|
خاطرات دوران جوانی
|
فردا رو چه دیدی ... شاید که توهم به آرزوت رسیدی
دیروز جشن بله برون پسر خالم بود بعد 5 سال خلاصه راضیش کردیم ازدواج کنه ولی دیگه از امروز سوژه برای اذیت کردن نداریم اما تا دقیقه آخر مجردیش کلی سر به سرش گذاشتیم .نمی دونم از استرس بود یا چیز دیگه که تا حد انفجار نهار خورد و بعد خیلی relax رفت خوابید ، هی هم به ما می گفت سر صدا نکنید و گرنه من اگه نخوابم نمی یام بگیرمش هاااا
و کلی باهاش شوخی می کردیم و اونم کم نمی آورد
از قبل هم کلی بهش چیز میز یادش دادیم ولی همین که وارد خونه عروس شدیم یک مرد زز به تمام معنا شد ( عشقولی نخون بد آموزی داره ) تازه براشون میوه آوردن بعد من بهشون می گم یک سیب رو پوست بگیرید و با هم بخورید تا یاد بگیرید در همه چیز با هم مشترکید بعد این پسر خاله تازه زز شده ما ، زود سیب برداشته و مشغول سیب پوست کندن شده و منم داشتم طبق معمول با دور بری هام حرف می زدم که یک دفعه چشمم افتاد بهشون یک نگاهی بهش کردم
که بیچاره ها منفجر شدن از خنده و در جا سیب رو داد دست عروس خانوم
بعد چنان هم با مزه سیب می خورد که خواهرش ( دختر خالم ) بهش گفت : م ... جان خوشمزه هست ؟
از اونجا که اومدم زنگیدم به عشقولی تا گزارش کار بدم
یک دفعه لو داد که خلاصه با مامیش درباره خواستگاری حرف زده
( بله بوی شیرینی میاد ) و کلی دلم سوخت که چه شکار لحظه هایی رو از دست دادم و نتونستم تو اون لحظه آب شدنش رو ببینم و سر به سرش بگذارم و گویا چند ساعتی از زمین و زمان حرف زده و از خواستگاری ، بله برون ، نامزدی ، عقد کنان و عروسی و ... دوستاش گفته تا رسیده به اصل مطلب و خانواده اش ماجرای ما رو از همون اول می دونستن ولی نه به صورت آشکار و مادرش بهش گفته چه طور چهار سال از راه دور نگهش داشتی ( مامی جان وفا داری رو حال می کنی
) و دیگه خبر نداره که چه خون دل هایی خوردیم تا به اینجا رسیدیم و قرار شده با پدرش صحبت کنه و از حالا کلی برنامه شیطونی تو سرم دارم
که بعدا براتون تعریف می کنم . البته زیاد امیدوار نباشید چون فکر کنم چند سالی طول بکشه و چند باری هم باید جنگ اساسی راه بندازم تا این عشقولانه ما یک بار دیگه دست به اقدامات اساسی بزنه و با کمک خدا ، آرزوی مشترک مون رو برآورده کنه .
این اولین بارم که در زندگیم انقدر شور و هیجان و بغض دارم ... اولین بارم که دیگه برای اومدن یک تعداد نگاه پر از سوال مخالفتی ندارم ... دیگه لازم نیست هزار تا کلک سر منصرف کردن مامان پیاده کنم ... دیگه در این زمینه سرد و بی تفاوت نیستم ... خدا جونم یعنی اون روز می رسه که تو خونه خودمون ببینمش ؟؟؟
دلم خیلی برات تنگ شده ... تو که خبر از دل کوچولوم داری ... می بینی چند سال پا به پات اومد ... می بینی دیگه اون دختر مغرور و بی احساس چند سال پیش نیستم ... می بینی چه طور رام شدم ... دیگه برای گفتن دوستت دارم جون به لبت نمی کنم ... دیگه روزی هزار بار تنت رو نمی لرزونم ... فکر کنم چند سالی از آخرین درسی که بهم دادی گذشته ... اولین درسی که یادم دادی صبر بود و آخریش وفا ... اولی رو شاید با کمی غرغر قاطی کردم ولی آخری رو خارج از تصورت ، کامل کامل یاد گرفتم ... بهترین استاد زندگیم تو بودی ... شیرین ترین درس زندگیم رو از تو یاد گرفتم ... چه عذابی کشیدی تا عاشقم کردی ... باورت می شه من همون دختر حرف گوش نکن
