تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                              4c2uu5i.jpg-325214c2uu5i.jpg-264024c2uu5i.jpg-26402                              

                                    خدایا صدام میاد!

چند روز پیش رفتم انتخاب واحد کردم اونم چه انتخاب واحدی ، کلافه شدم از این نظام افتضاح بخصوص که دیگه این ترم واقعا چشم دیدن مدیر آموزش رو بخاطر برنامه ریزی عالیش ندارم.از بس ساعت کلاس هام خوبه که باید هر روز میرم مدرسه ... جیب هام پر ... فندق و پسته ... میرم مدرسه  رو برای خودم بخونم.

 

دارم حسابی با این ماه و روزه هام حال می کنم اما یک حسی مدام بهم می گه نکنه روزه هام قبول نباشن و فقط گشنگی کشیدن به حساب بیاد!خوش بحال اون هایی که یک عالمه فامیل دارن و تو این ماه کلی کیف می کنن و مهمونی میرن.هر چند که ما خودمون خانواده شلوغی هستیم و خواهرام با بچه و شوهرها شون و برادرم با زن و بچه اش کلا 15 نفری می شیم اما چه فایده که هر کدوم یک طرفی هستن.دلم یک عالمه خاله و دختر خاله و پسر خاله های هم سن و سال خودم   با عمه و عمو ، همراه با مخلفات (همون پسر عمو، دختر عمو و ...) می خواد.

 

هنوز تو گیر مشهد نرفتنم هستم و هر دعایی که اسم امام رضا توش باشه اشکم رو در میاره ، دلم شکست.یکی بهم گفت مگه می شه کسی دلش مشهد بخواد بعد امام رضا ردش کنه.پس چرا منو رد کرد؟ دوبار قبل برنامه رفتنم خوابش رو هم دیدمخودم رو تو حرم ... داخل ضریح دیدم ... رو در رو با خودش دیدم.  

 

  فکر کردین امسال شب قدر قرار چه سرنوشتی برامون نوشته بشه!

 

  هزار و یک شب شد ؟!

                   هنوز بیدارم

                       چه داستان بلندی ست

                                      خاطره هایت ... ...

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:20 نويسنده مهسا |

                                   27yts85.jpg                           

                           آرزوهای کم رنگ شده من  

امروز سومین روزه ام هست و آخرین امتحان ترم تابستونیم رو هم دادم و هفته دیگه انتخاب واحد برای ترم جدید دارم و این ترم رو هم که تموم کنم یک ترم دیگه بیشتر نمونده. حال و روز ام زیاد خوب نیست چند باری اومدم آپ کنم و از خاطره پنج هفته ای که خواهرم ایران بود بنویسم اما دست و دلم به هیچ کاری نمیره و منصرف شدم. چند وقتی هست که شب ها سر درد های شدید سراغ ام میاد و قلبم تند تند می زنه و تمام اتفاق های بد زندگیم جلو چشمم میاد ، کاش می شد فکر نکرد ، انتظار آرزوها رو نکشید. یک روزهایی خیلی قوی بودم اما الان حس می کنم خیلی ضعیف و نا امید شدم.

به سال گذشته نگاه می کنم و ماه رمضون پارسال یادم میاد که رازم رو اینجا فاش کردم و گفتم عاشق این ماه هستم چون در همچین ماه ای با عشقم آشنا شدم. سال گذشته ازش هیچ خبری نداشتم و سرباز بود و حال و روز ام دست کمی از الان نداشتم و چقدر شب قدر و بعد هر اذان و هر روزه ای که باز کردم دعا می کردم و از خدا می خواستم ما رو در سرنوشت هم قرار بده ولی یک سال از همون روز ها گذشت و مثل قبل خیلی به هم نزدیک شدیم اما چه فایده که باز از هم دور هستیم و معلوم نیست وضع مون چه زمانی روشن می شه.

این روزها همش به خودم می گم نکنه دارم راه اشتباه رو میرم ، نکنه اگه به هم نمی رسیم بخاطر اینه که اصلا سرنوشت هم نیستیم ، نکنه تمام این چهار سال انتظارم یک شب دود بشه ، نکنه یک وقت به خودم بیام و ببینم یک ماه رمضون دیگه هم اومده اما من همچنان بلاتکلیف ام ، چرا تمام در ها به روم قفل شده. می گی برامون دعا کن آخه دیگه چه دعایی بکنم ؟ مگه دعایی هم مونده که تو این سال ها نکردم ؟ چه طور دعا کنم که برآورده بشه ؟ چی بگم که دل خدا به رحم بیاد ، من که می دونم هر دو انقدر هم گناهکار نیستیم که خدا نخواد صدا مون رو گوش کنه . دیگه حس دعا کردن هم در من مرده ...

