تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
iymy6f2mus051jf2t612.jpg
چهارشنبه سوری مبارک!

دیشب عشقولیم گیر داده بود که فردا بیرون نمیری حواست باشه هااااااااابهش می گم جیگر من 10 سالی هست چهارشنبه سوری بیرون نمیرم بدلیل اینکه منزل ما سر خیابون قرار داره و در کل روزهای سال همیشه حس بیرون بودن رو داری. البته این حس متغیر با مراسم های مختلف هست مثلا در انتخابات دیگه خونه ما کاملا ستاد میشه. در محرم که دیگه واویلا لیلی نه خواب داریم نه زندگی. در اکثر شب ها هم شاهد صحنه های دلخراش(البته اولا دلخراش بود) تصادف موتور و ماشین هستیم تازه پری شبم یک پژو درست جلو خونه مون آتیش گرفت و تا خانومه رو بیارن بیرون یک دستش سوخت. شب ها هم که صدای کامیون و منفجر شدن ناگهانی لاستیک موتور لالایی مون می شههر سالم در همچین روزی سعادت توهم، حضور در صحنه های جنگ رو پیدا می کنیم و دیگه خودتون تصور کنید چه حالی میده البته این چیزها که گفتم در آرامش ما کوچکترین خللی ایجاد نمی کنهyes4.gifبه عنوان مثال یک نمونه همین دیشب که داشتم با ملایمت تمام پا رو پا مثل دختران شاه پریون چای می نوشیدم و تی وی نگاه می کردم چنان نارنجکی زیر پنجره مون زدن که تمام چای داغ از دماغم بیرون ریخت که هیچ تا نیم ساعتی نمی دونستم رو صورت خودم آب بپاشم یا مادرمscare2.gif.

 

صبح دارم با شوهر خواهر بزرگ ِ حرف می زنم یک دفعه می گه : اِِ دختر تو که باز نشستی؟ من می دونم تا آخرش من یکسال چهارشنبه سوری ایران نیام و با جارو برقی بیرونت نندازم تو شوهر بکن نیستی بعد صدای داد خواهرم از آشپزخونه خونه شون میاد: وااااااا چه حرفهامگه خواهرم چند سالشه؟ شوهر خواهر بزرگ ِِ رو به خواهرم می گه: خودت شوهر به این دسته گلی گرفتی خیالت راحتهدوباره جیغ جیغ خواهرم شروع می شه که تحفههههههههبه شوهر خواهری می گم: پس اینطور ِ من بلیطت رو می خرم پاشو زودتر بیا شاید دستت خوب بود و این دفعه دسته جارو برقی اثر کرد.

 

پ.ن1) در دنباله پی نوشت پست قبلی، عشقولانه ام فرمودن: مهسا از این به بعد اگه در وقت مریضی بخوای لواشک بخوری انگار یک تیکه از گوشت تن من رو خوردی connie_wimperingbaby.gifحالا خود دانید مشغول تلفنهر چند که فکر کنم گوشت منم بخاطر لواشک بخوری.

پ.ن2) تخم مرغ های که درست کردم: ۱ و ۲(تو آب قهوه جوش دادم و بعد خوشگل شون کردم)

پ.ن3) جواب تمام کامنت های پست قبل رو دادم.




+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:33 نويسنده مهسا |

PHP3.jpg

چهار روزی هست که شدید سرما خوردم و انقدر بی حسم که به زور یک لیوان آب دستم می گیرم وقتی هم که می خوام از تخت بلند بشم و یک حرکتی کنم حس می کنم دارم رو ابرها راه میرمکل زمستون این طور مریض نشدم که این دم عیدی گرفتار تب شدید هستم. دیروز انقدر از خیابون صدای هیاهوی مردم می اومد که کنجکاو شدم برم ببینم چه خبر هست  با یک تن نیمه جون رفتم کنار پنجره ، تو خیابون ترافیک شدید و مردمی که پلاستیک به دست در حال رفت و آمد بودن دیده می شد.


امروز صبح طبق معمول همیشه رفتم دوش و با همین حال زارم به زور یک لباسی تن کردم و بعد خوردن پونصد جور آنتی بیوتیک و مسکن گفتم بیام لااقل کامنت هام رو تایید کنم که یک دفعه یک نظر مشکوک دیدم  فوری  وبی آدرس که داده بود رو باز کردم و با دیدن اسم خودم بعنوان آدرس وب کمی تعجب کردم  و دو سه خطی رو که خوندم تازه داشتم به خاطرات دوران قدیمم مراجعه می کردم که دیدم نوشته نسرینم  و تازه متوجه شدم این قایم موشک بازی های این چند هفته اش برای چی بوده.


