این همه تب و لرز به هم می خوره ولی خوب این نیز بگذرد .
برای كشتن یك پرنده یك قیچی كافیست ...
لازم نیست آنرا در قلبش فرو كنی یا گلویش را با آن بشكافی ...
پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او كاری می كند كه خودش را به اعماق دره ها پرت می كند ...
سلام به همه امروز تصمیم دارم یک بازی جدید درست کنم و همه رو هم به شرکت در این بازی دعوت می کنم و اما روش شرکت در این بازی به این صورت هست که:
دوست جون هایی که در شرایط خود من هستن و ممکنه چند وقت دیگه تصمیم بگیرن گل نرگس لای موها شون بگذارن
( به پست قبل مراجعه شود ) چند تا از مهمترین انتظارات که دوست دارن همسر آینده تون رعایت کنه( مثلا 5 تا ) رو بنویسن و اون دسته از دوست جون ها که ازدواج کردن لطفا چند تا از مهمترین انتظاراتی که قبل از ازدواج دوست داشتن همسر شون رعایت کنه رو بگن و اینکه آیا همسر شون اون خصوصیات رو داره یا نه ؟
خوب معلومه که قبل از نوشتن باید اول خودت رو خوب بشناسی تا بتونی انتظار هایی که از همسر آینده ات داری رو بنویسی مثلا من خودم یکی از هزار تا انتظاری که از همسر آینده ام دارم اینه که :
1) دروغ گو نباشه چون با تخصصی که من در این زمینه دارم مطمئن باشه که دستش رو می شه
و یا اول زندگی یک قول هایی نده که بعد بزنه زیرش مثلا اجازه درس خوندن یا کار کردن و این جور چیزها .
2) مشارکت و در نظر گرفتن وجود مبارک من در هر شرایطی رو فراموش نکنه
و تا حد امکان بدون مشورت من آب هم نخورههههه .
3) ایمان واقعی و قلبی به خدا داشته باشه و مثلا از این جور آدم های متظاهر نباشه که تا چند تا آدم می بینن هنوز نماز صبح و عصر شون رو نخوندن
یاد نماز شب شون افتادن .
4) مهمترین مسئله در زندگیش فقط و فقط من باشم و بس و حتی نی نی صد ساله آینده رو هم بیشتر از من دوست نداشته باشه و در تمام مهمانی ها و جشن ها و ... منو ول نکنه بره با یک مشت جوانان مجرد و ... بپره و هر چقدر هم دیگران بهش بگن می بینم داری ( زز ) می شی
اصلا اهمیت نده و خلاصه هوای منو همه جوره در تمام مراحل زندگی داشته باشه .
5) انتظار دیگرم هم اینه که اختلافات و هر مشکلی که پیش میاد
رو نره با دیگران حتی اقوام نزدیک از خانواده خودش و من در میان بگذاره و ملت رو با خبر کنه بلکه مثل یک مرد با این چیزها برخورد کنه و با هم حل شون کنیم ، همه رو گفتم تا بگم بچه ننه نباشه ( آخیشششششششش مردم تا منظورم رو بتاپم ) .
6) آدم گیری نباشه
مثلا تو مایه های شک کاک بازی اونم از نوع بی خودیش نباشه و هی تو مهمونی ها به لباس های من و این چیزها گیر نده ( البته نه این که خدای نکرده بی ... باشه هاااااااااا ) فقط جاهایی که خودش همراهم هست کاری بهم نداشته باشه و هی نگه
دامنت چرا کوتاست ؟ چرا بلوزت تنگه ؟ چرا پیرهنت فلانه و از این جور برنامه ... و تو مجلس های فقط زنونه هم دیگه کلا بی خیال من باشه و نه اینکه من هم با وضع خیلی بدی برم نه، بلکه فقط می خوام بهم اعتماد کنه و باور داشته باشه که من حد خودم رو خوب می دونم ... همین مادر جان .