           " بهشتی ها نماز روزه ها تون قبول "

 

پ . ن .1: سخت داغونم ... داغون تر از روزی که این پست رو نوشتم .

پ. ن .2: دیشب بعد از اینکه اخبار گفت : مهاباد تگرگ اومده اینجا هم دونه های درشت تگرگ باریدن و بعد خیلی گرم شد !!!

پ . ن .۳: روزهای بدی رو دارم سپری می کنم ... کمک !

 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 19:6 نويسنده مهسا |

                                 2e2nkig.jpg                     

                  خاطره شیرین یک روز طولانی با تو بودن

چند وقت پیش بد جوری با عشقولیم قهر بودم البته قهر نه از نوع بچه بازی ، بلکه واقعا از دستش دل شکسته و غمگین شده بودم و خیلی بابت قول و قرار هایی که از قبل با هم گذاشته بودیم اما اجرا نشدن، دپرس بودم تا اینکه بعد چند روز قهر و دلخوری تصمیم گرفتم شب پنجشنبه 25مرداد بهش زنگ بزنم آخه از صبح  زنگ نزده بود و این کار ازش خیلی بعید چون در مواقع قهر که هیچ جنگ هم اگه با هم بکنیم باز جوری عادتش دادم که روزی چند بار میس رو میده و رو همین حساب دیگه موج های بد داشتن سراغم می اومدن و همین که شماره اش رو گرفتم و گفت در دسترس نیست چنان حالم گرفته شد که آرزو می کردم کاش تماس نگرفته بودم خلاصه از 11 شب تا 4 صبح زنگ زدم ، اس ام اس دادم ، به گریه افتادم که یعنی چه بلایی سرش اومده (آخه یکی نیست به من بگه تو که دل قهر کردن نداری غلط می کنی لجبازی می کنی) خلاصه صبح که شد حرص ام هزار برابر شده بود و تمام شب غرغر کرده بودم که زنگ زد ، اونم با صدای شاداب و خوشحال (که بعدا علتش رو فهمیدم) آقا منو می گی حرص ام چنان در اومد و چند باری قطع کردم تا اینکه اس ام اس زد " جواب بده ، کارت دارم ، جواب ندی میام اونجا موهات رو می کنم " و در اینجا بود که نیشم باز شد   و گرفتم که حتما خبرایی هست و سریع جواب دادم اما چون تو ماشین بود درست متوجه حرف هاش نمی شدم و به شوخی گفتم : نکنه الان جلوی گل فروشی هستی و داری برام گل می خری که گفت: آفرین خانومی اره   از کجا فهمیدی و انقدر کاراگاه بازی در آوردم تا متوجه شدم شب قبل بعد از سر کارش رفته همون امام زاده همیشگی و برای خواب  پیش یکی از همکاراش بوده که شارژش تموم می شه و انقدر ماجرای رومئوو ژولیتی مون رو تعریف می کنه که همکارش تصمیم می گیره برای مسافرت هم شده چند نفری بیاد شهر من و از لحظه ای که تو جاده به سمت شهر من حرکت کردن تا لحظه ای که دیدمش آروم و قرار نداشتم و خوب طبیعی هست که شبش هم دوباره تا صبح بیدار بودم و هی زنگ می زدم و صداش رو می شنیدم و دوباره قلبم تند تر می شد و جالب اینجاست هر چی نزدیکتر می شد قطع کردن گوشی برام سخت تر بود خلاصه صبح شنبه زود بیدار شدم و چون فرداش نیمه شعبان بود تمام شهر شلوغ شده بود و یکدفعه یادم اومد چند سال پیش که عشقولی جونم سربازی رفته بود ، دو سال پشت سر هم دعا کردم یکبار همچین روزی با هم باشیم و حالا آرزوم  داشت برآورده می شد .

