|
خاطرات دوران جوانی
|
زنگ تفریح ِ
سلام به همه ، تو پست قبل دلم نیومد جواب کامنت های پر عشق تون رو ندم و تشکر نکنم . همیشه فکر می کردم همه چیز رو کامل می نویسم اما انگار پست قبل براتون مبهم بوده بنابر این اومدم تا مختصر توضیحی بدم .علت اون اتفاق بد که برای عشقولیم یا به قول شما آقای م افتاد حرفهای من بود . ولی به خدا من راضی به اون اتفاق نبودم و حرفهایی هم که بهش زدم از روی بی رحمی و سنگ دلی نبود بلکه فقط از این رابطه پنهانی کلافه و خسته هستم و هر بار تا یک قسمت می خواد درست بشه جای دیگه خراب می شه و خلاصه حرف هام نتیجه ای بجز بیماری عشقولیم نداشت و هنوز هم حالش خوب نشده و سرگیجه همراه با سر درد داره کلی هم آرام بخش می خوره ، از صداش هم کاملا مشخصه چقدر ضعیف شده و حال خودم هم بهتر از اون نیست و هر دو سعی می کنیم سخت نگیریم تا این دوران هم بگذره .
امتحاناتم از اول تیر شروع می شه و این بار همه پشت سر هم و بدون فاصله هستن ، کلی جزوه دارم که نصف نیمه خوندم و تقریبا دارم خودم رو آماده می کنم و الانم از فرصت استفاده کردم و گفتم بیام آپ کنم .عشقولیم هم رفته جشن نامزدی همکارش و تا یک ربع قبل از اینکه دوست هاش بیان دنبالش ، داشتیم حرف می زدیم و قرار شد من کوچیک بشم و برم تو جیب کت ش و می گفت : امروز می خوام یکبار دیگه بهت ثابت کنم دوستت دارم . منم تا نیم ساعت پیش داشتم فکر می کردم اون وقت چه طوری ؟ که از جشن زنگ زده و همین که الو گفتم داد می زنه " خانومی جونم همه جا به فکرتم و با من هستی " و سریع قطع می کنه ، گویا جدیدا هندی شده و برام فیلم هندی بازی می کنه الانم رفتم بهش زنگیدم گفتم : " دستت رو بردار من تو کتت له شدم " که باز با صدای بلند حرف های عشقولی می زنه و حالا تصمیم گرفتم شب سر به سرش بگذارم و بهش بگم نشنیدم تو جشن چی می گفتی و یکبار دیگه پیش مامان بابات تکرار کن بشنوم .
می شه یک روز بهت بگم : فردا عروسی مون ِ هااااا
تو ذهنم که اون روز خیلی دور
پی نوشت ) چه مزه ای داره کامنت جواب دادن !!!
دارم میمیرم !!!
دیشب تو همین ساعت ها ، در شرایط الان من بودی و اومدی اینجا نوشتی :
"چند دقیقه پیش با خانومیم حرف زدم
خانومیم گرما زده شده و حالش خوب نیست
دارم از نگرانی میمیرم ، آخه اون همه چیز مننننننننن
حالا که از من دوره و مریض شده و منم کاری نمی تونم بکنم ، دارم خفه میشم
خانومیم انشاالله خوب شی گلم و بازم مثل غنچه بهاری بخندی ، دوستت دارم "
تا امروز که بعد از کار رفته بودی همون امام زاده همیشگی و بهم زنگ زدی و گفتم دیگه از این همه پنهان کاری خسته شدم و برات باعث درد سر و زحمت هستم و دوست ندارم مدیون کسی باشم و انقدر گفتم و گفتم که متوجه حال تو نشدم و بعد چند دقیقه که زنگ زدم بهت بگم دارم میرم آمپول فشارم رو بزنم ، دیدم یک صدای نا آشنا جواب داد و دوباره گرفتم باز صداهای ماشینا تو خیابون می اومد و بار سوم زنگ زدم تا که یک نفر گفت شما با این آقا که تو خیابون افتاده نسبتی دارید ؟ ما داریم می بریمش بیمارستان و تمام دنیا تو سرم خراب شد و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن ، باور نمی شد و دوست داشتم دروغ گفته باشه و چند ثانیه ای نگذشت که به خواهرت زنگ زدم و چقدر برام سخت بود گفتن چیزی که از دهن اون مرد شنیده بودم و از اون لحظه شوم تا حالا پنج ساعتی می گذره و من دستم به هیچ جایی بند نیست حتی گوشیت هم جواب نمی دی و تا چند لحظه پیش حتی نمی دونستم کجا هستی تا که خواهرت گفت بیمارستانید .
