|
خاطرات دوران جوانی
|
اینم از چهارشنبه سوری امسالم
من مثل خیلی ها از قبل کلی واسه امروزم برنامه ریخته بودم ، کلی تو حال و هوای عید بودم و دوست داشتم برای یکبار هم که شده از شادی جشن چهارشنبه سوری، تو خاطراتم بنویسم ولی انگار بهم خوشی نیومده و باز باید مثل سه سال گذشته حداقل شادی ها رو هم نداشته باشم و دیشب با کلی خستگی که خودت بهتر از همه می دونی باز بهت زنگ زدم تا جبران دو روز نبودنم رو برات بکنم ولی انقدر دل پر و سر شوری داشتی که دوباره تمام انرژی که از مسافرت کوتاه ام گرفته بودم رو له کردی ، باز دوباره تمام حالم رو گرفتی و انقدر پیش رفتی که به مرز جنون رسوندیم و تمام قول و قرار هامون رو فراموش کردی یا شاید من زیاد خوش باورم که فکر می کردم دیگه رنگ آسایش رو می بینم و می تونم آرامش داشته باشم و شاد و سر حال زندگی کنم و حتی سعی کردم از لحظه های خوب سفرم هم برات چیزی تعریف نکنم تا نکنه فکر کنی من تو خوش گذرونی بودم و تو تنها و غمگین و در طول دو روز غیبتم هم ، باز بهت چندبار زنگ می زدم و در تمام مدت بهت میس می زدم تا فکر نکنی از یاد بردمت ولی این حقم نبود ، حقم نبود باهام اون جوری دعوا کنی و دل خوری هات از زمین و زمان رو، رو سر من خالی کنی و صد حیف که حتی سعی نمی کنی روزهای نبودنت رو هم برام جبران کنی و بعد این همه سال نشد یکبار مثل دیگران بهم همچین مناسبت هایی رو یک تبریک ساده هم بگی .
از صبح تا حالا ناخود آگاه تمام حس و حال غمگینم رو به اطرافیانم هم انتقال دادم و تقریبا تمام برنامه مهمونی و شام چهارشنبه سوری رو به هم ریختم و همه متوجه ناراحتیم شدن و دیگه انقدر دارم اذیت می شم که پنهان کاری هم از یادم رفته و از دیشب یک بغض ته گلوم مونده و هنوز سر باز نکرده و منتظرم رهام کنن تا تو خلوتم راحت باشم . واقعا افسوس که رابطه عالی مون به همچین جایی رسیده و تمام وجودم پر از حسرت شده و اصلا نمی تونم خودم رو راضی کنم و شرایط فعلی رو بپذیرم و مرتب به خودم می گم آخه چرا باید همیشه روزهایی که بیشتر آدم ها شاد هستن من غمگین باشم ؟ چرا همیشه تو همچین روزهایی ناراحتم می کنی ؟ چرا اذیت می کنی ؟ از صبح تا حالا قسم می خورم که بجز یک لیوان چای تلخ هیچی از گلوم پایین نرفته و اون بغض انقدر داره گلوم رو فشار میده که داره خفه ام می کنه . این برام خیلی درد و غیر قابل هضم هست که چرا لااقل سعی نمی کنی اون روزهای نبودنت رو هم جبران کنی ؟ این همه سال که حتی کوچکترین امکانات ارتباطی رو هم نداشتی و یا شاید داشتی و از هم دور بودیم و حالا هم که برگشتی هر یک روز در میون دعوااااا دعوااااااا دعوااااااااااااااااا
امروز چند تا جا مهمونی دعوتم کرده بودن ولی کلی جشن های مفصل رو رد کردم و حالا هم اصلا دلم نمی خواد برم بین این جمعی که تو خونه ما جمع شدن و هر کاری هم که کردم راضی نشدن بدون من برم خونه مامانم و اونجا جشن بگیرن .
