تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی

 

تا حالا شده یک دعایی بکنی بعد چند ساعت برآورده بشه ؟

تا حالا شده بعد کلی انتظار انقدر خسته بشی از زندگی که حتی حس حرف زدن با کسی رو هم نداشته باشی ؟

تا حالا شده از بس تو انتظار مونده باشی که دیگه خودت هم باورت بشه حاجتت بر آورده شدنی نیست ؟

تا حالا شده هنوز دهه محرم نرسیده دلت مثل اذان ظهرعاشورا تلخ و غمگین باشه ؟

همه اینا رو گفتم تا بگم این چهار خط بالا تمام شرح حال یک هفته گذشته من بود اما حالا از دیشب من بخونید :

از صبح خیلی زود به رسم سی ساله نذر مادرم و به عشق و اعتقاد قلبیم به امام حسین مشغول آماده کردن غذا نذری شدیم و سهم من البته از این سی سال فقط 15 سال اش هست که دیگه تو این مدت خودم  یک پا آشپز شدم و بیشتر از ده ساله فقط با مادرم تنهایی کلی غذا بار می گذاریم ولی امسال با یک حال دیگه از صبح مشغول شدم و دیگه تا وقت اذان همه غذا ها آماده شدن و همه رو پخش کردم و نمی دونم خدا دلش به حال دل شکسته من سوخت یا امام حسین اشک هام رو وقت پختن غذای خودش دید که برای اولین بار در زندگیم حاجتم بعد 12 ساعت برآورده شد ، امسال دلم حال دیگه ای داشت بعد اون همه خستگی من موندم و کلی دیگ که همیشه چند روز بعد می شستیم اما نمی دونم اصلا چه طور سه ساعت تمام داشتم دیگ ها رو می شستم ولی هیچی حالیم نبود اصلا خستگی رو حس نمی کردم ، هیچ صدایی بجز صدای دلم نمی شنیدم خلاصه حال عجیبی بود      و امروز صبح تا ظهر که همش داشتم دسته های تو خیابون رو تماشا می کردم دیگه بعد نهار گرفتم کمی خوابیدم که چند لحظه بعدش حاجتم برآورده شد .دوست های عزیزم به خدا برای همه تون دعا کردم و امیدوارم هر کی مثل من چشم به راه بود     و غمی تو دلش داشت حاجتش مستجاب شده باشه .

   براش بنویس دوستت دارم... 

   آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد می برن

   ولی یه نوشته به این سادگی ها پاک شدنی نیست

    گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو

    بنویس ... بنویس ...

 

پی نوشت 1 ) مریم بانو یادته شب قبلش چه حال خرابی تو چت داشتم ؟ چیزهایی که گفتم یادته ؟ یادته جوابی که تو بهم دادی ؟ یادته از سال قبل برات گفتم      مریم بانو خدا خلاصه دلش به حالم سوخت .

پی نوشت 2) من نمی دونم این عکس با موبایل از دسته گرفتن دیگه چه صیغه ای هست    آخه فکر نمی کنید شاید یکی از بالای پنجره داره دسته تماشا می کنه اون وقت تو تمام عکس ها می افته ؟( یک وقت فکر نکنید اون یکی منم هاااا )

پی نوشت 3 ) خدای شکر زنده بودیم و مد امسال هم دیدیم و چشم مون روشن شد      نمی دونم تو شهر شما امسال چی مد بود اما اینجا یک تعدادی پنج تا انگشت شون رو کرده بودن تو جوی آب گل آلود و برفی و بعد دستشون رو مالیده بودن رو بلوز مشکی شون      و تمام لباس جای پنج تا انگشت شون مونده بود و موهاشون هم که نمی دونم چه طور بگم چه جوری بود اما از این مدل سیخ سیخ رو هوایی ها که تمام گل آب شده از برف رو مالیده بودن به موها شون      و کلی افتخار هم می کردن      واقعا من موندم تو کربلا هم مگه اون وقت ها برف اومده بود و اونا هم این کار رو کرده بودن که این ا ب ل ه ها این جور خودشون رو در آورده بودن ؟

 

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:21 نويسنده مهسا |

         بزرگترین درس زندگی اینست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می ‌گویند !

