تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                                                   آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت  

                                         

یک ولنتاین دیگه هم اومد و باز ما از هم دور هستیم ، بخاطر همین دوری اصلا دلم نمی خواد هیچ مناسبتی تو تقویم باشه . دیشب یک پست عاشقانه نوشتم و خواستم برای امروز ارسال کنم و کلی از قبل نقشه کشیده بودم تا سعی کنم حالا که دور از هم هستیم لااقل حرفهای خوب به هم بزنیم و تمام دیشب از ذوق اینکه صبح همون ساعتی که باید بری سر کار بهت زنگ بزنم ، خوابم نمی برد و بعد مدتها می خواستم دوباره خودم از خواب بیدارت کنم و دوتایی دعا کنیم سال بعد کنار هم باشیم ولی باز همه چیز رو خراب کردی و نمی دونم چرا هر بار تصمیم می گیرم گذشته و تمام خاطرات تلخ رو فراموش کنم ، یک اتفاق جدید می افته . انگار تصمیم گیری هام اشتباه هستن ، حس می کنم دیگه راه درست و غلط رو نمی تونم تشخیص بدم و خسته شدم از موج های منفی ، از حرفها و فکر های منفی ، خسته شدم از خودم . خودم در روز خیلی ها رو نصیحت می کنم پس نمی خوام کسی برام جملات نصیحت کننده بنویسه و می خوام تنها باشم و نمی دونم تا چند وقت ولی ...

دوستان عزیزم ولنتاین رو به همه تون تبریک می گم و امیدوارم یک ولنتاین رویایی در کنار عشق تون داشته باشین و آرزو می کنم هر عاشقی که در انتظار رسیدن به عشقش هست به زودی به آرزوش برسه و از همه اون هایی که در کنار عشق شون ولنتاین رو جشن می گیرن خواهش می کنم به پاس و یاد از کشیک ولنتاین ، دعا کنن همه به عشق شون برسن .

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:22 نويسنده مهسا |

                                   دوباره جون می گیرم

هر روز ، ساعتها تمام گذشته رو مرور می کنم و افکار منفی تمام مغزم رو تصاحب کرده و به هر راهی برای رسیدن به آرامش و تکرار لحظات گذشته فکر می کنم اما مثل همیشه بجز صبر و سکوت هیچ راهی رو پیدا نمی کنم . نا امید و خسته ام ، انقدر گاهی پریشون و مضطرب می شم که هیچ چیزی آرومم نمی کنه ، هنوز بعد این همه بی خبری نمی تونم خودم رو متقاعد کنم که باید همه چیز رو به دست فراموشی بدم ، انگار با خودم لج کردم و ساعتها با خودم خلوت می کنم و نصیحت های شما رو مرور می کنم اما باز از ته قلبم همون صدا رو می شنوم که بهم می گه امیدت رو از دست نده اون بالا کسی هست که هر کار نشدنی رو شدنی می کنه اما باز خیالات منفی میان سراغم ...

29 دی ظهر عاشورا

پنجره رو باز می کنم ، به آدم های داخل خیابون نگاه می کنم که با وجود برف سنگین در حال تماشای دسته هستن و با دیدن چند نفر از همکلاسی هام که همه جا با عشق شون هستن باز همون غم کهنه دلم ، صداش در میاد و شدید احساس خستگی می کنم و ترجیح می دم برای فرار از فکر و خیال برم بخوابم و برای هزار مین بار گوشیم رو چک می کنم و انقدر در روز این کار رو بی اختیار انجام دادم که دیگه خودم هم شاکی شدم و بیشتر اوقات برای خدا شکایت می کنم اما تمام قلبم پر از عشق به اونه و مرتب رو تخت وول می خورم ، برای فرار از فکر کردن به خودم می گم مهسا اون الان حتما با یکی دیگه هست و شروع می کنم به گریه کردن تا خوابم می بره اما بعد گذشت نیم ساعت لحظه ای رو که بار ها در رویا دیدم بار دیگه تکرار می شه و باز مثل تمام رویا های قبلی همون صدای اس ام اس گوشیم رو می شنوم و با چشم های نیمه باز سعی می کنم تو Inbox برم و همین که متن رو می خونم از جام می پرم و تلاش می کنم با همون حالت نیمه هوشیار به شماره زنگ بزنم و یک دفعه صدای زندگیم رو می شنوم که می گه : بله ... الو ...