*** همیشه وقتی ناراحتی به راحتی منم ناراحت می کنی، یادت باشه !
الهی لال شی مهسا
چند وقت پیش همین جور الکی و به علت فقدان سوژه واسه گیر دادن به جناب عشقولانه عزیز ، شروع کردم به غرغر که تو چرا اصلا بهم اهمیت نمی دی ؟ چرا نمی پرسی کجایی ؟ کی رفتی ؟ کی اومدی ؟ و برای اینکه کمی پیاز داغش رو زیاد کرده باشم گفتم اصلا آرزوی یکبار غیرتی شدنت به دلم مونده
و از این جور غ .. های دور از جون تون اضافی و خلاصه این ماجرا گذشت تا امروز که داشتم آماده می شدم برم بیرون که یکدفعه گفتم اول یکم با عشقولانه صحبت کنم بعد برم و همین که بهش گفتم دارم میرم بیرون و فردا هم می خوام برم شهر خواهرم اینا
و دو شنبه میام ، یک دفعه قاطی کرد و اون جذبه پنهانش رو نشونم داد
و گفت : امروز که همه جا تعطیل هست و تنها کجا می خوای بری ؟ اصلا حق نداری بری
من : آخه می خوام برم واسه تولد مامی کیفی که دیروز خیلی خوشش اومده بود رو بخرم
عشقولانه : فردا برو مگه امروز مجبورت کردن ؟
من : آخه همه جا باز هست تازه می ترسم بفروشه همیشه هم خیلی مشتری داره
عشقولانه : صداش در نمی یاد ( این یعنی نه )
من ( در حالی که خنده ام میاد اما به غلطی که کرده بودم داشتم فکر می کردم
و به هفته ها و روزهای قبل که همیشه بعد از برگشتن به عشقولانه خبر می دادم و چون اون وقت کار از کار گذشته بود اون گیر نمی داد ) : می شه برم این بار
آخه می فروشه هانی جون
عشقولانه : تولد مامان چندم هست ؟
من ( با کمال پر رویی ) : عزیزم 17 فروردین
عشقولانه : وااااااااااااااااا
من : آخه می فروشه
عشقولانه : نه گفتم نه
من ( در حالی که سگ می شم ) : باشه
بای
بعد چند دقیقه به خودم گفتم یعنی چی ؟ باید حداقل سرش کمی جیغ جیغ کنم تا تخلیه شم و دوباره زنگیدم
عشقولانه : جانم ؟
من : باشه نمیرم ولی یادت باشه اگه بهت نگفته بود مثل دفعه های قبل میرفتم و بعد تو دیگه کاری نمی تونستی بکنی
عشقولانه : تو دلش داره می گه آدمت می کنم
حالا صبر کن
من : نمیرم دلت خنک شد انرژی منفی بهم دادی ؟ حالم رو گرفتی ؟ گیر دادی ؟ خوشحالی من موشم تو شیر ؟( تو دلم : الهی لال شی دختر که سیاست نداری لااقل زبون بریز تا راضی شه )
عشقولانه (در حالت وجدان درد ): نه عزیزم با این وضعیت که من می بینم شما شیری ما موش
خوب برو اما زود بیا ، تازه خدا رو شکر کن که فردا رو اجازه میدم بری خونه خواهرت ( من مونده بودم اونم گیر بدی تا از اون کولی بازی ها که عاشقش هستی واست راه بندازم
)
من : نه نمیرم غیر ممکنه نظرم عوض شه
خلاصه دیگه هر چی خاست زورکی بهم بگه مثلا راضی هستم برو
قبول نکردم و بعد چند دقیقه بهش می گم هانی جان ، بای دیگه
عشقولانه ( با جدیت تمام ): نه مهسا تو قطع کنی من میمیرم
من ( در حال منفجر شدن از خنده ) : اِِِِ پس بگذار من الان قطع کنم دوباره زنگ بزنم ببینم چی می شه
عشقولانه : ای بد جنس یعنی می خوای من بمیرم ؟
من : نه ولی آخه تو هم حرفها می زنی ها ، حالا بگذار امتحان کنم ببینم چی می شه
عشقولانه : می خنده ، یعنی بمیرم ؟
من : خوب خودت می گی من چیکار کنم
عشقولانه : عزیزم تو بگو خدا نکنه ، برام بمونی ( وااااااااااا چه سوسول بازی ، خدا به دور )
من : خوب باشه الان می گم ، عزیزم حالا زود من بیوه بشم
خدا نکنه بمیری
عشقولانه ( در حال منفجر شدن از خنده ): آخه کمی سیاست داشته باش
من : نه الان که فکر می کنم می بینم زیاد هم بد نیست چون هر چه زود تر باشه آدم جوون تر هست و تجدید فراش می کنه
عشقولانه : یکبار دیگه بگو نشنیدم
خلاصه چند ساعتی بعد مامان زنگ زد و گفت : تو خسته نشدی از بس مثل دختر ترشیده ها خونه نشستی ؟
من (آخ جونم ): چرا الان میام اون خونه و به این ترتیب بود که رفتم کیف رو خریدم (عزیزم جیغ جیغ نکن زنگیدم اما گوشیت نمی گرفت )
آخیششششششششششش الان دیگه شب راحت می خوابم و بجای خواب کیف هم ، خواب عشقولانه عزیز رو می بینم .