چند سال پیشم ؟
بغض های قدیمی
از 13 فروردین به این ور روزهای خوبی نداشتم و هر چی بیشتر گذشت بیشتر خودم رو بی هدف و بی انگیزه دیدم و خوب معلومه که نا خواسته این حالم به عشقولی هم انعکاس پیدا کرد و بدترین قسمت اینجاست که گاهی وقتها آدم انقدر خالی از حرف می شه
که واقعا تلفظ سلام خوبی ؟ هم براش سخته و چه برسه به این که بخواد از چیزی تعریف کنه یا اصلا درد و دل کنه و واقعا قبول دارم تحملم خیلی سخت بود بخصوص که مثل یک تیکه سنگ بی احساس هم شده بودم و همش به سال هایی که گذشت و به آرزو هایی که برآورده نشدن فکر می کردم ... به اولین روزهای آشنایی که چقدر کودکانه تصور می کردیم
و شاید هیچ کدوم از مشکلات به نظر مون بزرگ نمی رسیدن ... به تلاش ها و کار زیاد عشقولی ... به آینده نا معلوم مون و هزار فکر دیگه که هر کدوم برام یک بغض سنگین همراه داشت . وقتی چند سال به امید رسیدن به یک هدف مشترک باشی ولی یک دفعه به خودت بیای و ببینی هنوز تو پله اولی اون وقت سنگ می شی ... می شی بی تفاوت به دنیا و کم کم سکوت رو به حرف زدن ترجیح میدی . هنوز هم مثل قبل نشدم و چند شب پیش بعد اسرار های زیاد واسه حرف زدن ، بهش گفتم دیگه آرزویی ندارم
شاید اینطوری راحت تر بتونم زندگی کنم و همین حرف باعث شد بعد مدت ها گریه کنه البته بهتر بگم بعد مدت ها اشکش رو در بیارم ولی خوبیش اینجاست که هیچ وقت عمیق از حرف هام ناراحت نمی شه .
از یکشنبه تا سه شنبه هم تمام کلاس هام رو رفتم و اینجا که هوا خیلی زودتر از سالهای قبل گرم شده و ساختمون دانشگاه ما درست رو به دریاست و یکشنبه ها از 8 صبح تا 7 سه تا کلاس دارم و اون بین تو آنتراگ وقت نهار، با همون گروه دوستام رفتیم کنار ساحل و ساندویچ هامون رو خوردیم و اونجا رو سکرت نگه داشتیم وقرار شد هر هفته بریم اونجا . سه شنبه نوبت دندون پزشکی داشتم و مثل همیشه بعدش گلو درد گرفتم و این برام شده یک معما
چون هر بار که میرم دندونی پر کنم یا برای شست و شو میرم ، تا چند روزی تمام گلوم درد می گیره و از دیروز تب هم اضافه شده
و تا حالا چند بار دکترم رو عوض کردم ولی فایده نداشته ، همش می ترسم نکنه خوب لوازم رو ضد عفونی نمی کنه .
دیشب به عشقولی می گم : داشتم ابرو هام رو تمیز می کردم یک دفعه اشتباهی یکی از اون مهم ها رو برداشتم و بعد مجبور شدم یک خط زیر ابروم رو بردارم تا اشکال رفع بشه برگشته می گه آخیه الهی فدات بشم ، مهسایی قربونت برم . بهش می گم واااااااا
برای چی ؟ الان حسابی همه شون رو باد برد
و تابلو مدل هشت شده . باز می خنده و کلی قربون صدقه میره
البته فکر نکنید از اول همین جوری بوداااا بلکه پدرم در اومد تا اینجوریش کردم هر چند که فکر کنم بیچاره خودش شرمنده شده از بس که بهم تذکر داده و دیده اصلا به روی مبارکم هم نمی یارم ولی دعا کنید زود پر شون کنم و گرنه باز باید برای رفت و آمد به خونه تغییر مسیر بدم و فکر کنم حالا حالا ها خان داداش پیچونی دارم .
*** می گم م ... چشم هات رو ببند و یک آرزو کن می گه باشه و بعد می گه : خدایا کمکم کن
من مهسام رو می خوام !!!
خدایا صدای منو که نشنیدی لااقل آرزوی اون رو برآورده کن !!!