شروع کردم به خوندن مطالب و از انصاف نگذریم طالع بینیش90% درست بود مخصوصا اون قسمت هایی که ازم تعریف می شد و درباره خسیس بودن باید بگم اره جیگرا خسیس هستم مثلا بیشتر وقتها پول هام رو حسابی جمع می کنم و طی یک عملیات مخفی200 تومن میدم عطر می خرم. خلاصه هر چی جلوتر می رفتم بیشتر ذوق می کردم. وااااای به قدری خوشحال شدم وقتی اسم های تک تک تون رو دیدم  و سعی می کردم خودم حدس بزنم نوشته مال کی هست، واقعا نمی دونم چطور تشکر کنم.


پ.ن1) شماها منو خوشحال کردین و از اونجایی که هیچ کاری در این دنیا بدون پاسخ نیست پس منتظر یک خوشحالی بزرگ برای خودتون باشید.

 پ.ن2) یک چیزی بگم دعوام نکنیداااا الان کلی لواشک ترررررررش زدم تو رگ ولی از ترس مامانم دیگه سرفه هام رو قورت میدم.



+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 14:6 نويسنده مهسا |

BXP.jpg

صبح قشنگتون بخیر باشه   اگه گفتین دیروز چه روزی بود؟ سومین سالگرد خانه ی دوستی. شکایتی ندارم که کسی یادش نبوده چون خودمم یادم رفته بود اینجا احساس بزرگی می کنم (این آرشیو حاکم بزرگ مهسا کومان احترام بگذارید  ) این ترم با اینکه فقط دو روز میرم دانشگاه مسئولیت هام بیشتر شده و همش مشغول مطلب و خبرهای جدید در رابطه با رشته ام هستم و مسئولیت دو تا از دوستام که شاغل هستن رو هم قبول کردم و تو گروهی که استادم درست کرده می فرستم و تمرینات رو براش میل می زنم.    

راستی یک فاجعه بزرگ تو خانواده ما پیش اومده که منتظرم ببینم آخرش که تو این چند روز حتما مشخص می شه چی هست و اگه اون فاجعه بزرگتری که فکر می کنم شد حتما میام اینجا براتون تعریف می کنم. تو این هفته انقدر به همه خانواده بد گذشت که واقعا من دست به دامن همه امام زاده ها شدم. امیدوارم خدا صدام رو بشنوه و بخاطر دل منم نه بلکه بخاطر دل مادرم همه چیز رو حل کنه. یادمه وقتی پست قبل رو نوشتم خیلی حالم بد بود انقدر که خودم رو یک شکست خورده کامل می دونستم خیلی هم دلم از خدا شکسته بود اما با اتفاقی که درست چند روز بعدش برای تمام خانواده افتاد تازه فهمیدم اتفاق بد یعنی چی؟ مشکل یعنی چی؟ مسئله حل نشدنی یعنی؟


پ.ن1) بسته ام رسید اینم عکس ها:1 و 2

پ.ن2) خدایا واقعا نمی دونم چه طور تشکر کنم   قربون دل مهربونت برم که نگذاشتی 8 سال زندگی یک خانواده سه نفره از هم بپاشه. با اینکه همه مون رو تا لبه پرتگاه بردی اما خوب وقتی بداد رسیدی.

پ.ن3) اگه متنم گنگ هست لطفا جواب کامنت دوست عزیزم "برای تو" رو بخونید.



+ تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:10 نويسنده مهسا |

CYP.jpg

خانومی ِ خوشگلم... مهسای نازم... عشق ِ عزیزم... عروسک خوشگل من... تو دنیا بجز تو هیچی ندارمااا... همه امیدمی... نفسم... خانومم... نکنه تنهام بگذاری اون وقت مرتضی میمیره... مهسایی چرا تو انقدر شیرینی... مامانی من... همه زندگی من... عمرمی بخدا... الهی برات بمیرم... قربون چشمای مشکی درشتت برم... موژه هاشو ببین، مال خودمه ها... مهسا می دونستی مال منی... مال خود خودمااااا... با هیچ کی شریکت نمی شم... مهسا بدون تو یک لحظه هم این زندگی رو نمی خوام... هیچ کی زن خوشگلی مثل من نداره... جون من بگو دوستم داری... بگو زن کی هستی، آفرین جون مرتضی بگو... میام می خورمتاااااااا... مهسا می خورمت...