*** هانی جان مرسی که آرزوم رو برآورده کردی اما ترجیح میدم بگذاری از این به بعد به دلم بمونه .
اي عشق مدد کن که به سامان برسيم
چون مزرعه تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار يا يار به من
يا هر دو بميريم و به پايان برسيم
هنوز راه درازی مونده تا به گل آرزوهام برسم
دوباره فصل عید اومد و همه در تکاپوی و خرید هستن و چقدر شهر با این جنب و جوش زیبا شده ولی باز این فاصله لعنتی ول مون نمی کنه و همچنان از هم دوریم . باورم نمی شه چهارمین عید باهم بودن مون هم داره از راه می رسه
و از اون لحظه های اول تا حالا چهار سال گذشته و چه اتفاق هایی که تو این مدت برامون نیفتاد و چه سختی هایی که نکشیدیم و چقدر هر دو بزرگ شدیم ... چقدر عشقمون بزرگ شد ... چقدر به هدف مون نزدیک شدیم ...
خیلی سخته عاشق باشی اما عشقت کنارت نباشه و حسرت چیزهای خیلی ساده هم رو دلت بمونه و روزی هزار بار افسوس بخوری که چرا نمی تونی ماه یا حتی سالی یکبار هم عشقت رو از نزدیک ببینی
و اون روزهای اول که 18 سالم بود و هنوز به این شرایط عادت نکرده بودم و منم مثل خیلی از دوست هام دلم می خواست حالا که عشق واقعی تو زندگیم دارم ، حالا که می دونم فقط متعلق به اونم پس وجودش رو به صورت کامل و از نزدیک تو زندگی حس می کنم ولی هیچ وقت اینطور نشد ... نشد یکبار تولد هم رو جشن بگیریم ... نشد هیچ وقت به سلیقه خودم برات هدیه بخرم ... یک ولنتاین هم نشد کنار هم باشیم ... نشد یکبار از سر کار برگشتنت رو ببینتم ... نشد یکبار ببینم منتظرم ایستادی ... حتی هیچ وقت نشد صدای هم رو غیر تلفن بشنویم و نشد یکبار از نزدیک بهت سلام بگم ... نشد ، خیلی از چیزهای ساده ای که حق هر دومون بود نشد ...
ای کاش اسفند 87 بیام همین جا از روزهای کنار هم بودن مون بنویسم
ای کاش سال جدید ، همون جوری که دلم می خواد برامون جلو بره
ای کاش دیگه حسرت های ، این روزها رو نداشته باشیم
خوش بحال همه اون عاشق هایی که تو این روزها کنار هم هستن و می تونن با هم بیرون برن و در کنار هم خرید کنن و لحظه سال تحویل عشق شون رو بغل کنن و مثل من چشم انتظار یک missنباشن ولی با تمام حسرت هایی که رو دلم سنگینی می کنه خیلی دوستت دارم
و همچنان ترجیح میدم حتی اگه خیلی سال هم بگذره ، یک روزی زندگی در کنار تو و رسیدن به هم رو تجربه کنم و غیر اون رو هرگز نمی تونم حتی تحمل کنم و خدایا کمک مون کن به انتهای راه برسیم ...
چه زود بزرگ شدی !
