تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                                      آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت                                           

                                                 همه چیز تموم شد

اصلا نمی خوام درباره علتش با کسی حرفی بزنم و نه اینجا چیزی بنویسم و فکر کنم خیلی ها این روز رو، پیش بینی می کردن. من خودم رو خیلی دوست دارم و فکر نمی کنم هیچ کسی بتونه درک کنه چقدر دلم شکسته و ناراحتم و ای کاش ماه پیش در شرایطی قرار نمی گرفتم تا که مجبور بشم به چند تا دوست دانشگاهیم از رازم حرفی بزنم البته نه اینکه اون بیچاره ها چیزی بگم یا ناراحتم کنن بلکه پیش خودم شدید احساس شکست می کنم .

این روزها به خودم لعنت می فرستم که چرا یک عمر با حماقت زندگی کردم و 21 سال از عمرم رو بدون هیچ خطایی گذروندم و وقتی خودم رو با خیلی های دیگه مقایسه می کنم می بینم با این همه راستی و درستی از همه شون عقب هستم و شاید این حرف ها معقول نباشن اما متاسفم برای خودم که این همه از عمرم گذشت و مثل اون های دیگه شیطونی نکردم و به یک سری اعتقادات پوچ عمل کردم . وقتی به خودم نگاه می کنم و می بینم از روز اولی که رفتم دانشگاه تمام هدفم رو گذاشتم روی درس خوندن و چقدر هرس نمره بالا رو زدم ولی خیلی های دیگه از همون ساعت های اول ثبت نام شروع کردن به واژه مسخره ای که قبلا روشون گذاشته بودم ( بی بند و باری ) و انقدر خوش گذروندم و در روزهای سخت امتحان ، مهمونی های مختلف رفتن و در آخر با تقلب نمره قبولی گرفتن و حالا با اون سابقه خوش ، بهترین شخص رو هم گلچین کردن و شاید به گفته خودشون تازه عاشق شدن . البته این یک مورد مثال بود از حماقت هایی که تا حالا مرتکب شدم و شاید هم ناچیز ترین باشه .

 

تمام افکار منفی تو ذهنم اومده و تازه متوجه شدم که چقدر ب ی ش ع و ر بودم و خودم خبر نداشتم . این حق من نبود و نیست و دیگه اینجا هم برای نوشتن حرفهام راحت نیستم و انقدر برای گفتن منظورم باید با کلمات بازی کنم تا آخرش هم از چیزی که تو سرم هست کلی دور بشم . همش دنبال یک مرهم هستم ، ای کاش می شد  افکار اضافی و غم انگیز رو از مغزم delete کنم و انقدر به خودم فشار نیارم ، دلم یک مسکن و شاید یک سفر طولانی بخواد .

  

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:3 نويسنده مهسا |

                                      

                                                  " رفت "

               باز مهسا تو موندی با یک دنیا غم و تنهایی

 

      لا لا لا لا گل پونه

      بیا که بدون تو دل خون ِ

      بیا که بدون تو تن خسته ام لبریز از حس جنون ِ

 

      لا لا لا لا گل لاله

      زندگی بی تو واسه ام محاله

      بیا از اون وقتی که رفتی ، این دل داره همش می ناله

 

      گریه شده کار منو

      غصه شده همدم من

      قطره اشک ِ تو چشام شده شریک ِ غم من

 

      خونه بدون ِ تو شده مثل یک زندون سوت و کور

      من موندمو هق هق واسه ، خاطره های جورواجور

 

      بیا که با اومدنت تموم می شه درد های من

      بیا که وقتی تو باشی قشنگ می شه دنیای من

 

      بدون که تو هق هق من ، جز غم دوری حرفی نیست

      بدون دلیل گریه هام ، جز بی تو بودن چیزی نیست

 

      برای من که عاشقم ، عشق همیشگی تویی

      اون که کنارش دل خوشم فقط تویی تویی تویی

 

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:45 نويسنده مهسا |

                                                                  

