تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                                    Rotation-of-IMG-1439.jpg 

                                         همچنان اول راه 

سلام به همه همگی مرسی از پیام هایی که برام نوشتین مخصوصا اون دوست هایی که پیام خصوصی برام گذاشته بودن. فکر کنم همگی منتظر خبرهای جدید هستید پس سریع میرم سراغ چند ساعت بعد از نوشتن پست قبلیم و از اونجا براتون تعریف می کنم: اون روز خیلی قاطی کرده بودم و اگه بخوام تمام حالم رو در یک جمله براتون بگم ، مثل آدمی بودم که زمین و زمان ، روز و شب معنی و مفهمومی براش نداشت و به کل از مغز تعطیل شده بودم و بعد دانشگاه نزدیک به دو ساعت و شاید هم بیشتر بدون اینکه بدونم کجا میرم راه رفتم و نزدیک ساعت 8 شب بود که رفتم داخل یکی از پارک های شهرمون و چند ساعتی هم اونجا خیره به دریا بودم و حسابی تصمیم گرفته بودم خانواده ام رو تنبیه کنم و با شناختی که ازشون داشتم تنها راهی که می تونست اونها رو تسلیم کنه و بهشون بفهمون اشتباه کردن همین راه بود و خلاصه بعد از اسرار های زیاد عشقولیم و نگرانی های چهار تا دوستام ، حدود ساعت 10 رفتم خونه مادرم که نزدیک خونه خودمون ِ و چون چند ماه ایی هست که مستاجر قرار دادش تموم شده و خونه رو خالی کرده مادرم وقت هایی که ناراحت هست اونجا میره و همین که رفتم داخل مادرم متوجه ناراحتیم و وضع خرابم شد و به قول خودش می خواست از زیر زبونم حرف بکشه شروع کرد به یک سریع حرفهایی که بدتر نمک رو زخم من بود   و هر کاری می کرد که من باهاش حرف بزنم و یا نگاهش کنم اما من اهمیتی نمی دادم و تا ساعت 12 شب همین جور رو مخ من بود و منم فقط اشک می ریختم و بیشتر حرف هاش رو حتی نمی شنیدم و نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم وسایلم رو جمع کنم و از اونجا هم برم و برای منی که هیچ وقت اون ساعت از شب بیرون از خونه نبودم کار خیلی وحشتناکی بود.

 

خلاصه یکم که راه رفتم به خودم گفتم این جوری فایده ای نداره تا الان اونها به اندازه نصف یک روز هم حسابی نگرانم شدن و هم تا حدودی فهمیدن من تصمیمم رو گرفتم پس بهتره برم خونه خودمون و حرفهایی که تو دلم مثل یک غده شده رو به پدرم بزنم و همون طور که خودم فکر می کردم تمام خانواده ام خبر از تاخیر اون روز من داشتن و همین که از پله های خونه مون رفتم بالا و چند کلمه ایی از اعتراضاتم رو گفتم ، پدرم شروع کرد به اظهار پشیمونی کردن و کمی از حرف هاش رو عشقولیم هم شنید و گفت حالا که خودم می خوام اون هم سعی می کنه نظرش عوض بشه ولی خیلی شرط و شروط داره و فردای اون روز هم با یکی از شوهر خواهرام هماهنگ کرد و حالا قرار شده پنج شنبه هفته دیگه بریم شهر اونا و تحقیق کنیم البته تا امروز که دارم اینها رو براتون تعریف می کنم حرفش عوض نشده اما از هر کسی درباره آدم های شهر اونا سوال کرده همه بدی کردن و از طرفی مادرم هم دوست نداره من از پیشش برم تو یک شهر غریب زندگی کنم مخصوصا که فعلا شرایط خرید خونه و این چیزها رو هم عشقولیم نداره و این خودش دومین دلیل مخالفت خانواده ام شده. واقعا نمی دونم آیا این مشکل حل می شه یا نه    و با حرفهایی که این روز ها از اطرافیانم می شنوم خیلی می ترسم و واقعا نمی دونم در شهری که هیچ کس بجز عشقم رو ندارم چه طور می خوام زندگی کنم و جای خالی پدر و مادرم رو با چه چیزی باید پر کنم و صد در صد هم دیگه خبری از ناز کردن های دم به دقیقه ام هم نیست و خیلی به عشقولیم حسودیم می شه و من هم باید خانواده ام رو به این ازدواج راضی کنم و هم باید تو یک شهر غریب زندگی کنم و آرزو می کنم کاش جایمون با هم عوض می شد و یا هر دو در یک شهر بودیم. از شما هایی که شرایط من رو دارید خواهش می کنم راهنماییم کنید و راه درست رو نشونم بدین. راستی عکس بالا دسته گل اون روز ام هست.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:9 نويسنده مهسا |