دیگه جزئیات دستپاچگیم رو نمی نویسم فقط همین قدر بدونید که چندین بار نزدیک بود خودم به مامان اینا بگم من امروز بجای دانشگاه دارم میرم پبش پیشی نازنازیم و بعد اینکه بابا منو رسوند جلو دانشگاه به هزار زور و زحمت تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم اون سر شهر و تو رویای خودم عشقم رو می دیدم که داره جلوم نهار می خوره و بگذریم که راننده تاکسی تلفنی مخم رو پیاده کردم و انقدر از در و دیوار حرف زد تا رسید به آقا پسر مهندسش و اسم و فامیل من . ساعت حدود یک و نیم بود که جلو یک رستوران سنتی عشقم و همکاراش رو دیدم و چنان سوتی خنده داری نزدیک بود اتفاق بی افته که تو ذهنم برای همیشه ثبتش کردم تا بعد ها جلو دوست هاش بهش بگم و سر به سرش بگذارم آخه همون لحظه که من پیاده شدم و همکاراش رو دیدم پیشی جونم رفته بود آدامس بخره و چنان به طرفم اومد و دستم رو گرفت که باور کنید اگه یکم جلو رفته بودم  آماده فشار دادن و بغل کردنم و چیزهای دیگه هم بود   و بعد این جریانات همگی رفتیم نهار خوردیم البته من به جای غذا فقط عشقولیم رو نگاه می کردم و آروم سر جام نشسته بود و بعد بهم گفت: دیدمت چه طور غذا خوردنم رو زیر نظر داشتی در حالی که خبر نداشت من اون لحظه چه قربون صدقه هایی تو دلم داشتم براش می گفتم   و آرزو می کردم کاش غذای دست پخت منو می خورد و انقدر با دوست هاش سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم چون هی سوال می کرد آب می خوای ؟ ماست می خوری ؟ و کلی هوام رو داشت که دوستش بهش گفت: حالا فهمیدم پنج شنبه چرا تا صبح حالت گرفته بود که شارژ نداری و بعد هم پیشی شیطونم یک جعبه خوشگل که توش سه تا چک پول فانتزی هم گذاشته بود و یک شیطونک که جا موبایلی هست با یک گلدون خیلی قشنگ بهم داد و دیگه داشت رویا هام پشت سر هم اجرا می شد چون یک جای آروم کنار دریا پیدا کردیم و رفتیم بالای سنگ ها دو تایی نشستیم  و تا دلتون بخواد همدیگه رو نگاه کردیم هر چند سیر نشدیم و بعد نیم ساعت من تصمیم گرفتم به کل دانشگاه رو بی خیال شم و تا ساعت پنج کنارعشقم بمونم و آخرش هم که لحظه شوم خداحافظی و عزاداری های من شروع شد و تا فرداش کلی شوم بازی اجرا کردم و از دوریش گریه می کردم .

 

+ تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:32 نويسنده مهسا |

                               s-howimage.jpg-12994                               

                          پنج هفته خاطره مثل برق و باد گذشت

دیشب دوباره تنها شدیم و باز باید شمارش ماه ها رو شروع کنیم و انتظار سال دیگه رو بکشیم . انگار همین دیروز بود که از لحظه دیدار تو فرودگاه نوشتم و حالا دارم از لحظه تلخ خداحافظی می نویسم . هر سال تو همچین لحظه ای احساس می کنم یک تیکه از قلبم کنده می شه و حس بدی پیدا می کنم . دوری از خواهر بزرگم و شوهر و پسرش برای تمام خانواده مون سخت هست اما برای من خیلی سخت تر چون بیشتر خاطرات بچگیم با همین سه تا گذشته ولی چی می شه کرد هر کسی سرنوشتی داره و خدا رو هزار مرتبه شکر که زندگی بسیار خوب و راحتی تو اونجا دارند .

خودم هم یک هفته ای هست که بد جوری سرما خوردم البته بیشتر تب دارم با سرفه های دردناک ، طوری که با هر سرفه تمام قفسه سینه ام درک می گیره و اوضاع روحیم هم خوب نیست چون هیچ کدوم از برنامه های تو ذهنم ، در مدتی که خواهرم ایران بود اتفاق نیفتاد و همین موضوع خیلی ناراحتم کرده و در رفتارم تاثیر گذاشته . ببخشید اگه نشد بهتون سر بزنم ولی از فردا دوباره زندگیم به روال عادی بر می گرده و حتما پیش همه تون می یام و در پست بعدی از خاطرات این مدت غیبتم می نویسم .

پی نوشت ) دارم وب تک تک تون رو می خونم و با تمام وجودم از خبر نامزدی مریم بانو جونم خوشحال شدم و خدا رو شکر که با فرد ایده ال و مورد تاییدش نامزد کرده . " مریم جان خوشبخت باشی "

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:40 نويسنده مهسا |