7) اهانننننننننننننن یک چیز خیلی خیلی مهم اینه که من دوست دارم از این جور مردهای خشک و تکراری نباشه
که فکر می کنن هر روز باید سر یک ساعت مشخص شام و نهار بخورن و یا بخوابن و تی وی ببینن و از اول قبول کنه که هر وقت من حس غذا درست کردن و خونه تمیز کردن داشتم که داشتم
و گرنه گیر نده من نهار می خوام و خونه چرا نا مرتبه ( هر چند که من عادت دارم محیط اطرافم باید همیشه مرتب باشه ولی شاید الان چون خونه پدر و مادرم هستم و هفته ای یکبار کارگر میاد و همه جا رو تمیز می کنه این عادت رو دارم و وقتی خونه شوهرم رفتم دیگه از سرم بپره پس باید از حالا فکر آینده رو بکنم مگه نه
) و هر وقت که حس غذا درست کردن داشتم و چون دست پختم هم خیلی خوبه، مطمئنم عالی می شه ( بابا ایوووول یک بیاد منو بگیره ) تشکر فراوان بکنه و غذا بخوره و هر وقت هم که حسش نبود که ممکنه چندین بار در هفته پیش بیاد بی خود بهانه گیری نکنه و نره واسه خودش تنهایی غذا بخوره
در عوض یک فکری واسه شکم گشنه هر دو مون بکنه
حالا نه این که هر روز هفته بره از بیرون غذا بگیره و آخر ماه بره زندان
بلکه نون پنیر هم شد بیاره باهم می خوریم ( الهی بمیرم واسه خودم که انقدر قانع هستم )
8) یکی دیگه از مهمترین انتظارات من اینه که ، در خرج کردن های من لطفا دخالت نکنه و اگر هم دخالت کرد فقط تشویقم کنه و نه این که غرغر کنه و با تمام وجودم از مرد هایی که زن بیچاره شون هر وقت یک چیزی می خره براش کوفت می کنن متنفرم
و منظورم از خرج کردن هام این هست که ، ممکنه هر چند ماه یک بار هوس کنم از پس انداز خودم یک عطر 100 هزار تومنی نه 80 تومنی نه خوب 50 تومنی بخرم ( قانع بودن آخه تا این حد ) و یا اینکه من عاشق مارک و مغازه های مارک دارم و با لباس های مارک دار هست که کلی باهاشون خوشی می کنم
و از اول منو خوب بشناسه و سعی کنه سلیقه منو بلد باشه (شاید خاست هر هفته برام هدیه بخره و باید بدونه از چه چیزهایی خوشم میاد و نره یک متر پارچه چیت بخره و بیاره که دیگه واویلا واویلاااااااااا
واویلااااااااااااا واویلاااااااااااااااااااااا ) .
9) انتظار بعدیم اینه که صبور و خوش اخلاق و مهربون و رمانتیک
کلا همیشه در هر دعوایی چه من مقصر باشم و چه نباشم اون اول بیاد آشتی
و هیچ وقت منتظر اقدام من نباشه که ممکنه بی خودی معطل شه و همیشه هم یادش باشه که هیچ وقت هیچ چیزی رو با زور از من نخواد و واسه من بی خودی غل دور بازی در نیاره
و فراموش نکنه که من بدتر می افتم سر لج و بر عکس با حرف های منطقی یا مثلا منطقی که توش چهار تا الفاظ خر کننده هم وجود داشته باشه زودی راضی می شم .
10) مناسبت های مهم زندگیمون رو هرگز فراموش نکنه
و مثل خیلی از مرد ها نباشه که سال اول ازدواج ، همسرشون رو عسل و سال دوم شکر و سال سوم زن بدبخت رو حتی توت خشک هم فرض نمی کنن .
