تبليغاتX
خانه ی دوستی
خاطرات دوران جوانی
3b0lflbvgt6k1s3oljb.jpg

صبح 17 فروردین خیلی زودتر از معمول بیدار شدم و دوش گرفتمبعد با یک پیرهن راحت (همون لباس کارگری) به کارهای باقی موندم رسیدم. میزهای پذیرایی رو چیدم و دوباره خاک سرامیک ها رو گرفتم و تو این فاصله تلفن ها رو جواب دادم و از اونجایی که به مردها باید یک کار رو چند بار تذکر داد که آخرش هم فراموش می کنن مجبور شدم کت و شلوار بابام و شوهر خواهری رو هم اتو کنم. یک سر هم رفتم رستوران مربوطه سبزی خوردن و میوه شیرینی که برای شب آماده کرده بودم رو تحویل دادم و دیگه حدود ساعت 1 ظهر بود که همگی رفتن فرودگاه و تا ساعت 4 فرصت داشتم کمی شبیه آدمیزاد بشم لباس هام رو که از شب قبل رو تخت آماده گذاشته بودم. موهام حسابی صاف و بلند هست در عرض پنج دقیقه با اتو مو حالتش دادم و چتری هام رو مرتب کردم و مثل همیشه ریمل زدم و آرایش خیلی بی رنگی کردم چون از نقاشی کردن رو صورت متنفرم و به عقیده خودم مختص پیر زنهاست. ساق مشکی کلفتم رو با تونیک بندی سفید با طرح هایی از مشکی تنم کردم و بخاطر رسمی بودن مراسم مجبور شدم یک بلوز مشکی استریج آستین بلند زیر تونیکم بپوشم و چه ماجرایی داشتم تا تونستم روبان تونیکم رو پاپیون بزنم، صندل بلندم رو هم آماده گذاشتم. هنوز دو ساعتی فرصت داشتم این طور مواقع هم زمان کند می گذره  سیستم رو روشن کردم و با خواهر بزرگم مشغول حرف زدن شدیم. تمام خونه رو نشونش دادم و انقدر مسخره بازی در آوردیم که زمان اصلا حالی مون نشد و همین که به خواهرم گفتم الان مامان از سالن ترانزیت بیاد بیرون می گه پس مهسا کو؟ تلفن زنگ زد و بابام گوشی رو داد تا مامانم باهام حرف بزنه.


تا اونا بیان سریع چای فراوان دم کردم و آقا گوسفندی رو هم گفتم اون دو تا حیوان خدا رو برای کشتن بیاره و پنج مین مونده بود بیان شوهر خواهری زنگید که بیا پایین رسیدیم. جلو در که رفتم با سیل مهمونا مواجع شدم و صحنه فیلم هندی بغل کردن منو مامانم و خواهرم بود بعد قتل حیوانات بی گناه همگی بالا اومدن و تازه اول بدبختی من شروع شد   و همه فکر می کردن من که فرودگاه نرفتم پس نیروی تازه نفسم و کار بود که ازم می کشیدنبعضی از مهمونا اگه همون یک اپسیلون خجالت شون نبود درخواست مالیدن پاها شون رو هم ازم داشتن میز رو از قبل چیده بودم و همه برای گرفتن ضعف کمی سالاد الویه و مخلفات خوردن و تا بخوان استراحت کنن ساعت 7 شب شده بود. به هر زبانی که بلد بودم مهمونا رو فرستادم رستوران و سریع لباس عوض کردم که دیدم باز شوهر خواهری فراموشم نکرده دوباره بعد رسوندن خالم اینا اومده دنبالم و اونجا هم که رسیدم دوباره رو پا جلو در بودم و بعضی مهمونای جدید رو راهنمایی می کردم. بعد صرف غذا و خداحافظی از همه با شوهر خواهری غذاهای چند نفری رو هم بردیم دادیم و حدود 12 شب اومدیم خونه و بخواست مامان بعد کمی استراحت تو یک اتاق خالی سوغاتی ها رو باز کردیم و نکته هیجان انگیز ماجرا اینجاست که تمام سوغاتی هام رو که شامل تاپ، بلوز، پارچه مجلسی سنگین، لباس خواب، چادر نمازی، کفش، سایه های رنگ وارنگ، سرمه چشم، دست بندهای تزیینی رو گذاشتم برای سوغاتی به دیگران و حتی سرویس روتختی دو نفره ام رو هم گذاشتم برای خواهر بزرگم فقط یک سجاده کیفی با یک تسبیح با ارزش و یک سنگ انگشتری قیمتی رو به زور مامانم برداشتم. سوغاتی هایی که خواهرم آورد رو هم همین طور فقط یک پارچه که با جیغش مجبور شدم قبول کنم. 



+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:25 نويسنده مهسا

l65oj17j4wim1xghitn4.jpg

نمی دونم درد این زخم لعنتی عاصیم کرده یا فشارهای عصبی این مدت، باعث شده انقدر یکدفعه احساس بدبختی کنم. ترتیب تمام برنامه های اومدن مامانم رو دادم همه رو هم برای شام دعوت کردم. شاید اینی که می خوام بگم مسخره باشه شایدم تخیلی اما امشب دلم می خواد خدا بیاد بغلم کنه می خوام نوازشم کنه کلی حرف دارم باهاش بزنم اما هیچی ازش نمی خوام فقط و فقط به حرف هام گوش بده، دوستم داشته باشه.