 

امیدوارم شما ها مثل من دچار روزمرگی اونم از نوع شدیدش نشده باشید ، از همون روزی که خبر اومدن برف رو نوشتم تا حالا برف قطع نشده و انقدر باریده که تو این ده سال گذشته اصلا سابقه نداشته و حتی خود من هم تا این 21 سال سنم همچین برفی رو ندیده بودم      و یکی از محسناتش این هست که تو تمام اخبار ها از مون حرف می زنند     و کلی واسه خودمون معروف شدیم      و در تمام ایران تنها شهری هستیم که داره انقدر شدید برف می باره ولی مضراتش خیلی زیاده و بارزترین مشکل تقسیم بندی شدن برق هر منطقه و قطع شدن گاز در بعضی قسمت های شهر که البته ما چون داخل خیابون اصلی هستیم هم گاز داریم و هم برق مون رو زود وصل می کنن و تمام امتحانات مون هم کنسل شد و تا حالا سه تا درس رو خوندم ولی همون دقیقه نود تعطیل اعلام شده و هیچ معلوم نیست چه وقت باید همه رو پشت سر هم بدم ولی مشکل اصلی و تاسف بار که نشون دهنده فرهنگ و ذات سود جوی مردمه گرون شدن وحشتناک مواد غذاییه و واقعا خیلی دردناکه که تو همچین شرایطی که سرپرست خانواده به زور می تونه از خونه بیاد بیرون و خودش رو با هزار سلام صلوات  که از ترس شکستن دست و پا هست به نزدیکترین خواربار فروشی برسونه اون وقت مغازه دار محترم تخم مرغ رو دونه ای صد تومن 500 تومن بفروشه        و همین طور بقیه مواد غذایی رو ... واقعا بعضی ها انقدر راحت اینجور پول ها از گلوشون پایین میره که حد نداره و اصلا یک درصد هم به حرام بودنش فکر نمی کنن به نظر من باید اسم انسان رو از رو شون برداشت و چیز دیگه که مناسب شخصیت شون هست صدا شون کرد و اینجور وقت ها هست که آدم ها چهره واقعی شون رو نشون میدن      و تمام نقاب ها رو بر می دارن و صد حیف که خدا از نفس مقدس خودش در آدم ها دمیده .

راستی در این یک هفته اینجا یک شغلی خیلی مهم و معروف و پر در آمد شده و انقدر پیشرفت هم کرده دیگه از مشاغل مهندسی و دکتری هم جلو زده و هر کسی که به این حرفه با ارزش وارد باشه هم نونش تو روغن هست      و هم اینکه مورد توجه مردمه و صد البته شاغلین به این حرفه بسیار بسیار سرشون شلوغ هست و باید وقت قبلی گرفت و اگه تا چند روز دیگه هم برف بباره تمام دختر های شهرمان تصمیم به ازدواج فقط با همین قشر می گیرند      و دیگه هیچ کسی دنبال دکتر و مهندس و تحصیل کرده نمی گرده و این شغل به خانه های مردم خیلی بستگی داره و اون هایی که آپارتمان نشین و مجتمع هستن کارشان زودتر از بقیه خانه ها راه می افته و هر چه تعداد طبقات خانه ها زیاد تر و فاصله آخرین طبقه از زمین بیشتر باشه زودتر مشکلت حل می شود و دیگه اینکه خود من هم از امروز صبح که پدرم بخاطر پاروی برف از سقف خانه یمان که تقریبا دو طبقه هست 100 هزار تومن پول بی زبان رو به یکی از واردین در همین حرفه داد     و خودش هم به علت 4 ساعت نگه داشتن کمر شخص حرفه ای در بالای پشت بام  سرما خورد و تصمیم گرفتم همسر آینده رو فقط از قشر پارویی انتخاب کنم      حالا جای شکرش باقیه که خونه ما فقط دو طبقه هست و گرنه به ازاء هر دو طبقه باید 100 تومن بیشتر برای پارو کردن برف ها به شخص متخصص در این زمینه می دادیم و تازه قسمت وحشتناک و هرس آور ماجرا اینجاست که نیم ساعت بعد از پاک کردن سقف  چنان برفی شروع به باریدن کرد که تمام سقف دو برابر مقدار اول شد     .

تو تیتر بالا کلی حرفه اما همون بهتر که تو دلم بمونه ...    