و اما من در مقابل موارد بالا کلی گذشت در زندگی دارم و مثلا اگه یک شبی یادش رفت موقع برگشت از سر کار برام لواشک و حله حوله بخره فقط کمی غرغر می کنم
و بعد گذشت ... یا مثلا اگه همون حسی که تو بند 7 گفتم ، پریده بود و اون خواست برنج بپزه و همه آشپز خونه رو افتضاح کرد من فقط کمی جیغ جیغ می کنم و بعد دوتایی با هم تمیز می کنیم
و یعنی گذشت ... یا اگه کت شلوارش کثیف شد کمکش می کنم و آدرس خوشویی رو بهش میدم و باز گذشت و همین طور از این جور موارد اساسی ... ... ...
می بینید من چقدر با گذشتم و البته باز موارد زیادی هست که جزء انتظارات منه ولی دیگه به علت همین گذشت زیادم ، بی خیالشون می شم و دوست جونا شما هر چند تا که دوست داشتین بنویسید و من بر طبق روال همیشه و برای ادامه بازی
شاذه جون عزیزم
مریم جونییییییییییییی (وااااااا مگه چند تا مریم دارم ؟ برید آدرس رو از لینک دونی نگاه کنید )
نیاز مهربونم
آمینا جونیییییییی
سه نا خاله ( دوست های ناز نازیم )
نیلو جونم ( دانشگاه با طعم باران )
دعوت می کنم و همین طور همه اد لیست هام که از عنوان این بازی خوش شون اومده خواهش می کنم شرکت کنن.
قربون همتون
پی نوشت ۱ ) می خواستم این پست رو تا بیشتر از این باعث سوء تفاهم نشده ، حذف کنم اما بخاطر وقتی که گذاشتم دلم نیومد و من مخصوصا به صورت طنز نوشتم و گرنه خوب معلومه دیگه هیچ کسی نمی تونه این توقعات رو داشته باشه و بجز همون چند مورد اول بقیه همه رو فقط به عنوان شوخی نوشتم و همین !!!
پی نوشت 2) اما من خودم خیلی زندگی ها رو دیدم که مردهاش دقیقا خصوصیات بالا رو داشتن مثلا سه تا شوهر خواهرای خودم که واقعا جزء بهترین ها هستن .
امیدوارم با وجود سرمای زمستون دلهاتون گرمه گرم باشههههههههههه . ممنونم که این همه دلگرمی بهم می دین
من همیشه چهارشنبه بعداظهر ها ساعت 4 تا 6 کلاس دارم و همین که صبح چشم هام رو تو تختم باز کردم گوشی رو گرفتم و به همه بچه ها زنگیدم و دعوتشون کردم بعد کلاس بریم شام بیرون و همه هم کلی خوشحال شدن و بعد همگی رفتیم جای شما ها خالی کلی چیز میز زدیم به معده و انقدر بهمون خوش گذشت
و میز کناری هم یکی از دخترای دانشگاه مون با دلخسته اش نشسته بودن
و الهام که تمام حواسش به اونا بود می گفت همش درباره کلاس ها و این چیزا حرف می زنن و کلی مسخره بازی در می آورد و میز اون طرفی هم یک پسره با زن و مادر زنش نشسته بودن ولی همه هواس پسره طرف میز ما بود و انقدر هرس می گیره از این جور مردا که همش چشم شون دنبال دیگرانه و هر چی به روی خودم نمی آوردم می دیدم نه خیر اصلا این آقا صفر درصد هم فرهنگ نداره
و خلاصه همگی یاد اون داستانی که استاد اندیشه مون تعریف کرد افتادیم و داستانش هم اینه که یک پادشاه و دختر هندی با هم تو یک قصری زندگی می کردن و پدره هم کلی وزیر و این چیزها داشت و تو اون دوران رسم این بود که هر دختری که تصمیم داره ازدواج کنه یک گل نرگس بالای سرش و مابین موهاش می گذاشته
و یک روز دختر پادشاه که تو قصر داشته قدم می زده خوشش میاد و خیلی بی منظور یک گل نرگسی رو مابین موهاش می گذاره و پادشاه می فهمه و خیلی غمگین می شه و به دخترش می گه و دختر برای پدرش توضیح میده که خیلی بی منظور این کار رو کرده و این دیگه می گذره تا چند سال بعد که یک روز دختر پادشاه دوباره این کار رو می کنه و یکی از خبر چین های پادشاه بهش اطلاع می ده که شبها دخترت رو با یکی از وزیر ها تو حیاط قصره
( امان از دست این خبر چین هااااااااا
)و پادشاه هم برای اینکه متوجه بشه دخترش به کدوم یکی از این سه تا وزیرش علاقه داره تا از بینش ببره، هر سه تاشون رو صدا می کنه و چون فکر می کرده که اگه بگه امشب یکی تون باید داوطلب بشه و تا صبح جلوی در اتاق دخترم قدم بزنه پس حتما همون وزیری که به دخترش علاقمند هست قبول می کنه ولی چون لقب همون وزیری که به دختر پادشاه علاقه داشت عاقل خان بود بنابر این عاقل خان متوجه کلک پادشاه می شه و داوطلب نمی شه و این دو نفر هم هیچ وقت به هم نمی رسن .