                                                دل بیچاره من  

سلام دوست جون های مهربونم ، الان 3 ساعتی هست که از پیش عشقم اومدم   و به ناچار از هم جدا شدیم و باز باید منتظر دست سرنوشت باشیم و فقط خدا می دونه که چقدر باید صبر کنم تا بتونم دوباره ببینمش    و درباره سوالی که همه در پست قبل داشتین باید بگم که چرا تا حالا هزار بار همدیگه رو از وب و عکس و از راه دور دیده بودیم ولی هیچ وقت امکان دیدن از نزدیک برامون فراهم نمی شد و یا اون می اومد من نمی تونستم برم ببینمش و مجبور بودم از دور ببینمش و یا بخاطر کارش مرخصی نداشت ولی نه اینکه اصلا ندیده باشم و یا در این سال ها به یک صدا دلخوش کرده باشم . امروز تو ساعتی که باید می رفتم دانشگاه تونستم برم پیشش و دیگه خودتون حالم رو تصور کنید و مثل یخ ، سرد شده بودم و ساکت ولی درونم غوغا بود و قلبم تند می زدم    و به زور نفس می کشیدم و در ظاهر خودم رو آروم نشون می دادم البته اینها همه جزء شخصیت من در همچین لحظاتی هست و زیاد برای خودم غریب نیست اما عشقم همون اول متوجه شد و هر چی سعی می کرد با شوخی هاش آرومم کنه و هر چی خودم هم سعی می کردم بتونم حرف بزنم متاسفانه مغزم یاری نمی کرد و از ثانیه اولی که چشمم بهش افتاد یک بغض سنگین گلوم رو فشار میداد جوری که باور کنید به زور آب دهنم رو قورت می دادم و جالب اینجاست که فکر کرده بود گلوم درد می کنه یا مشکلی دارم .        

 

و اما از این زمان نامرد بگم که بیشتر از همه دلم از اون شکست و این همه سال انقدر کند گذشت و حتی لحظاتی از نظر من ثابت هم مونده بود ولی امروز به سرعت برق و باد گذشت و گذشت تا که لحظه وحشتناکی که از قبل کابوسم شده بود، رسید . امروز دل آسمون هم مثل دل بیچاره من سیاه و بارونی بود و با هر بدبختی بود از هم جدا شدیم و من برگشتم خونه و اون بغض سنگین فرصت لباس عوض کردن هم ازم گرفت و قسم می خورم که تا حالا تو زندگیم به این شدت گریه نکرده بودم و انقدر حس بدبختی بهم دست نداده بود . چنان با صدای بلند های های گریه می کردم    و درشت درشت اشک می ریختم که دلم به حال خودم سوخت    و به توصیه اش به الهام زنگ زدم و از صدای گریه من چنان وحشت زده شد که مرتب می گفت مهسا خودت هستی ؟ باورم نمی شه تو ، کوه غرور ، موجود خونسرد و تو دار ، داره برای یک پسر گریه می کنی و ببین چقدر عاشقش هستی که به این حال افتادی و تا حالا خودم هم انقدر خودم رو ذلیل و بدبخت ندیده بودم ، هیچ کسی از دل بیچاره من خبر نداره و نمی دونه چه دردی رو دارم تحمل می کنم     فردا روز بدی برای من هست ، روزی که اون بر می گرده شهر خودش و من باید دوباره با این درد بزرگ بسوزم و بسازم . می دونم به این زودی ها فرصت دیدن دوباره برام پیش نمی یاد پس :

خداحافظ عشق مهسا     

                 خداحافظ      

                       خداحافظ       

 

                                        

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:9 نويسنده مهسا |

                                            