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:10 نويسنده مهسا |

                   برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد

                  زمین مغرور شد كه چون دل خدا سفید و پاك است 

                  وخدا با آفتابی ، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد!

 

تو این هفته هر وبلاگی که رفتم همش از برف و برف بازی نوشته شده بود و بخصوص دیشب که تو وبلاگ عسلی دیدم چه چیزهایی از برف نوشته دیگه هزار برابر بیشتر دلم آب شد و حسودی کردم     و آخه اینجا چند سالی بود که حتی یک تگرگ هم نیومده بود در عوض همش بارون و بارون و بارون اونم از نوع سیلی و خلاصه دقیقا بعد نیم ساعت از نظرم تو وبلاگ عسلی گذشت که دیدم داره تگرگ میاد و دیگه همش جلوی پنجره بودم      و تا چند قطره تگرگ می اومد و من جیغ و داد و خوشحالی می کردم      ولی چند ثانیه بعد یک بارون شدید وسطش می بارید و تمام اون پرهای سفید و خوشگلم رو آب می کرد     و منم شروع می کردم جیغ جیغ کردن که ای بارون بد خلاصه یک ساعتی به همین ترتیب جلو پنجره هم هرس خوردم هم حسابی یخیدم      و دیگه به کل نا امید شدم تا ساعت نزدیک 12 شب که دیدم سیل اس ام اس اومد و دوست هام همین که اولین دونه های برف واقعی رو دیده بودن به یاد عشق برف که بنده باشم افتادن و خبر دارم کردن و دوباره رفتم دیدم اره حسابی داره برف میاد و از خوشحالی واسه گرفتن دونه های برف چنان بالا و پایین می پریدم     که یکبار نزدیک بود گوشیم رو پرتاب کنم وسط خیابون ، یکبار هم نزدیک بود خودم رو با گوشیم پرتاب بشیم پایین     و تو همین گیر واگیر دیدم یک ماشین هی بوق می زنه و راننده هم دست تکون میده ولی خوب چون بیکاره تو شهر فراموونه و اگه از خوشحالی هم داری منفجر می شی و از طرفی یک باغچه کوچیک هم تو خونه ندارید چه برسه به حیاط  باز باید فراموشت نشه که دختری و زشته اون وقت شب به پنجره ای که رو به خیابون اصلی باز می شه مراجعه کنی      و خلاصه اهمیتی به حرکات راننده ندادم که هیچ با دقت و سعی بیشتر درگیر گرفتن دونه های برف هم شدم تا که ماشین درست روبروی پنجره ایستاد و راننده در  رو باز کرد و اومد پایین      و تازه داشتم تو دلم غرغرم می کردم که عجب رویی داره مرتیکه خجالت نمی شه که یکدفعه تلفن زنگ زد و متاسفانه چون من سر پا بودم بنابر این مجبور شدم برم گوشی رو بردارم و همیشه همین طور هست هر کی نشسته باشه اگه تلفن منفجر هم بشه بلند نمی شه و نمیره جواب بده و بیچاره اون کسی که سر پا هست باید گوشی رو بیاره و بیشتر وقتها بیچاره گوشی ها از بی شارژی تا مرگ میرن تا اینکه یکی دلش بسوزه و ببره بندازه تو شارژ و البته ریشه اصلی این مشکل بر می گرده به این تلفن های همراه که هر کدوم تو جیب مون یکی هست و در همه جا با خودمون همراه می کنیم خلاصه رفتم سری گوشی رو گرفتم و دوباره رفتم طرف پنجره که یکدفعه دیدم داداشی محترم داره جیغ می زنه که تو منو دیووانه کردی    آخه تو مگه نمی فهمییییییی ... ... ... ... بقیه سانسور می شود     ولی اصلا به روی مبارک خودم نیاوردم که هیچ تازه خنده ام هم گرفته بود که چقدر خوش شانسم خودم خبر نداشتم و تازه یادم اومد     چقدر اون ماشینه شبیه ماشین داداشی و اون بچه ها تو عقب و اون خانومه تو جلو و اون راننده تو ماشین شبیه خانواده داداشیم بودن     واااااااااااااااااااایی چه جالب مگه نه ؟  یک وقت شما ها فکر نکنید که من اون وقت شب با پیرهن خ و ا ب بسیار بسیار مناسبم      کنار پنجره مشغول جمع کردن برف های ناز نازی از هوا بودم و خلاصه تا صبح همش درگیر چک کردن باریدن برف بودم       (آفرین به هر کی که گفت برف ندیده ) و صبح هم که زودی بلند شدم و رفتم خیابون رو نگاه کردم      که چقدر جیگر شده بود و جلوی در خونه ما یک برف سفید و یک دستی جمع شده بود که می خواستم برم جلوی درمون بمونم و مراقب باشم کسی برف های سفید منو له نکنه     وای از زیبایی آسمون یادم رفت بگم که واقعا دیدنی تر شده البته اینجا با اینکه شمال هست اما باز به علت آلودگی هوا ، آسمون اونجور که باید صاف صاف هم نیست و من کلا هر شهری که میرم و همیشه در مسافرت هام چند دقیقه ای آسمون رو تماشا می کنم ولی زیباترین آسمون عمرم رو تابستون از بالکن خواهرم اینا دیدم انقدر هلند آب و هواش پاک و تمیز هست که چه شب و چه روز و حتی بعضی روزها که برای بی خوابی 4 صبح تو بالکن بودم آسمون محشر بود و چقدر ساعت ها بهش نگاه می کردم و یکی از سرگرمی های من در اونجا این بود که با خواهر زاده ام می رفتیم تو بالکن و رو صندلی های مخصوص آفتاب گیری لم می دادیم و کوفی می خوردیم و زیبایی آسمون رو حال می کردیم ( البته وقتهایی که خواهرم سرکار بود ) واقعا چه آرامشی بود ( دوباره فیل مان یاد آنجا کرد ) و دیگه اینکه چند دقیقه پیش زن داداشی زنگید و می گفت از دیشب تا حالا هر بار به یاد اون صحنه جنایی از تو با اون وضع      و قیافه داداشیت می افتم از خنده منفجر می شم     که بهش می گم به من چه که شما نصف شبی هم تو خیابون ما می چرخید بابا این همه جا و قرار گذاشتیم از این به بعد باهم هماهنگ کنیم تا بنده هر وقت ماشین آشنا دیدم پتو گلبافتم رو دورم بگیرم .

