تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
                                      21.jpg-77175                                      

                          دل خودم رو تسکین بدم یا دل تو رو؟

بهش می گم : قسمت نیست اگه قرار بود برسیم تا الان می رسیدیم

می گه : نگو اینو... هیییییییییییس نگو... در عوض نمی دونی چه مزه اااای داره وقتی برسیم

بهش می گم : با سرنوشت نمی شه جنگید  

می گه : مهسا کاری نکن که سرنوشت رو هم عوض کنمااااااا

بهش می گم : سرنوشت عوض شدنی نیست   چون خدا بهترین رو برای ما می خواد

می گه : تو کاریت نباشه اگه لازم بشه اونم عوض می کنم

می گه : وقتی بدستت بیارم از جلوی چشمام دورت نمی کنم ، اصلا می گذارمت تو قلبم  

بغض می کنه ... می فهمم داره اشکاش میاد ... تو دلم می گم چه ظلمیه بعد این همه سال باز حسرت هم رو داریم ... یاد چند ماه پیش می افتم که اومده بود پیشم و چنان محکم بغلم کرده که آخر جیغم رفت هوا... همچنان بغض کرده و نفسش بالا نمی یاد.

بهش می گم : نفسم ! حالا مگه مُردم که داری اینجوری گریه می کنی 

می گه : اِِاِِِاِِِ خدا نکنه ... چندبار بگم اینو نگو ... مهسایی هر روز وحشت از دست دادنت رو دارم

می گم : چرا پیشی نازنازیم ؟ تو که می دونی من چقدر دوستت دارم  

می گه : تو نترس من مثل کوه موندم خلاصه راضی شون می کنم  

 

اینا تنها یک قسمت کوچیک از مکالمه هر روزمون هست و فکر کنم همه متوجه شدین اولش همیشه من ناراحت و نا امیدم که اون سعی می کنه حالم رو خوب کنه و بعدش اون ناراحت می شه و من دوباره اوضاع رو جمع و جور می کنم و با همه این ها وقتی قطع می کنیم هم اون ناراحتت و هم من .

دیگه از چی بگم ؟ اهان دوست های خیلی خوبی تو دانشگاه دارم اما نزدیک یک ماه هست که دیگه به اونا هیچی نمی گم و تو مدت کمی که راز نگفته ام رو بهشون گفتم حس کردم داره چیزهای شاید خیلی کوچیک اما برای من مهم، پیش میاد برای همین دوباره دارم حرف هام رو واسه خودم نگه می دارم البته اون چیزهای خیلی کوچیک پخش شدن راز ام تو دهن ها نیست و اگر هم باشه زیاد تو نخ این چیزها نیستم و واهمه ای از دیگران ندارم ولی دوست ندارم هر کسی به خودش اجازه دخالت بده و همیشه این مسئله خیلی ناراحتم می کنه و نهایت سعی ام رو می کنم که این اجازه رو به هر کسی ندم اما نمی دونم چرا اطرافیانم چه در خانواده و چه در بین دوست هام به خودشون این اجازه رو راحت میدن . وقتی خودم میرم سمت یکی برای کمک یا برای برقراری دوستی خوب این خیلی فرق می کنه اگه اون شخص بخواد نصیحتی کنه یا چیزی بگه اما یک وقت هایی یکی که اصلا نه سلامی باهاش داری و نه چیزی و از لحاظ فکری هم قبولش نداری میاد به خودش اجازه دخالت میده خیلی اذیت می شم و مهم تر از همه هر کسی ظرفیت شنیدن راز های آدم رو نداره .

بگذریم ... امسال چه روز کرس داره میاد و دلم می خواد یکسال تو همچین حال و هوایی برم پیش خواهرم از ترس ام هم نمی تونم بهش بگم تا کوچکترین اشاره ای می کنم می گه پا شو بیاد و کلی جیغ و داد از خوشحالی می زنه و مثل همیشه چمدون هدیه های کرس ام رو داره آماده می کنه و دوستش دارم نه برای هدیه های فراونی که بدون کوچکترین اشاره ای برام می خره بلکه بخاطر عشقی که بین تمام حرف هاش برام می فرسته .