اما من نا امید تر از اونی هستم که بخوام باور کنم خودشه ، بنابر این به سردی می پرسم شما ؟ که بدون معطلی جواب می ده م ... هستم و دستم شروع می کنه به لرزیدن گویا جون کافی واسه نگه داشتن گوشی رو نداره و قلبم تند تند می زنه ، سریع قطع می کنم و چند لحظه بدون حرکت هستم و سعی می کنم هر جور شده از خواب بیدار بشم و با اینکه عاشق دیدن این رویا ام اما این بار دارم خیلی اذیت می شم و دوباره اس ام اس و شماره رو نگاه می کنم و حسابی هنگ کردم ، سرم رو خم می کنم ، دست هام رو لای موهام می کنم و سعی می کنم پوست سرم رو لمس کنم و ناگهان اس ام اس دوم هم میاد با ترس و لرز بازش می کنم ، نوشته حلالم کن و ... سعی می کنم به خودم مسلط بشم و هر طور شده شماره رو بگیرم و این بار سلام می کنم و می پرسم خودت هستی ؟ می گه اره ، چند بار تکرار می کنم که از صبح منتظرت بودم و فقط سکوت کرده و مثل دیوونه ها گریه می کنم و با خنده بهش می گم دعام  مستجاب شده و تو حال خودم نیستم ، هیچی از حرفهام رو نمی فهمم و بعد یکساعت صحبت قطع می کنم و رو تختم دراز می کشم ... چشم هام بسته هست و خیلی شوکه شدم ... مرتب اسم خدا رو صدای کنم خدایا ... خدایا ...

تلاش می کنم به خودم مسلط باشم و به زور پست مستجاب شدن دعام رو می نویسم و بعد از ارسال چند پیام خصوصی برای دوست های وبلاگیم تایپ می کنم و تمام احساسم رو در جمله "عشقم خلاصه برگشت " منتقل می کنم .

     رفتي و نديدي که چه محشر کردم

                       با اشک تمام کوچه را تر کردم

     وقتي که شکست بغض تنهايي من

                      وابستگي ام را به تو باور کردم

 

پی نوشت ) سلام دوست های مهربونم ، مرسی برای پیام های خصوصی تون و باور کنید حالم خوبه و این پست رو خیلی وقت بود نوشته بودم ولی ثبت موقت کرده بود و شاید هنوز باور نمی کردم اومده یا شاید هم تصمیم قطعی رو نگرفته بودم و خیلی شاید های دیگه ...

اما حالا خیلی چیز ها رو هر دو تامون متوجه شدیم و رفتن اون به خدمت شاید حکمتی بود برای بهتر شناختن همدیگه و حالا هر دو متوجه اشتباهات مون شدیم البته بیشتر اشتباهات از من بوده و تا قبل از رفتنش همه چیز برام یک دوستی ساده بود و هرگز به عشق فکر نکرده بودم و آخرش رو هم خودم خراب کردم و با یک حرف باعث شدم دو سال زندگی هر دو تامون خراب بشه و قسمت فاجعه ماجرا مون هم این بود که من هیچ دسترسی بهش نداشتم و اون هم که بعد از گفتن حرف آخرم فکر می کرد دیگه نباید بیشتر از این خودش کوچیک کنه تماسی نمی گرفت و زمانی هم که تماس گرفت و یا به شهر من اومد تا شاید همه چیز درست بشه ، من مسافرت بودم و حالا می فهمم که چرا همش تو اون دو ماه شب و روز به فکرش بودم و همش ناراحت گوشیم که تو ایران خاموش گذاشته بودم .