مرسی از این همه آرامش
سه شنبه صبح انقدر هوا عالی بود
که واقعا حیف بود تو خونه بشینیم و قرار شد بریم کنار ساحل بساط barbecue راه بندازیم
و اینجا هم که بخاطر شمال بودن تو این ماه مرکز توجه همه مسافران هست و دیگه خودتون ترافیک سنگین رو در نظر بگیرید و تا جایی که امکان داشت از کوچه های فرعی رفتیم ولی دیگه یک مسیری رو باید حتما تو خیابون اصلی می پیچیدیم و بقیه گروه همه رفته بودن جای همیشگی
و ما یک جا موندیم که بستنی یخی بخریم واسه همین افتادیم تو ترافیک سنگین و هیچ کاری هم نمی شد کرد و راننده هم همون شوهر خواهرم که قبلا گفته بودم تصادف کرده و چند ماه یک قدم راه هم نمی تونست بره بود و الان هم تو دوتا زانو هاش کلی پین هست ولی خوب با این تفاسیر مشکلی برای رانندگی مسیر های کوتاه نداره و خلاصه همین طور که پشت بقیه ماشین ها داشتیم تو یک خیابون باریک که تمام کنار جاده ماشین ها پارک شده بودن و یک راه باریک باز بود ، حرکت می کردیم و بستنی ها مون رو لیس می زدیم
یک دفعه یک ماشین از پشت هی بوق می زد و همچنان که پشت ما می اومد ولی باز دستش رو بوق بود و بی خیال نمی شد و جالب اینجاست که اصلا هم راه برای سبقت باز نبود و دیگه در داخل شهر همه اینو در نظر می گیرن که باید پشت هم حرکت کنن تا راه باز بشه ولی راننده پشتی اصلا انگار نه انگار و هی خط و نشون می کشید و همه هم نگاهش می کرد که یک دفعه دیوانگیش بالا زد و از سمت راست که اصلا اجازه نیست ، یک سبقت وحشتناک گرفت و نزدیک بود ماشین ما رو نصف کنه و ناگهان هم جلومون stop کرد و دقیقا هم آقاهه این شکلی بود
و کمربند شلوارش رو بالا کشید و اومد طرف ما و جالب اینجا ست که خواهر و خواهر زاده ام هر دو با هم شروع کردن به گریه
اونم از نوع خنده دار که دهن هاشون مثل زاویه باز ، شده بود و از اونجایی که خدای شکر سمند قفل در ، داره هر چی آقاهه تلاش می کرد نمی تونست در رو باز کنه و از پشت شیشه انگشتش رو هی به سمت چشم های شوهر خواهرم گرفته بود و اگه پنجره پایین بود حتما می کرد تو چشمش و باز خدا رو شکر که شوهر خواهرم بدون عصاش نمی تونه پیاده بشه و گرنه یک خون حسابی راه می افتاد و بیچاره فقط همون جور که سر جاش نشسته بود هرس می خورد و دیگه خودتون تصور کنید پشت مون چه ترافیکی راه افتاد بود و در اون لحظه بود مامانم که ناراحتی قلبی هم داره قفل رو زد و پیاده شد و دعوا بالا گرفت و حالا همه هم جمع شدن و هر چی دهن شون هست دارن به هم می گن و داخل ماشین که خواهرم و خواهر زاده ام همچنان با دهن های زاویه باز شیون می کردن
از طرفی مامان رفته در رو نگه داشته تا شوهر خواهرم نتونه پیاده بشه و منم هر چی به خواهر زاده ام می گم بستنی یخی نازنینم رو نگه دار تا برم مادر جون رو بیارم میگه نه ، نه خاله نمی تونمممم نمی تونممممممم
و دهنش هم که دیگه خودتون تصور کنید
و آخر به زور چوب بستنی رو لای انگشت هاش فرو کردم و رفتم پایین و آقاهه که انگار فقط می خواست شوهر خواهرم رو بیاره پایین و یک فصل به نا حق کتک بزنه اصلا کوتاه بیا نبود و هی مامان بهش می گفت مرد حسابی برو خدا رو شکر کن نمی تونه بیاد پایین و گرنه حالت رو جا می آورد
و یک دفعه باز رگ دیوانگیش بالاتر رفت و خاست بره قفل فرمون رو بیاره و بزنه شیشه ماشین رو بشکنه
و دیگه همه آدم هایی که جمع شده بودن مطمئن شدن طرف یک موردی داره و حالا منم اون وسط هی مامان رو می کشم هی داد می زنم هی بهش می گم مرتیکه بی فرهنگ از کدوم خالخالستان اومدی ؟ فکر کردی سیب زمینی هات رو فروختی رفتی به جای الاغ ، ماشین خریدی آدم شدی
و ... که خلاصه با کمک مردم رفت تو ماشینش نشست و منم در جا شماره پلاکش رو save کردم و به اولین پلیس تو مسیرمون دادیم و اونا هم تا با بیسیم شماره رو به واحد های دیگه دادن متوجه شدیم بخاطر سرعت زیاد و سبقت های غیر مجاز و رانندگی مشکوک
جلوتر متوقفش کردن و کلی دلمون خنک شد هر چند که می دونم همچین گوش مالی حسابی هم نکردنش ولی خوبیش به این بود که شاید لااقل یکم به خودش اومده باشه و به مردم دیگه ای آسیب نزنه و آخرش هم از بستنی هامون افتادیم هم تا غروب اعصاب بقیه گروه خورد بود و هنوزم نفهمیدیم به چه گناهی مورد غضب قرار گرفتیم و خدا کنه هر چه زودتر تعطیلات تموم بشه و دوباره شهر به حالت عادی برگرده هر چند که تا الان به اندازه کافی خسارت های جبران نشدنی زده شده .