                                               

                                       untied.jpg 

                                    جنگی به قدرت سونامی

سلام دوست های عزیزم می دونم همه منتظر خبر های خوب و خوش ازم هستید. از ساعت 3 بعداظهر روز پنج شنبه ام براتون تعریف می کنم: من رو با یک بلوز ساتن آستین کوتاه ( پارسال از هلند با چه ذوقی برای روز خواستگاریم با عشقم خریدم ) با زمینه کرم و با طرح قلب های صورتی و مشکلی و یک دامن لی کوتاه کرم رنگ و یک کفش راحتی تو خونه مشکی رنگ و عشقولانه عزیزم رو با یک پیرهن صورتی کم رنگ و کت و شلوار مشکی تصور کنید. اوضاع خونه مون هم آروم و مادرم هم مثل همیشه خوشحال اما همه اینها آرامش قبل طوفان بود و واقعا هنوز هم خودم در شوک هستم و به خدا اصلا نمی تونم باور کنم آرزوهام در عرض نیم ساعت دود شد رفت هوا. راستش بابام یک آدم دیگه شده بود و حاظر بود هر چیزی حتی بدون فکر هم شده از دهنش در بیاره تا اونها برن و دیگه پشت سرش رو نگاه نکنن. خیلی رفتار بدی باهاشون کرد ، تمام خواهر و شوهر خواهرهام متعجب شدن و یکی از شوهر خواهرام که خیلی باهاش صمیمی هستم بهم گفت : مدتی هست که بابات منتظر بود ببینه این شخص چه وقت خودش رو معرفی می کنه ( چون از فیش موبیم و خیلی چیزهای دیگه متوجه وجود کسی تو زندگیم شده بود ) و از زمانی که متوجه شد اون ها مال یک شهر دیگه هم هستن و می خوان تو رو ببرن شهر خودشون تمام اعصابش خراب شد و گفت کاری می کنم که هر دو طرف در همون برخورد اول از هم متنفر بشیم و در این آشنایی هر چی طرفین از هم کمتر خوش شون بیاد بهتر هست. اما خودم و تمام اعضای دیگه خانواده ام نه نظرش رو قبول داریم و نه می تونیم به عنوان دلیل قانع کننده بپذیریم ، می تونست با روی خوش بگه راضی نیست ولی باز به گفته خودش خواسته اونها رو از ما فراری بده که البته خوب هم موفق شد. عشقم و خانواده اش فکر کردن پدرم یک فرد دیکتاتور ِِ در حالی که من و خانواده ام تنها چیزی که هرگز نمی تونیم درباره اش باور کنیم همین هست. پدرم آبروم رو جلوی اونها برد بخاطر اینکه دوستم داره ... بخاطر اینکه شان منو خیلی بالا می بینه ... بخاطر اینکه در افکارش منو با یک شاهزاده سوار بر اسب دیده در حالی که شاهزاده سوار بر اسب من همین عشقم هست. دلم خیلی ازش شکست ، باهام بد کرد و ندانسته دست رو عزیزترین و حساس ترین چیز زندگیم گذاشت.