خدایی گرفتاری رو می بینید نصف شب هم باید هواست به آقا شیره باشه !!!

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:10 نويسنده مهسا |

                                     بازم یک درس دیگه

دیروز همین جور مثل روح متحرک در خونه مشغول درس خوندن بودم که دوست صمیمیم زنگید و یک دفعه مثل توپ منفجر شد     و تا بیست دقیقه فقط من اینور خط اینجوری بودم    ولی خوب چون بیشتر از این هم از bfاش انتظار نمی رفت و از طرفی هم ، من آدم های عاشق تر از اونها رو دیدم که ماجرا شون یکدفعه cut شده و رفته پی کارش ولی چیزی که همیشه ناراحتم کرده اینه که چرا همیشه بعد چند سال باید همه گند ها رو بشه ؟ چرا از همون اول چشم هامون رو خوب باز نمی کنیم تا این جور اعصاب مون رو به بازی ندیم      .

ماجرای این دوستم این طور بود که تو دوران پیش دانشگاهیش با یک آقا پسری     دوست می شه که علاوه بر این که یکی یک دونه خانواده بوده خیلی هم از هر لحاظ مرفه بودن و بعد چند ماه متوجه می شه پسره هم زور گو هستش و هم خیلی شک کاک بازی داره و دیگه از بس که محدودش کرده بود خونش رو ریخته بود تو شیشه و اینم خسته می شه ولی خوب بعد چند ماهی باهاش نامزد می کنه اما پسره مشکل اصلیش این بوده که بدون اجازه مادرش آب هم نمی خورد و خیلی خیلی اخلاق افتضاحی داشت البته این حرفها نه که نقل قول از طرف دوستم هست بلکه خودم از نزدیک پسره رو می شناسم و دوست داداشمه و همیشه هم تو نمایشگاه بابام تشریف داره و خلاصه نامزدی شون بعد مدتی به علت همون دخالت های مادر پسره و بی اراده بودن خودش به هم می خوره و دو سال تمام از عمر دوستم نابود می شه و کلی بعد این ماجرا از لحاظ روحی به زیر صفر می رسه و بعد 8 ماه با اینکه با خودش عهد می کنه با هیچ پسری دوست نشه اما باز نمی دونم چی می شه که اشتباه می کنه و بعد چند وقت دوباره متوجه می شه این پسره هم مثل قبلی خیلی شکاک و گیر هستش      البته این که می گم شکاک نه اینکه در حد متعادل و خلاصه دو سال از دوستیش می گذره و این دوستم در 25 سالگی دانشگاه قبول می شه و همونجا باهاش آشنا شدم و دیگه باهم خیلی صمیمی شدیم و یک روز که خیلی اتفاقی داشتم به الهام اینا می گفتم امشب کلی خونه مسخره بازی دارم و همین که اسم طرف رو گفتم یکدفعه بهم گفت دوست پسره اون بوده و ماجراش رو برام تعریف کرد و گفت که اخلاقش اینجور ها بوده و مادرش نامزدی شون رو به هم زده و منم با شناختی که از دور را دور به پسره داشتم اخلاقش دستم بود و می دونستم یک آدم بی اراده به تمام معناست که بدون پول پدر و مادرش هیچی نیست و بعد چند مدت با این دوستم بیشتر صمیمی شدیم و بخاطر ساده و بی ریا بودش خیلی دوستش دارم اما از لحاظ فکری خیلی باهاش مشکل داشتم چون همیشه هرسم می گرفت   وقتی می دیدم مثل یک برده تمام حرفهای پسره رو گوش می کنه و خیلی وقت ها اجازه یک سینما و قدم زدن ساده رو هم نداشت و ما چهار تا همیشه در هر برنامه ای مشکل اینو داشتیم و باید تا تموم شدن مرخصی پسره صبر می کردیم و بعد که اون می رفت سربازی