|
خاطرات دوران جوانی
|
![]()
زندگی من
همیشه اینجا از خودم یا خاطرات مون نوشتم ولی امروز می خوام فقط از عشقم بگم. سالهای پیش وقتی باهم آشنا شدیم تا چند ماه اول فقط به شناختن هم گذشت و الان بعد این همه سال خیلی خوشحالم که اول شناختمش بعد ذره ذره عاشقت شدم. یکی از چیزهایی که ما خیلی باهم تفاهم داریم مغرور بودن هست. یادمه اولین باری که بهم گفت: مهسا خانوم چند سالته
من با چه افتخاری گفتم: 18 سال
آخه فک می کردم خیلی بزرگم ولی بعدها فهمیدم مغزم اندازه عدس بود. شخصیتش رو از اول دوست داشتم چون واقعا اون چیزی بود که همیشه تو ذهنم تصور می کردم. وقتی عکسش رو
چند ماه پیش به دوست هام نشون دادم همه گفتن عین همون چیزی هست که همیشه ازش حرف می زنی. از همون اوایل دوستی مون تا حالا که کلی سال گذشته هیچ وقت دغدغه بیکار بودنش رو نداشتم و این یکی از دلایل افتخارم بهش هست. همیشه بهترین گوش برام بوده ،بیشتر وقتها که اینجا می گم ناراحتم یا غمگینم
علتش حرف نزدن با اونه.
از همون اول حسابی در تلاش بودم وابسته و زز اش کنم که خیلی هم موفق شدم البته خودشم دوست داشت
کاش بیاد تعریف کنه که چه بلایی سرش می آوردم. آخه من خیلی بیشتر از اون حساسم مثلا اگه جایی باشم و اون زنگ بزنه خیلی کم می پرسه کجایی یا واسه چی رفتی ولی خدا اون روز رو نیاره که بدون اطلاع من جایی باشه دیگه قاطی می شم شدیددددد
(جذبه رو دارین) ولی به معنای اعتماد نداشتنم نیست. الان دیگه درجه اش رو کم کردم فقط گاهی تفریحی بهش گیر میدم. اگه بخوام در یک جمله شخصیت و رفتارش رو معرفی کنم باید بگم بسیار مهربون، دل نازک، خیلیییی صبور(حرصم گاهی در میاد
)، حرف گوش کن، فوق العاده باهوش (حسرت به دل شدم یکدونه دروغ بهت بگم
)، رازدار، با مسئولیت، مثل خودم غصه بخور و تو دار، مثل خودم سفید برفی، سنگین و نجیب (روم نشد اینم بگم مثل خودم
)، خوش قول و... که هر وقت بدجنسیم بالا زد میام لوشون میدم. شیکمو هم اصلا نیست البته غذای مادرشوهر ِ دیگه ،تعجبی هم نداره. (عروس بدجنس
)
پ.ن) در وضعیت بحرانی از زندگیمون هستیم لطفا برامون دعا کنید !!!
تا خدا بنده نواز است
به خلقم چه نیاز
می کشم ناز یکی
تا به همه ناز كنم
امروز آرزوی چندین ماه قبلم برآورده شد اما نمی دونم چرا اصلا مزه نداد و کلی روز مزخرفی بود. تمام واحد های باقی مونده ام رو یکجا برداشتم (حتی واحد راز رو) و خودمو خلاص کردم. هر چند که اصلا استاد های این ترم رو دوست ندارم ولی چه کنم که دیگه خونه خاله نبود.
الان یک مهسای نیمه خوب نیمه ناراحت هستم آخه هنوز حالم خوب نشده و همون طور دپرسم. فک کنم نمی گفتم هم همه متوجه می شدین چون دیگه نمی دونم چرا پنهان کار خوبی نیستم. خیلی هنگ کردم و غمگینم. همین که وب کمو می زنم و سلام میگم خواهرم از اون ور خط داد می زنه مَس مَسی بازم که ناراحتی. بیچاره چند روز پیش ها می گفت جوون ها چرا آخه این طوری شدن. یک بسته هم برام داده که 2 هفته دیگه میاد. کلی توش لباس و اینجور چیزها هست البته یک سری رو، دلش طاقت نیاورد و از پشت وب نشونم داد.