                               باورم نمی شه ... خدایا مرسی

سلام دوست های خیلی مهربونم راستش الان انقدر هیجان زده هستم که نمی دونم چه طور تعریف کنم . دیروز که مثل همیشه تا غروب دانشگاه بودم و اصلا نه حال روحیم خوب بود و نه جسمی و انقدر هم حالت تهوع داشتم که به زور خودم رو تا خونه رسوندم و سعی کردم با خواب خودم رو آروم کنم و دو روز هم بود که با عشقولانه نه قهر بودم نه آشتی مثل یک مرده شده بودم و اصلا جواب تل هم نمی دادم تا همین یک ساعت پیش که بعید ترین کار رو انجام دادم و بهش میس زدم ( چون همیشه اون پیش قدم می شه و من زیادی لوس بازی دارم ) و سریع خودش گرفت و با کلی عصبانیت از دو روز گذشته پرسید که کجا بودی ؟کجا رفتی؟ کی اومدی ؟ و ... تا که گفت آدرس دانشگاه رو بده که یک دفعه قلبم تکون خورد و فهمیدم خبری شده و انقدر گیر دادم تا گفت که تو راه شهر ماست و 11 شب می رسه شهر دوستش که نیم ساعت با اینجا فاصله داره و فردا میاد پیش من و این یعنی باور نکردی ترین اتفاق زندگیم .

 

انقدر مضطرب هستم که اصلا نمی دونم چیکار باید بکنم و راستش قدرت روبرو شدن از نزدیک با عشقم رو ندارم و تنها دلیلش هم فاصله ای هست که این سالها بین مون بوده و نمی دونم تو این فرصت کم چی براش کادو بخرم ؟ فردا کجا ببینمش؟ و تازه دانشگاه هم باید برم چون با رییس دانشگاه کلاس دارم که اصلا اجازه غیبت نیست. تو رو خدا برام دعا کنید که فردا بعد 4 سال بتونم بدون دردسر و راحت ببینمش ... دعا کنید این ساعت ها زود بگذره ... دارم از استرس میمیرم ... درباره خرید کادو هم تا شب منتظر پیشنهاد تون هستم . دعا کنید برام قوی باشم خیلی برام سخته ، خدایا می خوام برای اولین بار باهاش روبرو بشم ... این اشک های لعنتی هم که باز بی وقت شروع به اومدن کردن . خدایا کمکم کن ! قبلا تو رویاهام هزار بار همچین روزی رو مرور کرده بودم و کلی برنامه ها تو مغزم داشتم اما الان هیچی یادم نمی یاد و تمرکز فکر کردن هم ندارم ، فقط یادم باشه mp4  کلی ازش یواشکی عکس بگیرم و رو هم تو کیفم روشن بگذارم تا صدای اولین مکالمه حظوری مون رو ضبط کنم .

 

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:18 نويسنده مهسا |

                                      

                                      آیا دختر بدی شدم ؟

سلام دوست های مهربونم  Hello بخاطر اتفاق های اخیر از همه تون معذرت می خوام شاید درست نبود اون حرفها رو اینجا بنویسم و یا شاید چون هیچ وقت مطرح نمی کردم الان انقدر احساس بدی دارم اما به هر حال ممنون بخاطر احساس همدردی که کردین و همین طور از تمام نظرات خصوصی    و ابراز نگرانی ها تون هم متشکرم ولی انگار جو حاکم بر وبلاگ رو خیلی سنگین کردم و اگه تو پست های اخیر، نظرات عشقولی رو که تقریبا در جواب نظرات شما نوشته بود تایید کردم فقط علتش این بود که هیچ وقت عادت ندارم یک طرفه به قاضی برم و حتی اگه در رفتار هم اون جور نشون بدم ولی باز صدای وجدانم همیشه بلند از قضاوتم هست اما حس می کنم سوء تفاهمی ایجاد شده که امیدوارم با این توضیحات رفع بشه .

 

خیلی خوب که آدم در زندگی یک جایی رو برای درد و دل و مشورت و یا اصلا برای خالی شدن مغز از افکار مختلف ، داشته باشه که گویا من همون جا رو هم ندارم البته این تازگی نداره و در زندگی واقعیم همیشه بوده و همه فکر می کنن من در بهترین شرایط از زندگی هستم ( بخصوص خانواده ام ) و حق شکایت ندارم . البته اون همیشه موافق با اینجا نوشتنم بوده و حتی در چند پست قبل هم که با مخالفت ها مواجع شد   اصلا اعتراضی به کار من نکرد و بارها گفت که طبیعی هست و اونها اون طور که تو منو می شناسی ازم خبر ندارن و خیلی هم خوشحال بود که همه برام نگران شدین و اصلا فکرش رو هم نمی کردم که انقدر به نکاتی که تذکر داده بودین عمل کنه و درباره معذرت خواهی تون هم بگم که شاید باور نکنید ولی من در تمام این سالها ندیدم از دست کسی ناراحت بشه و من با همین رفتارش هم مشکل دارم بخصوص در محیط کارش که بارها بهش گفتم جوری رفتار کن که دیگران حتی اجازه تو گفتن هم به خودشون ندن ولی … نمی دونم دروغ بگم که خوبم و یا راست اما بازم سکوت می کنم و همه رو می ریزم تو جای همیشگی و فکر کنم تا لحظه انفجار بتونم بهترین پنهان کار دنیا باشم .