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:29 نويسنده مهسا |

                                   showimage.jpg-68120                            

                            دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم  

 

                       اسم تو ، تو هر صفحه شه

 

                       می خونم و می شکنم

 

                       خال کوبی کردم اسم تو، روی تمام بدنم

 

                       تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

 

                       هر کی می پرسه حالمو

 

                       می گم همه چیز عالیه

 

                       هیچ کی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

 

                       حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی

 

                       خالی یعنی بی توووووووووو

 

                        بی تو یعنی خالییییییییییی

 

                        خالی یعنی بی توووووووووو

 

                        بی تو یعنی خالییییییییییی

 

                        خالی یعنی بی توووووووووو

 

                         بی تو یعنی خالییییییییییی

 

                         فک می کنم نبودنت عادی می شه

 

                         فردا برام فردا میاد

 

                         باز می بینم هیچی بجز تو نمی خوام

 

                         با هیچ کی حرف نمی زنم

 

                         هیچ جکی خنده دار نیست

 

                         بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

سرد و بی روح ام ... حس نوشتن ندارم شاید واسه اینه که چیزی هم برای تعریف کردن ندارم. یک هفته کامل بدون هم بودن رو تجربه کردیم اما اون باز زندگیمون رو نجات داد ولی هر دو می دونیم شانس به هم رسیدن اندازه یک نقطه هست ، یک نقطه خیلی خیلی کم رنگ. از حال خودم هم که نگم بهتر ِ و چند روز پیش تصمیم گرفتم برای پیش خواهرم رفتن اقدام کنم و دعوت نامه ام هم هنوز مهلت داره ولی دوست نداشتم این بار هم بهش نگم و اون سری اگه نگفتم می دونستم بر می گردم اما این دفعه ... ... وقتی شنید داغون شد و انقدر سعی کرد منصرفم کنه تا که دوباره زندگی مون رو نجات داد. اما خانواده اش بهش جواب منفی رو دادن و می دونم راضی بشو هم نیستن و خودش هم نمی تونه راضی شون کنه و تا حالا هر کاری می تونسته کرده. چه پراکنده گفتم ... فکر کنم مشخص باشه چقدر مغزم درگیر هست. دوست های عزیزم امیدوارم هیچ وقت به روزی دچار نشید که از صبح تا شب کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرید.

پی نوشت 1) جواب تمام کامنت های پست قبل رو دادم .

 

 

+ تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:0 نويسنده مهسا |

                                           168spsk.jpg-4981 

                                 سردترین پاییز زندگیم

همیشه با شروع هر ماه ، وبلاگم رو تک پست ِ می کنم و این کار برام خیلی هیجان انگیز هست و دقیقا حس اولین روز عید برام تکرار می شه و حس تازگی  می کنم. چند روز پیش وقتی داشتم اولین پست این ماه رو تو این صفحه سفید می نوشتم خیلی استرس داشتم و می دونستم که این ماه شاید مهمترین ماه زندگیم بشه و با خودم گفتم یعنی چه اتفاق هایی قرار هست برام پیش بیاد و صفحه سفید این ماه ام چه خاطراتی رو در خودش برام نگه می داره اما هیچ درصد فکر نمی کردم بخوام " جدایی "رو ثبت کنم. راه اشتباهی رو هر دو با لجبازی و غرور رفتیم و خیلی از حرمت هامون رو شکستیم و برای اولین بار دست از لجبازی می کشم و اعتراف می کنم اشتباه فکر می کردم و ضعیف تر از اونی هستم که بتونم همچنان حرف بشنوم.

 