چه روزهایی تحملم کردی و چه خاطره هایی که برام نگه داشتی و از بهترین ها چه دوست هایی که برام دست چین کردی
و حالا که یک ساله شدی حس می کنم منم تو این دنیا یک سال بزرگ تر شدم و سابقه نوشتنم بالا رفته . ای کاش در دنیای واقعی هم بجز خداوند کسی رو مثل تو داشتم که هیچ وقت نصیحتم نکنه و دعوام نکنه و باهام قهر نکنه و همیشه با آغوش باز ازم استقبال کنه و همیشه گوش شنوا برای درد هام داشته باشه و در کنار همه اینها یک حس آرامش همیشگی رو هم بهم انتقال بده . یک سال پیش وقتی شروع به نوشتن کردم برای هر کدوم از جملاتم دست کم یک ربع فکر می کردم و وحشت داشتم نکنه اون جور که هستم و اون جور که فکر می کنم و اعتقاد دارم نتونم تایپ کنم ولی به مرور تونستم اون جور که هستم در اینجا بنویسم و هر چند ماه یکبار بر می گردم به عقب و خاطراتم رو می خونم و همون حسی رو که وقت نوشتن هر پست داشتم زنده می کنم ." وبلاگ جونم تولد یک سالگیت مبارک "
همیشه از خونه تکونی متنفر بودم چون روحیه ام با ریخت و پاش و نا مرتب بودن محیط زندگیم سازگار نیست و از طرفی تمیز کردن خونه بزرگی که هر ماه باید همین برنامه خونه تکونی رو تجربه کنی کار سختی هست و خانواده شلوغ بودن واقعا این مشکلات رو هم داره و مثل همیشه زنگ زدیم همون نیروی همیشگی برای کمک بیاد که به علت شکستگی دست ، یک خانم دیگه رو فرستادن و اون خانم هم دختر 15 ساله اش رو آورده بود و برای زودتر تموم شدن کارها همراه مامان چهار تایی طرح کوزت رو پیاده کردیم
و بعد دو روز خلاصه تموم شد و جالب اینجاست روز اول خانومه پسرش 13 ساله اش رو آورده بود و روز دوم دخترش و انقدر دیگه آه و ناله راه انداخت که حال همه مون رو به هم زد و همون مقداری که خودش گرفت به بچه هاش هم دادیم یکی از علت هایی که همیشه یک نفر ثابت رو از شرکت می گیریم همینه و کم مونده بود خودمون رو هم بدیم خانومه ببره .
این ترم با رییس دانشگاه سه واحد زبان فارسی دارم که جلسه اولش همین امروز بود و زیاد کلاس راحتی نیست بخصوص که خیلی هم سخت گیر هست و خاسته های زیادی هم داره وهمین امروز گیر داده بود به معنی فامیلی ها و چون دکترای ادبیات هم داره
خیلی دقیق صحبت می کنه و به نوع صحبت کردن دانشجو هم زیادی اهمیت می ده و خیلی پشیمونیم چرا کار آفرینی بر نداشتیم و اصلا رشته تحصیلی ما ربطی به ادبیات نداره ولی اون طور که امروز متوجه شدم همه رشته ها این سه واحد رو باید بگذرونن و خودش می گفت خیلی کاربرد داره و همین جلسه اولی ، نفری یکی کاغذ بهمون داد و گفت شروع کنید به معرفی کامل خودتون و مهارت هایی که دارید و بعد به هر ردیف یک شعر از سعدی رو داد و خواست بخونیم که بیشتری ها افتضاح بودن و از شانس خوشگل من ، سهم اَبیاتی که باید می خوندم پر از م ا چ و ل ب و این چیزهای مهیج بود و فکر کنم از آخرین باری ابیات سعدی رو خونده بودم یک 5 سالی می گذره ولی باز از خودم راضی هستم چون بی غلط خوندم ولی اگه با صدای بلند تر خونده بودم بیشتر خوشایندش بود و هر مصرع رو که می خوندم همکلاسیم ( ف ) می گفت آفرین با انرژی تر بخون و بلند تر بخون و یک جور هایی همیشه تشویقم می کنه و شاید بخاطر همینه که براش خیلی احترام قائلم .
برای جلسه بعد می خوام از سعدی کمی مطلب به صورت یک مقاله جمع کنم و شجاعت به خرج بدم و تو کلاس بخونم چون این فعالیت ها براش مهمه و امتحان پایان ترمی هم که فکر نکنم در کار باشه و بیشتر می خواد مقاله نویسی و روش های تحقیق و انواع نامه نویسی ها رو بهمون یاد بده و از حالا دارم سرچ می کنم و باید این یخی که بین من و استاد وجود داره رو بشکنم
و گرنه ترم بعد هم مطمئنم مهمان این واحد هستم و دیشب هم در حال سرچ مطلب درباره SQL server بودم ولی نتیجه چندانی با این سرعت کم اینترنت برام نداشت و نشد چیزی دانلود کنم و خود استادش گفته حتما برید بیرون کلاس و فقط به اینجا اکتفا نکنید ولی تا حالا که نتونستیم کسی رو پیدا کنیم و تو فکر خرید نرم افزار آموزش این برنامه هستم ولی نمی دونم به درد می خوره و یا مثل کتاب های آموزشی ناقص هست و باز منتظرم پنج شنبه بشه تا شوهر خواهرم رو ببینم و باهاش مشورت کنم .
