|
خاطرات دوران جوانی
|
آخ که چقدر دلم سوخت !
دیروز برام روز خیلی بدی بود و از 9 صبح تا 2 بعداظهر همش منتظر تلفن بودم ، هر چند که به صدا اومد اما اون خبری که من می خواستم رو نشنیدم آخه برای بلیط مشهد با یکی از آژانس های هوایی که آشنا مون هم هست تماس گرفته بودیم و چون پر بود قرار شد خبرok شدن بلیط مون رو دیروز بده اما وقتی زنگ زد و گفت برای ما تو هواپیما جا نیست حسابی دلم شکست. نمی دونم چرا اما من تا حالا بیشتر از ده بار مشهد رفتم ولی این سری خیلی تو حال و هوای مشهد هستم انگار رو سیخ موندم تا برسم به حرم ، دیروز که پرواز کنسل شد کلی دلم گرفت و غصه ام شد و همش با بغض می گفتم حتما امام رضا ما رو نطلبیده و آدم های گناهکاری هستیم و امروز صبح همین که از خواب بیدار شدم اسرار کردم که خودم میرم فرودگاه و از اونجا هر جوری که شده بلیط می خرم و دیگه احتیاجی به سفارش هیچ آشنا و دوستی ندارم و با اینکه قبلش تلفن کردم و گفتن اصلا جا ندارن بازم نا امید نشدم و خوشبختانه تونستم هر جوری که شده برای چهارشنبه هفته آینده بلیط بگیرم و اگه خدا بخواد تا شب نیمه شعبان هم اونجا باشیم .
پی نوشت ۱) نمی دونم واقعا چه طور بگم اما باز پروازمون کنسل شد و اصلا حال خوبی ندارم بخصوص که درگیر مشکلات دیگه ای هم هستم و همه چیز رو دارم تو خودم می ریزم .
پی نوشت ۲) فکرش رو نمی کردم دلم رو بشکنی با اینکه خودت می دونی چقدر مشتاق این سفر بودم .
آرامش دریا
تو هفته ای که گذشت اصلا وقت هیچ کاری رو نداشتم و همش در خدمت آشپزخونه و مهمون داری بودم و خیلی کم نت اومدم ولی سعی کردم وب همه رو بخونم. همش دو روز تونستیم ویلا بمونیم و نشد خونه رو تنها رها کنیم ، گرما هم که دیگه وحشتناک خسته کننده شده و جالب اینجاست چند وقتی بود خبر عشقولیم رو نداشتم و همین که رسیدیم ویلا مامانم بهم زنگ زد و گفت قرار شده فردا با خانواده اش بیان خونه مون ولی از شانس خوشگلم مهمون پشت مهمون برای دیدن خواهرم زنگ می زدن و هماهنگ می کردن که دارن میان و خلاصه مادرم هم مجبور می شه زنگ بزنه و قرار رو کنسل کنه و الان دوباره یک طوفان جدید راه افتاده و چشم آب نمی خوره راضی بشن دوباره بیان و این همه زور زدیم و جنگ کردیم همه اش دود شد رفت هوا ( شانس رو دارین که ) راستی از دیروز بگم که 2 تا 6 همگی رفتیم دریا و کلی آب تنی کردیم ولی حسابی دریا موج دار بود و من که مثلا می خواستم صورتم رو خیس نکنم تا ریمل و مداد چشمم خراب نشه ، بلند به همه اعلام کردم ولی نمی دونم چی شد که همون جلوی ساحل با صورت افتادم تو آب و بقیه ترکیده بودن از خنده و ما برای راحت بودن یک جای پرت رو انتخاب کردیم ولی یک دفعه چنان شلوغی شد و همه با تعجب به نترس بودن ما نگاه می کردن البته از لحاظ بی حجابی چون فقط با بلوز و شلوار بودیم .
ازسوغاتی هام بگم که یک چمدون هستن و نمی دونم کجا جاشون بدم واسه همین گذاشتم همون تو بمونن و مثل همیشه یک شکلات بزرگ که اول حروف اسم خودم یعنی (M)هست که با حروف اول عشقولیم هم یکی میشه ، دریافت کردم و دو تا بسته دیگه شکلات با شکل های آسیاب بادی که سنبل هلند هست دریافت کردم و بعد یک ساعت با بند کرم به ساعت هام اضافه شد و یک عینک آفتابی که ازZARA برام خریده و یک پوتین بلند چرمی مشکی با کاپشن کوتاه خز دار شیری رنگ و 13 تا ساق پا در رنگ و مدل های مختلف با دو تا دستکش خیلی باحال و سه تا جوراب و چهار تا بلوز تونیک و دو تا کیف بیرون و پنج تا سایه 6 رنگ که هر کدوم در رنگ های مختلف هستن و یک دونه رژ لب و 6 تا ... مارک دار ناز نازی و یک کیف لوازم آرایش جدید و کلی شمع های رنگی و معطر که هر کدوم 8 ساعت روشن می مونن و یک ساک پیک نیک خیلی باحال که خودم پارسال به علت اضافه بار ازش چشم پوشی کرده بودم و یک سری خرت و پرت نقره و یک کت و دامن لی که کرم رنگ هست و چهارتا کمربند چرمی با طرح و رنگ مختلف و چند تا چیز دیگه که الان حظور ذهن ندارم . با این همه سوغاتی که هر سال برام میاره فکر کنم رکورد دریافت بیشترین سوغاتی رو شکستم و کلی سفارشات دیگه هم بهش دادم که قرار وقتی رفت برام پست کنه .
مسافرامون رسیدن
دیروز بعد یکسال دوباره همدیگر رو بغل کردیم و فضای فرودگاه هم که مثل همیشه برام پر استرس و لذت بخش بود مخصوصا با دیدن اون همه مسافر که با ذوق از پاس کنترل رد می شدن و شوق دیدار خانواده ها شون رو داشتن . تقریبا ریلکس ترین افراد ، دو تا خانواده ما بودن و تا دوباره شهر خودمون برگشتیم تقریبا همه له و از حال رفته شده بودیم و امروز هم مثل هر سال یک چمدون کامل سوغاتی دریافت کردم و هر تیکه از لباس ها یادآور خاطره یکی از فروشگاه های ناز نازیم بود و برگه دعوت نامه ام رو هم گرفتم . راستی یک ماجرای خنده دار و قابل تامل دعوای دو تا مرد گنده داخل هواپیما بود (فک کن ایرانی ها اونجا هم خودشون رو نشون دادن !) و خواهرم می گفت : چنان دعوایی تو هواپیما راه افتاد که دو تا اقا به زور یقه لباس همدیگه رو ول کردن و هر چی حرف زشت بلد بودن به هم زدن و یکی شون داد می زدن و می گفت : الان بلند می شم پیاده ات می کن ![]()
پی نوشت ۱) تو همون چند ساعت اول با هم بودن مون خواهرم متوجه درون داغونم شد و گفت از سال پیش هم سکوت تر شدی .
پی نوشت ۲) از یکشنبه تا آخر هفته یک ویلای توپ اجاره کردیم و خوبیش به این که دیگه از نظافت خونه و پخت و پز نجات پیدا می کنیم .