 

از وقتی که ساعت رفت جلو من همش کارهای نا تمام دارم و گویا اون یکساعت خیلی در زندگیم تاثیر داشت و هر روز کوله باری درس و پاک نویس ، تمرین حل کردنی ، پروژه ، مقاله و هزار کار ریز دیگه ای که بی اختیار اضافه می شه دارم و دلم می خواد زمان رو نگه دارم و اول یک دل سیر بخوابم بعد یکی یکی با خیال راحت کارام رو انجام بدم و خیلی دلم می خواد این مشکل رو حل کنم     اما چهار روز در هفته دانشگاه هستم که دو روزش از 7 صبح تا 7 غروب اونجام و شب حالا فکر نکنید استراحت دارم بلکه در حال پاک نویس کردن و آماده کردن درس روز بعدش هستم و شبها هم که یک می خوابم و انقدر این استاد ها از ما کار می کشن که هر وقت می شنوم دانشجویی همه جزوه ها رو برای شب امتحان گذاشته شاخ در میارم چون ما هر هفته Quiz داریم و تنها خصوصیات بارز و ترک نشدنیم منظم بودن هست می تونم بگم در انجام کارهام سست نیستم ولی مدتی هست که بخاطر درست و کامل نرسیدن بهشون ناراحتم ، می شه چند تا راهنمایی کنید تا از این ترافیک درسی و کاری خلاص بشم .

 

  

+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:42 نويسنده مهسا |

                                                                

                   خدایا همه چیز رو سپردم به خودت

انگار نحسی این ماه تموم شدنی نیست ، این روز ها هر چی می نویسم باز درونم آروم نمی شه و بیشتر شعله می گیرم . دیروز غروب داشتم 50 تا سوال از جزوه ، برای استادم آماده می کرد که گوشیم زنگ خورد و بعد یک هفته جوابش رو دادم و نمی دونم چی گفت که بهش گفتم : جوابم به تو دیگه منفی هست و تو کاری کردی که همیشه از این روزها در ذهنم یک خاطره خیلی بد بمونه و برای اولین بار هست که باهات خیلی لج کردم     و الان اگه هر کاری هم انجام بدی برام فرقی نمی کنه و فکر کنم آخرین حرفهای باقی مونده تو دلم رو هم زدم و خودش هم متوجه شد که برای اولین بار هست که اینطور سگ شدم و دلیل لج کردنم هم ، رفتار خودش هست و هر چی سعی کرد راضیم کنه تا لااقل به حرف هاش گوش کنم ولی موفق نشد چون دیگه گوش هام از حرف پر شده و دیگه در خودم  توان صبر و انتظار رو نمی بینم . به خدا دلم شکسته ، می خوام از اینجا برم    می خوام خیلی زود تکلیف زندگیم رو روشن کنم و برای همیشه سنگ بشم .