از خودم متنفرم ، بخاطر حرف های من اینطور شدی ، لعنت به من که حتی گریه هم نمی تونم بکنم و از اون لحظه تا حالا خیره شدم . خیلی بده که هیچ کاری از دستم بر نمی یاد حتی تا چند لحظه پیش یاد اینجا هم نبودم و بعد که به شرایط دیشب تو فکر کردم یاد اینجا افتادم .عزیز ترینم !همیشه در هر شرایطی جواب تلفن هام رو دادی پس الان هم جواب بده که دارم میمیرم . من که ارزش این همه دوست داشتن رو ندارم چرا با خودت این طور می کنی . دیشب من از فشار سردرد و افت قند خون زیر سرم بودم و حالا تو از فشار حرف های من بیمارستانی .
ای خداااااااااااااااااا می شنوی صدامو؟
من می خوام الان پیش عشقم باشم
تا کی باید بی صدا فریاد بزنم ؟؟؟
پی نوشت ۱) ببخشید دوست جونا اگه نگران شدین . الان حالش بهتر شده اما هنوز مثل قبل هم نیست انگار قلبش درد می کنه ولی از من پنهان می کنه .
پی نوشت ۲) فرشته های مهربون کامنت هاتون رو جواب دادم .
دست هات رو می خوام
یادش بخیر ... سه شنبه طلایی زندگیم بود ... پر از اضطراب اومدم ... با دنیای غم برگشتم ...
زمان نامرد، عقربه های بد ، ثانیه های عجول ...
یادش بخیر ... وقت برگشت تو ماشین ... نگاه های پر از حرف ... دست سردم بین دست هات ...
جاده ما رو به جدایی نزدیک می کرد ...
یادش بخیر ... لبخند های پر از غم ... بغض سنگین تو گلوم ... وحشت دوباره تنها شدن ... رسیدیم همسفر باید رفت ...
ای کاش جاده اون روز بی انتها بود ...
خدا جون دیگه نمی خوام سیندرلا باشم ...
پی نوشت ) برای اولین بار جواب کامنت هاتون رو دارم تو نظرات میدم . اگه سوالی داری بپرس !
ماه آخر از عمر 21 سالگیم
بعد از اتفاقی که تو پست قبل نوشتم زود تونستم به خودم مسلط بشم و احساس تازه ای سراغم اومد و خیلی از خودم کیف کردم چون مطمئنم بهترین تصمیم رو گرفتم . هر چند که چیزی بینمون عوض نشده و هنوز تسلیم نشدیم اما همه چیز رو سپردم به خودش و می دونم مراقب زندگی مون هست. بر خلاف تصور، هم خوشحالم و هم احساس خوشبختی می کنم و به درس هام می رسم و امروز بعد مدتها تونستم 3 ساعت بدون فکر مشغول ، مفید درس بخونم و شاید همین علت خوشحالیم باشه چون خیلی مدت بود که آرامشم رو از دست داده بودم و تصمیم گرفتم تو ده روز فرجه ام کامل به جزوه هام مسلط شم و انقدر به اتفاق های بدی که بی اختیار پیش میان فکر نکنم . فصل جدید زندگیم هم در راه هست و باور کنید کاملا بزرگ تر شدن رو حس می کنم و همیشه از اعداد ذوج خوشم می اومد و خیلی خوشحالم که این فصل جدید قرار با سال فارغ تحصیل شدن یکی باشه .
بازی10چیزی که دوست دارید و10چیزی که دوست ندارید ( ممنون از دعوتت آنی جون )
دوست دارم هام :
2) افراد مثبت رو دوست دارم .
3) دریا رو چه طوفانی چه آروم دوست دارم .
4) جاهای زیارتی بخصوص مکه رو خیلی دوست دارم .
۵) برادرم رو خیلی دوست دارم .
6) عشقولی رو خیلی دوست دارم .
7) عطر و خرید دوست دارم .
8) سوپ وسالاد دوست دارم .
9) تاپ و لباس های کوتاه هم خیلی دوست دارم .
10) همیشه لاغر و سایز 34 بودن رو هم دوست دارم . (نمی خوام آینده هم چاق بشم )
دوست ندارم هام :
1) آدم های راحت و خودمونی رو دوست ندارم و به نظرم زیاد راحت بودن باعث بروز رفتار غیر مودبانه می شه .
2) پوست مرغ ، کله پاچه و غذاهای چرب دوست ندارم.
3) کثیفی و نامنظم بودن رو دوست ندارم .
4) آدم ها فضول مخصوصا اون هایی که به خودشون اجازه دخالت تو زندگی شخصیت رو میدن دوست ندارم .
5) ظاهر بینی و سطحی نظری رو دوست ندارم .
6) تحقیر شدن انسان ها رو دوست ندارم .
7) فقر، حق کشی ، بی عدالتی ، بی احترامی ، توهین ، دروغ و افراد متظاهر و دو چهره رو دوست ندارم .
8) ا ی ر ا ن رو دوست ندارم .
9) ضعیف و ترسو بودن رو دوست ندارم .
10) زندگی بی عشق رو دوست ندارم .