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:50 نويسنده مهسا |

                                         سلام

آش نذری امسال هم به خوبی سال های قبل آماده شد و همه تون رو دعا کردم و تقریبا یک دور کامل از طرف شما ها آش رو هم زدم و خواستم هر دعایی که دارین مستجاب بشه      و ساعت 4 الهام و مهسا و مستانه و فاطمه هم اومدن و همگی بعد روضه خونی رفتیم آش ها رو سهم کنیم و همه شون رو حسابی کار گرفتم و به هر کدوم یک پستی دادم مثلا الهام فقط رو آش ها کشک می ریخت و مهسا رو پله ها موند و آش های کشک ریخته شده رو از دست من می گرفت و می داد به فاطمه و فاطمه هم می داد به مستانه تا ببره رو میز نهار خوری بچینه و بعد که تمام قابلامه یک کیلویی خالی شد و 100 تا یکبار مصرف رو پر آش کردیم     به آشپز مون گفتم یکم رو بگذار ته دیگ بمونه و پنج تایی حمله کردیم     و اولش با قاشق و بعد با انگشت افتادیم به جون آش و بعدش کم مونده بود الهام رو بندازیم تو دیگ و اونم بخوریم و جای شما خالی حسابی کیف داد و مخصوصا که الهام می گفت هر کی ته دیگ آش رو بخوره حتما نیتش برآورده می شه و برای همین قضیه هر انگشتی که می زدیم یک دعایی بلند بلند می گفتیم و می خندیدیم و مخصوص به دعا های الهام البته نه برای مسخره کردن و این چیز ها بلکه دعا های الهام خیلی خنده دار بودن و یک جایی هم یکی از خواهرهام گفت: وا الهام چرا رو آش ها با کشک، قلب می کشی      و خلاصه باز این الهام سوژه واسه خندیدن بود و هر وقت مامانم بهش می گفت الهام جان اینشالله عروسیت بیام ، خودش الکی عطسه می کرد ( آخه بعضی ها اعتقاد دارن اگه وقت حرف زدن عطسه بیاد حتما همون می شه ) و خلاصه خیلی خوش گذشت و آخر شب بعد رفتن همه دیگ آش رو بردم تو پارکینگ و تمیزش کردم و دیگه دیروز هم گذشت .

امروز صبح همین اسامیه بالا زنگ زدن که نمرات اومده و استاد نمره خوبی بهم نداده و الهام از طرف من اعتراض نوشته بود و کلی حرصم در اومد     و دیگه هر چه زودتر دلم می خواد درسم تموم بشه چون از روزی که رفتم دانشگاه همیشه وقت نمره دادن باید کلی اعصابم داغون می شد     و این درسمون 3 واحدی بود و در هفته باید 6 ساعت تدریس می شد که استاد مثلا محترم تشخیص داد دو ساعت اونم یک هفته در میان برای این درس کافی هست و هر چی هم به مدیر گروه شکایت کردیم فایده نداشت و همچنان استاد کار خودش رو انجام داد و آخر ترم یک پروژه 10 نمره ای برای هر گروهی در نظر گرفت و یک امتحان 10 نمره ای هم از جزوه ها گرفت که امتحانش رو بدون هیچ غلطی کامل نوشتم ولی از پروژه گروهی به من فقط 3 نمره داد        و به بقیه گروه 4 و یک نفر هم 5 نمره از10 نمره و در حالی که باید حداقل به پروژه ما 7 رو می داد و جالب اینجاست با همه این کار رو کرده و تقریبا همه کلاس اعتراض نوشتن و نمرات رو سلیقه ای داده در حالی که کار گروهی رو که اینطور نمره نمی دن و فقط دو نفر از پسر های کلاس مون که تا روز آخر هم پروژه نداشتن و آخرش انقدر بهم زنگ زدن تا یکی رو پیدا کردم و ازش کپی کردن و یک نفر هم از دختر های کلاس که مشروطی هم هست ، 8 نمره از پروژه رو گرفتن      و از صبح تا حالا مغزم داره متلاشی می شه و یک نامه عریض و طویل نوشتم        تا فردا برم سر خدمت مدیر گروه و رییس دانشگاه       و تا بهش زنگ نزنن و شکایت منو نگن بی خیالش نمی شم .

دعا کنید بتونم حقم رو بگیرم

 

 

 

+ تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:18 نويسنده مهسا |

                     یووووووووووهوووووووووو امتحانم تموم شد

امروز صبح ساعت 11 اخرین امتحانم رو دادم      و از اون جایی که آخر وفا داری هستم رفتم تو کتاب خونه منتظر یاران شدم و اون ها هم که دیگه تا تمام سوالات امتحانی رو با کناری شون چک نکنن که بلند نمی شن و خلاصه تشریف فرما شدن    و این بار انقدر خوشحال بودم که تا چند هفته ساختمون دانشگاه رو نمی بینم و دیگه از یک جایی از یاران خداحافظی کردم و اصلا هم سر راه سراغ شکار جدید ( لباس ناز نازی دیگه ) نرفتم   Yahoo Default Smileys-36 Yahoo Default Smileys-36 Yahoo Default Smileys-36   فقط یک دفعه نمی دونم چه طور فروشگاه اومد دست منو گرفت و برد پیش خودش     و دوباره چند تا سوژه جدید در ذهنم اومد که قرار فردا صبح با خواهرم برم صیدش کنم و همین که رسیدم خونه به بابا و مامان می گم سلام تون کو ؟ (  به ترتیب مامان و بابا   Afraid )بعدش دیگه شروع کردم طرح کزت 3 رو اجرا کردم     و افتادم به جون اتاقم که دقیقا مثل جنگل های آمازون شده بود و بعد بدون دق دقه و فکر و خیال رفتم خودم رو پهن کردم رو مبل     و به مغز محترم استراحت دادم .