 

 

دیشب داروهام رو خوردم و حتی چشم هام رو هم می بستم احساس می کردم تمام اتاق دور سرم در حال چرخیدن هست و به زور خوابیدم که فکر کنم ساعت 1 بود که زنگ زد ولی انگار از صدای خواب آلود من خجالت کشید حرفی بزنه و قطع کرد و منم بخاطر قرص خواب آور انقدر گنگ بودم که هیچی حالیم نبود     و دوباره گیج خواب شدم تا 7 صبح که باز زنگ زد و به زور گوشیم رو باز کردم و جواب دادم البته چند باری هم گوشی رو به دیوار کوبیدم و متوجه شدم تمام شب بیدار بوده یکم درجه سگیم رو کم کردم    البته فقط 2 درصد و پرسیدم چرا زنگ زده ؟ من که تمام حرفهام رو بهت گفتم و دیگه چیزی ندارم و هر چی هم اون اسرار می کرد من اصلا نمی شنیدم تا که یک حرفهایی زد و برای اولین بار خودش قطع کرد و خطش رو هم بست و منم زیاد جدی نگرفتم فقط یکبار خونه شون میس زدم و دوباره پلک هام که به زور باز نگه شون داشته بودم رو بستم و فکر کنم چند دقیقه گذشت که دیدم خواهرش زنگ زد و گفت نگرانش نباش حالش خوبه.

 

 

باور نمی شد که دست به کار احمقانه ای زده باشه چون تا حالا از این حرکت های بچه گانه ازش ندیده بودم و خلاصه دست از غرور برداشتم و یک ربعی باهاش حرف زدم و بماند که چی کار کرده بود ولی گفتم فکر نکن فراموش کردم و یادم رفت بلکه هنوزم باهات قهرم  و روی تمام حرفهای دیروزم هستم و خیلی بد باهات لج کردم و دیگه خودت می دونی و اگه می خوای تلاش کنی من کاری ندارم و شاید تونستی منصرفم کنی . تا یادم نرفته بگم که دیروز برای اولین بار با یکی دیگه از بچه های وبلاگ چت کردم و عکس هم رو دیدیم ولی حیف که قاطی بودم و گرنه با اون همه تعریف هایی که ازم کرد الان باید اعتماد به نفسم سر به فلک می کشید ولی یادم باشه اگه یک وقت با افت اعتماد به نفس مواجع شدم به همون دوستم مراجعه کنم و اولین دوست وبلاگی که دیدم مریم بانو بود ( مریم بانو یادش بخیر  چقدر اون روز ذوق کردیم ) و جالب اینجاست اونم خیلی بهم حال داد و همش می گفت چقدر نازی ، چقدر خوشگلی و... .

 

 

+ تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:10 نويسنده مهسا |

                                     

                      ثانیه های آخر از عمر زندگیمون

نمی دونم بگم قهرم ، دلم سخت شکسته یا به آخر خطر رسیدم ولی گزینه آخر رو ترجیح میدم. خیلی غمگینم و الان هر اتفاق خوبی هم اگه تو زندگیم ایجاد بشه تاثیری برام نداره و همیشه در زندگیم تا یک حدی تلاش و صبوری می کنم ولی وای به اون روزی که دیگه مثل حالا سرد و بی تفاوت بشم و نمی دونم چه طور می تونم احساسم رو بیان کنم. واقعا این بار حتی لغت ها هم نمی تونن احساس قلبیم رو برسونن ، چه طور بگم که چقدر داغون هستم و چه آرزو هایی که مطمئنم لیاقت و حق برآورده شدنش رو داشتم ولی افسوس که به اینجا ختم شد   همه تون برام نوشتین که باهاش جدی صحبت کنم ولی خوبه که بدونین تا حالا هزار بار و حتی از همون روزهای اول آشنایی مون  این کار رو کردم و هر بار در شرایط مختلف و با دعوا و بدون دعوا و خلاصه با هر روشی که فکر کنید و حرف حسابش هم این هست که تا حالا هیچ پسری بعد از خدمت به سرعتی که من رفتم سر کار ، مشغول به کار نشده و زمان مشخصی رو هم معلوم نمی کنه فقط می گه به سال نمی رسه و به قول خودش دختر خانوم های دیگه ده سال ده سال صبر کردن و این مدت که چیزی نیست ( خدایی شما تا حالا همچین دختری دیدین ؟).