کی می دونه تو این چند وقت چه حالی داشتم و درست از همون روز شوم تا چند روز پیش به هر بهانه ای روزی چند بار سرزنش شدم و هزار بار معذرت خواستم اما تلافی تمام رفتار پدرم رو سر من خالی کرد و روزی نبود که یادم نیاره و طرف خانواده اش رو نگیره و گویا تازه متوجه شده چه افراد با ارزشی تو زندگیش داره و ارزش اونا  براش از من هزار برابر بیشتر هست و مرتب بهم تاکید کرد که دل پدر و مادرش رو بدست بیارم و هوا شون رو داشته باشم در حالی که هیچ وقت خود من رو در نظر نگرفت و یک بار هم به شرایط سخت من فکر نکرد و از حالا مشغول تربیت کردن من بود و با اینکه کدوم قانونی اینو گفته و من مگه می خوام با اونها ازدواج کنم که باید خودم رو تو دلشون جا بدم ، بهش اطمینان می دادم تا جایی که بتونم سعی ام رو بکنم اما به قول خودش حرف که مالیات نداره ، اره حق با اون هست حرف مالیات نداره و من اصلا صد سال سیاه همچین کاری رو نمی کنم و هر کسی آزاد هست درباره ام هر جوری که می خواد فکر کنه. حالا هم که خانواده ام بخاطر من کوتاه اومدن ، خانواده از خدا خواسته اون که از روز اول هم مخالف بودن و دلشون می خواست یکی رو انتخاب کنن که از خانواده و از خود شخص خوش شون بیاد ( آخه اونا می خوان باهاش زندگی کنن نه پسرشون) مخالف هستن و منم حاظر نیستم این همه شرایط سخت رو بخاطر کسی قبول کنم که بخاطر خانواده اش حاظر هست هر رفتاری رو با من داشته باشه.

 

این وسط احساساتم خیلی لطمه خورد و بخاطر رسیدن بهش خودم رو تا زیر صفر هم برم و پیش هر کسی کوچیک کردم و تا جایی که می تونستم صبر و تحمل کردم اما حالا به چیزهای خیلی مهمی پی بردم و می دونم هرگز نمی تونم از عهده اون زندگی بر بیام و حاظر نیستم دل تمام اعضای خانواده ام رو بشکنم و از خیلی خاسته هام بگذرم و برم تو یک شهر غریب و با کسی زندگی کنم که جونش به جون خانواده اش بسته هست و بخاطر اونها انتظارات مردهای سنتی هزار سال پیش رو ازم داره و حتما چند وقت بعد برای آب خوردن و یا دیدن خانواده ام هم باید بهشون التماس کنم و وای به روزی که بخوام برای مسافرت یکماه پیش خواهرم هلند برم و مطمئنا باید هر روز زیر گوشش بخونن این چه زنی بود گرفتی و تنهات گذاشت و وقتی هم برگردم به عنوان آدم ناجور شناخته بشم و امیدوارم بهتر از من و اونی که واقعا شایسته اش هست گیرش بیاد.

 

پی نوشت۱ ) جواب کامنت ها رو میدم .

پی نوشت۲ ) از اون روز تا حالا کمی اروم شدم و کلی عشقولی رو اذیت کردم . نمی دونم چی می شه و اونا اگه راضی نشن هیچ راهی نمونده که امتحانش نکرده باشیم . 

پی نوشت 3) دیشب مرتضی با کلی بغض دعا می کرد و می گفت : فرشته ها کمک کنید ، ما رو به هم برسونید، مگه ما می خوایم کار بدی کنیم که انقدر باید اذیت بشیم . "جیگرم میسوزه وقتی این جوری دعا می کنی "

پی نوشت 4) این روزها دارم از خیلی ها چیزهایی می بینم که گاه آرزو می کنم کاش کور و کر بودم اما همش میزنم به در بی خیالی . الانم یک سینی فر پیتزای مهسا نشان آماده کردم و گذاشتم حسابی پخته بشه .

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:54 نويسنده مهسا |

                                        1zxqr6a.jpg 

                                            شوق دیدار یار 

سلام به همگی تو هفته هایی که غیبت کردم شدید دلتنگ تون بودم اما رمق نوشتن رو نداشتم بخصوص که بعضی از نظرات خیلی ناراحتم کرد و حس کردم پیش صاحب نظر ، هیچ احترامی ندارم و گرنه انقدر راحت و کوتاه فکرانه به خودش اجازه نمی داد و درباره عشقم خیلی تند قضاوت نمی کرد. کسی که برای من خدای دوم به حساب میاد ، کسی که اول از روی عقل انتخابش کردم و بعدها به مرور زمان احساسم رو هم دخیل کردم پس صد درصد برام خیلی مهم هست و هیچ وقت دوست ندارم مورد بی احترامی قرار بگیره. من در پست قبل مگه چی نوشتم که خیلی ها فکر کردن قرار خونه مادر و پدرش زندگی کنیم در حالی که حتی نیم درصد هم احتمال این اتفاق نیست چون عشق من قدرت اجاره یک خونه اونم در بهترین جای شهر شون رو داره و مطمئنم با اون همه تلاش و پشتکاری که داره حتما در آینده نه چندان دور، در کنار هم می تونیم صاحب خونه بشیم.