از وقتی هم که اومدیم خونه همش یاد اون دو ماه آرامش و دغدغه تو هلند هستم
و یاد اون روزهایی که آزاد و بدون اینکه نگران لباس و حرکاتم و یا نگران آدم های مزاحم و عوضی باشم از همه چیز لذت می بردم و بعد از صبحونه قدم می زدم و دوچرخه سواری می کردم و چه لذتی داشت کنار ساحل رفتن و دیدن آدم های شادی
که هزار برابر انرژی شون رو بهت انتقال می دادن و نوع پوشش و رنگ لباس های شاد شون که به ندرت مشکی می دیدی و چقدر که در روحیه تاثیر خوبی داشت و یا گردش هایی که با ماشین و مترو می رفتیم و چه کیفی داشت مرکز خرید ها و دیدن فروشگاه های مورد علاقه ام و حتما باید تجربه کرده باشی تا بتونی درک کنی منظورم از زندگی بدون استرس چیه و اینجا حتی اگه خودت نهایت آرامش و شادی هم باشی دیگران تمام حست رو نابود می کنن
ولی با تمام این ذهنیت هام باز سعی می کنم به خودم امید بدم .
دوباره روزهای بد زندگی
هر چی تو این هفته زور زدم تا لااقل تو خاطراتم از این روزها چیزی ننویسم نشد که نشد هر چند که اینجا هم دیگه برام مثل قبل نیست و دیگه حس گذشته رو ندارم و از طرفی دلم نمی خواست حال و هوای عید رو خراب کنم ولی دیگه دردهام بالا زده اما افسوس که کسی نیست حالم رو درک کنه ، نمی دونم شاید برای اون منطقی نیست و باز باید سکوت کنم و انگار برای همیشه محکوم به انتظارم . خیلی حرفها دارم که تو دلم انبارشون کردم و روزی هزار بار به خدا می گم ولی افسوس که هنوز جوابی نگرفتم و این روزها چه تو خواب و چه در بیداری ، گریه و پریشونی شده همدمم و انقدر کسل و خواب الودگی غیر طبیعی دارم که با هیچ چیزی رفع نمی شن
و تو خواب هم که تمام مدت در حال دیدن کابوس های مختلف هستم و تا خود صبح ده بار از خواب با پریشونی بیدار می شم و روزها هم که با گریه می گزونم و جالب اینجاست که تو کار خودم موندم و از جهتی به این همه پوست کلفتی خنده ام هم می گیره چون با تمام حالت هایی که گفتم مهمونی و مهمان داری هم می کنم
و اینجاست که می گن خنده من از گریه غم انگیز تر است .
اره همون طوری که گفتم من تا ابد محکوم به انتظارم و گویا این انتظار فقط برای من عذاب آور هست و ای کاش من هم مثل خیلی ها می تونستم بی معرفت باشم . بعد این همه سال حق اعتراض هم ندارم و تا دهن باز می کنم و می پرسم تکلیف من چیه ؟ محکوم می شم و باید حرفهایی که حقم نیست رو بشنوم ، حرفهایی که مثل تیر به قلبم فرو میرن
و بعد این همه مدت بهم می گه هیچ وقت نشد بهم اجازه بدی باهات درد و دل کنم در حالی که قسم می خورم همیشه سنگ صبورش بودم و هر چی هم بد باشم ولی همیشه سعی کردم شرایطش رو درک کنم و هیچ وقت با دیگران و بخصوص با خاستگارهای دیگه ام مقایسه اش نکنم و همیشه حتی بهش اجازه توهین به خودش رو هم ندادم و براش ارزش قائل بودم و احترام گذاشتم ولی حالا بعد این همه مدت بهم می گه تو تحمل این روزها رو نداری پس چه طور می خوای فردا تو زندگی سختی ها رو تحمل کنی ؟ در حالی که من همیشه اعتراف کردم که تو زندگیم سختی نکشیدم و خودش هم خیلی خوب شرایطم رو می دونه و تمام این غم و درد هام نتیجه این هست که معلوم نیست تا چند صد سال آینده باید به همین وضعیت فعلی ادامه بدم
.