برای مادرم خوشحالم اسمش بعد 4 سال تو نوبت بودن برای مکه در اومد از طرفی هم ناراحت که عید تنها می شم. این اولین سفر مادرم هست که بدون من می خواد بره آخه همیشه یا دوتایی باهم بودیم یا چند نفری ولی این دفعه خواهر دومیم باهاش همسفر می شه.
پ.ن1) امروز تو آشپزخونه مشغول پاک کردن مرغ بودم و همین طور که قیچی مرغ دستم بودم و با مرغ بیچاره ور می رفتم یک دفعه چشمم سیاهی رفت و تعادلم رو از دست دادم و چنان حالت تهوع بی سابقه ای بهم دست داد که اصلا نمی دونم چه طور دستم رو لای قیچی گذاشتم و درست رو رگ بریدم.
دلم می خواد سرمو بگذارم رو پای یکی فقط زار بزنم اما کو یکی؟خسته ام به خدا خسته ام از بس هر کی بهم رسید هنوز سلام خوبی نگفته پرسید از عشقت چه خبر؟ پس چی شدن؟ تا پشت میکنم پچ پچ ها شروع می شن. کاش امشب خدا بیاد منو از رو زمین برداره با خودش ببره. مطمئنم آب از آب تکون نمی خوره. آخه چه طور پدر و مادری برای از دست ندادن بچه شون از روی عمد رفتاری به خواستگار دخترشون نشون میدن که طرف بره و پشتش رو نگاه نکنه؟
کی می فهمه من چی می گم؟خیلی وقته از درون شکستم ، دیگه حس می کنم اگه همه چی بشه من نمی تونم باشم،دیگه اون ارزش رو لااقل پیش خودم ندارم چه برسه پیش اونا. خوردم کردن. کی می دونه این چند ماه تو دلم چی گذشت؟ شادی تو می فهمی،مگه نه؟ می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه. تا دهن باز می کنم همه می گن بخاطر خودت کردیم. لعنتی ها خوردم کردین. شکستم دیگه چی از جونم می خواین؟ خدایا یا این کینه رو از دلم پاک کن یا عمرم رو تموم کن.
هر شب بغض و کابوس... هر شب تب و لرز... هر شب مرور اون روز پرماجرا... هر شب سرمای شدید دست وپا... هر شب عرق سرد... هر شب سر درد... آخه خدایا تا کییییییییییی؟؟
در تب و تاب رفتنم
به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر
مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس
به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس
هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس
همیشه تنها بنویس
به آب و خاک
آتش و باد
برای فردا بنویس
تو جان من باشو بگو
به یاد من باشو بگو
میلاد من باشو بگو
جانان من باشو بگو
نفس اگر عمان نداد
روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره بر نگشت
مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش
نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من
نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا
قصه هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش
راه زیارت مرا
تو جان من باشو بگو
جانان من باشو بگو
به یاد من باشو بگو
میلاد من باشو بگو
نفس اگر توان نداد
مرا دوباره جان نداد
به این همیشه نا تمام
زمان دگر عمان نداد
تو جان من باشو بگو
زبان من باشو بگو
بر سر گل دسته عشق
از آن من باشو بگو
بگو که مثل من کسی
به پای عشق سر نداد
از آن سوی آبی آب
خبر نشد خبر نداد
تو جان من باشو بگو
به یاد من باشو بگو
میلاد من باشو بگو
جانان من باشو بگو

تابستونی که گذشت نمی دونم چرا دانشگاه اعلام کرد که ترم تابستونی اجباری باید بردارید. ما هم که همیشه سه ماه تابستون رو مهمون داریم چون خواهرم با پسر و همسرش ایران میاد. معلومه که بعد شنیدن خبر کلی حالم گرفته شد اما چاره ای نبود و دوتا درس عمومی برداشتم یکی هم سه واحدی. خواهرم اینا اومد و هر روز یا مهمون بازی داشتیم یا با خواهرم دنبال قرتی بازی هامون این ور اون ور بودیم شب ها هم که راس ساعت 10 یک ملافه سفید پهن می کردیم وسط سالن و بساط نخود لوبیا و دبنا به راه بود. هفته ای هم یکبار اونم فقط برای درس سه واحدیم تشریف فرما می شدم دانشگاه، قبلش هم کلی با خواهرم فیلم هندی "جدایی،عشق،وفا "
رو بازی می کردیم و تا برم و برگردم دویست بار خواهرم زنگ می زد که مثلا داریم میریم قایق سواری یا مهمونی یا فلانی اومده.