 

از این حرفها گذشته می خوام ماجرای این مدت رو براتون تعریف کنم و اگه بهتون بگم تونستم با اجازه پدرم  همراه مادر و خواهر و شوهر خواهرم به شهر عشقم برم تا در حضور خودم درباره شون تحقیق کنیم ، باور تون می شه ؟ وای نمی دونید پنج شنبه از 7 صبح تا ساعت 11 ظهر چی بهم گذشت و تو راه شهر شون دل تو دلم نبود و شهر به شهر گزارش کجا بودن مون  رو به عشقولی می دادم و اون بیچاره هم سر کارش همش پریشون بود. انقدر برام جالب شد وقتی حدود ساعت 12 بهم اس ام اس داد کجایی و من نوشتم جلوی خونه تون. آخه همون وقت مامان و شوهر خواهرم داشتن از همسایه ها و مغازه های سر خیابون شون تحقیق می کردن و من و خواهرم هم از تو ماشین سعی می کردیم حدس بزنیم دارن ازشون تعریف می کنن یا بدی می کنن و بعد اونجا کمی تو شهر شون چرخیدیم و حدود ساعت 2 ظهر رفتیم محل کارش و همین که شوهر خواهرم پیاده شد تا از چند نفر آمار بگیره من فوری بهش زنگ زدم و گفتم بیاد پیش ما و پیشی نازم هم    فوری پرید جلوی نگهبانی و ما هم از ماشین پیاده شدیم و در اون وقت بود که مهسا باز زبونش رو خورد و نفسش در نمی اومد و قلبش خدا عدد می زد و کلی خوش خوشانش شده بود.

 

با اینکه دو روز گذشته اما هنوز لحظه ای که داشت به سمت مون می اومد و چه ذوقی هم می کرد یادم نمیره   و دوست داشتم این فرهنگ های بی خود نبود و همه دست از عقاید پوچ بر می داشتن و می پریدم بغلش و کلی تو دستهام احساسش می کردم. مثل همیشه هم کلی مهربون بود هم کلی با ادب   و انقدر با اعتماد به نفس حرف میزد که انگار تا حالا صدبار این لحظه رو تمرین کرده بود وای هنوز وقتی یادم می یاد تو دلم قند آب می شه. تازه به تلافی خستگی راه ، سه باری از سر تا نوک پاش رو تو همین چند دقیقه نگاه کردم و پسر خوشگلم از همیشه جیگر تر کرده بود البته وقتی برگشتیم شهر خودمون هر چی سعی کرد نظرم رو درباره اش بگم چیزی بهش لو ندادم و سعی کردم مثل همیشه مغرور بازی در بیارم   اما این بار دیگه نمی تونم بپیچونمش چون اینجا رو می خونه و حتما بعد خوندن این پست یک اس ام اس تپل با محتوای بیییییییییییییییییییییییییییی ش.. برام می فرسته .

 

پی نوشت ) دوست های گلم اگه فکر کردین این ماجرا به همین جا ختم شد و دیگه همه چیز حل شده باید بگم اشتباه متوجه شدین و هنوز خدا روی خوش زندگی رو بهم نشون نداده و با اینکه تحقیقات مون مثبت بود اما حالا از طرف اونا ناراحتی ایجاد شده و گویا می خوان پدرم بهشون زنگ بزنه که خوب پدر من ترک هست و یک سریع تعصباتی داره که برای خودش قانع کننده هم هست و تنها چیزی که می دونم این هست که دارم دیگه داغون می شم و همش در حال ناز کشیدن دو خانواده هستم و گاهی بچه می شم و چند ساعتی های های واسه خودم گریه می کنم. باور تون می شه روحم مریض شده و تمام شب کابوس می بینم و ناله می کنم و خیس عرق از خواب می پرم و حرفهایی که تو روز می شنوم تو خوابم هم تکرار می شه.   

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:6 نويسنده مهسا |