خلاصه انقدر اون پسره چشمم رو در آورد که برگشت به بقیه گفتم
بالای سرم چیزی هست
که اولش مستانه فکر کرد منظورم اینه که موهام خوب مونده و بعد گفتم نه عزیزم منظورم اینه که مگه گل نرگس رو سرم گذاشتم که این داره خفه مون می کنه و خلاصه این ماجرای عاقل خان و دختر پادشاه شده یک جک بین تمام دختر و پسرهای گروهمون و حالا اگه کسی قصد ازدواج داره گل نرگس که الان فصلش م هست فراموش نشه
خوب از هوای شمال هم براتون بگم که شدید سرد و بارونیههههههههه ولی هنوز هیچ برفی نیومده و کلی تو خماری موندم و می دونم که آخرش مثل هر سال عین اون برف ندیده ها باید برف آستارا خونه خواهرم و بعد با سینا و شوهر خواهرم بریم آدم برفی درست کنیم .
امروزهم که همش خونه بودم و کلی حوصله ام سر رفته راستی همسایه هامون هم براتون سلام دارن
خوب و خیلی خیلیییییییی خوش باشید بای باییییییییییی
*** زندگی مثل بازی حکمه ؛ مهم نیست که دست خوبی داشه باشی، مهم اینه که " یار" خوبی داشته باشی . این طوری شاید بتونی بازی باخته رو ببری .
سلام دوست جونام ، خوفییییییییییییییییییییییین ؟ امروز صبح ساعت 7بخاطر 2 ساعت کلاس بلند شدم تو این سرما تلک تلک رفتم دانشگاه
و 8 تا 10 یک درس وحشتناک مهم داشتم که انقدر مطالبش سنگینه که آموزش اون وقت صبح برامون گذاشته و خلاصه بعد اینکه 50 نفر دانشجویان بدبخت کم کم اومدن، درست سنگین اندیشه اسلامی شروع شد
و استادمون هم یک آقای حدودا 40 ساله هستش که یک خط درس میده یک بیت شعر از خودش ول می کنه و عشق شعره و از اول ترم تا حالا هر جلسه داستان لیلی و مجنون رو برامون از اول تا اخر تعریف کرده و نصف شعر های دیوان شمس و مولوی و هر چی شاعر که تو دنیاست رو با لهجه غلیظ شمالی برامون خونده
حالا نه که این کارش بد باشه بلکه خیلی هم خوبه و باعث می شه هر بار کمتر درس بده بخصوص که با پسرای این گروه حرف زدیم و قرار شد هر دفعه که یک شعر 20 بیتی رو برامون می خونه آخرش یکی بگه استاد از اول بگین ما یادداشت کنیم و تا میاد بگه نه ، تمام دختر خانم های مظلوم کلاس بگیم استاد بگین دیگه و اونم راضی می شه و هیچی دیگه کلی وقت همین جوری میره ولی اول سر صبح یک شعر های عاشقانه برامون می خونه که نگووووووووو و با این حال و روز افتضاح من دیگه خیلی اومده و اصلا وقتی از شعر های لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد می خونه نمی تونم جو رو تحمل کنم و فقط دعا دعا می کنم کلاسش زودتر تموم بشه چون این روزها تو هر وبلاگ یا تو هر کتابی که حتی یک بیت شعر عشقولی می بینم حالم خیلی بد می شه و اینو هفته قبل که تو وبلاگ یکی از بچه یک شعر در وصف حال خودم خوندم متوجه شدم و مثل همین الان شروع کردم به گریه کردن و مثل بارون های بی موقع تا چندین ساعت ادامه داشت . لطفا نیاین نصیحت کنید چون بیشتر از این حالم از خودم بد می شه . خلاصه یک پاراگراف رو توضیح داد