 

درست از فردای همون روز شوم که یکشنبه باشه چنان سر گیجه هایی گرفتم که همش تو دانشگاه حس می کردم زیر پاهام خالی می شه و قلبم انقدر تند می زد که به زور خودم رو تا کلاس آخر نگه داشتم و سر راه خونه رفتم کلینک فشار و ضربان قلبم رو بگیرم که دکتر گفت همین حالا باید سرم بزنی چون فشارت اومده هفت و الکی بهش گفتم کم خوابی دارم و مجبورش کردم یک مسکن بهم بزنه و اومدم خونه و فرداش با هزار بدبختی با دوستم رفتیم بانک و برای اولین بار در زندگیم هم خودم فیش موبایلم رو واریز کردم و هم اولین خلاف زندگیم رو انجام دادم و بماند که چقدر استرس کشیدم و همش حس دختر های بد رو داشتم و همیشه هم که خیلی ناراحت باشم زیاد می خندم تا در اولین فرصت تو تنهایی گریه کنم    و تو بانک همه فیش ها رو پشت سر هم رو میز گذاشته بودیم و کنار من یک پسر بود که تمام اطلاعات داخل فیش منو خوند و پنج دقیقه بعد از خارج شدن ما از بانک تا خونه با ماشینش دنبالم بود و هر جا که خلوت بود جلوم نگه می داشت و یا بهم زنگ می زد و به حال خرابم ، بیشتر دامن زد و اون روز واقعا از ته قلبم برای خودم متاسف شدم .

سه شنبه همش تو راه خونه احساس می کردم زلزله می یاد  Tornado و هر چند قدم راه که می رفتم یکم stop می کردم و دیگه مجبور شدم برم کلینیک و نیم ساعتی هم به مزخرفات دکتر گوش کنم و همش بهم می گفت چرا انقدر مضطربی؟ چرا دستهات انقدر سرد و فشارت پایین هست ؟ چه مشکلی داری ؟ تا خلاصه خودش برگه ویزیت دو روز قبلم رو از دفترچه پیدا کرد و برام سرم با کلی دارو نوشت و مجبور شدم زنگ بزنم یکی از دوست هام که تازه از هم خداحافظی کرده بودیم برگرده و همین که منو با اون رنگ و رو دید هر چی از دهنش در اومد بارم کرد و گفت واقعا برات متاسفم چرا با خودت این طور می کنی ؟ مگه چی کم داری ، همه تو دانشگاه حسرت وضع تو رو می خورن ، حیف نیست با خودت این جوری می کنی و همین حالا فقط کافیه یکی رو انتخاب کنی و سخت پشیمونم که چرا بعد این همه مدت بهش رازم رو اونم در این شرایط گفتم . خیلی تنهام ، در عین حال که خیلی ها رو دارم ولی هیچ کسی ندارم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:31 نويسنده مهسا |

                                    

                                            خودت قضاوت کن !

می خوام یک مرور کوتاه از تمام این سالها رو، براتون بگم هر چند که شماها تنها کسانی هستید که تا حدی از زندگیم خبر دارین و این پست رو هم ویرایش نمی کنم و می خوام با همین حال خراب و دل شکسته ام تعریف کنم . خیلی سخته رازی رو تو قلبت سالها پنهان کنی و حتی نتونی به یک نفر هم در دنیای واقعی چیزی بگی البته این پنهان کاری جزء شخصیت من هست و شاید اگه از همون اول غرورم رو کنار گذاشته بودم با یکی مشورت کرده بودم الان این طور غمگین نبودم . در تمام سالهایی که گذشت سکوت کردم و با حسرتی که همیشه تو نگاهم بود از خیلی چیزها به امید امروز گذشتم ، به امید اینکه یک روزی هم تموم می شه و خیلی از مشکلات اساسی مون حل می شن و سربازیش هم تموم شد و سر کار هم رفت و خیلی مسائل دیگه که همه گذشت و رفت ولی باز من سر همون خونه اول موندم و خوب طبیعی هم هست که از نظر اون من حق هیچ اعتراضی رو ندارم و به قول خودش من که سنی ندارم پس نباید به فکر آینده ام باشم و همین طور باید در رویام به امید این که بله یک روزی هم شاید ما به هم برسیم زندگی کنم و دلایل من هم که اصلا براش قانع کننده نیست و نمی دونم چه فکری می کنه و چه طور می تونه این همه ناراحتی منو ببینه .