ما می رفتیم مثلا یک شب شام بیرون و هر وقت خیلی اتفاقی از لابه لای حرف هاش متوجه بی منطق بودن پسره می شدم و تا همین چند هفته پیش که وقتی دوستم گفت بهش گفته اگه یکبار ببینم داری و خیابون با پسر خاله یا پسر دایی یا پسر عمو و ... حرف می زنی یا حتی یک سلام کوچولو می دی شب که اومدی خونه یک کتک و چوب مفصل داری     چنان ناراحت شدم که رک گوییم به انفجار رسید و بهش گفتم تو مطمئنی که مشکل روحی و روانی نداره ؟ همین الهام خانم ما برگشت بهم گفت از عشق زیاده عزیزم     اما در عوض دوستم می گفت شب خیلی به حرفت فکر کردم و رفتارهای اون رو مرور کردم ولی خوب باز بی خیال می شه و تمام اختیارش رو دست پسره می ده و جالب اینجا عید قرار ازدواج هم داشتن و همه چیز رو تدارک دیده بود که یک دفعه بعد این 3 سال تازه متوجه می شه جناب bf عزیز یک گند دیگه هم داره   و هفته پیش که برای تبریک تولد دوستم که چند روز دیگه هست اومده بود مرخصی و با هم تشریف می برن بیرون و از اونجایی که اصلا غیرتش اجازه نمی داده برن تو کافی شاپ برای همین خودش از ماشین پیاده می شه و میره دو تا ساندویچ بخره و بیاره تو ماشین بخورن     و یک دفعه تو این فاصله دوستم داشپرت ماشین رو باز می کنه تا آدامس از توش پیدا کنه که می بینه شناسنامه bf جانش اونجاست و از رو بیکاری اون رو باز می کنه و در صفحه مربوط به ازدواج و طلاق با اسم یک دختر روبه رو می شه     و حالا گذشته از این که دیگه تمام دنیا براش تیره و تار می شه و همش فکر می کنه نکنه در توهم هست و داره خواب می بینه     و دوباره که با دقت بیشتر نگاه می کنه می بینه سال 74 یعنی در سن 17 سالگیش زن داشته و طلاقش داده و زودی از ماشینش پیاده می شه و همین که به پسره می گه اون با خونسردی جواب میده که قبلا بهت گفته بودم همون سه سال پیش و تو هواست نبوده و به حرف هام دقت نداری اما به قول دوستم مگه می شه دختری به همچین ماجرای مهمی دقت نداشته باشه     و یا توجه نکنه و از یادش بره ؟ و چند روزی بود متوجه شدم خیلی ناراحته     اما تا دیروز بهم حرفی نزده بود  و چند روز پیش دوباره پسره باهاش دعوای الکی راه می اندازه      و تهمت های خیلی ناجوری میزنه و یک دفعه اعتراف می کنه که یک بیماریه روحی داشته و دوباره داره شروع می شه و شدیدا به همه چیز و همه کس مشکوکه وزن اولش رو که یک دختر بچه 15 ساله بوده واسه همین رفتارش طلاق داده و دیگه با هم برای همیشه بهم می زنن و حرف جالبش برام این بود که گفته من تا یک مدتی می تونم با یکی باشم و همین که حساسیتم روش زیاد بشه دیگه نمی تونم حتی ببینمش و اگه حتی ماه پیش عقدت کرده بودم همین امروز طلاقت می دادم و به همین راحتی و به همین مسخرگی هنوز باورم نمی شه     در همین اطرافم آدم هایی هستن که تو همچین سن های کمی ازدواج می کنن      و اصلا به قیافه پسره هم نمی اومد و واقعا متاسفم که همیشه هر دو طرف البته بیشتر از طرف پسرها با عشق فراوان یک رابطه ای رو شروع می کنیم ولی با نفرت تمام از هم جدا می شیم ، لااقل حرمت هم رو نگه داریم .