و اون بین هم آیینه یکی از دخترا افتاد پایین و صدای شکستنش بلد شد و برگشته با همون لهجه می گه فولانی چی رو بشکستی ؟ ( به جای اسم بچه ها به همه فولانی می گه ) بعد هم می گه : آیینه چینی افتاد بشکست و ... بقیه شعرش یادم رفته فقط یادم که باز رفت تو فاز عشق و عاشقی و بعد گفت دوباره پاراگراف قبل رو توضیح بدم که من زیر لب گفتم نه نه نه ، یک دفعه گفت خوب پس تو تعریف کن همه کپ کرده بودیم عجب گوشی داره
که منم خدای شکر گوش داده بودم و گرنه که کلی ضایع می شدم
و دوباره گفته هاش رو تکرار کردم و بعد دوباره داشت یک قسمت دیگه از درس که خدا چقدر بنده هاش رو دوست داره و بعد از خلق انسان تو قران به خود آفرین می فرسته و باز همون وقت من خیلی آروم ، اولش یک آه کشیدم
و گفتم بیچاره خدا چقدر سرخوش بود که شنید و رو به من می گه : هر روز که بچه ای متولد می شه یعنی خدا هنوز به بنده هاش امید داره
و خلاصه ساعت 10 شد و خلاص شدیم و رفتم کتاب خونه تا درس بخونم و همین جور که سرم تو جزوه هام بود و مشغول
دوست یکی از دل خسته هام اومد دید من بالا مشغو درسم و بعد گزارش رو رسوند و شونصد بار آقای دل خسته اومد و رفت و اومد و رفت تا نمی دونم کدوم بار بود که متاسفانه سرم رو بلند کردم و نیشش باز شد
و بعد الهام اومده می گه ازین به بعد یکی از عکس هات رو هر جا رفتیم می بریم تا این دل خسته هات ببیننت و بی چاره ها برن سر کلاسشون و تازه فهمیدم اومده تو آنتراگ چشم چرونی
واقعا کههههههههههههههههههههه و تا 1 داشتم بالا درس می خوندم و از طرفی چون شدید تو مد تنفر از جنس مزکر هستم اصلا حال نداشتم برم تو حیاط و چپ و راست ببینم اومده تو تخم چشمم زل زده
هر چند که بعد جام رو از تو کتاب خونه هم عوض کردم و هر کاری با دوست گزارشگرش کردن نتونستن پیدام کنن و بعد رفتم سر کلاس بعدی. برم برنامه امتحانیم رو نگاه کنم و به درسام برسم که تا حالا هم نصف عمرم بر باد بوده.
اتاق پر ماجرا
سلام دوست های نازم ، همون طور که تو پست قبل گفتم اومدم و به همتون سر زدم ولی می بینم که شما ها جدیدن خیلی بی وفا شدین و دیگه منو فراموش کردین
چه طور منو فراموش کردین ؟ هااااااا
هاااااااااااا ؟
از صبح همش می خوام برم درس بخونم اما الیاس جون میاد سراغم و بی خیال می شم و خدایی من اینجور نیستما بلکه هر بار یکی از خواهرم میان و خونه کلی شلوغ می شه و منم که حتما باید در جمعشون باشم و گرنه بندگان خدا افسرده می شن ( آفرین به هر کی که گفت جلف خونه ای )خلاصه الان همه رفتن سر خونه زندگی شون منم گفتم بیام براتون یک ماجرایی رو تعریف کنم .