رابطه با عشقولانه هم خوبه
و هنوز اون خبر خوشی که منتظرم بهم نداده و فکر کنم تا ماه دیگه باید منتظر باشم و براش خیلی دعا می کنم تا به زودی در کارش موفق بشه و به اونجایی که لیاقت و حقش هست برسه و تا حدودی می شه گفت هر دو منتظر معجزه هستیم و من خیلی بیشتر از اون موج منفی میدم و می دونم زیاد تحت فشار هست و سخت داره تلاش می کنه اما من یک جورایی واسه همه لالایی می خونم ولی سر خودم که میرسه آخر تلخی می شم و مرتب به مشکلات و موانع هایی که وجود دارن فکر می کنم و جالب اینجا بعد هر بار بررسی به این نتیجه می رسم که فقط باید معجزه بشه تا ما یک روزی یک زندگی در حد خیلی پایین با هم داشته باشیم ولی خدا صبر رو برای همچین وقت هایی داده که البته مال من هم کم نیست هر چند که گاهی در ظاهر جوری نشون میدم که انگار قطره ای هم صبور نیستم ولی باز دارم می جنگم و امیدم به خداست که صلاح همه ما دست اونه و باز خودم رو فراموش نکردم و برای شاد شدنم تلاش می کنم مثلا به خودم هدیه می دم و سعی می کنم فکر کنم تمام آرزو هام بر آورده شدن و با دوست هام از این روزهای با هم بودن نهایت استفاده رو می کنیم و به قول پدرم زندگی رو نباید زیاد جدی گرفت چون اون وقته که غیر قابل تحمل می شه و کار به جاهای باریک می رسه .
سلام دوست جونی هااااااا ، امروز هم گذشت و از فردا دوباره کلاس هام شروع می شن و باید تو ایام عیدی خیلی برای واحد های جدیدم وقت بگذارم و گرنه همه انبار می شن و اون وقته که واویلا لیلی ... امسال عید هم که چشم خوردیم و از بس همه گفتن چقدر مسافرت های توپ میری قرار شده بشیم میزبان یک سری مهمان های از نوع چتری بشیم ( خودت تا آخرش رو دیگه برو )
و همه برنامه هام موند برای تابستون که خواهرم اینا بیان و چون فقط هر سال تو مرداد ماه خواهر زاده ام مدرسه اش به مدت پنج هفته تعطیل می شه ، اونا می تونم همون زمان بیان و این یعنی اوج گرما برای مسافرت و تازه اونم کجا مشهد و کیش و مهمونی رفتن هم خیلی سخته ولی خوب دیگه چاره ای نیست و امسال ترم تابستونی اجباری هم برامون گذاشتن و ما تنبل ها از خیلی ترم پیش واحد تربیت بدنی رو گذاشتیم و تابستون اخرین فرصت مون هست و باید هر جوری شده از شرش خلاص بشیم
و از حالا کلی برنامه ها تو ذهنم دارم ولی می ترسم پیش بینی کنم باز مثل تابستون گذشته همه چیز خراب بشه .