اما نکته اخلاقی ماجرا اینجاست که از این به بعد به لیست ملاک هام ، شناسنامه طرف هم اضافه می کنم      و همون اول بسم الله می گم لطفا اول صفحه ثبت ازدواج و طلاق شناسنامه تون رو بهم نشونن بدین تا خدای نکرده کلاه بردار یا روانی نباشین      . 

 

پی نوشت ) چند روز هست گیر دادم به این شعر جدید K H " " و مثل همیشه می دونم انقدر گوش میدم      و می خونم باهاش   تا نسبت بهش کهیر بزنم و ول کن بشم .

من اگه نباشم کی واسه همیشه ... ...

 

 

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:28 نويسنده مهسا |

 

   یاد بگذشته به دلم ماند و دریغ          نیست یاری که مرا یاد کند

   دیده ام خیره به ره ماند و نداد           نامه ای تا دلم شاد کند

  

   خود ندانم چه خطایی کردم                که ز من رشته الفت بگسست

 

   در دلش جایی اگر بود مرا               پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

   هر کجا می نگرم باز هم اوست          که به چشمان ترم خیره شده

 

    درد عشقست که با حسرت و سوز      بر دل پر شررم چیره شده

  

    گفتم از دیده چو دورش سازم            بی گمان زودتر از دل برود

  

    مرگ باید که مرا دریابد                   ور نه دردیست که مشکل برود

 

    تا لبی بر لب من می لغزد                 می کِشم آه که کاش این او بود

  

    کاش این لب که مرا می بوسد             لب سوزنده آن بد خو بود

  

   می کِشندم چو در آغوش به مهر         پرسم از خود که چه شد آغوشش

  

   چه شد آن اتش سوزنده که بود           شعله ور در نفس خاموشش

  

    شعر گفتم که ز دل بر دارم                بار سنگین غم عشقش را

 

    شعر، خود جلوه ای از رویش شد        با که گویم ستم عشقش را

 

    مادر ، این شانه ز مویم بردار            سرمه را پاک کن از چشمانم

 

    بکن این پیراهنم را از تن                 زندگی نیست بجز زندانم

 

    تا دو چشمش به رخم حیران نیست       به چه کار آیدم این زیبایی ؟

 

    بشکن این آیینه را ای مادر               حاصلم چیست ز خود آرایی

 

    در ببندید و بگویید که من                 جز او  از همه بگسستم

 

    کس اگر گفت چرا بگم نیست ؟            فاش گویید که عاشق هستم

 

    قاصدی آمد اگر از ره دور                 زود بپرسید که پیغام از کیست

 

    گر از او نیست بگویید آن زن             دیر گاهیست در این منزل نیست

 

 پی نوشت ) لطفا در پست قبل نظراتتون رو بنوسید .