تو اتاقم یک پنجره بزرگ هست که رو به کوچه باز می شه و درست مقابل این پنجره یک تیر برق هست و به این تیر برق یک چراغ خیلی کم نور وصله که اصلا هیچ مزاحمتی برای من نداشت فقط بعضی وقتها که مثل امروز دنبال یک موضوعی واسه لوس کردن بیشتر بودم اون رو بهانه می کردم و شروع می کردم به غر زدن و یا بیشتر شبهای بارونی دعا می کردم اتصال کنده و بسوزه تا پسر همسایه روبه رویی ماشینش رو اونجا پارک نکنه و تا صبح نره با خیال راحت بخوابه و بی خیال صدای دزد گیر ماشینش نشه که همین طورم می شد و تا یکی زنگ بزنه و شهرداری هم یکی رو بفرسته و چراغ جدید وصل کنن خیلی طول می کشید و من هم کلی از ناراحتیه پسر همسایه خوشحال می شدم و هم شب راحت و بدون سر و صدا می خوابیدم تا اینکه چند هفته پیش متوجه شدم از تو کوچه سر و صدا می یاد و از اونجایی که فضول خان هستم رفتم کنار پنجره دیدم وایییییییییییییییییییییییی
چه بلای بزرگی سرم اومد و از طرف شهرداری چند نفر اومدن و دارن ازون لامپ قوی به تمام تیر برق ها وصل می کنن و یک حفاظ شیشه ای هم دارن براش درست می کنن تا دیگه بارون باعث نشه لامپ خراب شه و پسر همسایه هم داره کلی خوشحالی می کنه که یک پارکینگ مجانی همراه با لوستر واسه ماشینش پیدا کرده
و ازون شب به بعد من چراغ خواب اتاقم رو بردم تقدیم مامان کردم و گفتم دیگه از امشب می خوام هزینه خونه رو کم کنم و از امکانات کوچه استفاده کنم و خلاصه چند وقتی هست که هم تو اتاقم چراغ خواب مجانی دارم و هم یک ساعت مجاانی که هر دو ساعت به دو ساعت می زنگه فقط مشکل اینجاست که با هیچ فنی نمی تونی صداشو خفه کنی
بجز اینکه صاحبش بعد پنج دقیقه جون بکنه و دگمه ، لال شو رو بزنه و فشار خونت همین که اومد پایین دوباره دو ساعت بعد شده و ...
ولی یک مدتی بود که به این وضع عادت کرده بودم و متوجه شدم با هیچ راهی نمی تونی به بعضی ها حرف حالی کنی
تا اینکه هفته پیش ساعت 3 شب بود که یک دفعه یک چنان صدایی از دیوار کنار تختم اومد که من فقط تونستم در اتاق رو باز کنم و با جیغ بگم وای مامانم مامانم مامانم کجاست ؟ ( بچه ننه بازی رو دارین که
) آخه دو سال پیش مامانم یک شب حمله قلبی بهش دست میده و شبونه بابام می بردش بیمارستان و من که اون شب چند تا مسکن خرده بودم تازه 5 صبح می فهمم و از طرفی چون بابام هم تازه شب تنهایی تو خونه سکته کرده و ما هیچ کدوم نبودیم کمکش کنیم و تا صبح صبر می کنه تا مهیار بیاد ببینه نمایشگاه چرا بسته هست و بیاد در بالا رو بزنه واسه همین من الان دو ساله که هر شب با دلهره و اضطراب می خوابیدم و اون وقتها که تازه مامانم از بیمارستان مرخص شده بود ساعت می گذاشتم بالای سرم و شب چند بار می رفتم ببینم صدای نفسش میاد یا نه و الان که دیگه بابام هم اضافه شده و دیگه خودتون تصور کنین من شبی نیست که با خیال راحت بخوابم