 

حتما همه خوب می دونید شخصیت یک دختر جلوی خانواده همسرش چقدر مهم هست اونم در برخورد اول و حالا با این رفتار پدرم من با یک دختر شرمنده و بی آبرو فرقی ندارم. اونها هیچ عیبی نداشتن و ندارن و تازه از نظر من اگر هم مشکلی داشته باشن ، کدوم خانواده بی مشکل هست ؟ اونا هر چی هم که باشن مثل پدر من خودخواه نیستن و بخاطر از دست ندادن بچه شون هر جور که خواستن حرف نزدن. پدر من یک عمری شغلش نمایشگاه ماشین یا همون بنگاه داری بوده و فرد خیلی زرنگی هست اون اگه می خواست می تونست من و خانواده مون رو همون طوری که در واقعیت هستیم پیش اونها نشون بده اما از عمد این طور آبروی منو برد تا نظر اونها رو نسبت بهم عوض کنه و بعد رفتن اونها با مادرم افتادن به دعوا و من هی مادرم رو ساکت کردم ، هی پدرم رو ساکت کردم و آخر خودم فشارم که افتاد و کارم به بیمارستان کشید هیچ ، از ناراحتی تب کرده بودم و در تمام مدتی که پدرم حرف می زد دستمال کاغذی که دستم بود رو ریز ریز می کردم. دوست های عزیزم مرسی برای دعا هایی که برام کردین اما خدا هم نخواست بهم کمک کنه و موند شاهد از بین رفتن آبروم پیش عشقم و خانواده اش شد. بعد این اتفاق اونها خیلی ناراحت شدن که البته حق هم دارن و تازه پدرم پیغام برام فرستاده که اگه واقعا طالب تو هستن ده بار هم که شده باید بیان و برن و پسره هر جوری هم که شده باید منو راضی کنه. شاید باور تون نشه اما از پنج شنبه تا حالا معده ام ( بجز همون دوتا سرم که تو رگم زدم ) خالی خالی هست و تو گلوم احساس یک غده می کنم . تمام اون هایی که ادعای دوست داشتن و جون شون به جون من وصله و برم میمیرن می کنن وقتی که من زیر سرم با کلی تب افتاده بودم در حال جنگ و جدل با هم بودن و بیچاره شوهر خواهرم باهام تا نصف شب بیمارستان بود. برادرم ادعا می کنه من بچه خودش هستم ، خواهر بزرگم علاوه بر بلیط دعوت نامه ام رو هم فرستاده، پدرم هم که این طوری ، خانواده اون هم که اون جوری و با این حال من موندم و یک پروژه سنگین حتی بزرگ تر از ب رج م ی ل ی ا د و در حال حاظر تمام نگرانی و ناراحتیم از بابت خانواده اون هست و گرنه این ها رو راضی می کنم. دیشب خونه یکی از خواهر هام بودم و الان فقط بخاطر خبر رسوندن به شما برای چند ساعتی خونه اومدم و باید الان دانشگاه برم و تصمیم دارن با این وضعیت درخشان زندگیم و گندی که به زندگی عشقم زدم بعد کلاسم خودم رو گم و گور کنم حتی نمی خوام دست شون هم دیگه بهم برسه. کامنت دونی دو باز می گذارم .

*** عشق همیشگیم شرمنده تو هستم ، عزیزم دیگه حساب مون صاف شد ، انتظاری ازت ندارم و کاش باور کنی کاملا حق رو به تو میدم .

       

  

 

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:28 نويسنده مهسا |

                                    marriage.jpg-47368                       

                               سرانجام سالها انتظار

سلام دوست های عزیزم ، عید فطرت همه تون مبارک و امیدوارم عبادت هاتون مورد قبول خدا قرار گرفته باشه. من که امسال ماه رمضون خیلی وحشتناک با خدام کیف کردم و بر عکس خیلی ها اصلا گرما و تشنگی اذیتم نکرد و بجز 6 تا همه روزه هام رو گرفتم و الان خیلی احساس سبکی می کنم . راستش بعد از اینکه پست قبلیم رو آپ کردم عشقولیم یک نظری نوشت و با خبری که داد کلی قافل گیرم کرد   و بعد که با هم صحبت کردیم متوجه شدم می خوان پنج شنبه خونه ما بیان و قرار مادرش به زودی تماس بگیره اما چون مطمئن نبودم و تا قبل از ساعت 3 امروز، همش فکر می کردم کنسل می شه شما رو تو انتظار گذاشتم و بخاطر این اتفاق از همه معذرت می خوام .