یکیش رو حالا می گم چون می دونم صد درصد اجرا می شه : از اول دوستیم با چهار تا از همکلاسی هام قرار گذاشتم نوبت به هر کی که رسید جشن تولد براش بگیریم و لحظاتی با هم خوش بگذرونی و خاطره بشه برامون و خلاصه اون تنبل ها که همیشه یاد شون می رفت و من باید بیست بار بهشون زنگ می زدم و به صورت سکرت برنامه تولد رو توضیح می دادم و از سال پیش به نوبت تولد هر چهار تا رو جشن گرفتیم
بجز مال خودم و آخرین نفر از عضو گروه دوستیمون هم تولدش چند هفته پیش بود و حالا کیس بعدی خودم هستم و از حالا تا تیر، حرفش رو چهار تا دوست جونا پیش کشیدن و منم زیاد با تولد های کافی شاپی حال نمی کنم و به نظرم خیلی یخ و apathetic هست و از طرفی خواهر و خواهر زاده هام و کل قبیله خودمون هم تولد می خوان و این دوست جون هام کلی با خانواده ام راحت هستن بنابر این قرار شده تو خونه تولد بگیرم
و شاید با تولد های سال ها قبلم متفاوت بشه و هر چند که هنوز به بزرگ قبیله چیزی نگفتم و مطمئنم می گه اونم بگذار برای مرداد که ما میایم .
یکم از روز انتخاب واحدم بگم که همه پشت در بسته آموزش تو بغل هم مثلا صف مونده بودیم و حالا بگذریم که آقایون چه حالی کردن تو اون وضعیت انفجار آمیزو سه بار هم مقنعه بی تربیتم در اثر فشار های وارده از سرم افتاد
و خدا رو شکر که به کمک امداد های پشت، دوباره برگشت سر جاش و دیگه بعد چندین ساعت جیغ همه در اومده بود که یک دفعه ابدارچی محترم با یک سینی پر از چایی داغ اومد و به سختی سعی می کرد راه باز کنه و هیچ کسی هم ازترس از دست دادن نوبتش از جاش تکون نمی خورد و همه سفت سر جاهامون مونده بودیم ( گوسفند ها دیدی چه طور صف می مونن ، همون جور بودیم ) خلاصه به سختی اومد جلوی صف و حالا هر چی در می زد آموزش فکر می کرد دانشجو ها هستن ، باز نمی کردن و یک دفعه یکی از چهار تا شیطونا گفت : اینجوری که اونا فکر می کنن ما هستیم و تا فردا هم در رو برات باز نمی کنن و سینی رو از دستش گرفت و گفت ببین باید در بزنی و بگی چایی چایی رنگم زرد نکن ... ای چایی چایی ... و یکم دیگه از شعر رو هم براش خوند و تا اینجا همه جمعیت منفجر شده بودن از خنده ولی آبدارچی از همه جا بی خبر و ساده دل دوباره در رو زد و شعر رو خوند و همه ترکیده بودیم از خنده و یکی از کارمندا که احتمالا کار بلد بود اومد و در رو باز کرد و کلی داد بی داد سر آبدارچی بدبخت
و ما هم دیدیم فرصت مهیاست پریدیم تو و کارمون رو انجام دادیم .
*** چه قدر خوب که من آخر این زبان sms و چت رو یاد نگرفتم و فارسی رو پاس داشتم و گرنه با خبر اعلام شده الان کلی دلم می سوخت.
*** خوبه دیگه همه یکی یکی رفتن و فقط همین چند تا موندیم ولی به خدا اگه بقیه شما نازنین ها هم برین منم میرم .
*** لطفا دعا کن زود به عشقولانه ام برسم .
پر حرفم اما دارم میمیرم از بی حرفی
فکر کنم تو این هفته که گذشت به اندازه کافی پیش همه تون بی معرفت شدم واقعا شرمنده دوست های مهربونم ، ولی وقتی خودت پر فکر و حرف و اضطراب و دلهره و نگرانی و هزار چیز دیگه هستی چه طور می تونی با اون حال به دیگران عشق بدی ؟ منم که نهایت سعی ام رو در پنهان کاری می کنم اما انگار مخفی کار خوبی هم نیستم . امشب به تک تک تون سر زدم و باز مثل همیشه با روزانه های شاد تون ، خوشحال و سر مست شدم و با ناراحتی و غم تون ، متاسفم و ناراحت.اینو گفتم که فکر نکنید فراموش تون کردم اینجا و شما ها رو خیلی دوست دارم
و تقریبا می تونم بگم تنها جایی هست که راحت درد دل هام رو بیان می کنم که خدا رو شکر جدیدا با وجود مزاحمین برکت گرفته و هر چند که مهم نیست و این افراد همه جا هستن و هیچ ارزشی هم برام ندارن و حتی بارها با وجود اراجیفی که برام ارسال می شد هیچ حرفی ازشون اینجا ننوشتم چون به نظرم واقعا ارزشی ندارن و فقط هر بار حس تاسفم رو زنده کردن ( به نظر شما کسی که نه اسم داره نه ایمیل نه هیچ آدرسی شخصیت داره ؟ و می تونه اجازه دخالت در زندگی دیگران رو داشته باشه ؟ )
بگذریم ... هفته گذشته تولد یکی از دوستام بود و همگی شام رفته بودیم بیرون و باز مثل همیشه در کنار همسن و سال هام بهم خیلی خوش گذشت و انتخاب واحد هم انجام دادم و درسهای خیلی سنگینی این ترم برامون گذاشته بودن و هر جوری که انتخاب می کردیم باز فرقی نمی کرد و خوب اینم از نظام آموزشی که تقریبا یک سال و نیمی هست مطمئن شدم هر کاری غیر از کار اصلی در اونجا انجام میشه . با این همه واحد هایی که برداشتم نکته جالب اینجا ست که چهار درس فقط در روز یکشنبه ارائه می شه و بقیه در دوشنبه و سه شنبه و لااقل درس ها رو جوری نگذاشتن که تمام سه واحدی ها یک شنبه ارائه نشه و از این هفته کلاس هام شروع می شن و لااقل حُسنش دوباره در کنار دوستام بودن هست.