واسه همین اون شب دیگه فقط یک مین مونده بود تا گریه هم بکنم که دیدم تو تاریکی مامان و بابام وسط سالن دارن منو نگاه می کنن و بیچاره بابام اومد کلی بقلم کرد و تند تند می گفت ما هیچی مون نیست نترس و بعد فهمیدم اونا هم از شنیدن صدا از خواب پریدن و خلاصه هر چی فکر کردیم
این خونه بغلی که درست کنار دیوار اتاق منه خالیه و هیچ کسی اینجا زندگی نمی کنه و چند باری هم که صاحبش به مراکز دولتی کرایه داده بود که اونا هم شب ها نبودن وقتی اومدیم تو اتاق من و یکم که گوش کردیم دیدیم صدای حرف و خنده و جیغ و داد چند تا پسر میاد و حالا هر چی زمان بیشتر می گذشت صدا هم بیشتر می شد و چون خونه خالی هم بود انگار صدا شون پخش شده بود و با هر بدبختی که بود تا صبح صبر کردیم
و دیگه بماند که من از صبح تا شب اون روز هم کلاس داشتم و اگه mp4 رم نبود حالا هیچ جزوه ای هم نداشتم و صبح همین که آقای صاحب خونه میاد مغازه اش رو باز کنه بابا میره بهش ماجرا رو می گه و اونم می گه اره من بالا رو به 5 تا دانشجو کرایه دادم
و چون تازه داشتن بار می آوردن واسه همین سر و صدا شده و با اینکه بجز صدای خنده هاشون هیچ صدایی از آوردن بار نمی اومد و دیگه این گذشت و ما فکر کردیم همین جا ماجرا تموم شد ولی این اتفاق شب بعد هم افتاد و چنان صدا هایی می اومد که انگار اون وقت شب داشتن کشتی می گرفتن که همین طور هم بود و همین جور یک هفته گذشت و ما سکوت کردیم تا اینکه یک شب تازه ساعت 3 آقایون تصمیم گرفتن CD گوش کنن
و چنان این آهنگ عاشق باشیم ، شهره رو زیاد کردن که کم مونده بود تختم بره بالا و بیاد پایین و تا 5 صبح ادامه دادن و تازه با هر خواننده همراهی هم می کردن و حالا به چراغ خواب مجانی و دزد گیر ماشین همسایه روبه رویی و به لطف موزیک آقایون اتاقم دیسکو شده
البته با رقص نور چون این لامپی که براتون گفتم گازی هست و هر چند دقیقه خاموش و روشن می شه ( کسی هوس نکرد یک شب بیاد اتاق من بخوابه ؟
) و من چون هر روز صبح کلاس دارم شب ها دیگه 11 یا 12 خواب هستم ولی از وقتی این وح ش ی ها اومدن تا صبح تو تخت دارم به صدای زیاد موزیک هاشون گوش میدم و تازه یک کشف هایی هم کردم که این آقایون مثلا دانشجو فقط صداهای خانم ها رو دوست دارن و اونم چه آلبوم های قدیمی ای که همین کشف باعث شد بتونم قیافه ها شون رو هم حدس بزنم و واقعا هم حدسم درست از آب در اومد
و بابام بار دوم که رفت به صاحب خونه تذکر داد اونم نامردی نکرد و گفت بمون صدا شون کنم و خودت مستقیم بهشون بگو که اونا وقتی تشریف فرما می شن تازه دو زاری شون می افته که این بغل خونه هست و به صاحب خونه می گن چرا زودتر نگفتی و ما فکر می کردیم اینجا شرکته و شبها تعطیل و گرنه اینجا رو نمی گرفتیم و تازه از بابام پرسیدن از کجا صدای ما می یاد بابام هم گفته از اون دیوار و من دانشجو دارم و باید استراحت کنه ( منو می گه هاااااا