درباره چند پست پایین یک توضیحی خدمت شما بدم که البته فکر می کردم تا حالا خودتون متوجه شدین جریان چیه اما گویا این طور نبوده و گفتن بیا کامل توضیح بده که باور کنید خیلی برام سخته اما اون دوستانی که از اول وبلاگم رو خوندن و خیلی مدت هست با هم دوستیم تقریبا متوجه شدن معنی اون نذر و حل شدن مشکلم ( البته تا حدودی ) چی هست ولی اون هایی که از نصفه راه خواننده وبلاگم شدن یک پیشنهادی براشون دارم که البته اگه دوست دارن به جواب سوالی که تو نظرات پرسیده بودن برسن آرشیو مهر ماه من رو بخونن و بعد صد درصد متوجه می شن ماجرا از چه قراری هست ولی سعی می کنم تو پست بعد بیشتر درباره اش بگم .

اما موضوع بعدی که می خواستم توضیح بدم این هست که به خدا نه من سید هستم نه اینکه دروغ گفتم و نه چیز های دیگه بلکه فقط دو سال تمام از ته قلبم دعا کردم      و از لحاظ روحی از زیر صفر هم کمتر بودم     ولی در دنیای واقعی خودم رو نمی باختم و اصلا درباره اش با کسی حرف نمی زدم و به خدا توضیح تنهاییم و غصه هام قابل نوشتن نیست و تمام مدت یک حصار دور خودم کشیدم و تو خلوت دلم کسی رو راه ندادم بجز این چند ماه آخر که دیگه با چند تا از دوست های وبلاگی صحبت می کردم و هیچ روشی هم برای مستجاب شدن دعام ندارم بجز اینکه حتما شنیدین خدا صدای قلب های شکسته رو زودتر می شنوه این اواخر دیگه از انتظار جونم به لبم رسیده بود نمی خوام شرح حال سوزناک دو سالم رو براتون بگم و جیگر تون رو خون کنم و اینها رو هم فقط گفتم تا جواب سوالات شما مهربون ها رو داده باشم ولی به خدا برای همه تون دعا می کنم .

خوب دیگه من برم گندم های پخته شده واسه آش فاطمه زهرا رو چرخ گوشت بزنم و فردا هم باید برم خونه خواهرم 10 کیلو گوشت رو که فقط این کار چندین ساله در تخصص منه ریش ریش کنم ، وای که از این کار ها خیلی لذت می برم و باید جبران چند روز پیش رو که امتحان داشتم و نتونستم کمک بدم رو بکنم هر چند  که حالا تا جمعه خیلی وقت هست ولی مطمئن باشید حتما وقت پختن آش نذری به یادتون خواهم بود و به نیت تک تک شما یک دور کامل هم میزنم .

دوست تون دارم    

  

خدایا !همه می گن تو هر كسی رو كه بیشتر دوست داری در اوج گناه بهش فرصت توبه می دی ... ازت ممنونم كه این همه فرصت به من دادی و من قدر این لحظات رو ندونستم و... تو باز منو تو اوج بدی ها به درستی كشوندی ...خدایا شكرت

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:25 نويسنده مهسا |

             به خدا هر کی فکر می کنه خدا خیلی دوره اشتباه می کنه

سلام دوست نازنین ها خیلی ممنونم بخاطر نظرات قشنگ تون      به خدا با خوندن تک تک راهنمایی ها تون کلی جون گرفتم و امیدوار شدم . واقعا از اینکه با چنین انسان های پخته ای دوست هستم خیلی خوشحالم و برام شانس بزرگی هست . یک خبر خوش هم بهت تون بدم که البته برای خودم باور کردنی نبود اما با تمام ذهن مشغولی که داشتم و حس می کردم تمام امتحاناتم رو خراب می کنم ولی همه رو عالی دادم و فقط زبان تخصصی مونده که اونم یکشنبه میدم و دیگه این ترم هم تموم می شه و بی صبرانه منتظر معدل ام هستم و واقعا تو شرایط خیلی بدی بودم از طرفی باید درس هام رو می خوندم و دلم می خواست همه هواسم رو درس هام باشه ولی هر بار که جزوه ها رو مرور می کردم تمرکز روشون نداشتم     و مغزم خیلی شلوغ بود اما به هر حال باز خدا کمکم کرد .