چند وقتی هست که اصلا HAPPY نیستم و هیچ تلاشی هم نمی کنم و باز منتظر گذشت زمانم و دلم یک هفته ی پر از خبر خوب می خواد ، دلم می خواد یک هفته دست کم هر روز اساس خوشبختی کنم و آرزوهام پشت سر هم بر آورده بشن ( به قول مامی چقدر دلت کم چیزی می خواد ) ولی واقعا جدی می گم انقدر دلم می خواد همش خبرهای خوش بشنوم حالا نه همه برای خودم بلکه خبرهای خوش دیگران هم برام کافیه و شاید ایراد از خودم باشه چون متاسفانه شخصیتم جوری هست که مثل خیلی ها با چیزهای کوچیک خوشحال نمی شم و همیشه منتظرم همون چیزی که دلم می خواد اتفاق بیافته و شادم کنه . اوضام با عشقم خوبه ولی هنوز مثل گذشته ها عالی هم نشده و کلی نگرانی و استرس گریبان هر دومون رو گرفته که نتیجه ای بجز سر درد های شدید و گوشه گیری و جنگ بین موج های منفی و مثبت ذهنم ، نداره و منشا تمام شون فقط دوری و بلاتکلیفی و نامطمئن از به هم رسیدن هست و البته اینها هیچ تاثیری در تصمیمم نداره و فقط فکرم رو ناراحت کرده و هنوز می خوام بجنگم و دلم یک نصیحت جدید هم می خواد یک حرفی که برام تکراری نباشه ، یک توصیه ای که تا حالا بهم نگفتین و گرنه می دونم باید صبوری کنم .
تیتر بالا علت غیبتم و حس و حال این چند وقتم هست و از امروز دوباره دارم سعی می کنم سرکوب شون کنم و با همون دوست های همیشگیم قرار بیرون و کنار ساحل رفتن رو گذاشتم و فکر کنم کمی پیاده روی و تماشای موج های دریا برام خوب باشه هر چند که فقط باید نگاه کنم و نمی تونم اونجوری که دلم می خواد آزادانه لذت ببرم
و این یکی دیگه از مشکلات من هست و باید قبول کنم در اینجا زندگی می کنم و زندگی در اینجا نمی تونه اون لذت ها و حق طبیعی هر انسانی رو شامل بشه . دلم می خواد امسال تابستون به جای اینکه خواهرم بیاد من باز برم اونجا و همگی اونجا دور هم جمع بشیم و بتونم دوباره برای مدت کوتاهی طعم آزادی البته نه به معنی بی بند و باری رو بچشم .