 

اینکه در ماه ای که گذشت چهار تا خواستگار خوب رو با کلی جنگ و اعصاب تونستم رد کنم و کلی خار چشم همه شدم هیچی نیست ؟ اینکه سالهاست دارم دوری و کلی عذاب دیگه رو تحمل می کنم هیچی نیست ؟ اینکه باید هزار جور پنهان کاری پیش خانواده ام بکنم هیچی نیست ؟ اینکه بهترین شرایط زندگیم رو از دست دادم و دم نزدم ، حتی به رخ ش هم نکشیدم هیچی نیست ؟ پس حق من از این زندگی چیه ؟ جالب اینجاست که من هیچ وقت نخواستم خودم رو بهش تحمیل کنم چون فکر نمی کنم هیچ دلیلی برای این کار وجود داشته باشه ولی خودش خواست وضع مون رو مشخص کنه و البته بعد این همه سال و گرنه که روز اول می گفت من باید برم سربازی و طبیعی هست که همه دختر ها برای عشق شون صبر می کنن و تازه خواهرم هم باید ازدواج کنه و من هم قبول کردم ولی همون وقت بهش گفتم اگه خدمتت هم تموم شد و اون وقت گفتی اون یکی خواهرم هم باید ازدواج کنه چی ؟ که همون زمان کلی راضیم کرد که نه دیگه مطمئن باش !!!من به خواهرم چی کار دارم خلاصه اینها همه گذشت و حالا غیر از هزار رو یک مشکل ریز و درشت دیگه ای هم که هنوز حل نشدن ، موضوع جدید ازدواج اون خواهری هست که من قبلا بهش گفته بودم و مطمئنم کرده بود .

 

اره، الان چون سن من خیلی کمتر از سن خواهر ایشون هست پس من باید همین طور باز صبر کنم و دم هم نزنم چون اگه اونها برای ما کاری انجام بدن ممکن دختر بزرگتر شون ناراحت بشه بنابراین باز به گفته خودش چه عجله ای هست من که هنوز درسم تموم نشده تازه صبرم هم زیاد و اون همه سال تحمل کردم پس باز هم می تونم و شاید قبلا اگه این رو می خواست قبول می کردم و چون قبل از این ماجرا ها خودم بر خلاف میل باطنیم و خاسته قلبیم بهش پیشنهاد کردم چون راه مون دور هست و زیاد هم نمی تونیم تلفنی حرف بزنیم پس ارتباط مون رو مثل قبل کم کنیم و هر چند ماه یکبار خبر هم رو بگیریم که مخالفت کرد و گفت دیگه اجازه نمی ده بین مون فاصله بی افته و اولش می خواست باز با هم دوست باشیم و به همین ارتباط پنهانی مون ادامه بدیم تا که تشت رسوایی من بی افته و کاملا آبروم پیش خانواده ام بره و خلاصه وقتی اعتراض کردم راضی شد و خودش گفت همه چیز رو حل می کنه و زمان خواست که منم آخرین فرصت رو بهش دادم که این بار هم با یک مشکل شاید برای اون جدید اما برای من از قبل پیش بینی شده رو به رو شدیم و حالا دیگه من اون مهسای سابق نیستم و انقدر با این خواسته اش دلم شکسته که می خوام وضع مون رو یکبار برای همیشه روشن کنم .

 

چرا هیچ کسی حتی خودش هم منو درک نمی کنه ؟

چرا شرایط من به چشمش نمی یاد؟

یعنی به نظر شما من باید باز صبوری کنم ؟

و یا به قول خودش " نه مهسا جان شما آزاد هستی و هر کاری دوست داری می تونی انجام بدی " رو در نظر بگیرم ؟

یعنی من باید تاوان کوچکتر بودن از خواهرش رو پس بدم ؟

من زندگی نکنم ، همچنان عذاب بکشم ، تازه اصلا چرا باید برای من این همه خواستگار هم بیاد ؟

اینه ، حق من از زندگی ؟؟؟؟؟؟              

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 نويسنده مهسا |