پی نوشت ) شوهر خسیس هم دوست ندارم ![]()
جدایی سخته اما با عشق جدا شدن وحشتناک
یاد تونه تو دو پست قبل نوشتم همه چیز تموم شد بعد هیچی نگفتم و هیچی کسی هم متوجه نشد. منظورم از اون حرف ، عمر زندگیم با عشقم بودم که البته اون روز هنوز تموم نشده بود اما الان سه ساعتی هست که تمومش کردم البته با عشق نه با نفرت . متاسفم اما بعد این همه سال تنها انتظارم برآورده نشد و با تمام تلاشی که کرد نتونست خانواده اش رو راضی کنه و علت مخالفت شون نشناختن دو خانواده و دوری راه و این مسائل بود و با وجود اینها تسلیم نمی شد و باز می خواست پافشاری کنه و بیشتر صبر کنم که دیگه بر خلاف احساسم تصمیم گرفتم همدیگه رو رها کنیم و البته این مختصری از ماجرا مون هست.
می نویسم تا شومی این روز همیشه یادم بمونه و تلخی شکست یادم نره ، ای کاش دلیلی برای تنفر هر دو مون داشتیم هر چند که همین کارم می تونه دلیل خوبی برای اون باشه اما من هیچ دلیلی برای نفرت از اون ندارم ، هیچ کسی حال ما رو نمی تونه درک کنه چون بیشتر جدایی ها با نفرت هست یا خیانت اما ما با اشک و عشق تمومش کردیم . ای کاش خیلی قبل از این همه وابستگی به هم ، یک فکری برای خودمون می کرد. باور نمی شه خدا نخواست ما بهم برسیم ، نخواست کمک کنه بنده هاش به رسیدن مون راضی بشن ، چهار سال جون کندم ، اخ چی بگم ... بهترین آدمی بود که وارد زندگیم شد.
بهش گفتم یکی باید فداکاری کنه تا اون یکی راحت بتونه تحمل کنه و برای من دوری از کسی که شدید بهش وابسته هستم خیلی سخته اما در این شرایط ادامه دادن هم فایده ای نداره و خواهش کردم اگه بهش زنگ زدم جواب نده و کمک کنه سرد بشیم . دیشب آخرین پنج شنبه بود که شب با هم حرف زدیم و از خدا می خوام پنج شنبه بعدی دیگه زنده نباشم و جای یکی از اون هایی که قرار این دیگه عمر شون به دنیا نباشه ، باشم . تمام بدنم درد می کنه ، سه تا کافی خوردم اما نمی دونم چرا انقدر منگ و خواب آلودم . خدا جون دیگه فردا رو نمی خوام ، تموم شد ... تموم شد ...
*** خدا جونم به حرمت دل شکسته ام کمکش کن و مراقبش باش ، خدایا سپردمش به خودت و همون طور که اتفاقی منو سر راهش قرار دادی یکی بهتر از منو تو این روزهای سخت ، سر راهش بگذار .
اگه واقعا دوستم دارید برام دعا کنید بتونم تحمل کنم .
با یک دنیا شرمندگی سلام
اگه الان اومدم اینجا فقط بخاطر شما دوست های پر محبتم ( اد لیست های وبم ) هست
می دونم همه نگرانم شدین و دوست دارین تعریف کنم چه اتفاق هایی برام افتاده ولی اینجا دیگه نه برام حرامتی داره و نه جایی امنی برای حرف های دلم . به خدا دیگه قصد آپ کردن نداشتم ولی چیکار کنم وقتی میام نظرات پر از مهر و محبت تون رو می خونم . به خدا دیگه نمی خواستم وارد کنترل پنل وبم بشم ولی وقتی یاسی اون طور نظر خصوصی می فرسته وقتی نیاز نگرانم می شه ( دیگه تک تک اسم نمی برم ) مگه می تونم بی تفاوت باشم . باور کنید همه تون رو بدون ریا دوست دارم و بخاطر عشقی که می دین ممنونم .
انقدر اتفاق های این مدت پشت هم ، رو سرم آوار شدن
که واقعا نمی دونم چی بگم و راستش مدتی هست که دروغ گفتن رو یاد گرفتم البته نه به اون منظوری که خیلی ها می گن بلکه فقط بخاطر انتقال ندادن مشکلاتم به عزیزترین هام ، بخاطر پنهان کردن دردم از خانواده ام ، بخاطر بوجود نیومدن بیشتر از این سوء تفاهمات . متاسفم اما شاد نیستم و نمی تونم پست شادی بنویسم و از عروسی خواهر بهترین دوستم که هفته پیش بود تعریف کنم البته اون روز هم شاد نبودم اما خوشحالم که شادی کسی رو با ناراحتیم خراب نکردم .
برای هر کی که این پست رو خوند : تو رو خدا اگه تو زندگیت کسی رو داری که ارزشت رو می دونه قدرش رو بدون . به خدا این کم چیزی نیست ، باور کن در قله خوشبختی هستی .