اتفاق کمی هم نبود بلکه خلاصه بعد اون همه انتظار آرزویی که دیگه داشت کم کم جاش رو به یک رویا می داد        بر آورده شد و تا چند روز اول که نمی تونم بگم تو چه حالی بودم و اصلا گذشت زمان و روز و شب حالیم نبود و واقعا نمی تونم بگم چقدر خوشحال بودم و بعد که کم کم به خودم اومدم تازه همه اون عقده هایی که تو این دو سال تو دلم جمع شده بودن خودشون رو نشون دادن      و بعد جواب هایی که در برابر حرف هام شنیدم و بعد واقعیت هایی که باید قبول می کردم و دیگه خودتون تصور کنید چه حالی داشتم       هر چند الانم هنوز با خیلی چیزها نتونستم کنار بیام و فقط بی صبرانه منتظرم این روزها هم بگذره و شاید اوضاع بهتر بشه .

تو این روزها فقط دارم دعا می کنم       همه لذت مستجاب شدن دعا رو تجربه کنن واقعا لذتش وصف نشدنی هست و دیگه این که بازم ممنونم بخاطر همه اون نظرات خصوصی و غیر خصوصی که برام گذاشتین . 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:46 نويسنده مهسا |

                                            سلام

معذرت می خوام انقدر دیر اومدم ولی به خدا تمرکز رو نوشتن ندارم      بخاطر برفی هم که اومد تمام امتحاناتم از دیروز پشت سر هم شروع شدن و از طرفی یک اتفاق هایی برام افتاده که خیلی فکرم مشغوله . همش دارم تو خونه فکر می کنم و واقعا خیلی بده زیادی فکر و خیال کردن      دلم آرامش می خواد که گویا متاسفانه هیچ وقت بیشتر از چند روز ندارم . نمی دونم آخر این بازی چی می خواد بشه ، بچه ها خیلی می ترسم ، هر بازی سختی دو تا شرکت کننده قوی لازم داره نه مثل من ترسو ، فقط زمان لازم دارم ، گذشت زمان می تونه کمک کنه تا این شرایط سخت هم تموم بشه ، دارم خیلی عذاب می کشم ، احساس می کنم روحم داره شکنجه می شه .

یکبار دیگه کمکم کنید فقط خواهش می کنم نگین بیا همه چیز رو تعریف کن ، می دونید بزرگترین عیب من چیه ؟ تحمل ناراحتی های زندگی رو ندارم     هر وقت تو همچین شرایطی هستم همین جور بهم می ریزم ، من دوست دارم فقط تو زندگی شادی باشه  ، می دونم ناراحتی و غم جزء جدا نشدنی از زندگی هست اما من همیشه اطرافیانم نگذاشتن آب تو دلم تکون بخوره و متاسفانه سختی زیادی هم نکشیدم و حالا که می دونم باید خودم رو آماده همه چیز بکنم حتی سختی های خیلیییییییییییی بزرگ احساس می کنم نمی تونم . روحیه و انرژی مثبت خیلی کمکم می کنه و همش دارم به خودم تلقین می کنم که می تونم میییی تونم میییییییی تونم .

 

 

    " زمانی خود را شجاع خواهم دانست که بعد از هر شکستی لبخند بزنم "

 

 

پی نوشت 1) تا حالا شده انقدر فکر کنی ... انقدر فکر کنی ... انقدر فکر کنی و تا صبح هم همش خواب دعوا و بحث ببینی و بعد صبح که بلند شدی حس کنی لای موهای سرت داره یک چیزی حرکت می کنه و بعد که بری جلوی آیینه ببینی نه انگار از زیر پوست سرت داره یک چیزی مثل مورچه حرکت می کنه و دیگه تا چند ساعت همین جور یک رگ به سرت ضربه بزنه ؟؟؟ امیدوارم هرگز برات اتفاق نیافته

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:10 نويسنده مهسا |