می دونم انتظار داری باز این شرایط رو تحمل کنم و بخاطر تمام این سالها که عمرم رو گذاشتم و بخاطر همه عشقی که بهت دارم باز بهت وفا دار می مونم ولی کاش به جای گفتن حرفهای تلخ و عذاب دهنده کمی هم اون روزهایی که نبودی ولی بهت وفا دار موندم و بارها شرایط های عالی رو بخاطر عشقمون ندید گرفتم رو می دیدی
ای کاش ... ای کاش برای یکبار هم شده دل ِ به قول خودت عشقت ، همه زندگیت ، رو شاد می کردی و همش منتظر نبودی من بهت بگم این کار خوشحالم می کنه ، این انتظار رو ازت دارم ، این جور باش و ... به کی بگم دلم از چی پر هست ؟ به کی بگم تا چند سال آینده هم وضعم هیچ تغییری نمی کنه و همچنان باید برای رد کردن هر خاستگار هزار تا دروغ بگم و آخرش هم بهم بگی مهسا صبور نیستی ، مهسا هنوز خیلی زود هست ، مهسا می گی دیگه چیکار کنم ؟ مهسا زنم می شی ؟ مهسا دوستم داری ؟ مهساااااااا دیگه نمی خوام زنده باشم
و هیچ کسی حالم رو درک نمی کنه ، وقتی مطمئنم به آرزوم نمی رسم پس چرا باید زندگی کنم ؟ چرا باید باز بجنگم و امیدوار باشم ؟ همیشه بهم می گی تنها امیدت هستم ولی می دونی خدا خیلی وقته امیدم رو نا امید کرده ؟
۸ ساعت باقی مونده از سال 86
خدایا تو این ساعت ها ، تو این لحظه های آخر سال ، فقط از تو پناه می خوام ...
تو تنها کسی هستی که درد دل من و عشقم رو می دونی ...
خدا جونم الان دستام رو به سوت دراز کردم و اشکام سرازیر ...
ای خدا تو فقط از عشق عمیقی که تو قلب من و عشقم هست خبر داری پس کمک مون کن ...
دستم رو تو این لحظه های با ارزش پس نزن ...
خدا جونم می خوام برای بار دوم تو زندگیم قسم ت بدم ...
می خوام عین همون پستی که مثل الان نا امید و دل شکسته بودم و با التماس برات نوشتم
" اگه حتی صلاحم اینه خدایا تو رو به همون قدرت و عظمتی که این دنیا رو آفریدی ، تو رو به دل تمام بنده های پاکت قسم میدم این تقدیر رو عوض کنی خدایا تو ، فقط تو ، تنها کسی هستی که می دونی سرنوشتم رو از سر بنویسی ، پس یک بار دیگه کمکم کن "
و بعد چند وقت دعام رو برآورده کردی و حظور قشنگت رو یکبار دیگه تو زندگیم نشون دادی و حالا برای بار دوم می خوام قسم ت بدم به بزرگی و کرمِت ، به عظمتت ، به حرمت دل پاک همه عاشق ها ، به هفت آسمونت ، به قدرتت که هر کار نشدنی رو ممکن می کنه ، به اون کعبه مقدست ...
خدایا می خوام قسم ت بدم به دل شکسته م ، به اشکها و درد ها و سکوت سنگینم ...
خدایا تو تنها مشکل گشایی ، پس گره از مشکل چندین ساله من و عشقم باز کن ...
خدا جونم ازت برای بار دوم معجزه می خوام ...
ای خدای من ، ای تنها گشاینده مشکلات ، ای صاحب همه اعتقادات و ایمانم ، دستم رو پس نزنم ، امیدم رو نا امید نکن ...
ای خدا داری صدام رو می شنویییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این منم که دستام رو به طرفت گرفت و می خوام ازون بالا عشقم رو برای همیشه به سمتم بندازی ...
این منم که دارم التماست می کنم و بیا جواب این ناله و اشک هام رو با معجزه ات بده ...
خدا جون بیا برای همیشه بندازش براممممممممممممممممم
می دونم نا امیدم نمی کنی
منتظر عیدیمم !!!