این زخم بی موقع اعصابم رو خراب کرده هر چی هم پماد می زنم ترمیم نمی شه. دلم نمی خواد مادرم ببینه همین طوری این روزها هر بار بهم زنگ می زنه کلی گریه کرده. دیشب می گفت رفتیم قبرستان بقیع و اونجا احساس می کردم تو هم با منی Begging همین باعث شده بود های های گریه کنم که چرا تو رو با خودم نیاوردم امشبم رفتن مکه. چقدر از اخلاقم بدم میاد احساسم رو از همه پنهان میکنم و بعد تو تنهایی گریه ام در میاد همه فکر می کنن چقدر قوی هستم چقدر اطرافیان روم حساب می کنن.


پ.ن1) انگار مادرا حس ششم دارن. دیشب بی مقدمه گفت: مامان دستت نازک ِ زیاد کار نکن تا خودم بیام. دیگه خبر نداره چه گل خوشگلی رو دستم کاشتم.

پ.ن2) هر سال 17 فروردین برای مامانم تولد می گیرم اما امسال همون روز از مکه میاد که تا برسن خونه 3 بعداظهر می شه و بعد قربونی یک مراسم شام هم داریم ولی می خوام یک کیک کوچیک بخرم و حدود ساعت 4 بهش نشون بدم. بنظرتون خوشحال می شه یا نه پیش فامیل این کارو نکنم ؟؟

پ.ن3) کلی سالاد الویه برای مهمونایی که فردا از فرودگاه ساعت 4 میان خونه مون درست کردم تا یک لقمه ای بگیرن تا شام.الانم نهار شوهر خواهرم و پسرش مهمونم هستن. شب باید کلی شیرینی و میوه بچینم و سبزی خوردن ها رو بشورم.

پ.ن4) کسی هست عکس دستم که تو پست قبل گذاشته بود رو ذخیره کرده باشه؟؟؟


+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:51 نويسنده مهسا |

Free2Upload 

امروز صبح مامان و خواهرم رفتن مکه و اگه پرواز شون بدون تاخیر باشه که بعید می دونم باید تا یکساعت دیگه برسن مدینه. می دونم که از امروز به بعد تمام روز و شب هاشون یک حال و هوای دیگه داره. تو این مدت انقدر به خودم لعنت فرستادم که چرا دو سال پیش اسم ننوشتم و الان در کنار مادرم نیستم    تا جاهایی که خسته می شه من بجاش نماز هاش رو می خوندم و مثل همیشه تو سفر هواش رو داشتم  و حتی یک پاکت هم نمی دادم دستش تا نکنه خسته بشه. البته خدا رو هم هزار بار شکر که خواهرم همراهش هست اما چه کنم که باز همش به خودم می گم کاش من رفته بودم.

دیشب تا صبح سر یک جریانی انقدر حالم بد بود و قلبم تیر می کشید که نیم ساعتم نتونستم بخوابم از طرفی هم نصفه های شب باد گرم وحشتناکی شروع شد که تمام پنجره هامون در حال لرزیدن بودن و برق ها رو هم قطع کردن و از زمان زلزله بم به این طرف همیشه یک مانتو دم دستی جلو چشم گذاشتم که مثل اون بیچاره ها با لباس خواب نپرم تو کوچه. الانم انقدر خسته ام اما این تلفن ها ول کن نیستنجوابم ندم که نمی شه کلی مادرم سفارش کرده چون روز عادی اصلا هر چی هم زنگ بخوره گوشی رو نمی گیرم مگر شماره هایی که با من کار داشته باشن.

از فردا باید شروع کنم جزوه هام رو بخونمو شب هم شاید با فامیل های مامانم برم مهمونی اما مهمترین برنامه ام خوندن جزوه هام هست که آخر ترمی انبار نشن و استرس بهم هجوم نیاره از طرفی تا دیشب سیل مهمان به خونه ما روانه بود و مطمئنم هفته دیگه که مادرم بیاد دوباره همین ماجرا تکرار می شه و پونصد روزی باید مهمان داری بکنیم. یک شب هم که برنامه شام داریم و یک دست لباس شیک باید برای اون شب بخرم که هنوز فکرش رو نکردم چی باشه. راستی تا حالا کلی عیدی گرفتم و سوپرازترین عیدی که بهم دادن از خواهر زاده 11 ساله ام بود.

 

پ.ن1) اینم سفره هفت سین ساده امسال ما.

پ.ن2) آمارعیدی هام به ترتیب: از طرف بابام 200 تومن چک پول، از طرف خواهر بزرگم همون بسته پستی که عکسش رو گذاشتم، از طرف خواهر دومیم ریمل vov و همسرش شال، پسرشون که کلی ذوق زده ام کرد یک اسپری که خودش با پول تو جیبیش برام خریده بود (کلی هم خسیس هستا) و یک تاپ هم یکی از فامیلا بهم داد و بقیه هم پول دادن.

پ.ن3) این همه بهش گفتم مادرمن از اونجا برام هیچی نخر هزار بارم تاکید کردم باز همین که می گم الو جیغ می زنه و با خوشحالی می گه: براتون روتختی دو نفره خریدم (براتونم منظورش من و همسر آینده هستیم)

پ.ن4) وقتی مثل من از صبح که بیدار می شی هزار فکر داشته باشی این می شه نتیجه اش: دست گل یکشنبه صبحم


+ تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:42 نويسنده مهسا |