واحد عمومی هام تربیت بدنی و واحد شیرین ت ن ظ ی م بودن. فکر کنم اواخر تیر بود که یک جلسه تربیت بدنی رفتم
که تا جلسه بعدش تو خونه رو به قبله بودم و خواهر زاده هام نوبتی ماساژم می دادن. واسه همین با مربی صحبت کردم و یک پروژه توپ تحویلش دادمو قال قضیه رو کندم. ت ن ظ ی م هم که جزوه اش رو گرفتم و اونم فک کنم فقط یک جلسه رفتم و دوستام که زنگ می زدن می گفتن: چه طور از این درس دل کندی؟ نمی دونی جلسه اولی همه از آقای دکتر خجالت می کشیدیم و رفته بودیم ته کلاس اما از جلسه بعدش فهمیدیم نه داره سرمون کلاه میره دیگه نیم ساعت جلوتر میریم تا صندلی ردیف اول گیرمون بیاد. خلاصه امتحانات رسید و درس سه واحدیم رو خیلی عالی و کامل نوشتم
و فرداشم امتحان تنظیم بود. شبش یک مروری کردم و چیزهایی که تا اون وقت هیچی ازشون نمی دونستم رو یاد گرفتم.
صبح باز یک دوری مرور کردم و رفتم امتحان بدم چهار تا سوالی رو جواب دادم که دیدم بالای ورقه نوشته از اطلاعات خودتون هم بنویسد قبوله بنابراین با خوشحالی تمام سوال هایی که درست بلد نبودم رو از خودم نوشتم
مثلا یک نمونه شی تابلو چه جنسی است؟ و دیگه چند هفته ای گذشت تا که مهر دوباره تو حال هوای انتخاب واحد بودم و یک روز بی هوا رفتم فیشم رو بدم امور مالی که دیدم پسرای گروه مون تو راهرو جمع شدن و می خندن و بلند می گن شماره (حالا اینجا مثلا 00) کیه
منم بی خیال سلامی کردم و رفتم اتاق امور مالی. باز صدای خنده شون رو می شنیدم کارم که تموم شد و دوباره از کنارشون رد می شدم که یکدفعه چشمم برخورد به برد و همین که یک کوچولو دقت کردم دیدم نمره درس ت ن ظ ی م هست و هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که 6 متر پریدم عقب
و با عکس العملی که اونا دیدن،هم منفجر شدن از خنده 
هم اینکه صاحب تنها افتاده گروه ،اونم با نمره 4 رو پیدا کردن.
پ.ن1) یک سلام گرم گرم همراه با کلی بوس بوسی برای تمام دوست های مهربونم. ببخشید نیت این همه طول دادن رو نداشتم اما درگیر خوندن امتحان آخرم هستم و دوست داشتم این راز 5 ماهه رو در یک وقت که ذهنم خلوت هست براتون بگم تا ضایع بودنش رو
کاملا حس کنید. راستش علت پنهانش هم همین ضایع بودش بود هنوزم وقتی به اون روز فاجعه فکر می کنم خنده ام می گیره و کلی بین همکلاسی هام سوژه شده ام.
پ.ن2) آخیششششش چه احساس سبکی دارم.(آیکون یک وجدان راحت)
پ.ن3) اینم یک نمونه از محصولات پر طرفدارم :1, 2