) و خلاصه تا دو روز مثلا کمی درست شدن ولی فقط دو روز و فرداش من و مامان تو خونه نشسته بودیم که دیدیم صدای دعوا از جلو نمایشگاه میاد و چون ما از این برنامه ها نداریم دیگه کلی ترسیدیم و من فقط می گفتم داداشیممم داداشیمممممم داداشیممممممممم رو نزنید
که مامانم اومد سرم جیغ زد که بمون ببینم مهیار که نیست و صاحب خونه قبلی این دانشجو ها اومده و می گه اینا کلی پولش رو خوردن و کلی هم اونجا خراب کاری ببار آوردن و من تازه کمی آروم شدم ( می بینید به من چقدر استرس وارد می کنن
یادم باشه دوران بارداریم اصلا تو این خونه نیام ) بعد دوباره از اون روز اینا باز شروع کردن و شب ها تا 5 صبح بیدارن
و تا فشار خون همه ما رو تا رو 16 نبرن نمی گیرن بخوابم
و به قول الهام می گه اینا جغدن مهسا جان خودت رو ناراحت نکنه واسه بچه خوب نیست و چند روز پیش مامان رفت خیلی جدی کلی خط و نشون واسه صاحب خونه کشید که اونم گفت اگه شما برین شکایت کنید من از خدامه و اینا رو بلند می کنم و خسارت پولشون هم نمی دم و مامان گفت من اهل دادگاه نیستم که مرد حسابی و دوباره باهاشون صحبت کردن و قرار شد رعایت کنن
و باز دو یا سه روز مثل آدم ها شب گرفتن خوابیدن فکر کنم استادها شون منو دعا کردن چون سر وقت رفتن دانشگاه ( آمار گیری از پنجره، در هنگام گرفتن تاکسی
انجام شد) و چند شبی ماجرایی نداشتیم تا اینکه دو شب قبل یک دفعه با صدای گل گفتن فردوسی پور از خواب پریدم و این پنج تا هم جیغ می زدن گللللللللللللل و تا فوتبال تموم بشه هر چی صدای موزون بلد بودن از خودشون ول کردن (به آمار بالا صدای فروسی پور رو هم اضافه کنید )و دیگه منم باهاشون از اتاقم به صورت رادیو ای فوتبال دیدم تا تموم شد و دیشب هم باز داشتن فوتبال می دیدن و به نظر تو بازی یا گلی صورت نگرفت یا اینا بی طرف بودن که با هیجان گللللللللللللل نگفتن و فقط یکی شون که ترک هست هر نیم ثانیه که چشمام گرم می شد ، داد می زد " اَدَ ، گِت "
مثلا داشت فوتبالیست ها رو راهنمایی می داد ( بیچاره پدر مادراشون که فکر می کنن اینا دارن درس می خونن)و صبح که رفتم فاطمه رو صدا کنم بهش می گم اَدَ بیا اینجا که با چشم های در اومده می گه این یعنی چی و بهش می گم نمی دونم ، دیشب از آقایون مثلا دانشجو یاد گرفتم و دیگه مرده بود از خنده
و همین جور پیش بریم فکر کنم الفاظ دیگه هم یاد بگیرم و که انقدر شب ها از دستشون حرس می خورم و به قول یکی از دوستام انقدر دلم می خواد له شون کنم
و با ماشین از روشون رد شم ( می بینی چقدر شاگرد خوبی هستم ) و الهام اینا چند روز پیش هی سر به سرم می گذاشتن و می گفتن مهسا بپا دیوار یک وقت نریزه و اینا 5تایی نیان تو اتاقت و دیشب وقتی صدای فریاد شون می اومد یک لحظه وحشت کردم
و شوخی بچه ها رو جدی گرفتم و نصف شب مثل روح سرگردان رفتم تو سالن خوابیدم .
به قول عشقم هوارتا بوووووووووووووس