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:6 نويسنده مهسا

                         سلام بزرگترین انگیزه ها واسه برگشتن

شرمنده همه تون هستم می دونم همه از دستم دل خورید      ولی به خدا اون شبی که پست خداحافظی رو نوشتم با خوشحالی و شادی از پیشتون نرفتم     بلکه مثل همین الان که دوباره دارم همه چیز رو از سر می گیرم دلم از تمام دنیا شکسته و گرفته بود و به حدی خسته بودم از زندگی و شاید بهتره بگم خسته بودم از این همه تلقین واسه شاد بودن و شاد زندگی کردن و خوشی های الکی که با خودم گفتم بهتره برم ، بهتره دیگه بیشتر از این غرورم رو نشکنم و انقدر خودم رو ضعیف و کوچیک نشون ندم ( چیزی که همیشه ازش متنفرم ) واسه همین رفتم و تصمیمم هم خیلی جدی بود و متاسفانه اصلا ماه خوب و روزهای خوبی نداشتم و با اینکه می دونم اگه خدا می خواست می تونست کاری کنه که خیلی بدتر از این ها برام رقم می خورد ولی برای من که همیشه غصه بخور خانواده هستم و تحمل کوچکترین مشکلی رو واسه اعضای خانواده ام ندارم خیلی زیاد بود و تو همون چند روز اول از رفتنم شوهر خواهرم یک تصادف خیلی شدید داشت و خدا رو شکر با چند تا عمل و پلاتین مشکل اساسی براش پیش نیومد اما دو ماه خودش و خواهرم هر دو از اداره و کار و اومدن به شهر ما افتادن چون اونا هر پنج شنبه و جمعه میان اینجا و همه دور هم جمع می شیم و در نتیجه روز عید قربان هم بیمارستان بودم و شب یلدایی هم نداشتم و من مونده بودم با یک هندونه گنده و مادر و پدری که بخاطر قند نمی تونن هندونه بخورن       و چنان شب یلدای تاریخی رو گذروندم که تا اخر عمرم یادم می مونه و باز بخاطر همون غرور زیاد به هیچ کدوم از دوست هام هم تلفن نمی کردم که بیان از تنهایی نجاتم بدن چون می دونستم همه دوست دارن اون شب رو با خانواده هاشون باشن هر چند که مستانه مثل همیشه برای تبریک یلدا و پرسیدن حال شوهر خواهرم زنگ زد و کلی از تنهایی درم آورد ولی از ته قلبم خدا رو شکر کردم که خانواده شلوغی دارم و تک دختر نیستم چون واقعا یلدای سه نفره برام تلخ ترین یلدا بود      خلاصه چند روز بعدش هم دور از جون تون یک امفولانزا ویروسی و قوی افتاد به جونم که پنج روز فقط تو تخت خوابیدم تا حالا که هنوز اثرات سرفه و گرفتگی صدا باهام هست .

وارد مرحله سخت و بحران خیلی بدی از زندگی شدم  ، تو وضعی هستم که هرگز تجربه نکردم و باعث تعجب دیگران هم شدم و این بیشتر اذیتم می کنه و هفته پیش تو سایت همه دور هم داشتیم اراجیف استاد طراحی شبکه رو گوش می دادیم و من نمی دونم تا چقدر عجیب تو خودم بود که ف (همکلاسیم ) بهم گفت این ترم خیلی کم رنگی ، کجایی ؟ منم که چنان در عالم خودم بودم متوجه نشدم و تازه بعد چند مین وقتی دیدم داره مات و مبهوت بهم نگاه می کنه    پرسیدم چی شده     ؟ که دوباره حرفش رو به گفته الهام اینا که کنارم بودن تکرار کرد و در جواب بهش گفتم واحد های عملی رو دوست ندارم تازه شما این ترم زیادی پر رنگی نه من و حرفی که از قبل خیلی آرزوش رو با بچه ها داشتیم رو بهش خلاصه زدم و چون ترم قبل با اون سنش عاشق یک دختر بچه 18 ساله شده بود و هر صبح مثل معتاد ها با یک چشم پر از کاسه خون می اومد سر کلاس       و تمام امتحانات هم آویزون من بود ولی این ترم خلاصه بعد کلی  ناز و عشوه دختره  okرو داد و دیگه شده پرفوسور کلاس و چنان از هفت دولت خط داره که نگو و پشت همون حرفم که شما خیلی این ترم پر رنگ شدی بهش گفتم می دونی چیه آقای ف ؟ اصولا آدم های متاهل فکر آسوده تری نسبت به مجردین دارن که طرف دخترا همه منفجر شدن و چنان خنده ای کردن که انگار حرف دل همه دخترا رو زدم و پسرها هم که همه تایید کردن و خودش هم واسه کم نیاوردن کلی خندید ولی این حرفم لااقل چند تا حُسن داشت که مهم ترینش بعد تموم شدن کلاس دستگیرم شد و از اونجایی که این پسرهای دانشگاه مون مثل شبکه های کامپیوتری می مونن و همه مثل چند تا سیستم با هم ارتباط دارن و خبر رسانی می کنن ، یکی از دل خسته هام فکر کرد بنده حتما عاشق شدم که این حرف رو زدم و مثل دخترای بی زبون چنان  پشت چشمی برام نازک کرد      که می خواستم برم جلو بهش بگم بفرمایید اینم مانتو روسری ...