 

وحشتناک استرس دارم و اعتماد به نفسم به زیر صفر رسیده . همش فکر می کنم نکنه اتفاقی بی افته و همه چیز خراب بشه . امروز تمام وقت دعا خوندم و گریه کردم ، باورم نمی شه بعد این همه سال انتظار و اتفاق های بد و این همه سختی که کشیدیم داره همه چیز جور می شه . از همه اون هایی که تو این سالها باهام بودن و همه دوست های جدید و قدیمم می خوام خواهش می کنم که برام دعا کنید . از الان تا فردا ساعت 4 بعداظهر هر دقیقه برام هزار سال می گذره و تو دلم آشوب بپا شده . از وقتی که به دوست هام گفتم مرتب تلفن می زنن و می گن تو هم خوشگلی و هم خانواده خیلی خوبی داری و هم در بهترین وضعیت هستی و کلی امیدواری میدن   نمی دونم والا چی بگم ... فقط ارزو می کنم نظر اون ها هم نسبت بهم همین طور بشه . حتما فردا هم میام و نتیجه رو براتون تعریف می کنم .

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:10 نويسنده مهسا |

                                  18116-2008-5-6-2-39-.jpg-57930

                                      یک شام پرخاطره

۱مهر تولد یکی از بهترین همکلاسی هام بود اما چون اون روز نمی شد باهم باشیم پنج شنبه شام همه مون رو دعوت کرده بود. وقتی داشتم حاظر می شد اصلا باورم نمی شد که به این زودی یک سال گذشته و به خودش گفتم کاش سال بعد هم همگی دور هم باشیم   و برای سومین بار دور هم تولدش رو جشن بگیرم. من مثل همیشه بهترین هدیه رو برای بهترین دوستم خریده بودم البته این 5 تا همکلاسیم همیشه برام بهترین ها بودن و تا حالا خیلی کارها برای هم انجام دادیم و این قانون جشن تولد رو من اولین سالی که دانشجو شده بودم گذاشتم و قرار شد تولد هر کی که شد براش جشن بگیریم و تا حالا همین کار رو هم کردیم و این سال دومی هست که داره یک دور دیگه همه چیز تکرار می شه.

 

از این هفته هر روز کلاس دارم و با اینکه تابستون هم واحد داشتم اما دلم برای جزوه و کتاب تنگ شده فقط تنها مشکلم هر روز رفت و آمد هست چون یکم که می گذره محیط برام تکراری میشه و هی خدا خدا می کنم زود ترم تموم شه و خلاص شم. انقدر تو این چند روز اینجا بارون اومده که حس خرید رفتنم رو از بین برده مخصوصا روزه هم دارم دیگه همش اینجوری  هستم حالا فردا حتما باید یک سر برم مدرسه برادر زاده ام و جایزه اول مدرسه اش رو بهش بدم و شاید از اون طرف رفتم چند تا چیزی کاندید کردم. دل برای خواهرم خیلی تنگ شده ، خودش مرتب پیام میده و روز شماری می کنه تا همدیگر رو ببینیم آخه بنده خدا فکر کرده برای عید میرم پیشش و به تمام دوست هاش هم این خبر رو داد.

 

پی نوشت ۱) مژه به دوست جونی هام که خبری تا آخر هفته در راه است !

پی نوشت ۲) بچه ها تو این روزهام تنهام نگذارید ،حتما تا قبل از پنج شنبه آپ می کنم .

 

 

+ تاريخ جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:5 نويسنده مهسا |