یه چیزی بهت بگم به کسی نگی ها، تو همه زندگیمی... دختر کوچولوی مهربونم... دلم واسه دستای سفیدت یک ذره شده... انقدر دلم می خواد بوست کنم... بو ت کنم... بشینم کنارت فقط نگات کنم... قربون موهای بلند نازت برم... نکنه یکبار گولم بزنی کوتاش کنی... می دونی مرتضی نفسش به نفس تو بسته اس... هیچ کی حق نداره به خانومی من چپ نگاه کنه... تو عشقمی مهسا... به خدا قسم تا آخر عمر باهاتم... آخ چقدر دلم واسه قلبت تنگ شده مهسا... هیچ میدونی اون روز که پیشم بودی دلم می خواست انقدر سفت بغلت کنم، انقدر سفت که تو قلبم جابشی... مهسایی دلم می خواد تو قلبم بگذارمت... مهسا بگو که همیشه با منی... بگو دوستم داری ... راستی خانومی نگفتی زنم می شی... جون مرتضی یکبار دیگه بگو...

قربون مامان مانی برم... تو راز دارمی... همه دردام پیش تویه... اگه گفتی مرتضی چند تا دوستت داره... یکی ؟ دوتا؟ نه خانومی هوارتا... دیدی بازم اشتباه گفتی... یه چیزی بگم به کسی نگی ها امروز داشتم از سرکار می اومدم انقدر عجله داشتم زودتر برسم زنگت بزنم که جلوی در پام گیر کرد و افتادم ولی شانس آوردم کسی تو کوچه نبود ببینه... اگه گفتی جات کجاست... اینجا اینجا ببین اینجا رو می گم تو قلبم... مهسا گلی... مرتضی فنا خانومی... کور بشم اشکاتو نببینم... میام زود زود بیام پیشت... قسم می خورم همیشه به یادتم... بی شرف قلاده بستی به گردنم... مهسا غلامتم بخدا... یک تار موها تو با دنیا عوض نمی کنم... بگذار هر کی هر چی می خواد بگه من عاشقم... راحت بدستت نیاوردم که راحت از دستت بدم...


پ.ن1) اینا همه اون چیزی هست که باید فراموش کنم.

پ.ن2) خدایا به بزرگیت قسم میدمت کمکم کنی، جواب بده تا مطمئن شم صدام رو می شنوی؟



+ تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:13 نويسنده مهسا |

3-P.jpg

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم، نه، اصلا خوب نیست ...
تا بعد، بهتر می شود ...
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

دختری خیلی شاد و خیلی سرزنده و خیلی برای خودم ارزش قایل بودم. هر روز صبح از خواب که بیدار می شدم یکساعت فقط مشغول رسیدن به خودم بودم اگه قرار بود صبح دانشگاه برم از شب قبل وقت خواب لباس های فردام رو تو مغزم ست می کردم تقریبا هر هفته لباس جدید، کیف تازه، شیشه های هنوز به نصف نرسیده عطر... همیشه در کلاس رو که باز می کردم بوی عطرم زودتر از خودم می رفت به خدا دوستام از بو تشخیصم می دادن. برای وجود خودم، خودم رو درست می کردم برای سر حال بودنم برای غروری که داشتم و هنوز شکسته نشده بود تمیز می گشتم نه برای جلب توجه دیگران. همیشه وجودم و علاقه ام رو در اولویت قرار می دادم.

اما وقتی عاشق شدم وقتی کسی رو پیدا کردم که از جونم از گوشت تنم از خانواده ام از همه دنیام برام مهمتر شد خودم رو گذاشتم فقط برای اون. تمام فکر و زندگیم شد اون، تمام شادیم در با اون بودن معنی شد یک وقت به خودم اومدم دیدم حاظرم از تمام چیزهایی که ممکنه یک نفر رو شاد کنه بگذرم فقط برای اون. مثل سگ وفادارش شدم. با گوشت و جونم براش مایه گذاشتم، چیزی که بیشتر از توانم بود براش کردم. بی معرفت نیستم حقیقت رو باید گفت اونم همین طور بود اصلا عاشقی رو اون یادم داد ولی خودشم خوردم کرد. زندگی غافل گیرم کرد از اوج خوشحالی به زمینم زد از اوج غرور کوبوندتم پایین. روزهای خوبی داشتم که خیلی ها حسرت رابطه مون رو داشتن.