خلاصه گذشته از اینکه با حرفش همون نیم انرژی مثبت وجودم هم تحلیل رفت     و به کل از خودم ناامید شدم و مطمئن که چقدر داغون هستم که اونم متوجه حال و روزم شده و امتحان اول رو با وجود اینکه تمام دستورات Linux رو از بر بودم ولی خوب ندادم و گویا دوباره وسط جلسه امتحان چنان دیدنی شده بودم که باز تعجب " ف " رو زیادتر کردم و من به علت آخر بودن حروف فامیلیم همیشه شماره صندلیم تو امتحانات کنار پسرها و بهتره بگم پشت  " ف " می افته و اونم که بیشتر از یکساله عادت داره وسط امتحانات تمام جواب هاش رو با من چک کنه گویا هر چی می گفته جواب یک فلانه؟ و جواب دو فلانه ؟ و منتظر جواب هیچی نمی شنوه و همین که مراقب میره ته کلاس اونم بر می گرده و می بینه تا سوال 4 رو نوشتم و به جای نوشتن سوال 5 که سوال آخر هم بود تو تار و پود پوتین های چرمیم گیر کردم       و چنان درگیر هم هستم که آخر ایشون مجبور می شه سر خودکارش رو به طرف من پرتاب کنه که اونم برخورد می کنه با عینک بنده و تولید صدا می کنه و تازه من پوتین هام رو شرمنده می کنم و بلند می گم آخ چی بود  و مراقب می یاد " ف " رو می بره اون طرف می نشونه و تا آخر امتحان به جای اینکه جواب 5 رو بنویسم تو فکر این بودم که یعنی " ف " چیکارم داشته     ؟

از من این رفتار شدید بعید هست چون درسم خیلی برام مهمه و امتحانات شدیدتر مهمه وقتی " ف " داشت به الهام اینا شاهکار بنده رو توضیح می داد     اولش الهام گفت مگه می شه مهسا جواب سوالی رو ننویسه ؟ فاطمه می گفت حتما داشتی به جواب سوال فکر می کردی ؟ مستانه می گفت شاید پشت ورقه جوابش رو نوشتی ؟ مهسا می گفت باز انقدر زیاد نوشتی که کاغذ کم آوردی ؟

که ناگهان من متوجه شدم سوال پنجمی هم وجود داشته     و برای اولین بار" ف " با چنان عصبانیتی بهم گفت تو مطمئنی خودتی ؟

و به این راحتی امتحانم رو خراب کردم و چند تا جای دیگه هم غلط های شاخ دار نوشتم که مطمئنن شاخ استادم هم وقت تصحیح در خواهد آمد و آخرش به همه چنان حرفی زدم که نزدیک بود یک کتک مفصل هم بخورم و در اون شرایط که همه هنگ کرده بودن و خودم هم از درون داشتم طبق معمول هرس می خوردم بهشون گفتم می دونید چرا این جوری شد اخه پوتین هام رو تازه خریدم واسه همین وسط امتحان محو تماشاشون بودم      که با این حرفم اونا با حالت قهررفتن ولی خودم تا چند ساعتی داشتم به مسخره بودن خودم می خندیدم .

خیلی دردِ خودت بیشتر از همه دلت بسوزه اما در عین حال همچنان مسخره باشی

اینم اراجیف من که دلتون براش تنگ شده بود.

 

   یه پروانه را با دستات می گیری

   بدش می خوای ببینی زنده هست؟
   انگشتاتو باز کنی ... فرار می کنه

   محکم بگیری ... می میره
   دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:32 نويسنده مهسا |