کاش می شد ما بهاری می شدیم
خیس آواز قناری می شدیم
کاش از خوبان عالم می شدیم
توبه می کردیم آدم می شدیم
کاش نامردی نصیب ما نبود
در بی دردی نصیب ما نبود
کاش چوپان دل ما عشق بود
پاسبان محمل ما عشق بود
کاش در یک شبی سبز و شگفت
عشق از ما بیعت می گرفت
بهار هم اومد ، همون بهاری که با اون همه بی صبری انتظارش رو می کشیدم ، الان 34 روز هست که دیگه بی قرار و سر در گم نیستم و دیگه با تقویم کاری ندارم ، نمی دونم چرا همیشه روزهای خوش مثل برق و باد می گذرن اما روزهای وحشتناک انتظار، مثل یک قرن طولانی و تلخ هستن. امید و دعا تنها چیز هایی بودن که دو سال لحظه ای از خودم جدا نکردم هر چند که ماه های آخر فقط چند قطره امید تو لیوان صبرم مونده بود اما سه ماه زودتر از قرار مون اومدی ، انگار امواج نا آرومی هام رو حس کردی . می دونم تو از من هم عاشق تری ، همیشه در برابر صبوری ها و گذشتت هیچی بجز شرمندگی نداشتم می دونم چقدر دوست داری مثل خودت عشقم رو اعتراف کنم ، می دونم چقدر اذیتت می کنم تا یک کلمه بگم دوستت دارم .
مثل دیشب که بعد 5 ساعت ناز کشیدن های بی وقفه ات ، بعد اون همه خواهش و انرژی که گذاشتی تا دوباره نرمم کنی و دست از لجبازی های همیشگیم بردارم و به قول خودت بشم همون عشق مهربونت و برای هزارمین بار برات اعتراف کردم که خدای دلم تو هستی . همیشه حسرت می خورم که چه طور تمام حرفهای دلت رو می زنی اما من عاجز از بیان کوچکترین احساس قلبیم ، تو منو از خودم هم بهتر می شناسی . عزیزم می دونی شب دوشنبه اولین رکورد زندگیمون رو شکستیم و برای اولین بار 12 ساعت با هم قهر کردیم که اونم باز تو برای هر یکساعت یک اس ام اس معذرت خواهی می فرستادی و دیگه آخرش مجبور شدی 5 ساعت نازم رو بکشی و مرتب بگی مهسا هنوز دو سال جا داری ... هنوز دو سال بهت بدهکار ام ... مهسایی هنوز دو سالت تموم نشده .
صدات رو دارم می شنوم ، صدای خسته ولی پر از امید ، صدایی که بعد اون همه ساعت و بعد اون همه ناز کشیدن هات دیگه نایی نداشت ، صدایی که فقط مال خودمه و حرفهایی که مطمئنم هرگز به غیر من گفته نمی شه . بخاطر یک دلخوری از خوابت زدی و اون همه وقت برام گذاشتی و با اینکه تمام طول روز سر کار هستی ، نتونستی هیچی بخوابی . می دونی قول مهسات قوله و بهتر از هر کسی می دونی در تک تک کلماتی که از دهنم بیرون میارم چقدر صداقت دارم پس بدون هنوز هوای الکلنگ زندگی مون رو دارم و هرگز از جام تکون نمی خورم و هیچ وقت پرتت نمی کنم . می دونی که تمام محبت هات رو می فهمم و هرگز از صبوریت سوءاستفاده نمی کنم و حالا دیگه هم تجربه داشتنت و هم تجربه نداشتنت رو دارم و خوب می دونم نداشتنت ، نبودنت ، تنها بودن ها و حسرت روزهای خوب یعنی چی .
چقدر دعا کردم ، چقدر از خدا خواستم برای یکبار دیگه هم شده اسمم رو صدا کنی و صدای مهربونت رو بشنوم و حالا دیگه تا آخر عمرم دارمت و تو هر پنج دقیقه برای گفتن هر کلمه ای ، ده بار اسمم رو صدا می کنی و چه لذتی داره شنیدن نفس هات ، چقدر شیرینی برام ، وقتی لج می کنم ساعت ها وقت می گذاری تا از دلم در بیاری و اصلا فکر نمی کرد هنوز مثل سالها پیش حوصله ناز کردنم رو داشته باشی ، فکر نمی کردم اثری از اون عشق قدیمی تو دلت مونده باشه و همه اینها یعنی :
من دوباره عشق دارم
من دوباره عاشقم
دوباره زندگی می کنم
دوباره از ته ته دلم می خندم
و همه اینها یعنی : من بعد اون همه انتظار
پیروز شدمممممممم
من نباختممممممممممممممممم
من اشتباه نمی کردمممممممممممممممممممممم
خدایااااااااااااااااااااااااا thank you ازت