از دیروز بعد اتفاقی که برام افتاد تمام زندگیم از جلوی چشمم مثل فیلم در حرکته. تو خوابم نمی دیدم به اینجایی که رسیدم برسم. به نابودی، به از دست دادن همه چیز، حتی قدرت بدنی، همه چیزم رو از دست دادم. مثل روح نشدم خود روح ام ، سردم، ماتم، گیجم. خیلی وقته از خودم گذشتم دیگه حتی حال شونه کردن موهام رو هم ندارم. چه طور اون همه غرورم شکست. صدات رو تو گوشم دارم حرفی که ساعت 7 غروب بهم زدی تو مغزم پخش می شه. به کی شکایتت رو کنم. مرتضی این من بودم که لهش کردی پشیمون نشو که پشیمون نمی شم. این دیگه نفس آخر، نه شکایتی ندارم حلالت می کنم شکایتی ندارم حلالت می کنم نه شکایتی ندارم حلالت می کنم.   

تو چشاش حلقه ی عشقه

توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه میاره

تا بیاد امروز و فردا

باورش نمی شه عشقو همه دنیاش زیر آبه


تنها مونده توي ساحل

زندگی براش غذابه


خاطرات لب دريا ديگه از يادش نمي ره 
 

همه دنياش زير آبو خودشم به غم اسيره


دست اين رحم زمونه عشقشو برده به دريا


حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا


عاشقي که تنها باشه توي دنيا نمي مونه


دل عاشق رو شکستن


شده کار اين زمونه


خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره 


همه دنياش زير آبو خودشم به غم اسيره


هرگز از يادش نميره

از غم دوريش ميميره


ديگه از يادش نميره

از غم دوریش میمره

+ تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:5 نويسنده مهسا |

P0.jpg

سکوت دستهایم را ببارامشب
به روی دامنی ازبرگ تنهایی
نمی خواهم جهان کوچک شود درآرزوهایم
کسی تنهایی ما را نمی فهمد
کسی دردستهای عاطفه زیتون نمی کارد
زمین دردستهای خاطره هرگزنمی چرخد
ومن تا برگ تنهایم
میان دستهای شب
کمی با من مدارا کن

بخاطر چند روز غیبتم شرمنده همه تون هستم. اصلا فک نمی کردم یاد من کنید چه برسه به اظهار اون همه نگرانی. طی یک اقدام ناگهانی تصمیم به تعمیرات خونه و رنگ کردن گرفتیم که اولش من تصمیم به رنگ کردن اتاقم نداشتم اما بعد انقدر خوشم اومد که خرابکاری هاش رو به جون خریدم. همین که کار نقاشی تموم شد و تعمیرات دیگه هم انجام گرفت با دیدن در صد بالای خرابکاری کلی نثار خودم کردم و دقیقا سه روز تمام من و مادرم و دو تا خانوم نیروی کمکی به زبان عامیانه، جان دادیم تا تونستیم تقریبا لوازم رو سر جای اولشون برگردونیم.

چند روز دیگه سه سالگی اینجاست اما نمی دونم چرا دیگه مثل سابق دوستش ندارم. خسته شدم از بس جواب سوالاتی رو دادم که حتی دوست ندارم درباره شون حرفی بزنم. نمی دونم چرا موضوعی که از نظر من تموم شده برای دیگران باورش سخته. انگار باید خودم رو تیکه پاره کنم تا باور کنن چی بهم گذشت و داره می گذره. نمی دونم چه طور باید به بعضی ها گفت تمام زندگی اون چیزی که اونا فک می کنن نیست. دلم می خواد یک غلط کردم بزرگ به تمام روزهایی که راز هام رو فاش کردم بگم. این موضوع خیلی آزارم میده و اگه اینجا نوشتم منظورم بی ادبی به شخص خاصی نبود چون فقط مختص این دنیا نیست.


پ.ن) شنبه ها با یک استاد صفر بلد کلاس دارم انقدر کسل می شم وقتی می بینم تمام نقطه های حرفهایی رو هم که می گه از رو برگه های همراهش کپی می کنه و یک تعریف ساده شبکه هم بلد نیست.


+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:44 نويسنده مهسا |